eitaa logo
Bear skin
23 دنبال‌کننده
94 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/Nummer_ett
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شماره "۱"
لوگان رفت و لوکاس را با شانه‌های خمیده و قلبی مالامال از غم تنها گذاشت. او آرام روی خاک نشست و رو به قبر همسرش، با صدای بغض‌آلود گفت:《اون نمی‌دونه چی میگه. فقط یکم دلتنگه.》 و به گونه‌ای که گویی موهای همسرش را نوازش می‌کند، ناخودآگاه خاک را نوازش کرد:《وگرنه خودت می‌دونی که چقدر دوستت دارم. خودت می‌دونی که اگه جواب می‌داد خودمم می‌فروختم تا خوب بشی‌.》 سپس شکست. به همان سادگی شکست و بارید، مانند لیوان شکست و مانند باران بارید. سرش را روی خاک گذاشت و از میان گریه گفت:《خودت می‌دونی که عاشقتم.》 و آنقدر آن جمله را تکرار کرد تا معنایش را از دست داد، تمام کلمات جمله به جز عشق. چرا که عشق هیچگاه از معنا نمی‌افتد. در جایی دیگر نیز پدری دیگر می‌گریست. کار هر روزش بود، اختیار خودش را نداشت، می‌نوشید، کتک می‌زد و می‌گریست. و این چرخه مدام تکرار می‌شد. صدایی ضعیف گفت:《بابا...؟》 همان پسر دوازده ساله بود، هنوزم جای کبودی و زخم داشت، زخم‌های تازه و کهنه. مرد با چشمان خیس گفت:《چیه؟》 پسر رو به رویش نشست و دستانش را که ناخن‌های جویده داشت در هم پیچ و تاب داد. اضطرابش نزدیک بود به صورت گریه ببارد:《ما... مامان زنگ زده بود.》 پدرش با سر سبک از نوشیدنی به او خیره شد. پسر چشمانش را بست و یک نفس گفت:《گفت... گفت بهت بگم... پولشو می‌خواد. گفت اگه... اگه پولشو ندی می‌ندازتت زندان.》 و قبل از اینکه دوباره زیر مشت و لگد برود از خانه بیرون دوید. سرمای خیابان زخم‌هایش را می‌سوزاند. پسر با قدم‌های سست و سرعت بالا دوید تا آنکه ناگهان محکم به یکی برخورد. چون هیکل او بزرگتر بود، پسر به زمین افتاد. وقتی تاری چشمانش رفت آن کسی را که به او برخورده بود دید، پسری سیاه پوست با چشمان خیس و کاپشن سیاه. لوگان. لوگان به پسر روی زمین نگاه کرد. لباس‌های کهنه داشت که به تن لاغرش زار می‌زدند و گویی تازه تا سرحد مرگ با کسی دعوا کرده بود. لوگان گفت:《اسیر بودی؟》 پسر انتظار داشت هرچیزی بشنود جز این. با تعجب و کمی ترس گفت:《چی؟》 لوگان چشمانش را پاک کرد:《مثل اسیرها لاغری، لباس پوشیدی و زخمی‌ای.》 سپس دستش را جلو آورد و گفت:《لوگان.》 پسر آب‌دهانش را قورت داد و با کمک دست لوگان از جا بلند شد:《اِلایجا》 لوگان نیشخند زد و رک گفت:《اسمت مثل اسم دختراست.》 الایجا با بی‌قراری گفت:《بابام زیاد از این چیزا سر در نمیاورد.》 لوگان او را بررسی کرد. سپس با کمی مکث گفت:《فکر کنم زیاد اوضاع خوبی تو خونه نداری. انگار واقعا اسیری.》 الایجا فقط به دستانش را بازی کرد، یک دقیقه هم آرام نمی‌گرفت. لوگان ادامه داد:《منم همینطور. پس می‌دونی چیه؟ بیا یه کاری کنیم که حواس جفتمون پرت بشه. مثلا می‌تونیم خشممونو سر پولدارا خالی کنیم. تفریح موردعلاقه‌مه.》 صدایی گفت:《نه شما اینکارو نمی‌کنید.》 اسپایک به درخت تکیه داده بود، موهایش را مثل همیشه بسته بود و لباس‌هایش آزادانه روی تنش قرار گرفته بودند. لوگان پوفی کرد:《خرمگس معرکه.》 دوباره دور خودش سپر بی اعتنایی و سرسختی کشیده بود. اسپایک با جدیت گفت:《نمی‌ذارم دوباره انجامش بدی.》 و فحش بدی درباره سیاه‌پوست‌ها داد. چشمان الایجا گرد شد، لوگان فقط در جواب فحش بد دیگری درباره مادر اسپایک به زبان آورد. چشمان الایجا گردتر شدند. اسپایک خواست چیز دیگری بگوید که صدایی گفت:《دارید ادبتونو به رخ هم می‌کشید؟》 پسر جدید تقریبا سیزده سال داشت، موهای بلوندش داخل چشمانش می‌رفتند و گردنش را پوشانده بودند. لباس‌هایش نو و حکایت از پول داشتند. گیتاری بر پشتش بود. لوگان که حدس زد او یک پولدار است فحش دیگری نیز نثار او کرد. پسر جدید دستانش را بالا گرفت:《بی خیال مرد منم واسه تفریح اینجام. شنیدم چیکار می‌خواستین کنید و اینجام تا بهتون بگم کدوم خونه رو نشونه برید.》 و لبخندی بی ریا روی صورت استخوانی‌اش جا گرفت. اسپایک نزدیک‌تر آمد:《گان کلانتر گفته پیدات کنم و ببرمت پس نمی‌ذارم دوباره بیوفتی تو هچل.》 لوگان با خشم گفت:《از الان پدرزن ذلیل بودن خوب نیست.》 اسپایک سرخ شد. الایجا با اضطراب گفت:《شا... شاید حق با اونه. اگه گیر بیوفتیم...》 اما حرفش را تمام نکرد. پسر جدید با غرور گفت:《اگه یه کاری کنم گیر نیوفتید چی؟ انقدر ضدحال نباشید خوش می‌گذره.》 و دستش را جلو آورد:《می‌تونید صدام‌ کنید فرِدی. اگه هستید بیاید وسط.》 لوگان بدون مکث دستش را روی دست او گذاشت. کمی بعد الایجا هم با اضطراب دستش را روی دست آنها گذاشت. لوگان به اسپایک نگاه کرد:《بی خیال بلکی لطفا. یکم از اون روحیه خیابونیت بیار. چی بهش می گفتی؟ شاهزاده خیابان.》 اسپایک چشمانش را در حدقه چرخاند اما او نیز دستش را روی دست آنها گذاشت:《شاهزاده خیابانو همونجا ول کردم، تو خیابون. این فقط برای اینه که تو دردسر نیوفتید.》 و از همان لحظه نقش آنها داخل گروه چهار‌نفره‌شان مشخص شد.
هدایت شده از شماره "۱"
تخم‌مرغ از دست لوگان رها شد و به دیوار خورد. مثل انفجار بمب، اما در مقیاس کوچک‌تر ترکید و زردی‌اش را روی خانه به جا گذاشت. فردی هورا کشید و گوجه‌ای را پرتاب کرد. اسپایک با نیشخند یک تخم مرغ برداشت و زد روی گوجه فردی و فریاد کشید:《اینم املت واسه پولدارا.》 لوگان دستانش را بالا برد گفت:《آره پولدارای عوضی بخورید.》 و تخم‌مرغی به الایجا داد تا به خانه بزند. خانه‌ی مورد هدفشان، خانه‌ای ویلایی با پنجره‌های بزرگ بود. ایوانش زیر نور خورشید می‌تابید و دیوارش از سنگ‌های تمیز و قیمتی برق می‌زد. صدای خنده‌های بی ریای پسرها داخل محله‌ی پولداری و خالی از آدم می‌پیچید. لوگان تخم مرغ دیگری پرتاب کرد و از فردی پرسید:《این خونه خالیه رو از کجا گیر آوردی تو؟》 فردی با لبخند کج، سرش را جوری کج کرد که از لای موهایش بتواند ببیند:《خونمونه. مامان بابام رفتن سفر کاری.》 هر سه نفرشان خشکشان زد. فردی تخم‌مرغ دیگری انداخت و با خنده گفت:《نترسید من ازشون متنفرم. هم خونه‌م هم خونواده‌م.》 الایجا با درکی عمیق گوشه ناخنش را جوید:《یعنی لو نمی‌دیمون؟》 فردی گفت:《اگه قول بدید اون دیوارو برام پر از گوجه و تخم مرغ کنید نه.》 پس پسران دست به کار شدند و تا غروب یک دیوار املتی ساختند. آن ساعات بهترین ساعات زندگی تک تک‌شان شد. با فرا رسیدن شب، وقت خداحافظی نیز فرا رسید. اما هیچکدام رغبتی نداشتند. لوگان به اسپایک گفت که با او به خانه درک می‌رود و همان لحظه چشمان الیجا را دید که غمگین و مضطرب شدند. به او گفت:《اوضاع تو خونه‌تون خوبه که بری؟》 الایجا به زمین نگاه کرد:《شاید.》 اسپایک از فردی ‌که لبخندش محو شده بود پرسید:《تو چی؟》
هدایت شده از شماره "۱"
فردی با لبخند خسته گفت:《اوضاع خونه هیچوقت واسه من خوب نیست.》 گویی همیشه باید بخندد. لوگان دست در جیب کرد:《حالا که اینطوره پس همه امشب میریم پیش بلکی.》 رفتن به اتاق اسپایک سخت‌تر از آن بود که خیال می‌کردند، باید از پنجره می‌رفتند تا درک بیدار نشود و فردی و الایجا تا به حال در عمرشان از هیچ دیواری بالا نرفته بودند. وقتی سر انجام هر چهار نفرشان به زمین اتاق اسپایک رسیدند، خسته و خیس از عرق سرد بودند. اما هنگامی که به همدیگر نگاه کردند، اختیارشان را از دست دادند و بلند بلند خندیدند. اسپایک میان خنده پچ‌پچ کرد:《هیسس درک بیدار میشه.》 اما او نمی‌دانست که درک خیلی وقت بود بیدار شده بود. او در تختش دراز کشیده بود و در حالی که از همه‌چیز خبر داشت لبخندی بر لب داشت. چه می‌شد کرد؟ زندگی است دیگر. درک در تمام عمرش تنها بود اما حالا در دوران پیری دور و برش پر شده بود از پسرانی که به خانه نیاز داشتند. آن‌شب الایجا روی تخت خوابید و بقیه‌شان روی زمین. فردی سرش را روی بالش نگذاشته خر و پفش بلند شد و ماندند لوگان و اسپایک. اسپایک دستش را مانند عادت همیشگی زیر سر گذاشت:《نمی‌خوای درباره مامانت چیزی بگی؟》 لوگان همان حالت را به خود گرفت و گفت:《هر چی بود رو باهاش دفن کردم. مامانمو زیر خاک اونا رو تو خودم.》 اسپایک گفت:《یعنی نمی‌خوای هیچی بگی؟》 《اصلا چرا واست مهمه؟》 《گفتم شاید بخوای برای آخرین بار از گوشام استفاده کنی.》 《اون وقت چرا آخرین بار؟ می‌خوای خودکشی کنی؟》پوزخند زد. اسپایک چشمانش را بست و گفت:《نه می‌خوام برگردم لندن. به خیابونا.》 لوگان سریع به سمتش برگشت:《واسه چی؟》 اسپایک پاسخ داد:《نمی‌تونم بی خیال گذشته‌م بشم. هنوز باید یه سری چیزا رو درست کنم.》 دیوار دور لوگان داشت فرو می‌ریخت:《بر می‌گردی؟》 اکر اسپایک می‌رفت او تنها می‌شد. تنهای تنها. اسپایک دست لاغرش را پیش برد و آرام دست سرد او را گرفت. رنگ پریدگی‌ پوستش متضاد پوست سیاه لوگان بود:《شاید.》 لوگان دستش را عقب نکشید، فقط چشمانش را بست تا اشک همانجا بماند:《منم باهات میام.》 اسپایک کمی دست او را محکم‌تر گرفت:《نمیشه.》 گویی حالا اسپایک از او بزرگتر باشد، گویی لوگان پسر بچه‌ی ترسیده‌ای بیش نیست. لوگان دوباره گفت:《منم باهات میام. اینجا چیزی واسه من نیست.》 صدای فردی به گوش رسید:《من یکم پول دارم. می‌تونیم ماشین بگیریم.》 آن‌دو سرشان را بلند کردند و فردی را دیدند که به سقف نگاه می‌کند. لوگان سریع دستش را از دست اسپایک بیرون کشید:《از کی بیداری؟》 فردی لبخند دندان‌نمایی زد و به او نگاه کرد:《اونقدر که ببینم مثل بچه‌های شیش ساله گریه می‌کنی و عین دخترا دستشو گرفتی.》 لوگان خواست با خشم مشتی نثارش کند که اسپایک نیم خیز شد و او را گرفت. پس تنها فحش‌های لوگان به فردی رسید. صدای مضطرب الایجا از بالای تخت به گوش رسید:《می... میشه منم... بیام؟》 لوگان ابروهایش را بالا انداخت و به اسپایک گفت:《دیدی بلکی؟ راه فراری نیست.》 و اینگونه شد که پسران خیابان کارشان به خیابان افتاد.
هدایت شده از شماره "۱"
شارلوت احساس می‌کرد الان است که بالا بیاورد. دستانش سرد شده بودند و وقتی در خانه دوست قدیمی‌اش، گاس کامرون را زد عرق کرده بودند. کمی بعد مادر گاس، خانم کامرون در را باز کرد‌. از آن‌چیزی که شارلوت به یاد داشت لاغرتر شده بود و زیر چشمانش گود اعتاده بودند. شارلوت سریع و با خجالت گفت:《سلام خانم کامرون. ببخشید مزاحم شد من... من اومدم گاس رو ببینم. البته اگه امکان داره.》 خانم کامرون با حالتی میان ناراحتی و مهربانی گفت:《متاسفم عزیزم امروز هم نمیشه.》 از وقتی آن حادثه پیش آمده بود شارلوت هرچند وقت یکبار به دیدن گاس میامد. خانم کامرون او را بخشیده بود اما گاس نه، هنوز موفق نشده بود حتی یک بار هم گاس را ببیند. شارلوت گفت:《پس... پس میشه بهش یه چیزی... بگم؟》 خانم کامرون کنار رفت و گفت:《حتما.》 شارلوت با قدم‌های لرزان وارد خانه شد. دستش با پوکه گلوله بازی می‌کرد و در دلش چیزی همچو اسب وحشی پیچ و تاب می‌خورد. وقتی به پشت در اتاق گاس رسید متوقف شد. می‌توانست سایه‌ی روی ویلچر نشسته او را ببیند. روی زمین نشست و دستش را مثل چندین و چند بار قبل روی در چوبی گذاشت، با صدای آرام گفت:《سلام گاس. منم شارلوت. مامانت گفت... امروزم نمی‌خوای منو ببینی. نمی‌دونم می‌خوای تا کی ادامه بدی ولی... ولی من بی خیال نمیشم. نه تا وقتی که رو در رو خودم همه چیز رو واست تعریف نکنم. امروز روز سالگرد ساخته شدن تام و جریه. فیلم... مورد علاقه‌ت. یادمه چقدر این روز واسه مهم بود. واست یه چیزی آوردم که شاید دوست داشته باشی. خدا... خداحافظ.》 کمی دیگر آنجا ماند تا ببیند در باز می‌شود یا نه. و وقتی نشد با چشمان خیس از خانه بیرون رفت.
هدایت شده از شماره "۱"
پشت در، گاس روی ویلچر نشسته بود و آهسته اشک می‌ریخت. اما حتی آنقدر توانایی نداشت که با دستان خودش اشکش را پاک کند. الایجا گفت:《ایده بدیه. ایده بدیه.》 لوگان نیز گفت:《بهترین ایده‌ی عمرمه.》تازه به لندن رسیده بودند و چهارنفری داخل پیاده‌رویی ایستاده بودند، مانند صخره‌ای در میان سیل جمعیت به چشم می‌آمدند. فردی پرسید:《حالا چی؟》 اسپایک نفس عمیق کشید:《حالا میریم خونه‌ی من.》 هر قدم به سوی خیابان‌های قدیمی، اضطراب بیشتری برای اسپایک به همراه می‌آورد. تا آنها از آن سوی لندن به خیابان‌های محل زندگی سابق اسپایک برسند، شب شده بود و به جای خورشید ماه نظاره‌گر آنها بود. و بالاخره اسپایک آنجا بود. رو به روی مغازه آقای تایلور ایستاده بود. با دیدن آنجا موجی از خاطرات بر سرش ریخت، تمام دویدن‌هایش در خیابان، قفل بازکردن‌ها، جیب‌بری‌ها، خندیدن‌هایش با پیتر، آموزش‌هایش با کوین. همه و همه آنقدر ناگهانی و دردناک آمدند که اگر لوگان او را نمی‌گرفت می‌افتاد. الایجا پرسید:《مطمئنی آماده‌ای؟》 اسپایک به سایه‌ی پشت پرده در اتاق بالای مغازه آقای تایلور نگاه کرد. نمی‌دانست چگونه اما مطمئن بود که او کوین است. کمی تکه‌تکه راه می‌رفت و بچه‌ای بغلش بود. او کوین بود، همان‌کسی که به خاطر اسپایک معتاد شده بود، همان کسی که به خاطر اسپایک تا ابد کابوس می‌دید. او کوین بود همان کسی که به خاطر اسپایک نقشه‌های چندساله‌اش به هم ریخته بودند، همان کسی که به خاطر اسپایک تیر خورده بود. به خاطر اسپایک. همه‌چیز به خاطر اسپایک بود. اگر اسپایک نبود کوین و پیتر هم آسوده زندگی می‌کردند. اسپایک ناگهان این را دریافت، مانند جرقه‌ای که با برخورد سنگ‌های چخماق، غاری را روشن می‌کند ذهن اسپایک را روشن کرد. او با چشمان خیس گفت:《اونا بدون من راحت‌ترن.》 لوگان با اخم پرسید:《چی؟》 اسپایک چشمانش را بست و قطره اشکی پایین چکید:《تا الان هر بدبختی‌ای کشیدن به خاطر من بوده‌. اونا بدون من راحت‌ترن.》 دریافتن این قضیه همچو خنجری بود که در قلبش فرو می‌رفت. او آرام آرام جلو رفت و جلوی در زانو زد. نامه‌ی مادرش را از جیبش درآورد، نامه‌ای که گوشه نداشت و پر بود از لک و تاشدگی. نامه را زیر سنگی جلوی در مغازه گذاشت‌. سپس زغالی از روی زمین برداشت و روی زمین نوشت:《متاسفم. دوستتون دارم.》 و برای همیشه با گذشته‌ای خداحافظی کرد. با نامه‌ی مادرش، کوین، چاد، پیتر، آقای تایلور و مغازه‌اش و خیابان‌ها. با لندن. اسپایک به همراه پسران دیگر به دریمز گریویارد برگشت، زخمی که آن‌شب به روحش وارد شد، هیچگاه خوب نشده.
هدایت شده از شماره "۱"
سال ۲۰۰۶، شنبه. داخل کافه‌ای کوچک و شلوغ پر بود از افراد و صدای خنده‌ها و حرف‌ها. خنده‌ها به حرف‌ها برخورد می‌کردند و از میان دود موجود در کافه می‌گذشتند. پشت پیشخوان، گوشه‌ای کوچک در کافه یک صندلی و چند دستگاه برای خالکوبی وجود داشت. و البته که هر جا سخن از دردسر بود، چهار پسر جوان و یاغی دریمز گریویارد نیز آنجا حضور داشتند. لوگان که حالا پس از گذشت هفت سال دعوا کردن بدنش بیشتر روی فرم آمده بود و موهایش را به تازگی مرتب کوتاه کرده بود، لبخندی زد تا دندان‌های سفیدش با پوست سیاهش تضاد به وجود بیاورند:《لعنت به پوست رنگ پریده و سفیدت کنن.》 اسپایک، از هفت سال پیش موهایش را در همان حال نگه داشته بود و حالا نیمی از صورتش را پوشانده بودند، با بزرگ‌تر شدند و جا افتادن اجزای صورتش بیش از پیش جذاب و مورد توجه دیگران مخصوصا دختر‌ها قرار گرفته بود. او روی صندلی خالکوبی نشسته بود و لباسش را درآورده بود، داشت پشتش را خالکوبی می‌کرد! اسپایک از میان دندان‌های قفل شده‌اش با درد گفت:《لعنت بهت... گان. خیلی‌... خیلی درد داره.》 فردی، بالای سر اسپایک ایستاده بود، دستگاه خالکوبی در یک دستش و سیگاری در دست دیگرش بود. با دقت روی پشت اسپایک خم شده بود و موهای بلوندش مثل همان هفت سال پیش مجعد و آشفته بودند. سیگاری هم پشت گوشش برای روز مبادا داشت، از دو سال پیش جوری سیگار می‌کشید که گویی زندگی‌اش به آن بند است. گفت:《آخراشه انقد غر نزن دیگه. منم این کارو کردم چقدر سوسولی تو.》 اسپایک دستش را از درد مشت کرد:《دا... داری قلب روی بازوتو با... آی... با اون کوفتی که داری... داری پشت من می‌کشی مقایسه می...می‌کنی؟》
هدایت شده از شماره "۱"
لوگان که از ذوق سر از پا نمی‌شناخت گفت:《خدایا منم می‌خوام.》 و با حسرت به پوستش نگاه کرد. چند ماهی می‌شد که فردی نقاشی‌هایش را از روی کاغذ به روی پوست آدم‌ها منتقل کرده بود و در آن کافه کار می‌کرد. البته خانواده‌اش نمی‌دانستند، اگر خانواده‌ی پولدار او این قضیه را می‌فهمیدند او را می‌کشتند! شاید هم بدتر، از ارث محرومش می‌کردند! لوگان سرش را به پشت برگرداند:《الای تو خالکوبی نمی‌کنی؟》 الایجا که با اضطراب در آن پشت ناخن می‌جوید گفت:《مگه مغز خر خوردم.》 لوگان بلند قهقهه زد:《مگه ما مغز بلکی رو خوردیم که اینجاییم؟》 فردی دستگاه را از روی پوست اسپایک برداشت تا بلند بخندد، زیر لب گفت:《خدا لعنتتون کنه منو نخندونید اسپایکو بیمارستی می‌کنم.》 الایجا که طاقت دیدن آن صحنه را نداشت از همان پشت گفت:《پس کِی تموم میشه؟》 لوگان قلنج انگشتانش را که از بس شکانده بود دیگر چیزی ازشان باقی نمانده بود، شکاند و گفت:《اه اِلای انقد غر نزن دیگه.》 فردی سیگارش را روی لبش گذاشت و از بالای سر اسپایک بلند شد:《و تمام.》 لوگان مثل فنر جمع‌شده‌ای که رهایش کرده باشی، از جا پرید و با دیدن پشت اسپایک گفت:《وای خدایا. بلکی اگه اینو به شارلوت نشون بدی بدون فک کردن بهت بله رو میده.》 لوگان از اسپایک هم بیشتر ذوق داشت. الایجا با کنجکاوی نزدیک آنها آمد. اسپایک که می‌دانست عاقل‌ترین آنها الایجا است پرسید:《الای، نظرت؟》 الای از بازوی لوگان گرفت تا نیافتد:《خدای من... گند زدن به پشتت اسپایک.》 لوگان از دستان اسپایک گرفت تا بلندش کند:《چرت میگه بابا خیلیم خوشگل شده. همونی که گقتم، الان می‌تونی اون بدن لاغرتو بندازی بیرون و اون ستون فقرات کج و کولتو نشون شارلوت بدی. بعد اونم این شاهکارو می‌بینه و همونجا بله رو میده.》 اسپایک تلوتلو خورد و با اخم و خجالت گفت:《یه بار دیگه این جوک بی مزه رو بگی دندوناتو می‌ریزم تو حلقت گان.》 فردی آرنجش را روی شانه لوگان گذاشت و با لبخند کج گفت:《واسه عکس عروسیت باید بخنده. نیازشون داره.》 سپس سیگار دیگری روشن کرد. اسپایک با کمک لوگان آرام لباسش را پوشید و گفت:《وای به حالتون اگه الای راست بگه. زنده نمی‌ذارمتون. بیا الای.》 و با کمک الای به سمت خانه خودش و درک راه افتاد. اکثر شب‌ها الایجا پیش او می‌خوابید. گاهی بقیه‌شان هم به آنها اضافه می‌شدند اما حالا که رابطه لوگان با پدرش بهتر شده بود بیشتر در خانه خودش می‌خوابید. فردی در حالی که سیگاری بر لب داشت و تکه‌ای از مویش جلوی چشمانش را گرفته بود شانه به شانه لوگان ایستاد:《به نظرت اگه بفهمه واسش اژدها کشیدم چه حالی میشه؟》 لوگان لبخندی به پهنای صورت زد:《چون نمی‌تونه الای رو بزنه و من اونجا نیستم تا منو بزنه، میره تعمیرگاه و اون ون بخت‌برگشته رو می‌زنه.》 و دقیقا هم همان اتفاق افتاد. چه میشه گفت، جوانی بود و رفاقت دیگر، دورانی برای سرکشی و ریسک کردن.
هدایت شده از شماره "۱"
شارلوت پشت گردنش را که باید در واقع موهایش رویش را می‌پوشاندند، خاراند. قرار بود موهایش آنجا باشند اما آن‌ها را بی رحمانه کوتاه کرده بود پس نسیم صبحگاهی می‌توانست به آن قسمت از گردنش بوسه بزند. یک سال می‌شد که موهایش را به محض کمی بلند شدن پسرانه می‌زد، البته کوتاهی آنها پسرانه بودند، وگرنه مجعد و پرپشت بودند. رنگ موهایش، که به آبی پررنگ تغییر کرده بودند نیز هم‌نوازی زیبایی با آسمان بالای سرش داشت. وقتی این تغییرات را در خود ایجاد کرد، کلانتر تا چند روز هر از چند گاهی با تعجب به او نگاه می‌کرد، هنوزم که هنوزه باورش نشده بود که دخترش دست به چنین کارهایی بزند. شارلوت زنگ در خانه درک را برای بار سوم زد و آن را آنقدر نگه داشت تا در محکم توسط درک باز شد. از هفت سال پیش تغییر زیادی نکرده بود، هنوز همانقدر بی ادب و بی حوصله بود:《یه بار دیگه اینحوری زنگ بزنی دستتو قطع می‌کنم دختره‌ی....》 و بقیه فحشش را زیر لب گفت. شارلوت با لبخند بزرگ و درخشان گفت:《اسپایک خونه‌ست؟》 از وقتی شنیده بود اسپایک خالکوبی کرده سر از پا نمی‌شناخت تا صبح شود و برای دیدنش به پیش اسپایک بیاید. درک با اخم به او نگاه کرد و به خودش گفت:《دردسر. همه‌تون یه مشت دردسرید. دردسررر.》 غرغرکنان داخل خانه شد و شارلوت هم به دنبالش راه افتاد. شارلوت با قدم‌های سریع خودش را به اتاق اسپایک رساند و بدون هیچ در زدنی در با باز کرد. اما وقتی اسپایک را که هنوز در رخت خواب خوابیده بود، دید، بادش خوابید. دستانش را در جیب‌های کت چرمی‌اش کرد و با لب و لوچه آویزان به سمت اسپایک رفت.
هدایت شده از شماره "۱"
ویل و وین گفته بودند که اسپایک پشتش را خالکوبی کرده و از شانس بد شارلوت اسپایک همیشه با لباس می‌خوابید. شارلوت آهی کشید. طره‌ای از موهای اسپایک که جلوی چشمانش افتاده بودند را گرفت و محکم کشید:《بیدار شوووو》 اسپایک با وحشت از خواب پرید و سر جایش نشست. وقتی شارلوت را دید، دستش را روی موهای کشیده‌ شده‌اس گذاشت و از فحش‌های درک به او داد. شارلوت با لبخند گفت:《خیلی تنبلی. حالا زود باش خالکوبیتو نشونم بده.》 اسپایک چشمانش را با بدخلقی بست و دوباره دراز کشید:《جایی نیست که بتونم نشونت بدم.》 شارلوت اخم کرد:《ویل گفت پشتته.》 اسپایک با همان چشمان بسته و با بی اعتنایی گفت:《خیلی پشتمه. زیادی پشته.》 شارلوت از لباس مشکی اسپایک گرفت و آن را کشید:《برام مهم نیست می‌خوام ببینمش.》 اسپایک بی‌توجه به ضربان قلب بالا رفته‌اش گفت:《بابات بفهمه کلمو می‌کنه.》 شارلوت از سر کنجکاوی گوشه پایینی لباس اسپایک را کمی بالا داد:《نمی‌فهمه.》 اسپایک دستش را پشتش آورد و زد روی دست او. شارلوت تنها موفق شد دم اژدها را ببیند. اسپایک روی تخت جا به شد، چشمانش هنوز بسته بودند:《بعدا برات عکس می‌گیرم.》 شارلوت خودش را گوشه پایینی تخت جا داد و نشست:《چه فرقی می‌کنه خودم ببینم یا تو عکس بگیری؟》 اسپایک با پایش زد به پشت او:《فرقش اینه که من الان حال ندارم لباسمو درارم.》 شارلوت با مشت زد به پای اسپایک:《خیلی آدم مزخرفی هستی.》 و با دلخوری ساختگی از روی تخت بلند شد. گفت:《حالا که اینجوریه اون هودی مشکیه‌ت رو بر می‌دارم مال خودم.》 اسپایک پوزخند زد:《مال خودت ازش ده تا دارم.》 و هشت‌تایش دست شارلوت بود، شارلوت نهمی را برداشت و از اتاق بیرون رفت. رابطه میان شارلوت و اسپایک رابطه عجیبی بود، آن‌ها مثل دو تا دوست خیلی نزدیک رفتار می‌کردند مثل یک خواهر و برادر. اما گاهی اتفاقاتی میافتد، گاهی ضربان قلب اسپایک بالا می‌رفت چیزهایی درونش رخ می‌داد که به قول لوگان عشق بودند. اسپایک نمی‌دانست شارلوت هم اینگونه است یا نه، اما کلانتر مرز مشخصی میان او و دخترش گذاشته بود و شارلوت هم هرگاه شوخی‌ای در این مورد از سوی لوگان یا فردی می‌شنوید، آن را پس می‌زد و می‌گفت:《ما فقط دوستیم.》 اسپایک این‌ها را می‌دانست، اما قلبش نه. قلب احمق او.
هدایت شده از شماره "۱"
در کوچه پس کوچه‌های لندن، جایی که فق از در و دیوارش می‌بارید و زمینش به خاطر دویدن‌های پسران خیابانی، دچار حفره شده بود، پسری ایستاده بود. دست در جیب به دیوار تکیه داده بود و موهای کثیف زرد و طلایی رنگش پیشانی‌اش را پوشانده بودند. از هفت سال پیش ظاهرش تفاوت زیادی نکرده بود، اما درونش پر بود از تغییرات نا‌خوشایند. چه کسی می‌توانست فکر کند پیتر هشت ساله با خنده‌ی درخشان و بزرگ، آنقدر نمی‌خندید که خنده را از یاد برده بود؟ زندگی با او خوب تا نکرده بود. اسپایک با او خوب تا نکرده بود. بعد از آنکه پیتر و کوین نامه مادر اسپایک را پیدا کردند، پیتر از امیدوار بودن و انتظار کشیدن دست کشید. لبخندش را فرو خورد و درِ قلبش را به روی همه بست. اسپایک برای پیتر مانند کوین برای اسپایک بود، یک الگو، یک خانواده‌. چه اتفاقی میافتد اگر کسی که در دنیا بیش از همه به او اعتماد داری قولش را بشکند و تو را تنها بگذارد؟ از نظر پیتر حس توفان داشت. حس مرگ در آتش‌سوزی. وقتی اسپایک برای همیشه رهایشان کرد، کوین کم‌کم به فکر زندگی جدید افتاد، کار درست و حسابی پیدا کرد، روزهایش را به کار کردن گذراند، و شب‌هایش با عزمی راسخ‌تر از قبل دنبال مدرک جمع کردن علیه داگلاس می‌افتاد. او می‌گفت:《داگلاس برای یه مدتی تو سکوته بعدش بر می‌گرده و ما باید چیزی برای دفاع از خودمون داشته باشیم‌.》 کوین نشان نمی‌داد اما پیتر دریافت که چگونه دلش از دست اسپایک شکست، و هر شب چگونه منتظر بازگشت او بود. بر خلاف پیتر کوین هنوز توانایی امیدوار شدن را داشت. و چاد کوچولو که حالا هفت سال سن داشت، او پدیده خلقت بود.
هدایت شده از شماره "۱"
پسر بچه‌ای بامزه و تپل با لپ‌های همیشه سرخ و عاشق شکلات. موهای فرفری داشت و رابطه‌اش با آقای تایلور همچو پدربزرگ و نوه واقعی می‌مانست. کوین، پیتر و چاد از آن روز به بعد در اتاق بالای مغازه آقای تایلور زندگی می‌کردند. پیتر از افکارش بیرون آمد و به ساعتش نگاهی انداخت، وقتش شده بود. او شروع کرد به راه رفتن تا به یک خانه‌ی بزرگ و ویلایی رسید. با مهارتی که در آن هفت سال به دست اورده بود از دیوارش بالا رفت، تا به پنجره طبقه دوم رسید، باز بود. آرام و بی صدا همچو باد از پنجره داخل اتاق رفت. اتاق بزرگ و شلوغ بود که از وسایلش معلوم بود اتاق یک دختر پول‌دار است. پیتر دست در جیب کرد و به دیوار کنار پنجره تکیه داد تا صاحب اتاق بیاید. چند دقیقا بعد در اتاق باز شد و دختری تقریبا پانزده ساله، با موهای بلند و سیاه و لباس‌های خواب وارد اتاق شد. دستش را از دیوار گرفته بود و چشمانش بی تعادل به جایی خیره شده بودند، طرز راه رفتن و نگاه کردنش نشان می‌داد که او نابینا است. دختر خودش را به صندلی کنار پیانو رساند و روی آن نشست. با لحن نامطمئن گفت:《پی...پیتر؟》 پیتر با بدخلقی گفت:《چندبار بهت گفتم پنجره رو ببند وقتی از اتاق میری بیرون؟ من خودم می‌تونم بازش کنم.》 دختر که خیالش راحت شد گفت:《یادم رفت.》 پیتر پوفی کرد و خودش را روی تخت دختر انداخت:《زود باش کارتو کن، دیشب کوین بهم توپید، گفت خیلی دیر میرم خونه. خیلی گیر میده اه.》 دختر با سرزنش به سمت صدای او نگاه کرد:《این چه طرز حرف زدنه. اون فقط نگرانته.》 پیتر زیر لب غرغر‌های نامفهوم کرد. دختر روی صندلی چرخید و وقتی رو به روی پیانو قرار گرفت انگشتانش را روی کلاویه‌های آن گذاشت. کمی جای آن‌ها را درست کرد سپس شروع کرد به نواختن. پیتر نشان نمی‌داد اما عاشق این صدا بود، عاشق این بود که چشمانش را ببندد و با این صدا به هیچ‌چیز فکر نکند. چشمان دختر حتی طرف کلاویه‌های پیانو هم نبودند، او با اینکه نابینا بود از خیلی بینا‌ها بهتر می‌نواخت. انگشتانش روی کلاویه‌های پیانو می‌رقصیدند، آنها مثل شنای قو آرام و مثل پرواز عقاب سریع بودند. پس از گذشت چند دقیقه دختر آهنگ را تمام کرد و نفس عمیق و صداداری کشید. پیتر چشمانش را باز کرد:《پیشرفت کردی.》 چشمان دختر مانند ستاره‌ی همیشه نزدیک ماه برق زدند:《واقعا؟》 اما طولی نکشید که چشمانش دوباره غمگین شدند:《کاش مامان و بابام هم همین باور رو داشتن.》 پیتر گفت:《بی خیالشون بابا کی به اونا اهمیت میده. اونا احمقن که بهت افتخار نمی‌کنن.》 معمولا از کسی اینگونه تعریف نمی‌کرد، اما دختر بعد از گذشت تقریبا یک سال برایش جایگاه خاصی پیدا کرده بود. مخصوصا اینکه تلاش‌هایش برای بهتر شدن را هر شب مشاهده می‌کرد. دختر گفت:《بابام... امروز با هم دعوا کردیم و گفت... پیتر بازم گفت که از داشتنم متنفر و پشیمونه.》 اشک در چشمان بی فروغ و کدرش جمع شده بود. پیتر با تمام لطافتی که می‌توانست گفت:《گوش کن نائومی. برای من مهم نیست بابای از خود راضیت چی میگه، برای تو هم نباید مهم باشه. به چیزای بهتر فکر کن مثلا اون مرده که گفت خیلی خوب می‌نوازی و می‌خواد ببرتت تو گروهش. هوم؟》 نائومی دماغش را بالا کشید و اشک‌هایش را پاک کرد:《درسته درسته. باید به اون فکر کنم.》 پیتر از جا برخاست و به سمت پنجره رفت:《خیله خب من دیگه میرم. کار نداری؟》 نائومی گفت:《از رو کتابخونه پولتو بردار.》 پیتر عاشق این بخش شب بود، البته او دیگر به خاطر پول نمی‌آمد اما به پول هم نه نمی‌گفت. از میان کتاب‌های نائومی پاکتی برداشت و در جیب گذاشت. پیتر به سمت پنجره رفت و گفت:《تا فردا.》 و از پنجره بیرون رفت. یک سال از وقتی که پیتر به قصد دزدی وارد این خانه شد، می‌گذشت. همان موقع بود که نائومی را دید، دختری فاقد اعتماد به نفس با روحیه حساس که نابینا بود. نابینا بودن نائومی نقص بزرگی برای خانواده‌اش محسوب می‌شد، آنقدر بزرگ که آنها اهمیت خاصی به او نمی دادند. پس نائومی هم یاد گرفته بود چگونه همراه با آنها و در عین حال، بدون آنها زندگی کند. بزرگتر که شد دریافت موسیقی نجات‌دهنده است. اولین باری که پیتر او را دید نائومی به او گفت او را لو نمی‌دهد به شرط اینکه به موسیقی‌اش با پیانو گوش کند. پیتر هم ناچار شد قبول کند، آن موقع نائومی تازه شروع کرده بود به صورت خودساخته پیانو یاد بگیرد. به عنوان نابینایی که خودش نواختن را بدون هیچ شنونده‌ای یاد گرفته بود خیلی خوب می‌نواخت، گویی از اول می‌دانست باید چگونه انگشتانش را روی کلاویه‌های سیاه و سفید حرکت دهد. از آن شب به بعد قرار شد پیتر هر شب به دیدن نائومی بیاید و به پیانو نواختن او گوش بدهد، در عوض هم نائومی به او پول یا غذا می‌داد.
هدایت شده از شماره "۱"
پیتر اولین دوست و آدم نزدیک به نائومی بود، او بهترین آدم برای اولین دوست نبود اما پیتر با کمی زمان، دریافت که باید نسبت به نائومی چگونه رفتار کند. و این‌گونه شد که پیتر هر شب از دیوار بالا می‌رفت و نائومی هرشب برای او می‌نواخت.