eitaa logo
Bear skin
24 دنبال‌کننده
94 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/Nummer_ett
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شماره "۱"
برد یا باخت هردو درد خواهد داشت چرا که این بازی از ابتدا چیزی بیش از یک بازی دردناک نبوده است.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شماره "۱"
به این پی بردم که من عاشق وقتیم که آفتاب از بین برگ‌های انگور حیاتمون میوفته تو خونه
هدایت شده از شماره "۱"
عاشق وقتاییم که شب میشه آرامشش به اعماق وجودم رسوخ می‌کنه
هدایت شده از شماره "۱"
من عاشق وقتاییم که بعد از بارون پرنده‌ها بلند بلند و با هم آواز می‌خونن و شکرگزاری می‌کنن
هدایت شده از شماره "۱"
عاشق اینم که ذوق آدما رو ببینم
هدایت شده از شماره "۱"
عاشق نسیم اول صبحم
هدایت شده از شماره "۱"
من عاشق سکوتم و در عین حال عاشق همهمه‌ی داخل مهمونی‌هام
هدایت شده از شماره "۱"
البته از خیلی چیزای این دنیا هم بدم میادا، ولی گاهی اوقات می‌تونم خوشبختی و اون حس جاودانگی رو داخل این چیزای کوچولو موچولوش پیدا کنم.
هدایت شده از شماره "۱"
لعنت به تو ای اشک، نیا!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شماره "۱"
درِ خانه کوبیده شد و چاد با تقلا از جایش بلند شد. دست‌های گوشتی‌اش دستگیره را به پایین کشیدند و با لبخند به هیبت رو به رویش نگاه کرد. مرد ابرویش را بالا داد و گفت:《سلام کوچولو》 چاد درحالی که گردنش خم شده بود تا به بالا نگاه کند گفت:《سلام》 مرد زانو زد تا تفاوت قدی‌شان کم شود:《کوین خونه‌ست؟》 چاد سرش را تکان داد و داخل خونه فریاد زد:《کویییین یکی با تو کار داره.》 کمی بعد کوین با پیشبند آبی که به کمر بسته بود پشت چاد ظاهر شد. با دیدن مرد اخم‌هایش در هم رفتی و عینکش روی صورتش جا به جا شد:《راج.》 راج از روی زانو‌هایش بلند شد، دست در جیب کرد و گفت:《کوین. دعوتم نمی‌کنی بیام تو؟》 کوین دستش را روی شانه چاد گذاشت و بدون آنکه نگاهش را از راج بردارد گفت:《چاد برو پایین پیش آقای تایلور.》 چاد کمی تعجب کرد اما مطیعانه از کنار راج رد شد و از پله‌ها پایین رفت. راج بدون دعوت از کنار کوین رد شد و داخل خانه رفت:《جای قشنگی واسه خودت دست و پا کردی.》 کوین دندان‌هایش را به هم فشرد که باعث شد زاویه فکش آشکارتر شود:《از کجا اینجا رو پیدا کردی؟》 راج روی مبل نشست:《باید با هم حرف بزنیم. درباره پیتر.》 با شنیدن اسم پیتر ابروهای کوین از هم باز شد، نفس عمیق کشید و رو به روی راج نشست:《می‌شنوم.》 《از کنترلت خارج شده مگه نه؟》 《برو سر اصل مطلب راج.》 《خیله خب. این چیزا به من ربطی نداره کوین اما...》 راج به جلو خم شد و گفت:《پیتر دور و ور داگلاس می‌پلکه. این اصلا واسش خوب نیست.》 کوین احساس کرد بند دلش پاره شد و گویی ساختمانی چندطبقه در آن سقوط کرد. با دهان باز گفت:《دا...داگلاس؟》