هدایت شده از شماره "۱"
《آخ.》
داد نائومی برای بار هزارم به هوا رفت، از لای دندانهای قفلشدهاش گفت:《پیتر... اگه یه بار دیگه پامو لِه کنی به پلیس لو میدمت.》
پیتر درحالی که دستهای قفلشدهاش در دستان نائومی عرق کرده بودند گفت:《بهت که گفتم رقصیدن بلند نیستم.》
نائومی به بغل سر پیتر زل زد:《منم گفتم که بدون رقص نمیشه.》
دوباره سعی کردند در سکوت، وسط اتاق نائومی برای جشن فردا برقصند. پس از کمی بیصدایی پیتر گفت:《بیا یه بار دیگه مرور کنیم.》
نائومی انگشتان پیتر را میان انگشتان خودش فشار داد:《این دهمین باره پیت.》
پیتر سعی کرد پایش را درست بچرخاند:《میدونم ولی میترسم گند بزنم.》
نائومی چشم در حدقه چرخاند:《خیله خب. تو فردا صبح زود میای زنگ خونه رو میزنی و به پدر و مادرم میگی همراه رقص منی. اونا تعجب میکنن اما میذارن بیای تو، وقتی اونا پرسیدن که چرا تا حالا ازت خبری نبود و اینا تو میگی میخواستی سوپرایز باشه. و ازاونجایی که بابام سوپرایز دوست داره شک نمیکنه...》
پیتر وسط حرف نائومی پرید:《نمیتونم مثل پولدارا رفتار کنم... اگه شک کنن چی؟》
نائومی سعی کرد پیتر را به همراه خودش بچرخاند:《نمیکنن، انقدر ذوق دارن و سرشون شلوغه که نمیکنن. فقط سعی کن آروغ نزنی، بی ادب نباشی، بگی ممنون و تمیز غذا بخوری. و از من هم دور نشی.》
پیتر دوباره رفت روی پای نائومی:《این از گاوصندوق باز کردن هم سختتره.》
نائومی خودش را از دستان پیتر بیرون کشید:《فقط سعی کن آدم باشی. همین.》
پیتر با خستگی خودش را روی تخت پرت کرد:《دقیقا همین سختش میکنه مادمازل.》
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک و لوگان در اتاق اسپایک دراز کشیده بودند. فردی پشت به آنها خودش را روی مبل جمع کرده و خوابیده بود، فردی آن شب را در خانه خودشان میگذراند.
اسپایک روی تخت دراز کشیده بود، پس از مدتها لباسش را درآورده بود و بدن عریان پر از زخمش را به نمایش گذاشته بود. لوگان، پایین تخت، روی زمین چشمانش را بسته بود و سعی داشت بخوابد.
اسپایک با صدای آرام گفت:《گان؟》
لوگان از پایین تخت هومی کرد. اسپایک دستش را روی زخم روی شکمش گذاشت:《یه چیز احمقانه بگم؟》
لوگان بدون آنکه چشمانش را باز کند گفت:《مگه حرف غیر احمقانه هم بلدی بزنی؟》
اسپایک بی توجه به او حرفش را ادامه داد:《اگه شارلوت بره و...》
لوگان میان حرفش پرید:《بره و جو شهر بگیرتش بعد تو و اینجا رو یادش بره؟ شایدم عاشق شه؟ آره بلکی این اتفاق میوفته. خاک بر سرت. گفتم اقدام کن هی پشت گوش انداختی واسه من لبو شدی، حالا بشین تا با بچه برگرده.》
اسپایک از جایش بلند شد و به خشکی به او روی زمین نگاه کرد:《هی میخوام بهت فُش ندم تو هی نذار.》
و زیر لب از فحشهای درک به او داد. دوباره روی تخت خوابید و مویش جلوی چشمانش را گرفت. اخم کرد و مویش را کنار زد:《قبل رفتن باید موهامو بزنم. رو مخن.》
لوگان گفت:《تو هم هی اعصابت از دنیا خورد شه هی بیوفت به جون اون موهای بدبختت.》
اسپایک از بغل تخت چیزی برداشت و به سمت لوگان پرتاب کرد:《بمیر.》
لوگان وسیله را به سمت او برگرداند:《نه تا تو رو تو قبر نذاشتم.》
صدای الایجا بلند شد:《اگه ادامه بدید امشب باید جفتتون تو نعشکش بخوابید.》
اسپایک و لوگان با شنیدن آن حرف الایجا بلند قهقهه زدند.
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک نمیدانست چه زمان عاشق شارلوت شد. شاید وقتی شارلوت روی تختش نشست و از دردهایش گفت، شاید هم وقتی که سر فیلیپ ویلسون را به خاطر آزار شارلوت، داخل پهن گاو کرد و در گوشش فریاد زد که اگر یکبار دیگه او را اذیت کند، فیلیپ را مجبور میکند تا آن پهن را بخورد.
یا حتی شاید وقتی یکبار که با هم به عروسی یکی از ساکنین میرفتند، با خرسی رو به رو شدند و شارلوت که همیشه با خود تفنگ شکاری داشت، آن خرس را کشت.
به هرحال اسپایک عاشق او شده بود، هرروز و شب به او فکر میکرد و نمیتوانست به وقت خندیدنش ذوقزده نشود.
اسپایک همهچیز را راجع به او میدانست، از چیزهای موردعلاقه گرفته تا عاداتش. از آرزوهایش گرفته تا حتی ترسهایش.
اسپایک عاشق شارلوت بود و شارلوت نه. همین برای یک داستان غمگین کافی نیست آیا؟ همین کافی نیست که اسپایک بخواهد تا صبح به دیوار مشت بزند؟
کافی نیست تا خشمش را روی آن ون خالی کند؟
کافیست. به خدا که کافیست.
صبح که شد، چهار عیاش سوار ون شدند و دریمز گریویارد را به سمت لندن ترک گفتند. خداحافظیشان پر از محبت از سوی فارلندها و البته محبت خاص از سوی درک بود. برای مثال درک رو به روی اسپایک ایستاد و بدون آنکه به آغوشش جواب دهد گفت:《خداروشکر دارم از شرت خلاص میشم.》
درک است دیگر، حرفهایش برعکساند.
اسپایک رانندگی میکرد و در صندلی شاگرد، لوگان نشسته بود. مانند خمارهای مواد با دهان باز خوابیده و باد موهایش را آشفته میکرد.
فردی نیز دست کمی از او نداشت، در عقب ون سعی داشت هم سیگار بکشد هم بخوابد، که یعنی سیگار تا لبش میامد اما خواب باعث میشد دوباره دور شود.
هدایت شده از شماره "۱"
الایجا آنقدر خودش را روی صندلی جمع کرد که اندازه یک بچه شد. اسپایک نگاهی به آنها انداخت و در حالی که زیر لب میگفت:《تنبلا》
صدای موزیک را تا ته بالا برد. بلند شدن ناگهانی صدا، همه را از خواب بلند کرد، لوگان چنان پرید که سرش به سقف خورد و فردی دستش را چنان سریع کشید که سیگار بر پوستش فرود آمد و تاول برجای گذاشت.
الایجا هم سرش را به گونهای بلند کرد که عینکش افتاد زیر صندلی.
فردی دستش سوختهاش را مالید و فریاد زد:《مگه مرض داری.》
اسپایک با نیشخند صدای ضبط را کم کرد و گفت:《نمیشه که من برونم شما بخوابید.》
لوگان پایش را بلند کرد و کوبید به شانه اسپایک:《اون از دیشب که نذاشتی بخوابیم این از الان. یه کاری نکن از ون خودت پرتت کنم پایینا.》
الایجا خودش را به وسط آنها رساند و خوابآلود عینکش را صاف کرد:《اگه درتو قفل نکنی خودت پرت میشی پایین.》
لوگان با اکراه درش را قفل کرد. فردی از پشت ماشین به صندلی عقب لوگان کوچ کرد و گفت:《خوردنی چی داریم؟》
لوگان پوزخند زد:《پای من هست.》
فردی زباندرازی کرد:《تو هم اگه خواستی انگشت وسط من هست.》
الایجا چشمهایش را در حدقه چرخاند و به سمت عقب ون رفت. کمی بعد با ساندویچهای مربای خانم فارلند برگشت و به هرکس یکی داد. اسپایک مال خودش را به لوگان داد و گفت:《نمیتونم موقع رانندگی چیزی بخورم. میریم تو دیوار.》
لوگان گازی به مال خودش زد و تکهای از مال اسپایک کند. آن را به سمت دهان اسپایک برد تا بخورد، با حالت تراژدیک نمایشی گفت:《مثلا من زنتم اومدیم ماه عسل.》
فردی آنقدر بلند قهقهه زد که ساندویچ پرید گلویش. الایجا پشتش کوبید، فردی با خنده درحالی که سرخ شده بود گفت:《مردهشورتو ببرن لو وای.》
لوگان تکهای دیگر در دهان اسپایک گذاشت:《فردی هم اون بچه بی ادبهست. یادم باشه رسیدیم دهنشو با صابون بشورم.》
و سفر جادهای آنها اینچنین شروع شد. اما خدا میداند که در ادامه یا در پایان باز هم خبری از این خندهها بود یا نه.
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
بیست و سوم مِه ۱۹۷۶
《سه روزه هیچی نخوردم. شیکمم داره غرش میکنه و مثل یه تیکه گوشت بی مصرف افتادم یه جا، حتی جون ندارم بدوم و دزدی کنم.
از وقتی اون دار و دسته جدید اومده اینجوری شده، نونمو بریدن لعنتیا. دیروز به یکیشون برخوردم، ازم چندسال بزرگتر بود و هیکل درشتی داشت. اسمش راج بود، اسم مزخرفیه میدونم.
هیچی گیرم نیومد چون انقدر کند بود لومون داد، نزدیک بود گیر بیوفتم! ولی بهم گفت رئیسش از من خوشش میاد و برم تو دار و دستهشون.
هه! فک کن استیو افسانهای، گرگ تنها، بره واسه یکی دیگه دزدی کنه! این همه خفت و خاری رو کجای دلم بذارم؟》
چهارم ژوئن ۱۹۷۶
《با رئیس راج ملاقات کردم، اسمش داگلاسه و میان سال میزنه. راستش یکم باحاش حال کردم، البته اون ریشای کثیفش واقعا رو مخ بودن ولی معلوم بود که با بقیه سر دستهها فرق داره.
حس میکنم مرد خوبی باشه، به فکر زیردستاش بود مثل... مثل یه پدر؟ گفت میتونم پیششون بمونم. گفت میتونیم خانواده بشیم. دروغ چرا بدم نیومد از پیشنهادش ولی... ریسکش بالاست، نمیدونم راستش.》
ششم ژوین ۱۹۷۶
《به طور رسمی عضو دار و دسته داگلاس شدم. الان تقریبا یه شبانه روز رو پیششون گذروندم و واقعا حس خوبی داشت. در طول روز با هم دزدی و گدایی میکنیم و شب که میشه با هم تقسیم میکنیم. داگلاس از من خوشش اومده، همش با افتخار نگاه میکنه، مخصوصا وقتی فهمید سواد دارم. ازم پرسید از کجا یاد گرفتم، منم گفتم یه مدت تو یه مدرسه قایمکی زندگی میکردم.
اونم باورش شد، یکم خره میدونم.》
بیست و نهم ژوئن ۱۹۷۶
《سرم شلوغه نمیتونم چیزی بنویسم، شرمنده! همینقدر بدونید که دارم میشم نورچشمی داگلاس!》
هدایت شده از شماره "۱"
اول آوریل ۱۹۷۷
《تولدم مبارک هاها. داگلاس واسم یه چاقوی ضامندار خرید، راج هم اون فندک خوشگله رو که چندوقت پیش قاپیده بود رو بهم داد. تولد پرباری بود، و بهتر از همه اینکه دوباره دیدمش!
یادتونه چندوقت پیش از اون دختره گفتم؟ همون که یه ماه گرفتگی رو چشم چپش داشت؟ دوباره دیدمش. زخمی شده بود، خواستم لمسش کنم که راست و ریس کنم زخمشو، اونم با زانوش زد وسط پاهام و فرار کرد. حس بدی بود پسر، ولی من بی خیالش نمیشم.》
پنجم آوریل ۱۹۷۷
《ده امتیاز برای استیو افسانهای! اسم دختره ساراست. با مامان مریضش تو یه خونه خرابه زندگی میکنه. تعقیبش کردم، وضع مامانش خیلی بده جدی. دختر جالبیه، قوی و سرکش، از دخترایی که قوین و محل سگ به پسرا نمیدن خوشم میاد. متکبرای جذاب.》
دهم آوریل ۱۹۷۷
《استیو افسانهای با دلبری از داگلاس بالاخره رضایتشو گرفت تا سارا رو بیاره دار و دسته یوهووو. راج میگه من احمقم که بی خیال دختره نمیشم، منم به راج گفتم که اونم احمقه که بی خیال اون دختر معلمه نمیشه چون دو سال از خودش بزرگتره.
بهش برخورد، فحشم داد.》
پانزدهم آوریل ۱۹۷۷
《قرار نبود اینجوری بشه. قرار نبود. قرار نبود. لعنت بهت داگلاس، ما قرار بود خونواده باشیم، خونواده بهَم آسیب نمیزنه. میدونستم داگلاس فرق کرده ولی فکر نمیکردم رفته باشه سمت مواد. اونم نه مصرفش، تولیدش!
مردهشور آشپزخونه و خودتو ببرن داگلاس. میگه ما پیشرفت میکنیم. میگه اینجوری پولدار میشیم. لعنت بهت داگلاس من پول نمیخوام من بابا میخوام. لعنت بهت داگلاس اون بچه پول نمیخواست، اون بچه چشم میخواد.
لعنت بهت داگلاس کورش کردی، حالم ازت بهم میخوره.》
اول مه ۱۹۷۷
《حس میکنم دیگه داگلاس رو نمیشناسم. همه چی افتضاح شده، فکرم مدام درگیره، هنور کابوس چشم اون پسره جلوی چشمامه. سارا ازم متنفر شده، حتی با اینکه تو دار و دستهس. راج هم خیلی کم میبینم، موفق شده مخ اون معلمه رو بزنه.
همهچیز وحشتناک بود پس یه سیگار دزدیدم. دیروز دزدیدم، بعد کشیدنش یه ساعت داشتم بالا میاوردم. ولی بازم کشیدم، یه بسته رو تموم کردم. بعد بازم دزدیدم. داگلاس دعوام کرد ولی مگه مهمه؟ گور باباش.
گور بابای همهشون.》
دهم مه ۱۹۷۷
《همیشه دلم میخواست بدونم چاقو خوردن چه حسی داره، خب فهمیدم. حسش مزخرفه حس میکردم میخوام جون بدم. بالاخره یکی از دار و دسته حسادتش انقد زیاد شد که زهرشو ریخت، تو خواب اومد سراغم و در گوشم گفت: ببینم الان داگلاس جونت میتونه نجاتت بده.
بعد چاقو رو فرو کرد تو شیکمم و رفت. لعنتی حس میکردم دارم تجزیه میشم، کلی خون بود، داد زدم و کمک خواستم اما انقدر دردش زیاد بود که نتونستم خیلی بلند داد بزنم. اشکم در اومده بود و سعی داشتم با دستم زخمو ببندم تا خونریزی نکنه، ششهام داشتن آتیش میگرفتن. آخر سر راج پیدام کرد، میخواستم سرش داد بزنم و بگم بهم دست نزنه. میخواستم فحشش بدم و بگم برگرده پیش خانم معلم جونش، ولی انقدر جون نداشتم. فقط با چشمای محو و بین بی هوشی و به هوشی تونستم بگم: دلم نمیخواد بمیرم.
واقعا نمیخواستم، بعدشم سیاهی بود.》
یازدهم مه ۱۹۷۷
《سارا واسم سوپ پخت! راج میگه نگرانم شده بود! بالاخره! یوهووو
دم اون کسی که بهم چاقو زد گرم، عروسیم دعوتش میکنم. داگلاس هم بدجور عصبی و نگران بود. چندین و چند بار سعی کرد از زبونم بیرون بکشه که کار کی بود، میدونستم ولی نگفتم. چون اگه داگلاس میفهمید بلایی بدتر از کور کردنش انجام میداد.》
_گزیدههایی از دفترچه خاطرات استیو، زندگی از نگاه یک پسر خیابان.
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
یکم جولای ۱۹۷۸
《دیگه به کارای داگلاس عادت کردم، شاید عوض شده باشه ولی... اونقدرام بد نیست. میدونم عوضی شده ولی حداقل زندگی بهمون راحتتر میگذره. شاید منم دارم عوضی میشم که اینجوری فکر میکنم... شاید منم دارم مثل اون میشم. یه زمانی اینو میخواستم ولی حالا نه. حالا نمیخوام. مثل اون شدن یعنی بدترین تنبیهها برای بچهها، یعنی مواد مخدر و سنگدل بودن.》
دهم جولای ۱۹۷۸
《خیابان یک جنگل است. داگلاس این را گفت، گفت خیابان جنگلی است که باید داخلش بخوری تا خورده نشی. به همین خاطر تئودور رو لو دادم چون اگه لو نمیدادمش داگلاس بلایی که سر اون آورد رو سر من میآورد.》
پانزدهم جولای ۱۹۷۸
《داگلاس امروز گفت که میخواد منو ببره آشپزخونه. نمیدونم باید خوشحال باشم یا نه. از یه طرف دوست دارم پیشرفت کنم از یه طرف دیگه واقعا از کارای داگلاس بدم میاد، مخصوصا بعد کاری که با فلیکس کرد. سارا تا دو هفته کابوس میدید. خوب شد نوشتم، باید بیشتر مراقب سارا باشم، حتی با اینکه از من بدش میاد، البته الان نرم شده... شاید بتونم شانسی باهاش داشته باشم، نه؟》
هفدهم جولای ۱۹۷۸
《بوسیدمش. خدایا باورم نمیشهههه اینه اینه اینههه چشت دراد راج چشت دراد. من.سارا.رو.بوسیدمم. خیلی ناگهانی بود داشتم برای اولین بار با داگلاس میرفتم آشپزخونه. سارا کنارم کشید و بعد بومم. با گونههای سرخ عقب رفت و با اون صدای گوشنوازش گفت:《زنده بمون استیو افسانهای.》البته آشپزخونه... وحشتناک بود. خیلی وحشتناک فکر نکنم دیگه بخوام با داگلاس برم اونجا. فکر اینکه دارم اون موادا رو برای چه کسایی میسازم و چه بلایی سرشون میاد باعث شد حالت تهوع بگیرم.》
هدایت شده از شماره "۱"
پنجم مارس ۱۹۷۹
《با داگلاس دعوا کردم. هلش دادم و سرش عربده زدم. ازش متنفرم، از کاراش، از خودش و تفکراتش. از اسمش از همهچیش. اون به سارا آسیب زد... لعنت بهش. سارا باهاش بحث کرد و اونم یه سیلی زد تو گوشش. بعدش نفهمیدم چی شد، خون جلوی چشامو گرفت.
داگلاس به هر کی آسیب میزد حق نداشت بلایی سر سارا بیاره. حق نداشت روش دست بلند کنه. بهش گفتم به خاطر نجات همه اون بچههای بی گناه هم که شده بیچارهش میکنم، بعد دست سارا رو گرفتم و از اون خرابه زدم بیرون. اونجا بود که زندگی من با داگلاس به پایان رسید و زندگی من با سارا شروع شد.》
سیام اکتبر ۱۹۸۰
《امروز بهترین روز زندگیمه، مطمئنم. من به طور رسمی با سارا ازدواج کردم و الان رو ابرام. باورتون میشه؟ روی تخت دراز کشیدم و دارم اینو مینویسم، و اون... خدایا اونم همینجا کنار منه. نفسای آرومش به بازوم میخوره. اون مثل یه فرشته میخوابه. از فردا میخوام بیوفتم دنبال کار، چند ماهیه خبری از داگلاس ندارم ولی باید دوباره برم سراغش. میخوام پتهشو بریزم رو آب. نیاز به یکم مدرک و چیز میز دارم و بعد داگلاس میوفته زندون. شاید حتی اعدام شه. نمیخواستم به اینجا برسیم... ازش متنفرم ولی... ولی به خاطر چیزی که قبلا بود هنوزم دوسش دارم. نمیدونم چی اینجوریش کرد ولی میدونم قبلا اینجوری نبود.》
دهم آگوست ۱۹۸۶
《بعد شیش سال بالاخره شیکم سارا بزرگ شد. خدایا باورم نمیشه دارم بابا میشمم. من مطمئنم پسره، وای اگه به دنیا بیاد، عمرا اگه بذارم مثل من بزرگ شه. سارا میگه اگه پسر باشه اسمشو میذاره تُنی ولی من از این اسم بدم میاد، عمرا بهش این اجازه رو بدم. فقط یه کار مونده که باید قبل از به دنیا اومدن بچهم انجام بدم... تا همین الانشم دست دست کردم. فردا... فردا میرم آشپزخونه و همونجا پلیسا رو خبر میکنم. داگلاس به گور خواهد رفت. وای خدایا دارم بابا میشممم!》
پانزدهم آگوست ۱۹۸۶
《یادمه استیو همیشه دلش میخواست خاطراتش چاپ بشن. اون بهم سواد یاد داد، میگفت سواد رو از پدربزرگش یاد گرفته، قبل از اینکه اون بمیره و استیو کارش به خیابونا بکشه. اوه راستی من سارام، فکر کنم منو بشناسید...
اگه دارم اینا رو مینویسم فقط به خاطر اینه که استیو قبل از رفتنش به آشپزخونه و تموم کردن کار... بهم گفت اگه برنگشت این دفترچه رو تموم کنم. گفت شاید یه روزی یکی بخونتش، مثلا بچهمون. بهش گفتم چرت نگه اون قرار نیست بلایی سرش بیاد.
اشتباه میکردم. خواست ببوستم، گفتم وقتی برگشت. اشتباه کردم نبوسیدمش.
چون اون هیچوقت برنگشت.
داگلاس یه روباه کثیفه، اون خوب میدونه چجوری باید کارها رو راست و ریس کنه. اونقدر خوب که چاقو تو قلب استیو فرو کرد. اونقدر خوب که من الان با یه بچه تو شیکم داخل ایستگاه پلیس نشستم و با گریه اینو مینویسم چون قراره برم زندان. چون همهچیز افتاد گردن من.
به همین راحتی زندگیمون نابود شد... چقدر به استیو گفتم نباید این کارو کنه. چقدر بهش گفتم بی خیال شه. به حرفم گوش نکرد و حالا... دارم نابود میشم، نمیدونم باید برای استیو عزاداری کنم یا خودم که بعد به دنیا اومدن این بچه حتما اعدام میشم. شایدم برای بچهمون... بچهای که قراره یتیم بزرگ بشه.
خندهداره. چقدر ساده یه روز کنار همسرت خوابیدی و داری برای بچهت اسم انتخاب میکنی و فرداش داری برای همسرت و آیندهی برباد رفتهی بچهت عزاداری میکنی. ما داگلاس رو دست کم گرفته بودیم، هم خودشو هم بالا دستیهاشو. فکر نمیکردیم که بتونه به پسر موردعلاقهش نگاه کنه و چاقوش بزنه. فکر نمیکردیم بتونه هر جرمی که کرده رو بندازه گردن من... فکر نمیکردیم تنفرش چقدر میتونه بهمون آسیب بزنه.
به هرحال این پایان زندگی استیوه. با این که این همه نوشت ولی بازم نتونست صفحات آخر رو پر کنه. شاید... شاید بچهمون پرش کنه؟ آه راستی. اگه دختر باشه اسمشو میذارم سیلِن، اسم مادرم. ولی اگه پسر بود اسمشو میذارم اسپایک. این اسم موردعلاقهی استیو بود... میدونم سلیقهی عجیبی داره.
امیدوارم اسپایک یا سیلن، هرچی که باشه زندگی خیلی خوبی رو داشته باشه، امیدوارم عاشق بشه و کسانی رو داشته باشه تا بهش اهمیت بدن. امیدوارم طعم فقر و بی پولی رو نچشه... امیدوارم مثل ما نشه.
امیدوارم پسر خیابان نشه.》
و این چنین زندگی استیو افسانهای، اولین پسر موردعلاقه و مورد اعتماد داگلاس به پایان رسید. با چاقویی که داگلاس در قلبش کرد. بدون آنکه حتی بفهمد فرزندش دختر است یا پسر.
روزی روزگاری داگلاس خوب بود. مثل یک پدر. مثل یک مَرد.
روزی روزگاری داگلاس عاشق یکی از پسرانش شد، به او افتخار کرد و بهش عشق ورزید.
هدایت شده از شماره "۱"
اما طوفان آمد. طوفان کت و شلوار سیاه داشت و داخل یک جیبش اسکناس و در جیب دیگرش یک بستهی کوچک سفید رنگ بود.
سفید و سیاه و سبز، داگلاس حریص شد. سفید و سیاه و سبز، داگلاس بی رحم شد.
سفید. سیاه. سبز. پسر داگلاس بهش خیانت کرد.
قرمز. داگلاس پسر خودشو کشت.
کرمی. رنگ طناب داری که دور گردن بی گناه سارا پیچید.
و سیاه.
بخت تمام پسران خیابان.
سیاه به رنگ اسپایک، به رنگ سرنوشتش، خودش و احساساتش.
پس... یکی بود و یکی نبود، غم بود و شادی نبود، عشق بود و تنفر نبود.
استیو بود و سارا بود،
اسپایک آمد و استیو و سارا نبودند.
گاهی اوقات نیز آرزوها بیشتر از صفحات دفترچه خاطرات پیش نمیروند.
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
عمارت مکِنزی جایی بود که بازیگر معروف و مشهور، هانا مکنزی در آن زندگی میکرد. یعنی مادر الایجا.
عمارتی بزرگ با نمای سنگهای قیمتی و شیشههای درخشان، حیاطی به وسعت باغ که پر بود از پرنده و درختهای سبز. آنچهار نفر با آن ون قراضه در آن عمارت مانند موشهایی کثیف میمانستند.
لوگان به الایجا گفت:《به بابات حق میدم که با مامانت...》
اسپایک پرید میان حرفش:《گان ببند》
در سالن اصلی ایستاده و منتظر مادر الایجا بودند. سالن اصلی، جایی که وسایل تزئینی و مجسمهها، خود به تنهایی به اندازه کل دریمز گریویارد میارزید. الایجا سرش را پایین انداخته بود و آنقدر محکم بند کولهاش را چنگ زده بود که بند انگشتهایش سفید شده بودند.
فردی با تکان سر موهایش را از جلوی چشمانش کنار زد و سیگاری میان لبهایش گذاشت.
صدایی از بالای پلهها گفت:《لطفا داخل خونه سیگار نکش》
نفس الایجا حبس شد، زیباترین زنی که آنها تا به حال در عمر خود دیده بودند بالای پلهها ایستاده بود. تنها نقص درون چهرهی زن، چشمانش بودند.
آنها غمگین بودند و پر از عذاب.
لبهای سرخش را بر هم زد:《الایجا》
کولهی الایجا از دستش افتاد:《ما...مان》
مادر الایجا با وقار از پلهها پایین آمد. رو به روی الایجا ایستاد و وقتی همه انتظار داشتند او را در آغوش بگیرد، از او روی برگرداند:《نباید میاومدی.》
لوگان اخم کرد و خواست جلو برود که اسپایک او را گرفت، با بدخلقی به مادر الایجا گفت:《الایجا توضیح میخواد. از شما و از پدرش. شما گفتید خبر دارید کجاست.》
مادرش با بی اعتنایی به او نگاه کرد:《و شماها کی باشید؟》
فردی بدون در نظر گرفتن هشدار زن سیگارش را روشن کرد:《ما خانوادهشیم》
هدایت شده از شماره "۱"
پس از گذشت یک ربع آنها روی مبلهای گرانقیمت که همچو تخت پادشاهی میمانستند، نشستند. مادر الایجا گفته بود که پدر الایجا قرار است بیاید. گویی اضطراب الایجا بیشتر از این نمیشد.
لوگان به شیرینیهای روی میز نگاه کرد و زیر لب گفت:《یه جوری چیدن که نتونیم برداریم.》
سپس از جایش بلند شد و در مقابل چشمان متحیر مادر الایجا، از روی شیرینیها یکی برداشت. با اینکار بقیهشان ریختند. چشمان خدمتکار گرد شد، لوگان شیرینی را در دهانش چپاند و سر جایش برگشت:《نباید اونجوری بچیدشون.》
اسپایک لبش را گاز گرفت تا زیر خنده نزند. لوگان و فردی داشتند همه تلاششان را میکردند که این زن آزرده شود.
داخل آن سکوت خفقان آور و سرد، بالاخره صدای زنگ در بلند شد و در پسِ آن، پدر الایجا آمد. الایجا با دلی آشوب و دستهای عرق کرده از جایش برخواست. اما پدرش تنها نبود، زنی به همراهش بود که... که گویی همسرش است.
الایجا چشمانش را بین آنها گرداند و وقتی زن و لباسهای نوی پدرش را دید، گویی داخل قلبش خنجر فرو رفته باشد. شانههایش خمید و خودش را جمع کرد:《سلا... سلام بابا.》
پدرش آشکارا دوست نداشت آنجا باشد، دستش، دست همسرش را گرفت و فشرد:《سلام الای.》
اسپایک دستش را روی بازوی منقبض شدهی لوگان گذاشت:《ما دخالت نمیکنیم.》
الایجا چندبار دهانش را باز و بسته کرد تا توانست کلماتش را بیابد:《تموم... تموم این مدت. تو... تو اینجا بودی؟》
پدرش اخم کرد:《آره.》
و دنیا فرو ریخت.
به همین سادگی.
تمام آن کتکها، کبودیها و فریاد ها، تمام گریهها و دردها از جلوی چشمان الایجا گذشتند. در تمام سالهایی که او زیر مشت و لگد بود مادرش در قصرش زندگی میکرد، و تمام آن سالهایی که به دنبال پدرش میگشت او یک زندگی برای خودش دست و پا کرده بود.
آنها به گونهای رفتار میکردند که گویی الایجا مزاحم است. دستانش را مشت کرد و در حالی که اشک میریخت فریاد زد:《همین؟ آره؟ با همین یه کلمه میخوای گناهاتو بپوشونی؟ با همین یه کلمه؟ من منتظرت بودم. حتی با اینکه زندگیمو جهنم کردی دنبالت گشتم، منو باش که خیال میکردم مُردی. میدونی چند شب از درد کتکات نخوابیدم؟ میدونی چندبار مردم و زنده شدم؟ میدونی چقدر سعی کردم خودمو بُکَشم و محو شم چون خیال میکردم دلیل بدبختیات منم؟ یه جوری رفتار میکنید انگار مشکل منم.》
خشم جلوی چشمانش را گرفته بود، احساس میکرد زنجیرهایی که او را محبوس کرده بودند رها شدند. بر روی زانو افتاد و به زمین چنگ زد:《مگه من میخواستم به دنیا بیام؟》
پدر الایجا صورتش را درهم کشید:《نه نمیخواستی اما با اومدنت همهچیز خراب شد.》
الایجا سرش را با حیرت بالا گرفت، اما قبل از آنکه بخواهد کاری کند دست اسپایک روی شانهی لوگان شل شد، و لوگان مثل فنر از جا جهید.
افتاد روی پدر الایجا و او را زمین زد، با مشتهایی که بارها استخوان شکانده بودند بر سرش آوار شد و فریاد زد:《حرومزاده. چطوری میتونی انقد پست باشی، چطوری میتونی تو چشمای بچهای که بدبختش کردی نگاه کنی و بگی تقصیر اونه. به خاطر توی عوضی و اون مامان عوضیشه که حالا زندگیش جهنمه. تموم روزایی که تو داشتی با زن جدید خوشگذرونی میکردی، اون داشت به هر دری میزد تا پیدات کنه. اون به خاطر نگرانی توی آشغال شبا خوابش نمیبرد و الان میگی تقصیر اونه؟》
مشت پشت مشت، فریاد پشت فریاد و اینگونه انتقام تمام سالهای از دست رفتهی الایجا به دست لوگان گرفته شد.
در آخر اسپایک جلو رفت و لوگان را از پدر الایجا جدا کرد، از میان فریادهای لوگان گفت:《کافیه گان.》
فردی هم الایجا را از زمین بلند کرد و آماده رفتن شدند. اسپایک به سردی به آن سه نفر نگاه کرد، مادر الایجا که دستش روی دهانش بود و چشمانش وحشتزده بودند، پدر الایجا که خونین روی زمین افتاده بود و نامادری جدید الایجا که چشمانش خیس اشک بود. به آنها گفت:《این آخرش نبود. شما تقاص تک تک کاراتون رو پس خواهید داد. قسم میخورم راحتتون نمیذاریم.》
و انگشت وسطش را به سمت آنها نشانه گرفت. با داشتن خانوادهای مانند آنها، الایجا هیچ نیازی به پدر و مادر نداشت.
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
زنگ خانهی کَسلِرها بلند شد و در تمام راهروها پیچید. خانم کسلر با تعجب سرش را بالا آورد و به آقای کسلر که داشت روزنامه میخواند نگاه کرد:《منتظر کسی بودیم؟》
قلب نائومی کسلر داشت از دهانش بیرون میپرید، پلکهایش را روی هم فشرد و از پشت در منتظر ماند.
خدمتکاری که در خانه را باز کرد، با پسری پانزده_ شانزده ساله رو به رو شد که کت و شلوار مشکیاش برای بدن لاغرش گشاد بود. موهای زرد و طلاییاش حتی با تمام تلاش برای مرتب شدن، باز هم نامنظم بودند.
پسر نیشخندی به پهنای صورت زد:《عمارت کسلر؟》
خدمتکار با من و من سعی کرد پاسخ دهد اما پیتر در کمال گستاخی وارد خانه شد. تا به حال از این زاویه اینجا را نگاه نکرده بود. آقای کسلر از روی مبل بلند شد و اخم کرد:《تو دیگ...》
پیتر جلو رفت و در حالی که به او دست میداد گفت:《من پیترم، همراه رقص دخترتون در مراسم امروز.》
دهان آقای کسلر از تعجب بازماند، خانم کسلر خودش را جمع و جور کرد و با لبخند درخشان گفت:《چقدر... جالب! نائومی نگفته بود که...》
پیتر پرید میان حرفش:《قرار بود سوپرایز باشه.》
آقای کسلر با دستپاچگی سعی کرد دستش را از دست پیتر بیرون بیاورد، گلویش را صاف کرد:《ما... خیلی خوشحالیم که نائومی کسی رو داره. ما نگران بودیم.》
پیتر پشت ظاهر خندانش به او فحش داد. از بالای پلهها صدای نائومی به گوش رسید:《پیتر!》
پیتر متوجه نشد لحن او تعجبی است، خبری یا عصبانی. پس فقط رو به او کرد:《سلام عزیزم.》
واژه عزیزم در برخورد با تنش میانشان جرقه زد و در دهان پیتر طعم غریبی ایجاد کرد. نائومی کمی اخم کرد اما سپس با کمک سگ و عصایش از پلهها پایین آمد:《خوشحالم که به موقع رسیدی.》