هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک با درد شدیدی در پشت چشمان و سرش به هوش آمد. قبل از آنکه چشمانش را باز کند متوجه شد دستها و پاهایش بسته شدهاند. گوشهایش را تیز کرد و دریافت که صدای نفسها و حتی تقلای یک نفر دیگر را نیز میشنود.
آرام چشمانش را پاک کرد و فکش را که از درد گزگز میکرد باز و بسته کرد. داخل اتاقی دیگری از سلاخخانه بودند، البته اینجا هم مثل آن یکی اتاق، دیوارهای سوخته و خالی از وسایل داشت.
متوجه شد فرد دیگر پشت سرش بسته شده، پشت به پشت. با صدای خشدار حدسش را بیان کرد:《پی... پیتر؟》
فرد پشت سرس از تکاپو ایستاد. با صدای سرد و تیزی به اندازه لبه چاقو گفت:《لومون دادی. گیر افتادیم》
اسپایک آه کشید:《هنوزم میتونی طناب باز کنی؟》
فضای متشنج میانشان آنقدر آشکار بود که میشد جرقههایش را بر روی پوستشان حس کرد. پیتر دو دستش را بالا برد و طناب باز شده از آن افتاد:《آره. و پیداست تو هنوزم نمیتونی.》
اسپایک سعی کردن گردنش را بچرخاند تا او را ببیند، که موفق نشد:《تو که نمیخوای اینجا ولم کنی میخوای مرد؟》
پیتر با چشمان خالی از احساس به پشت سر او خیره شد:《تو که تونستی، من چرا نتونم؟》
اسپایک سرش را پایین انداخت:《خیله خب برو.》
پیتر شانه بالا انداخت:《قصدم هم همین بود.》
اسپایک با چشمان تنگ سرش را به سمت پیتر نیم رخ کرد:《ولی اگه همینجا ولم کنی که نمیتونی کتکم بزنی میتونی؟》
پیتر سر جایش ایستاد، با خودش کلنجار رفت و در آخر آهی که کشید به نشانه پیروزی اسپایک شد. پیتر زیر لب فحش داد و برگشت تا گره دستان اسپایک را باز کند:《ازت متنفرم. دلم میخواد سر به تنت نباشه عوضی. میدونی که؟》
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک محض آنکه دستانش باز شد به سرعت مشت راستش را بلند کرد و کوبید به بینی پیتر، از جایش بلند شد و با نیشخند گفت:《منم دوستت دارم.》
پیتر با خشم فریاد زد:《تو چه مرگته؟》
و به سمتش یورش برد. برای پیتر تخلیه خشم بود و برای اسپایک دیدار دوباره، یکی نفرتش را بیرون میریخت دیگری لذت میبرد.
پیتر مشتی بر گونه اسپایک فرو برد:《برای چی برگشتی؟》
اسپایک لگدی پراند که به زانو پیتر برخورد کرد:《اومدم نذارم بیشتر از این تو کثافت غرق بشی》
پیتر با حرص آرنجش را به شکم اسپایک کوباند و وقتی اسپایک از شدت درد خم شد، پیتر او را گرفت و روی زمین پرتاب کرد. در حالی که با هم کشتی میگرفتند پیتر فریاد زد:《اگه برات مهم بود اصلا نمیرفتی!》
اسپایک نفس زنان دستان پیتر را از خودش دور کرد:《اتفاقا چون برام مهم بود که رفتم》
با شنیدن این حرف پیتر احساس کرد به او توهین شده است، خشمش را بیشتر کرد و در حالی که مشتی بر صورت اسپایک مینشاند و دوباره او را به زمین پرتاب میکرد گفت:《این احمقانه ترین بهونه عالم بود.》
پایش را به شانه اسپایک زد و آن را هل داد تا کامل دراز کش بشود:《من فقط هشت سالم بود.》
روی شکم او نشست و با تمام خشمش فریاد زد:《تو منو با یه پسر گلوله خورده و یه بچه تنها گذاشتی》
اشک از چشمانش میچکید و خشم از مشتهایش. با آنها به جان اسپایک افتاد و با هر ضربه بیشتر و بیشتر فریاد زد:《من ترسیده بودم》
مشت.
《کلی خون بود، کلی درد و فریاد》
مشت.
《من منتظر بودم، هر روز و هر شب》
مشت.
《تو قول داده بودی》
مشت محکمتر.
《و بعد با یه نامه اومدی!》
مشت.
《تو ولمون کردی تا بمیریم، ما بهت احتیاج داشتیم.》
مشت.
《من.》
مشت.
《بهت.》
مشت.
《احتیاج داشتم.》
بالاخره مشت های سرخ از خونش را متوقف کرد، روی شانههای اسپایک گذاشت و سرش را تا قفسه سینه او پایین آورد. و سالها عقده و رنج را روی قفسه سینهی استخوانی اسپایک گریست:《هر بار که دزدی میکردم، هربار که کتک میخوردم... من بهت نیاز داشتم. تو برام نامهای گذاشتی که حتی نمیتونستم بخونمش. من بهت نیاز داشتم... تنهای تنها بودم، کوین درگیر چاد بود و تو ولم کرده بودی. من... حس میکردم تقصیر منه... که ازم متنفری. دلم... برات... تنگ شده بود.》
اسپایک نفس نفس زنان، اشکهایش را روی خون سرخ بر روی صورتش گریست. به سقف خیره شده بود و با وجود تمام آن دردها، تمام وزن پیتر رویش، باز هم هیچ دردی بوتر از درد قلبش حس نمیکرد.
دستان زخمیاش را بلند کرد و شانههای لرزان پیتر را گرفت:《من... متاسفم.》
اسپایک چشمانش را بست و آرام گفت:《من خسته شده بودم پیت... دیگه تواناییشو نداشتم. من فقط یه خونه میخواستم. این چیز زیادی؟》
پیتر صورتش را بلند کرد، صورتش خیس از خون و اشک بود، گویی خون میگریست:《منم... فقط... یه خونواده میخواستم》
و مسئله پسران خیابان این است. آنها چیزهایی را که حق طبیعی انسان است ندارند، پس وقتی میگویم اهمیتی ندارد که پسر باشید یا خیابانی تا پسر خیابان باشید یعنی این. یعنی من یک پسر خیابانم، تو یک پسر خیابانی و جهان پر است از کسانی که خود نمیدانند، اما آنها هم پسران خیابانند.
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
مردم این کشور، مردم این دین هنوزم که هنوزه برایت اشک میریزند. هنوزم پرچم سیه به در میآویزند و برای مظلومیتت جان میدهند.
تا قیامت برای مظلومیتت اشک ریختن کم است...
برگرد امامم، ما هنوز میتوانیم تاریخ را تغییر دهیم. برگرد، کوفیها بی رحمند، آنها بویی از انسانیت نبردهاند. برگرد مسلِمَت شهید شد، برگرد.
اگر بیایی خونات زمین را سیراب میکند و خودت تشنه میمانی. اگر بیایی ابلفضلت را به زمین میزنند، اگر بیایی رقیهات یتیم میشود. این کار را نکن، برگرد. یک دختر سه ساله تاب دیدن سر پدرش را ندارد.
حسین جانم... جان علیاصغرت برگرد...
#vidar
هدایت شده از شماره "۱"
سی روز برای حسین خواهم نوشت.
سی روز از مظلومیت چشمانش خواهم گفت، آنقدر مینویسم که هیچ شیری زاری نکند، آنقدر مینویسم که هیچ نوزادی تیر نخورد. که هیچ کودکی یتیم نشود.
آنقدر مینویسم که تاریخ عوض شود، یا من تمام خواهم شد یا اشکهایم.
آنقدر مینویسم که همه بفهمند این ملت از پا نخواهند ایستاد، یک ایران است و یک اسلام،
یک اسلام است و یک حسین.
آنقدر می نویسم که حسین آب بنوشد و شهید شود.
هدایت شده از شماره "۱"
اشک ریختن بدیهی ترین کاریست که میتوان کرد. سادهترین کار، اما همینش همم جوری قلب را میسوزاند که اشکها رود بشوند و دردها دریا.
امروز اولین طبلها به صدا درآمدند، امام من میبینی؟ هر طبل پژواک قدمهای توست به سوی میدان نبرد. هر طبل پژواک تیرهای پروازکرده و اتفاقات ناگوار آیندهست.
و چقدر نام تو مقدس است، چقدر همچو شهادت زیباست که او زمانی از این دنیا برود که ما طبلهایمان را برای عزاداری تو بیرون میآوریم.
#vidar