eitaa logo
Bear skin
24 دنبال‌کننده
95 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/Nummer_ett
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شماره "۱"
من درد نمی‌کشم،‌ من درد را زندگی می‌کنم. من درد را می‌بوسم و هر شب در آغوش می‌کشم. مرا نابود می‌کند اما مگر می‌شود رهایش کرد؟ شاید بشود اما او مرا رها نمی‌کند. دوستم دارد چه کار کنم؟ هر روز قول می‌دهد کمتر آسیب برساند، که ناخن‌هایش را در گوشتم فرو نکند، اما باز هم فردایش زیر قولش می‌زند. می‌خواهم ترکش کنم، اما چه کنم که قلبم مالامال از اوست...
هدایت شده از شماره "۱"
آنقدر نوشت که از انگشتانش خون چکید...!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شماره "۱"
هدایت شده از شماره "۱"
ایلیاد استون فریاد زد:《حواست کجاست ابله!》 کارلی مک کینون با بدخلقی غرغر کرد:《خیلی محکم بود فکر کردی من چیم، مرد آهنی؟》 ایلیاد آه کشید:《تو فقط یه احمقی.》 چوب هاکی را چرخاند و آرام به سمت دروازه اسکیت کرد تا پاک سیاهی را که روی زمین افتاده بود بردارد. کارلی آرام به چارلز فیتز گفت:《اون با من خصومت شخصی داره!》 فیتز با حالت بی خیال همیشگی‌اش گفت:《اون فقط نگران مسابقه‌ست، اینجوری پیش بریم سوراخ می‌شیم.》 کارلی لباسش را کمی تکان تکان داد که باد ایجاد شده از گرمای بدنش بکاهد:《و چرا فکر می‌کنه ما تلاشمونو نمی‌کنیم؟》 چون هیچگاه کافی نیست. ایلیاد خوب می‌دانست، سال‌ها بود که بازی می‌کرد و هیچگاه به اندازه کافی خوب اسکیت نمی‌کرد، خوب پاس نمی‌داد، اصلا خوب بازی نمی‌کرد. او عاشق هاکی بود، عاشق پرواز روی یخ و در دست گرفتن چوب آن، اما گاهی اوقات ناتوانی‌اش در بازی کرد بدجور اعصابش را بر هم می‌زد. ایلیاد بارها تحقیر شد و طعنه شنید، او می‌شنید، همه حرف‌های پشت سرش و هر بار که خراب می‌کرد می‌دید که نگاه بقیه چگونه در گوشتش رسوخ می‌کند و شرم را همراه خون روی یخ سالن می‌چکاند. اما عشق به ورزش چیز عجیبی‌ست، آدمی را وادار به ادامه دادن می‌کند. هر بار که پاکی در تور می‌نشیند، تمام دفعاتی که ایلیاد توسط هاکی نابود شده بود را با خود می‌شوید و می‌برد. ذات ورزش همین است، مثل مواد مخدر تو را معتاد می‌کند، به تو ذهن باز و شادی‌های کلان می‌دهد اما به همان مقدار هم از تو می‌گیرد. و از یک جایی به بعد بیشتر از آنچه بدهد، می‌گیرد، بیشتر از آنچه لذت داشته باشد درد دارد. و اگر نخواهی سراغش بروی تو را با خماری‌اش می‌کُشَد. ایلیاد به سمت چارلز و کارلی برگشت:《دوباره امتحان می‌کنیم.》 و به چشم غره‌های آن‌ها اهمیتی نداد، ایلیاد هیچ شانسی برای شکوفایی نداشت، ایلیاد در هاکی به هیچ‌جا نمی‌رسید، اما آن‌ها... آن‌ها باید یک کسی می‌شدند. حتی اگر از ایلیاد هم متنفر بودند، آنقدر خوب بازی می‌کردند که به یک‌جا برسند. و اهمیتی نداشت اگر ایلیاد ناسزا می‌شنید و هر روز بیشتر در تاریکی و گوشه‌های باشگاه فرو می‌رفت، آن احمق‌ها توانایی کاری را که ایلیاد نمی‌توانست، را داشتند و باید به یک‌جایی می‌رسیدند. وقتی ایلیاد توسط هاکی هر روز می‌مرد و شانه‌های خم‌تر می‌شدند، آنها باید جوان‌تر و جاودانه‌تر می‌شدند. ایلیاد چوب هاکی را روی یخ کوبید و خط نازکی بر جای گذاشت، یخ نباید آنها را فراموش‌ می‌کرد، حتی اگر این به معنای مرگ روح ایلیاد در آن زمین بود. نام‌های آنان باید روی زمین یخ حک می‌شد، ایلیاد همه‌چیزش را برای این اتفاق می‌داد، هر چیزی که هاکی از او نگرفته بود.
هدایت شده از شماره "۱"
داگلاس پیر در یک شب سرد زمستانی مرد. کلی سرفه کرد آنقدر که پسرانش خیال می‌کردند ممکن است حنجره‌اش بیرون بپرد اما ناگهان سرفه‌ها به پایان رسیدند. و آنگاه بود که پسران دریافتند چه شده، اما هیچکس کاری نکرد، همه شب را به گونه‌ای سپری کردند که گویی خوابیده‌اند. اما همچنان همه می‌دانستند که یتیم شده‌اند و اشک‌ها و چشمان خیسشان در تاریکی خفه‌کننده می‌درخشید. فردا صبح سوگواری می‌کردند، فردا صبح یتیم می‌شدند، آن شب را نیاز داشتند تا کنار بیایند. داگلاس همیشه می‌دانست امانوئل برای کنار آمدن با دردها از مشت استفاده می‌کند، که او ولع پول و پیشرفت می‌زد و دایره دوستانش زندانیان میان‌سال بودند. اریک نقطه مقابل او بود، او با دویدن خودش را تخلیه می‌کرد، زندگی‌اش را برای داگلاس و پسرانش گذاشته بود و به همان هم راضی بود. همین باعث اختلاف همیشگی بین او و امانوئل می‌شد. پسران داگلاس او را با دستان ضعیف و کوچک خودشان در کنار خرابه دفن کردند، نفری یک بوسه بر پیشانی چرب و بلندش زدند و زیر لب با چشمان آغشته به اشک از او خداحافظی کردند. امانوئل و اریک با بیل سرقتی روی او خاک ریختند و هر مشت خاک همچو خنجری بر قلبشان بود. روزهای پس از آن در کرختی و گرسنگی به سر رفت، سکوتی که جای سرفه‌های خش‌دار داگلاس را پر کرده بود، گلوی پسران را می‌گرفت و می‌فشرد. یک جرقه کافی بود تا انبار باروت دل‌هایشان منفجر شود و آن‌ها هر شب دعوا می‌کردند. اریک سعی داشت اوضاع را کنترل کند، که شبیه داگلاس باشد اما موفق نمی‌شد.
هدایت شده از شماره "۱"
امانوئل از همیشه عصبانی‌تر و سرکش‌تر شده بود و در آخر، همین باعث آن دعوا شد. دعوایی که همه‌چیز را تمام و بقیه چیزها را شروع کرد. آن شب امانوئل مانند همیشه دیر کرد، بوی سیگار می‌داد و تلوتلو می‌خورد. اریک که در تاریکی منتظرش مانده بود گفت:《مست کردی.》 بیشتر از آنکه سوالی باشد خبری بود، امانوئل با سر سبک انگشتش را روی لبش گذاشت:《هیشش》 اریک اخم کرد:《اگه داگلاس بود تنبیهت می‌کرد》 امانوئل با بدن کج ایستاد و به او نگاه کرد:《فعلا که نیست.》 اریک قدمی جلو رفت و چانه‌اش را بالا گرفت، چشمان قهوه‌ای اریک به چشمان کهربایی و درخشان امانوئل خیره شدند:《من که هستم.》 امانوئل از روی تمسخر خندید. دستش را روی شانه اریک گذاشت، اریک خودش را جمع کرد اما دست او را پس نزد:《گوش کن اریک من دارم میرم، میرم یه جای بهتر پیش کسایی که بلدن زندگی کنن و پول دارن. پول همه چیزه مَرد، تو هم برو. این بچه‌ها هم مثل داگلاس دو روز دیگه از گشنگی جون میدن.》 اریک با عصبانیت مشت محکمی به صورت او زد، امانوئل آنقدر سست بود که روی زمین افتاد و رد خون از گوشه لبش جاری شد. اریک از میان دندان‌هایش گفت:《تو می‌تونی هر غلطی که دوست داری کنی ولی من نمی‌ذارم اتفاقی برای اونا بیوفته، من ولشون نمی‌کنم.》 امانوئل تلو تلو خوران از روی زمین بلند شد و در صورت اریک فریاد زد:《چون تو احمقی، یه روزی همه اونا رو خاک می‌کنی و میای به پای من میوفتی تا بهت رحم کنم.》 چشمانش درخشندگی‌شان را از دست دادند، احتمالا برای همیشه:《و من به تو هیچ رحمی نخواهم کرد. چون خیابون یه جنگله.》 حالا چشمان و لحنش غمگین بودند:《بخور تا خورده نشی. شیر به طعمه‌ش رحم نمی‌کنه.》 اریک به سردی گفت:《تو کفتاری امانوئل》 امانوئل سرش را به نشانه تایید تکان داد:《آره داگلاس. آره.》 اریک خشکش زد، احتمالا امانوئل آنقدر مست بود که اینگونه صدایش زد اما وقت نکرد تا فکر کند یا بپرسد چون امانوئل رفت. و او درست می‌گفت، فردا و فردای آن و تمام فرداها اریک برادرانش را دید که در آغوشش دست از نفس کشیدن می‌کشند. اریک کنار قبر داگلاس یک قبرستان کوچک ساخت و هر شب بابت اشک ریخت و فریاد خفه کرد. امانوئل حتی درباره التماس کردن اریک هم راست می‌گفت، چون یک روز به پایش می‌افتاد و قسمش می‌داد تا به او رحم کند. البته نه به او، به برادرش، ارنی.
هدایت شده از شماره "۱"
شش پسر جان باختند، سه ماه گذشت و اریک لاغرتر و لاغرتر شد. هر از چندگاهی با ارنی کوچولو روی لبه پشت‌بام یکی از خانه‌های لندن می‌نشستند و زیر نور ستاره‌ها، در حالی که خنکای شب پوست کثیفشان را نوازش می‌کرد، به لندن زیر پایشان نگاه می‌کردند. به لندن بی رحم. ارنی می‌پرسید:《آدما چجوری می‌تونن انقدر سنگدل باشن؟》 و اریک آهی می‌کشید و پاسخ می‌داد:《مسئله همینجاست ارنی، اونا آدمن، کارشون همینه.》 ارنی یازده سال داشت، موهایش فرفری بودند و آنقدر ضعیف بود که مدام می‌لرزید و هر از چندگاهی غش می‌کرد. اریک هر پسری را که دفن می‌کرد و هر نان و غذایی را که از دست می‌داد، مدام با خودش فکر می‌کرد ارنی بعدی است. ارنی برادر واقعی‌اش بود، البته نه آنقدر واقعی. آنها یک مادر داشتند با پدرهای متفاوت. و همه‌چیز وقتی برای اریک غیرقابل تحمل شد که ارنی از شدت ضعف تب کرد، بدنش را که گویی در آتش گذاشته باشند، می‌سوخت و فریاد می‌زد. التماس می‌کرد و توهم می‌زد. اریک نمی‌دانست چکار کند، خسته بود و تنها، هم استخوان‌هایش درد می‌کردند هم روحش. وقتی ارنی را می‌دید که درد می‌کشد دلش می‌خواست جسمش را به او بدهد تا فقط درد کشیدنش را متوقف کند. بعد از دو روز که ارنی خوب نشد دیگر نتوانست تحمل کند، سویشرت پاره و مندرسش را برداشت و رو به پسران باقی مانده گفت:《مراقب باشید، زود بر می‌گردم.》 و در خیابان‌های پیچ‌در‌پیچ لندن شروع به راه رفتن کرد. خیابان‌هایی که در آن محله‌ها بوی گند فاضلاب و زباله می‌دادند و موش‌ها ساکنان اصلی‌اش بودند. اریک آنقدر راه رفت تا به یک کارخانه متروک رسید. کارخانه‌ای با شیشه‌های شکسته و پر از آدم‌های خلاف.
هدایت شده از شماره "۱"
اریک با تمام شجاعتش رو به روی ساختمان ایستاد و فریاد زد:《امانوئللل》 سر مردان خطرناک از پنجره‌ها بیرون آمدند، از میان لب‌هایشان صدای ناسزا و تحقیر شنیده می‌شد. اریک دوباره فریاد زد:《بهت نیاز دارم اِم》 در کارخانه با سر و صدا و جیغ باز شد و پیکر پسر جوانی در سایه‌ها نمایان شد. آسمان که به آن‌دو برادر از همه جدا شده نگاه می‌کرد، آرام آرام برای دل‌هایشان گریست و باران باراند. امانوئل گفت:《گورتو گم کن اریک》 چشمان اریک خیس اشک شدند:《کمکم کن... ارنی حالش بده... داره می‌میره.》 امانوئل چند قدم به سمتش آمد و داخل روزنه نور قرار گرفت. مردان هنوز از پنجره‌ها نگاه می‌کردند:《اولین نفره؟》 اریک سرش را پایین انداخت:《هفتمیه》 امانوئل پوزخند صدا داری زد:《پس واسه چی الان اومدی؟ می‌دونی که داگلاس هیچوقت بین بچه‌هاش فرق نمی‌ذاشت.》 اریک با درماندگی روی زانوانش افتاد:《کمکم کن ام... خواهش می‌کنم.》 امانوئل به او نزدیکتر شد، دستانش در جیب و چانه‌اش را رو به بالا گرفته بود:《اریک تو نمی‌تونی مراقب اونا باشی، الان ارنی رو نجات بدی چند روز دیگه می‌میره. این سرنوشتشونه، اونا یه مشت پسر مریض و گرسنه‌ان. دووم نمیارن.》 اریک با گریه فریاد زد:《چطور می‌تونی انقدر بی رحم باشی؟》 امانوئل هم متقابلا فریاد زد:《فکر کردی ساده‌ست؟ منم به اندازه تو واسه داگلاس ناراحت شدم. منم به اندازه تو دلم برای اون بچه‌ها می‌سوزه ولی انتظار داری چیکار کنم؟ همه عمرمو فداشون کنم؟ من مثل تو نیستم اریک من دلم نمی‌خواد فقط زنده باشم من می‌خوام زندگی کنم.》 اریک دستانش را روی زمین گذاشت و سرش را پایین انداخت:《یعنی کمکم نمی‌کنی؟》 امانوئل چرخید:《برای اینکه جزوی از اونا بشم باید گذشتمو دور بندازم. متاسفم اریک.》 یک هفته بعد ارنی به داگلاس پیوست. مانند شمع جلوی چشمان اریک آنقدر سوخت تا تمام شد. و به همراه او نیز چیزی در اریک مرد، چیزی به نام رحم. چیزی که باعث شد به هر قیمتی مراقب خانواده‌اش شود. بالای قبر داگلاس ایستاد، چاقو را در دستش فشرد و گفت:《دیگه نمی‌ذارم آسیب ببینن. حتی اگه باعث اون آسیب یکی از خودشون باشه.》 و آرام به سمت کارخانه متروک راه افتاد، چاقو را در دستانش چرخاند و آنقدر صبر کرد تا شب شود. اریک از دیوار کارخانه بالا رفت و خودش را میان چندین مرد سنگین‌وزن خفته یافت. با چشمان سرد و بی رحم چاقو را زیر گردن یکیشان گذاشت و ریشش را در دست گرفت، به چشمان بهت‌زده مرد پچ‌پچ کرد:《امانوئل کجا می‌خوابه؟》 مرد چشمش را به سمت دست او انداخت و با صدای خفه جای امانوئل را گفت. اریک جزوی از سایه‌ها شد، مثل روح در هوا پرواز کرد و تقریبا به آن طرف کارخانه رسید. جایی که امانوئل در بدترین جای کارخانه، یک گوشه خوابیده بود. اریک چاقو را محکم‌تر گرفت، کنار او نشست و آرام گفت:《به هر قیمتی ام. به هر قیمتی.》 چشمان امانوئل، گویی چیزی به او وحی شده باشد ناگهان باز شد و دستانش را جلو آورد، اما اریک سریع‌تر بود، چاقو در قلب او فرو کرد و با سنگدلی به چشمان امانوئل خیره شد. چاقو پوست و گوشت را شکافت و با صدای تهوع‌آوری وارد آن تلمبه شد، قلب را دو تکه کرد و رگ‌ها را برید. زیر لب گفت:《به داگلاس سلام برسون.》 امانوئل با چشمان باز به او نگاه کرد، چشمانی که هیچ فروغی از زندگی نداشتند. اریک که سراسر آغشته به خون امانوئل شده بود ایستاد و کمی دیگر به او نگاه کرد. صدایی از پشتش گفت:《اسمت چیه پسر؟》 مردی که صحنه را دیده بود اما هیچکاری نکرد. آنها واقعا مردان خیابانی بودند، کسانی که زندان خانه‌شان و خلاف کارشان بود. اریک سرش را بالا گرفت و گفت:《صدام می‌کنن داگلاس.》 اریک مرده بود، آن‌را کنار ارنی و داگلاس دفن کرد، کنار امانوئل. حالا دیگر او آدم جدیدی بود، آدمی که یک روز همه لندن او را می‌شناختند. داگلاس جدیدی که متولد شد به هر قیمتی از پسرانش مراقبت می‌کرد، همیشه دو سگ همراهش داشت و روزی یکی از همان مردان که کله‌گنده شده بود، مانند طوفانی به زندگی او می‌آمد، به او پیشنهاد پول کلان و قاچاق و تولید مواد می‌داد. و داگلاس قبول می‌کرد، چون این خیابان یک جنگل است. در همان کارخانه باند خودش را به راه می‌انداخت و پس از آن حتی در آنجا پسران خودش را می‌کشت. چون گاهی اوقات قیمتی که باید پرداخت می‌شد، یک پسر بود. یا دو پسر. یا ده‌ پسر. تفاوتی نداشت، داگلاس هر قیمتی را که لازم بود می‌پرداخت، و یک روز پسرانش می‌فهمیدند تمام این‌ها برای چه بود. برای خودشان.
هدایت شده از شماره "۱"
وقتی به این فکر می‌کنم که نور ستارگان درواقع نور مردگانم هستند، دیگر زیر آنها آرام نمی‌شوم. ستارگان، آرزوهای سقوط کرده‌اند و اگر می‌بینید در آسمان جای دارند، به این خاطر است که دنیا ساخته شده تا ما را فریب دهد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شماره "۱"
در عجبم! چرا اشک‌ها به پایان نمی‌رسند..؟