هدایت شده از شماره "۱"
نمیتوانست تصویر مادر رو به مرگش را از جلوی چشمانش دور کند.
آنقدر دوید تا به دامنه تپهها رسید، جایی که پولدارهای شهر زندگی میکردند.
همهچیز تقصیر آنها بود.
لوگان سنگی برداشت به شیشه خانهای که نمیشناخت پرتاب کرد. فریاد زد:《همش تقصیر شما لعنتیاست.》
اینکار را آنقدر ادامه داد که کسی او را از پشت گرفت. دستانش را گویی میخواهد به او دستبند بزند نگه داشت، و لوگان را در آغوش گرفت.
کلانتر شان او را در آغوش گرفت و گفت:《چیزی نیست. چیزی نیست. اون حالش خوب میشه.》
اما لوگان میدانست که او دروغ میگوید.
مادرش داشت میمرد و همهاش تقصیر پولدارها بود.
همهاش به خاطر پول بود.
و لوگان میخواست بمیرد، میخواست همه را بکشد، میخواست دنیا را نابود کند.
او فقط پانزده سال داشت و هیچ پسر پانزدهسالهای نباید شاهد مرگ تدریجی مادرش باشد.
آنروز کلانتر، لوگان را با خودش به خانه برد، اما پس از آن لوگان دیگر چیز خاصی حس نکرد. فقط نگاههای شارلوت بود و مهربانیهای وی. که هیچکدام برایش مادر نمیشدند.
آنشب شارلوت در دفتر خاطراتش نوشت:《لوگان سرسختترین کسی است که در این شهر میشناسم، او که بختش نیز همچو پوستش سیاه است.
اما نمیدانم چه چیزی باعث میشود کسی چنان گریه کند که صدایش از دیوارها هم بگذرد؟ بابا میگفت مردها گریه نمیکنند. پس چه باعث میشود پسری اینگونه در هم بشکند؟
نمیدانم و فقط امیدوارم خدا نگاهی هم به شهر ما کند. امیدوارم حتی شده فقط یک آرزو را برآورده کند. تا نشان دهد این شهر همچو اسمش قرار نیست تا ابد خانهی ساکنین درد کشیده باشد.
این اولین باری است که لوگان اینجا میخوابد، همیشه پیش درک میماند اما حالا که اسپایک پیش درک است پس بابا لوگان را به اینجا آورده. امیدوارم وقتی فردا اسپایک برای ناهار به خانهمان میاید، فکر نکند با لوگان را جایگزینش کردهایم.》
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک با شوق عجیب و نا آشنایی در سینهاش از خواب بیدار شد. آنروز قرار بود به خانه فارلندها برای ناهار برود. از اتاقش بیرون رفت، درک هنوز خواب بود.
در این چندروز یاد گرفته بود که درک زیاد میخوابد، خرید نان با اسپایک بود و آشپزی با درک البته اگر حوصلهاش را داشت. بیشتر روز را در تعمیرگاه میگذراندند و شب، سریالهای قدیمی درک را تماشا میکردند.
بعد از گذشت چند ساعت بالاخره وقت رفتن فرا رسید، اسپایک موهایش را جمع کرد و لباسهایی که درک برایش خریده بود را پوشید. وقتی داخل آینه نگاه کرد، خودش را نشناخت. زمین تا آسمان با اسپایک خیابانها فرق داشت. با نگاه کردن به خودش، به یاد پیتر و کوین افتاد و عذاب وجدان دوباره بر دلش سنگینی کرد.
شانههایش کمی خمیده شدند، دستانش را در جیب کرد و از خانه بیرون رفت. اسپایک جلوی در تعمیرگاه ایستاد و در حالی که درک تا کمر داخل کاپوت ماشین خم شده بود به او گفت:《من دارم میرم.》
درک با صدای ناواضح پاسخ داد:《به...》
اما حرفش را نصفه گذاشت. اسپایک پشت گردنش را مالید:《یکم... یکم دستپاچهام. استرس دارم... میدونی.》
درک فریاد زد:《اون آچارو بده. اون عطری که گفتمو زدی؟》
اسپایک آچار را به درک داد:《آره زدم.》
درک گفت:《خب پس نترس، دخترا عاشق این عطرن.》
گونههای اسپایک سرخ شدن:《چی! نه... نه من واسه شارلوت نمیگم... نه... من...》
درک کمرش را صاف کرد و آهی کشید:《میری یا بیرونت کنم؟》
آشکارا درک عاشق اسپایک بود. اسپایک سرش را تکان داد و به سمت خانه فارلندها راه افتاد.
هدایت شده از شماره "۱"
در جایی دیگر درون آنشهر کوچک، در خانهای مدفون با آرزوها، خون آرام راه خودش را از میان پرزهای سفید فرش پیدا میکرد و جاری میشد. خون، سرخ که به رنگ غروب خورشید بود.
پسری با لباسهای پاره و تن کبود و زخمی، خونین و مالین روی زمین دراز کشیده بود. اگر سینهاش به آرامی بالا و پایین نمیشد آدم میپنداشت که مرده!
پسر حتی گریه هم نمیکرد. اما در عوض کمی آنطرفتر مردی با وضعیت آشفته به دیوار تکیه داده بود و سخت میگریست. شانههایش بالا و پایین میشدند و به شدت بوی الکل میداد.
پسر با درد سرش را به سمت او کج کرد و از میان لبهای خشک و پاره شدهاش، با صدای ضعیفی گفت:《من... خوبم.》
مرد با چشمانی که همچو کاسه خون سرخ بود به او نگاه کرد:《متاسفم. متاسفم. نمیخواستم اینجوری بشه. متاسفم.》
با دستانش صورتش را پوشاند. پسر چشمانش را به سختی بست و در حالی که آرام آرام هوشیاریاش را از دست میداد گفت:《اشکالی نداره... من... خوبم.》
اما خوب نبود.
مگر یک پسرک دوازده ساله چقدر توان دارد که هرشب کتک بخورد؟
معلوم است که خوب نبود.
مگر یک تن چقدر میتواند کبود باشد؟
مگر یک چشم چقدر میتواند بگرید؟
مرد آرام و نامتعادل از جایش بلند شد. پسر را که از لاغری رنج میبرد بغل گرفت و روی مبل گذاشت. پدر بودن کار سختیست، مخصوصا اگر زنت رهایت کرده باشد و همهچیزت را باخته باشی.
مخصوصا اگر معتاد الکل باشی.
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
وقتی اسپایک به خانه فارلندها رسید، متوجه شد مردی جلوی در ایستاده و با وی صحبت میکند. کنجکاویاش گل کرد و پشت دیوار قایم شدتا استراق سمع کند. مرد داشت میگفت:《تا کِی؟ بالاخره که چی؟》
وی جواب داد:《لوکاس تو باید درکش کنی. اون فقط چهارده سالشه، طاقت همه اینا براش سخته.》
انگار مرد پدر لوگان بود. او گفت:《مگه من چی کم گذاشتم؟ من که دارم همه تلاشمو میکنم》
وی او را سرزنش کرد:《لوکاس تمام تلاشای تو باعث نمیشه اون بتونه با از دست رفتن مادرش کنار بیاد. کمک پولی رو که قبول نمیکنی حداقل بذار مراقب پسرت باشیم. اونم برای من مثل ویل و وین خودم.》
لوکاس گفت:《آخه... آخ...》
وی میان حرفش پرید:《اینجوری براش بهتره.》
لوکاس بالاخره تسلیم شد:《خیله خب. من واقعا ممنونم، امیدوارم بتونم جبران کنم.》
و از آنجا رفت.
کمی بعد اسپایک از پشت دیوار بیرون آمد در خانه را زد. در باز شد و چهره شاد و بشاش شارلوت پدیدار شد. او با خوشحالی پرید بغل اسپایک و او را در آغوش گرفت. اسپایک آنقدر شوک شد که حتی نتوانست نفس بکشد!
چند ثانیه بعد شارلوت با گونههای سرخ و دستپاچه عقب کشید و گفت:《چیزه... یعنی سلام. آره سلام. بیا تو.》
اسپایک سرش را پایین انداخت و وارد خانه شد، هیچکس ندید اما گونههای او هم میسوخت. وقتی اسپایک وارد خانه شد با استقبال گرم فارلندها رو به رو شد، البته همه به جز کلانتر. او فقط تمام محبتش را در یک دست محکم و سلام گنجاند.
و البته لوگان. لباسهایی که آنروز پوشیده بود برخلاف قبلیها هیکلش را کمی لاغر و قد بلند نشان میدادند و در تنش آزاد بودند. لوگان با دیدن اسپایک فقط به او اخمی کرد و رد شد.
هدایت شده از شماره "۱"
سر ناهار نیز یا لوگان به او نگاه نمیکرد یا وقتی نگاه میکرد با اخم همراه بود. به غیر از او، اسپایک حس میکرد در خانه است و فارلندها را چندین سال است میشناسد. این حس را میان پرحرفیهای شارلوت، شوخیهای ویل و وین، مهربانیهای وی و گوش شنوای کلانتر میشد پیدا کرد.
پس خانواده داشتن اینگونه بود.
وقتی بالاخره وقت رفتن فرا رسید، غمی ناشناس در قلب اسپایک جوانه زد. پس از خداحافظی با همه جلو در ایستاده بود و آماده رفتن. که ناگهان وقتی دستش را در جیبش کرد، دریافت چیزی سر جایش نیست.
سکهی کوین.
با اخم و ترس به اطرافش نگاه کرد تا آنکه لوگان را دید، در سایه به دیوار تکیه داده بود و نیشخندی روی لبش بود. نیشخندی که اسپایک آن را زیاد در خیایانها دیده بود. با صدای وی از جا پرید:《چیزی شده؟》
اسپایک نگاهش را از لوگان گرفت و گفت:《نه... نه چیزی نیست.》
خداحافظی کرد و رفت.
اسپایک میخواست از لوگان عذرخواهی کند، میخواست به او نشان بدهد که دشمنش نیست اما این بازی را او شروع کرده بود و اسپایک کسی نبود که وسط بازی برود. او یک روز شاهزاده خیابانها بود، به هر حال این لقب دلیلی داشت.
شب که شد، وقتی شهر در سکوت فرو رفت و پتوی تاریکی را روی خودش کشید، اسپایک تازه از خواب بلند شد. لباسهای سیاهش را پوشید و جوری که درک را از خواب بیدار نکند، از خانه بیرون رفت.
نسیم خنک شبانه لای موهایش میپیچید و روحش را طراوت میبخشید. وقتی به خانه فارلندها رسید، قلنج انگشتانش را شکاند و روی دیوار جا دست پیدا کرد تا از آن بالا برود. میخواست به طبقه دوم برود، جایی که اتاق مهمان یعنی اتاق موقت لوگان در آنجا بود.
با زحمت خودش را به طبقه دوم رساند و به پنجره کمی فشار آورد، از شانس خوبش پنجره قفل نبود. آرام و با قدمهای نرم و بیصدا وارد اتاق لوگان شد.
لوگان آرام روی تخت خواب بود. اسپایک کمی به او نگاه کرد، خطوط چهره و بدنش را از نظر گذراند. چهره اسپایک زیر روزنه نور مهتاب، به بیرحمی و بی حسی اسپایک خیابانها شده بود.
آرام جلو رفت و دستش را روی دهان لوگان گذاشت. لوگان با ترس از خواب پرید، چشمانش گرد شده بودند و زیر دست اسپایک نفسنفس میزد. اسپایک سرش را نزدیک سر او کرد و آرام گفت:《من دلم نمیخواست کار به اینجا بکشه. ولی مثل اینکه تو اینو خیلی خوب میخوای. سکه رو بده و منم میرم.》
لوگان دست از تقلا کردن کشید. انگشت وسطش را بالا آورد و با آرامش به اسپایک نشان داد. اسپایک با خشم او را رها کرد و عقب رفت:《تو چه مرگته؟》
لوگان ابرویش را بالا داد:《من نیومدم تو تخت تو واس خاطر یه سکه مسخره.》
آرامش عجیبی داشت. اسپایک اخم کرد و به دروغ گفت:《مسئله سکه نیست. فقط اینکه هیچکس از من دزدی نمیکنه.》
لوگان سر جایش نشست:《کسیم منو از جا خوابم بیرون نمیکنه.》
《من بیرونت نکردم، درک کرد.》
《و به خاطر تو انجامش داد.》
《واقعا عقده اونو داری؟ فکر میکنی خودم خواستم این بلاها سرم بیاد و مجبور بشم پیش پیرمردی بمونم که دهنش چفت و بست نداره؟》
لوگان پس از کمی مکث سکهای را به طرف اسپایک پرتاب کرد:《من تو زندگیم فقط عقده پول دارم.》
اسپایک سکه را در هوا قاپید و نگاهی به لوگان انداخت:《الان صلح کردیم؟》
لوگان از تخت بیرون آمد و رو به روی او ایستاد:《اگه از پولدارها متنفری، آره.》
اسپایک لبخند کجی زد و دستش را جلو آورد:《اسپایک.》
لوگان لبخند دنداننما زد و به اسپایک دست داد:《بِلَکی (سیاه واسه لقب) واست مناسب تره. لوگان.》
اسپایک ابرویش را بالا داد:《پس تو هم گان(اسلحه)》
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
دو هفته از وقتی لوگان و اسپایک دست دوستی به هم دادند میگذشت، در آن روزها لوگان یا در اتاق اسپایک میخوابید یا در خانه فارلندها. صبحها به یادگرفتن و کمک به درک در تعمیرگاه میگذشت و رابطه میانشان هر روز بیشتر و بیشتر رنگ و بوی صمیمیت میگرفت و با درک همراه میشد. آنشب نوبت اسپایک بود روی تخت بخوابد و لوگان روی زمین دراز کشیده بود.
به اسپایک گفت:《بلکی... کجا تو این دنیا واست حس خونه رو داره؟》
معمولا لوگان سوالهای عمیق نمیپرسید، مگر آنکه فکرش درگیر باشد. اسپایک دستانش را زیر سر گذاشت و گفت:《تا حالا جایی بهم حس خونه رو نداده ولی...فکر کنم هرجا یکی منتظرت باشه یعنی خونه. خیابون واسه پیتر برام خونه بود، و خونه فارلندها... پسر اونجا واسم بیشتر از همه عمرم حس خونه داشت.》
لوگان پس از کمی سکوت گفت:《بابام میگه مامانم حالش بدجور بده و میخواد ببینتم. فردا میخوام برم خونه.》
اسپایک سرش را بلند کرد و او را دید که پشتش را به اسپایک کرد:《مطمئنی که اینو میخوای؟》
لوگان با صدای لرزان گفت:《نمیخوام حسرت اینکه مامانمو قبل مردن ندیدم بمونه رو دلم.》
اسپایک به پهلو شد:《میدونی... شاید منم باید برگردم خیابون.》
اسپایک قبلا همه چیز را درباره خیابان و گذشتهاش به لوگان گفته بود. لوگان گفت:《فکر میکردم اینجا رو دوست داری.》
اسپایک چشمانش را بست:《دارم. ولی خودخواهیه که اونا رو با اون شرایط تنها بذارم. تازه... من قول دادم گان. قول.》
لوگان فقط گفت:《قول. مامان منم قول داده بود خوب میشه، و الان؟ فردا دارم میرم باهاش واسه همیشه خداحافظی کنم. بی خیال بلکی قولا هیچوقت دووم نمیارن.》
هدایت شده از شماره "۱"
صبح که شد و خورشید با خستگی به سر کار هرروزش برگشت، لوگان از خانه درک به سمت خانه خودشان راه افتاد. کاپشن مشکی پوشیده بود و تمام عزمش را جزم کرده بود تا به دیدن مادرش برود.
لوگان در خانه را زد و کمی بعد پدرش آن را باز کرد. با چشمان سرخ و خیس گفت:《کار خوبی کردی اومدی.》
لوگان نفس عمیق کشید و وارد خانه شد. مادرش ضعیفتر از قبل داخل تخت قدیمی دراز کشیده بود و مثل بید میلرزید. لوگان با اشکهایی که هنوز نچکیده بودند، کنار تخت زانو زد و گفت:《سلام مامان.》
مادرش آرام چشمانش را باز کرد و با تکان انگشتانش به لوگان فهماند که میخواهد دستش را بگیرد. لوگان دست استخوانی و کوچک او را گرفت.
مادر لوگان از میان لبهای خشک و ترکبرداشتهاش، با صدایی که به زور به گوش میرسید گفت:《دلم... برا... برات تنگ شده... بود.》
لوگان با گریه گفت:《خواهش میکنم، تنهام نذار خواهش میکنم.》
اشکی در چشمان مادرش درخشید:《من... همیشه... کنارتم.》
لوگان با شدت بیشتری گریه کرد:《مامان لطفا... من بدون تو نمیتونم. لطفا.》
سرش را گذاشت روی دست مادرش گریه کرد، اشکهای داغش بر روی دست سرد مادرش جاری میشد.
مادر لوگان با آخرین توان، دستش را روی موهای لوگان گذاشت و او را آرام نوازش کرد:《پسر... قشنگم... قوی بمون. نذا... نذار دنیا... لبخندتو... ازت... ازت...》
و ستاره زندگی لوگان، بدون آنکه حتی بتواند جملهاش را کامل کند، خاموش شد.
لوگان چگونه باید در برابر زندگی مقاوت میکرد تا لبخندش را از او نگیرد؟ چگونه وقتی علت لبخندش جلوی جشمانش ذره ذره آب شد؟
لوگان سرش را از روی تخت برداشت و به چشمان بازمانده مادرش نگاه کرد. با زَجه، فریاد زد:《نه نه نه نه نه نه نمی تونی بری. خواهش میکنم خواهش میکنم. نمیتونی بری. منو تنها نذار. مامان تروخدا. مامان تو قول داده بودی، مامان، خواهش میکنم، مامان جملتو تموم نکردی. مامان. خواهش میکنم، یکم دیگه دووم بیار قول میدم پول جور کنم. مامان ترو خدا. مامان جون من.》
او آنقدر ادانه داد تا اینکه پدر لوگان او را از پشت گرفت. لوگان در آغوشش سست شد و آنها آنجا بودند.
پدر و پسر، با پوست سیاه و چشمان خیس و به نور زندگی شان نگاه میکردند که چشمانش باز بود اما هیچ فروغ زندگیای نداشت.
به نام مادر.
پشتیبان فرزند.
به نام مادر.
شمع، نور، ستاره.
به نام فرزند که بدون مادرش نمیتواند زندگی کند.
و به نام آرزو.
که به همراه اشک بر زمین میچکد و همچو فرشتهی سقوط کرده، بر خاک میافتد.
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
لوگان به مادرش نگاه میکرد که زیر پارچه اندازه یک بچه است. او به مادرش خیره شده بود که بی جان، به خاک بی احساس سپرده میشد. نه باد، نه اشک، نه معجزه و نه حتی خدا او را زنده نکرد.
او رفته بود.
برای همیشه.
او رفته بود و لوگان دیگر کسی را نداشت که به او بگوید عالی است، که او را سرزنش کند و به او بگوید که باید بهتر عمل کند. نه دست لطیفی قرار بود بر سرش بکشد و نه آغوش گرمی در کار بود.
مادر لوگان رفته بود و با خودش قلب لوگان را نیز برده بود.
مراسم خاکسپاری خالی بود، تنها لوگان و پدرش و کشیش حضور داشتند. هیچکدام از آندو نه پول داشتند نه حوصله یک مراسم بزرگتر را داشتند. آندو، شانه به شانه یکدیگر ایستاده بودند و نور سرخ غروب از پشت به آنها میتابید، نور خورشید که همرنگ کاسه خونی چشمانشان بود.
آنها آنقدر گریسته بودند که دیگر اشکی برایشان باقی نمانده بود.
لوگان بدون چشم برداشتن از سنگ قبر گفت:《تقصیر تو بود.》
《و چرا اینجور فکر میکنی؟》
لوگان فریاد زد:《اگه غرور کوفتیتو میشکوندی اون الان اینجا بود.》
صدای پدرش با خستگی به گوش رسید:《ما دیر فهمیده بودیم لو. خیلی دیر. پول هیچکاری نمیکرد.》
《براش وقت میخرید.》
《و درد بیشتر میاورد اون خودش اینو نخواست.》
《اینا رو میگی تا خودتو توجیح کنی. تو فقط یه غرور لعنتی داشتی و باید میشکوندیش. همهی اینا تقصیر تو.》
لوگان با فریاد ادامه داد:《تقصیر تو. اگه تو نبودی یا حداقل یکم اونو دوست داشتی الان اینحا پیشمون بود. من مادر ندارم و این تقصیر توعه.》
لوگان اشتباه میکرد، اشک هیچگاه به پایان نمیرسد چون حالا چشمان خشک لوگان را پر کرده بود. او با گریه از آنجا رفت.
هدایت شده از شماره "۱"
لوگان رفت و لوکاس را با شانههای خمیده و قلبی مالامال از غم تنها گذاشت. او آرام روی خاک نشست و رو به قبر همسرش، با صدای بغضآلود گفت:《اون نمیدونه چی میگه. فقط یکم دلتنگه.》
و به گونهای که گویی موهای همسرش را نوازش میکند، ناخودآگاه خاک را نوازش کرد:《وگرنه خودت میدونی که چقدر دوستت دارم. خودت میدونی که اگه جواب میداد خودمم میفروختم تا خوب بشی.》
سپس شکست.
به همان سادگی شکست و بارید، مانند لیوان شکست و مانند باران بارید. سرش را روی خاک گذاشت و از میان گریه گفت:《خودت میدونی که عاشقتم.》
و آنقدر آن جمله را تکرار کرد تا معنایش را از دست داد، تمام کلمات جمله به جز عشق.
چرا که عشق هیچگاه از معنا نمیافتد.
در جایی دیگر نیز پدری دیگر میگریست.
کار هر روزش بود، اختیار خودش را نداشت، مینوشید، کتک میزد و میگریست.
و این چرخه مدام تکرار میشد. صدایی ضعیف گفت:《بابا...؟》
همان پسر دوازده ساله بود، هنوزم جای کبودی و زخم داشت، زخمهای تازه و کهنه.
مرد با چشمان خیس گفت:《چیه؟》
پسر رو به رویش نشست و دستانش را که ناخنهای جویده داشت در هم پیچ و تاب داد. اضطرابش نزدیک بود به صورت گریه ببارد:《ما... مامان زنگ زده بود.》
پدرش با سر سبک از نوشیدنی به او خیره شد. پسر چشمانش را بست و یک نفس گفت:《گفت... گفت بهت بگم... پولشو میخواد. گفت اگه... اگه پولشو ندی میندازتت زندان.》
و قبل از اینکه دوباره زیر مشت و لگد برود از خانه بیرون دوید. سرمای خیابان زخمهایش را میسوزاند.
پسر با قدمهای سست و سرعت بالا دوید تا آنکه ناگهان محکم به یکی برخورد. چون هیکل او بزرگتر بود، پسر به زمین افتاد. وقتی تاری چشمانش رفت آن کسی را که به او برخورده بود دید، پسری سیاه پوست با چشمان خیس و کاپشن سیاه. لوگان.
لوگان به پسر روی زمین نگاه کرد. لباسهای کهنه داشت که به تن لاغرش زار میزدند و گویی تازه تا سرحد مرگ با کسی دعوا کرده بود. لوگان گفت:《اسیر بودی؟》
پسر انتظار داشت هرچیزی بشنود جز این. با تعجب و کمی ترس گفت:《چی؟》
لوگان چشمانش را پاک کرد:《مثل اسیرها لاغری، لباس پوشیدی و زخمیای.》
سپس دستش را جلو آورد و گفت:《لوگان.》
پسر آبدهانش را قورت داد و با کمک دست لوگان از جا بلند شد:《اِلایجا》
لوگان نیشخند زد و رک گفت:《اسمت مثل اسم دختراست.》
الایجا با بیقراری گفت:《بابام زیاد از این چیزا سر در نمیاورد.》
لوگان او را بررسی کرد. سپس با کمی مکث گفت:《فکر کنم زیاد اوضاع خوبی تو خونه نداری. انگار واقعا اسیری.》
الایجا فقط به دستانش را بازی کرد، یک دقیقه هم آرام نمیگرفت. لوگان ادامه داد:《منم همینطور. پس میدونی چیه؟ بیا یه کاری کنیم که حواس جفتمون پرت بشه. مثلا میتونیم خشممونو سر پولدارا خالی کنیم. تفریح موردعلاقهمه.》
صدایی گفت:《نه شما اینکارو نمیکنید.》
اسپایک به درخت تکیه داده بود، موهایش را مثل همیشه بسته بود و لباسهایش آزادانه روی تنش قرار گرفته بودند.
لوگان پوفی کرد:《خرمگس معرکه.》
دوباره دور خودش سپر بی اعتنایی و سرسختی کشیده بود. اسپایک با جدیت گفت:《نمیذارم دوباره انجامش بدی.》
و فحش بدی درباره سیاهپوستها داد. چشمان الایجا گرد شد، لوگان فقط در جواب فحش بد دیگری درباره مادر اسپایک به زبان آورد. چشمان الایجا گردتر شدند.
اسپایک خواست چیز دیگری بگوید که صدایی گفت:《دارید ادبتونو به رخ هم میکشید؟》
پسر جدید تقریبا سیزده سال داشت، موهای بلوندش داخل چشمانش میرفتند و گردنش را پوشانده بودند. لباسهایش نو و حکایت از پول داشتند. گیتاری بر پشتش بود.
لوگان که حدس زد او یک پولدار است فحش دیگری نیز نثار او کرد.
پسر جدید دستانش را بالا گرفت:《بی خیال مرد منم واسه تفریح اینجام. شنیدم چیکار میخواستین کنید و اینجام تا بهتون بگم کدوم خونه رو نشونه برید.》
و لبخندی بی ریا روی صورت استخوانیاش جا گرفت. اسپایک نزدیکتر آمد:《گان کلانتر گفته پیدات کنم و ببرمت پس نمیذارم دوباره بیوفتی تو هچل.》
لوگان با خشم گفت:《از الان پدرزن ذلیل بودن خوب نیست.》
اسپایک سرخ شد. الایجا با اضطراب گفت:《شا... شاید حق با اونه. اگه گیر بیوفتیم...》
اما حرفش را تمام نکرد. پسر جدید با غرور گفت:《اگه یه کاری کنم گیر نیوفتید چی؟ انقدر ضدحال نباشید خوش میگذره.》
و دستش را جلو آورد:《میتونید صدام کنید فرِدی. اگه هستید بیاید وسط.》
لوگان بدون مکث دستش را روی دست او گذاشت. کمی بعد الایجا هم با اضطراب دستش را روی دست آنها گذاشت. لوگان به اسپایک نگاه کرد:《بی خیال بلکی لطفا. یکم از اون روحیه خیابونیت بیار. چی بهش می گفتی؟ شاهزاده خیابان.》
اسپایک چشمانش را در حدقه چرخاند اما او نیز دستش را روی دست آنها گذاشت:《شاهزاده خیابانو همونجا ول کردم، تو خیابون. این فقط برای اینه که تو دردسر نیوفتید.》
و از همان لحظه نقش آنها داخل گروه چهارنفرهشان مشخص شد.
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
تخممرغ از دست لوگان رها شد و به دیوار خورد. مثل انفجار بمب، اما در مقیاس کوچکتر ترکید و زردیاش را روی خانه به جا گذاشت. فردی هورا کشید و گوجهای را پرتاب کرد.
اسپایک با نیشخند یک تخم مرغ برداشت و زد روی گوجه فردی و فریاد کشید:《اینم املت واسه پولدارا.》
لوگان دستانش را بالا برد گفت:《آره پولدارای عوضی بخورید.》
و تخممرغی به الایجا داد تا به خانه بزند. خانهی مورد هدفشان، خانهای ویلایی با پنجرههای بزرگ بود. ایوانش زیر نور خورشید میتابید و دیوارش از سنگهای تمیز و قیمتی برق میزد.
صدای خندههای بی ریای پسرها داخل محلهی پولداری و خالی از آدم میپیچید. لوگان تخم مرغ دیگری پرتاب کرد و از فردی پرسید:《این خونه خالیه رو از کجا گیر آوردی تو؟》
فردی با لبخند کج، سرش را جوری کج کرد که از لای موهایش بتواند ببیند:《خونمونه. مامان بابام رفتن سفر کاری.》
هر سه نفرشان خشکشان زد. فردی تخممرغ دیگری انداخت و با خنده گفت:《نترسید من ازشون متنفرم. هم خونهم هم خونوادهم.》
الایجا با درکی عمیق گوشه ناخنش را جوید:《یعنی لو نمیدیمون؟》
فردی گفت:《اگه قول بدید اون دیوارو برام پر از گوجه و تخم مرغ کنید نه.》
پس پسران دست به کار شدند و تا غروب یک دیوار املتی ساختند. آن ساعات بهترین ساعات زندگی تک تکشان شد.
با فرا رسیدن شب، وقت خداحافظی نیز فرا رسید. اما هیچکدام رغبتی نداشتند. لوگان به اسپایک گفت که با او به خانه درک میرود و همان لحظه چشمان الیجا را دید که غمگین و مضطرب شدند. به او گفت:《اوضاع تو خونهتون خوبه که بری؟》
الایجا به زمین نگاه کرد:《شاید.》
اسپایک از فردی که لبخندش محو شده بود پرسید:《تو چی؟》
هدایت شده از شماره "۱"
فردی با لبخند خسته گفت:《اوضاع خونه هیچوقت واسه من خوب نیست.》
گویی همیشه باید بخندد.
لوگان دست در جیب کرد:《حالا که اینطوره پس همه امشب میریم پیش بلکی.》
رفتن به اتاق اسپایک سختتر از آن بود که خیال میکردند، باید از پنجره میرفتند تا درک بیدار نشود و فردی و الایجا تا به حال در عمرشان از هیچ دیواری بالا نرفته بودند. وقتی سر انجام هر چهار نفرشان به زمین اتاق اسپایک رسیدند، خسته و خیس از عرق سرد بودند. اما هنگامی که به همدیگر نگاه کردند، اختیارشان را از دست دادند و بلند بلند خندیدند.
اسپایک میان خنده پچپچ کرد:《هیسس درک بیدار میشه.》
اما او نمیدانست که درک خیلی وقت بود بیدار شده بود. او در تختش دراز کشیده بود و در حالی که از همهچیز خبر داشت لبخندی بر لب داشت. چه میشد کرد؟ زندگی است دیگر. درک در تمام عمرش تنها بود اما حالا در دوران پیری دور و برش پر شده بود از پسرانی که به خانه نیاز داشتند.
آنشب الایجا روی تخت خوابید و بقیهشان روی زمین. فردی سرش را روی بالش نگذاشته خر و پفش بلند شد و ماندند لوگان و اسپایک.
اسپایک دستش را مانند عادت همیشگی زیر سر گذاشت:《نمیخوای درباره مامانت چیزی بگی؟》
لوگان همان حالت را به خود گرفت و گفت:《هر چی بود رو باهاش دفن کردم. مامانمو زیر خاک اونا رو تو خودم.》
اسپایک گفت:《یعنی نمیخوای هیچی بگی؟》
《اصلا چرا واست مهمه؟》
《گفتم شاید بخوای برای آخرین بار از گوشام استفاده کنی.》
《اون وقت چرا آخرین بار؟ میخوای خودکشی کنی؟》پوزخند زد.
اسپایک چشمانش را بست و گفت:《نه میخوام برگردم لندن. به خیابونا.》
لوگان سریع به سمتش برگشت:《واسه چی؟》
اسپایک پاسخ داد:《نمیتونم بی خیال گذشتهم بشم. هنوز باید یه سری چیزا رو درست کنم.》
دیوار دور لوگان داشت فرو میریخت:《بر میگردی؟》
اکر اسپایک میرفت او تنها میشد. تنهای تنها.
اسپایک دست لاغرش را پیش برد و آرام دست سرد او را گرفت. رنگ پریدگی پوستش متضاد پوست سیاه لوگان بود:《شاید.》
لوگان دستش را عقب نکشید، فقط چشمانش را بست تا اشک همانجا بماند:《منم باهات میام.》
اسپایک کمی دست او را محکمتر گرفت:《نمیشه.》
گویی حالا اسپایک از او بزرگتر باشد، گویی لوگان پسر بچهی ترسیدهای بیش نیست. لوگان دوباره گفت:《منم باهات میام. اینجا چیزی واسه من نیست.》
صدای فردی به گوش رسید:《من یکم پول دارم. میتونیم ماشین بگیریم.》
آندو سرشان را بلند کردند و فردی را دیدند که به سقف نگاه میکند. لوگان سریع دستش را از دست اسپایک بیرون کشید:《از کی بیداری؟》
فردی لبخند دنداننمایی زد و به او نگاه کرد:《اونقدر که ببینم مثل بچههای شیش ساله گریه میکنی و عین دخترا دستشو گرفتی.》
لوگان خواست با خشم مشتی نثارش کند که اسپایک نیم خیز شد و او را گرفت. پس تنها فحشهای لوگان به فردی رسید.
صدای مضطرب الایجا از بالای تخت به گوش رسید:《می... میشه منم... بیام؟》
لوگان ابروهایش را بالا انداخت و به اسپایک گفت:《دیدی بلکی؟ راه فراری نیست.》
و اینگونه شد که پسران خیابان کارشان به خیابان افتاد.
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
شارلوت احساس میکرد الان است که بالا بیاورد. دستانش سرد شده بودند و وقتی در خانه دوست قدیمیاش، گاس کامرون را زد عرق کرده بودند.
کمی بعد مادر گاس، خانم کامرون در را باز کرد. از آنچیزی که شارلوت به یاد داشت لاغرتر شده بود و زیر چشمانش گود اعتاده بودند. شارلوت سریع و با خجالت گفت:《سلام خانم کامرون. ببخشید مزاحم شد من... من اومدم گاس رو ببینم. البته اگه امکان داره.》
خانم کامرون با حالتی میان ناراحتی و مهربانی گفت:《متاسفم عزیزم امروز هم نمیشه.》
از وقتی آن حادثه پیش آمده بود شارلوت هرچند وقت یکبار به دیدن گاس میامد. خانم کامرون او را بخشیده بود اما گاس نه، هنوز موفق نشده بود حتی یک بار هم گاس را ببیند.
شارلوت گفت:《پس... پس میشه بهش یه چیزی... بگم؟》
خانم کامرون کنار رفت و گفت:《حتما.》
شارلوت با قدمهای لرزان وارد خانه شد. دستش با پوکه گلوله بازی میکرد و در دلش چیزی همچو اسب وحشی پیچ و تاب میخورد. وقتی به پشت در اتاق گاس رسید متوقف شد.
میتوانست سایهی روی ویلچر نشسته او را ببیند. روی زمین نشست و دستش را مثل چندین و چند بار قبل روی در چوبی گذاشت، با صدای آرام گفت:《سلام گاس. منم شارلوت. مامانت گفت... امروزم نمیخوای منو ببینی. نمیدونم میخوای تا کی ادامه بدی ولی... ولی من بی خیال نمیشم. نه تا وقتی که رو در رو خودم همه چیز رو واست تعریف نکنم. امروز روز سالگرد ساخته شدن تام و جریه. فیلم... مورد علاقهت. یادمه چقدر این روز واسه مهم بود. واست یه چیزی آوردم که شاید دوست داشته باشی. خدا... خداحافظ.》
کمی دیگر آنجا ماند تا ببیند در باز میشود یا نه. و وقتی نشد با چشمان خیس از خانه بیرون رفت.