صبح ساعت هفت و نیم بیدار شدم😦بعدش تا ویندوزم بالا بیاد صبحونه خوردم و یوتیوب دیدم🤌🏻
بعدش طبق معمول حاضر شدنم طول کشید و دیر راه افتادم😀
در نهایت رسیدم سر جلسه و رفتم امتحان دادم
بعدش میخواستم برم خونه که یهو بهم گفتن نرو باهات کار داریم بعد من اینجوری بودم که😦🤨🥸
فهمیدم یسری از بچه ها رو انتخاب کردن تا با مدیر گفتگوی شفاهی داشته باشن و ازین حرفا
یه پیکمی هم بود بین ماهایی که انتخاب شده بودیم فقط داشت استرس میداد و میگفت که: وایییی اسمم چی بودد یادم رفت🤡
*بمیررر
خلاصه رفتیم و گفتگوی شفاهی باحالی بود خیلی روی تن صدا و اعتماد بنفس تاکید داشت🎀
*برخلاف بقیه که فقط میزنن تو سرت
آقای مدیر بسیار انسان باحالی بود😔🎀 و تاحالا انقدر با اعتماد بنفس حرف نزده بودم معمولا همیشه با اینکه جوابو میدونستم دستمو بلند نمیکردم ولی این سری فرق داشت🤌🏻
بوم من✨🫐
یه پیکمی هم بود بین ماهایی که انتخاب شده بودیم فقط داشت استرس میداد و میگفت که: وایییی اسمم چی بودد
خداروشکر اینو پرت کردن بیرون🤌🏻✨🤌🏻✨
*آرامشششش،روحم جلا یافت
آخر سرم کتابای ترم بعدی رو به عنوان هدیه داد بهمون😃
*ترم بعدی لازم نی پول کتاب بدیم😀😀
بوم من✨🫐
بعدش دیگه راه افتادم و توی راه بودم که دیدم زغال اخته کیلویی پنجاه تومن😗
خریدم و دلتون نخواد بسیار خوشمزه بود😇