هدایت شده از Simple days
زمانی که مردم نتوانند هیچ اشتباهی
در نسخه جدید شما پیدا کنند،
گذشته شما را به یادتان می آوردند.
چند روزیست که سرم پر است از ترس یکرنگ شدن با جماׁعت بیرنگ رنگ پریده ی ِ این خاکستان . کساني که سبد خریدشان پر از گرسنگیꨲست و از بهار ؤ آزادی تنها سکہ هꩌایش را می شناسند روزنامه میخوانند و هر روز منتظر نامه ای هستند که هࢪگز نخواهد آمد دلتنگند اما نمیدانند براۍ چه کسی و ترس من هم از این است ؛ ميترسم که این مرض به من نیز سرایت کرده باشد آخر چند روزیست که نمیدانم دلم برای تو بیشتر تنگ شده یا برای ِ خودم .
- از سري نامه های گمشده .
شب هیچگاه کامل نیست
همیشه چؤن این را ميگویم و تاکید میکنم در انتهای اندوه پنجرهی بازی هست پنجرهی ِ روشنی ؛
همیشه رویای شبزندهداری هست
و میلی که باید بر آورده شود ،
گرسنهگییی که باید فرونشیند
یک دست درازشده ، دستی گشوده ؤ
چشمانی منتظر ...
یك زندگی
زندگییی که انسان با دیگراناش قسمت کند