هدایت شده از شماره "۱"
ویل و وین گفته بودند که اسپایک پشتش را خالکوبی کرده و از شانس بد شارلوت اسپایک همیشه با لباس میخوابید. شارلوت آهی کشید. طرهای از موهای اسپایک که جلوی چشمانش افتاده بودند را گرفت و محکم کشید:《بیدار شوووو》
اسپایک با وحشت از خواب پرید و سر جایش نشست. وقتی شارلوت را دید، دستش را روی موهای کشیده شدهاس گذاشت و از فحشهای درک به او داد. شارلوت با لبخند گفت:《خیلی تنبلی. حالا زود باش خالکوبیتو نشونم بده.》
اسپایک چشمانش را با بدخلقی بست و دوباره دراز کشید:《جایی نیست که بتونم نشونت بدم.》
شارلوت اخم کرد:《ویل گفت پشتته.》
اسپایک با همان چشمان بسته و با بی اعتنایی گفت:《خیلی پشتمه. زیادی پشته.》
شارلوت از لباس مشکی اسپایک گرفت و آن را کشید:《برام مهم نیست میخوام ببینمش.》
اسپایک بیتوجه به ضربان قلب بالا رفتهاش گفت:《بابات بفهمه کلمو میکنه.》
شارلوت از سر کنجکاوی گوشه پایینی لباس اسپایک را کمی بالا داد:《نمیفهمه.》
اسپایک دستش را پشتش آورد و زد روی دست او. شارلوت تنها موفق شد دم اژدها را ببیند.
اسپایک روی تخت جا به شد، چشمانش هنوز بسته بودند:《بعدا برات عکس میگیرم.》
شارلوت خودش را گوشه پایینی تخت جا داد و نشست:《چه فرقی میکنه خودم ببینم یا تو عکس بگیری؟》
اسپایک با پایش زد به پشت او:《فرقش اینه که من الان حال ندارم لباسمو درارم.》
شارلوت با مشت زد به پای اسپایک:《خیلی آدم مزخرفی هستی.》
و با دلخوری ساختگی از روی تخت بلند شد. گفت:《حالا که اینجوریه اون هودی مشکیهت رو بر میدارم مال خودم.》
اسپایک پوزخند زد:《مال خودت ازش ده تا دارم.》
و هشتتایش دست شارلوت بود، شارلوت نهمی را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
رابطه میان شارلوت و اسپایک رابطه عجیبی بود، آنها مثل دو تا دوست خیلی نزدیک رفتار میکردند مثل یک خواهر و برادر. اما گاهی اتفاقاتی میافتد، گاهی ضربان قلب اسپایک بالا میرفت چیزهایی درونش رخ میداد که به قول لوگان عشق بودند.
اسپایک نمیدانست شارلوت هم اینگونه است یا نه، اما کلانتر مرز مشخصی میان او و دخترش گذاشته بود و شارلوت هم هرگاه شوخیای در این مورد از سوی لوگان یا فردی میشنوید، آن را پس میزد و میگفت:《ما فقط دوستیم.》
اسپایک اینها را میدانست، اما قلبش نه.
قلب احمق او.
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
در کوچه پس کوچههای لندن، جایی که فق از در و دیوارش میبارید و زمینش به خاطر دویدنهای پسران خیابانی، دچار حفره شده بود، پسری ایستاده بود.
دست در جیب به دیوار تکیه داده بود و موهای کثیف زرد و طلایی رنگش پیشانیاش را پوشانده بودند. از هفت سال پیش ظاهرش تفاوت زیادی نکرده بود، اما درونش پر بود از تغییرات ناخوشایند.
چه کسی میتوانست فکر کند پیتر هشت ساله با خندهی درخشان و بزرگ، آنقدر نمیخندید که خنده را از یاد برده بود؟
زندگی با او خوب تا نکرده بود.
اسپایک با او خوب تا نکرده بود. بعد از آنکه پیتر و کوین نامه مادر اسپایک را پیدا کردند، پیتر از امیدوار بودن و انتظار کشیدن دست کشید. لبخندش را فرو خورد و درِ قلبش را به روی همه بست. اسپایک برای پیتر مانند کوین برای اسپایک بود، یک الگو، یک خانواده. چه اتفاقی میافتد اگر کسی که در دنیا بیش از همه به او اعتماد داری قولش را بشکند و تو را تنها بگذارد؟
از نظر پیتر حس توفان داشت.
حس مرگ در آتشسوزی.
وقتی اسپایک برای همیشه رهایشان کرد، کوین کمکم به فکر زندگی جدید افتاد، کار درست و حسابی پیدا کرد، روزهایش را به کار کردن گذراند، و شبهایش با عزمی راسختر از قبل دنبال مدرک جمع کردن علیه داگلاس میافتاد. او میگفت:《داگلاس برای یه مدتی تو سکوته بعدش بر میگرده و ما باید چیزی برای دفاع از خودمون داشته باشیم.》
کوین نشان نمیداد اما پیتر دریافت که چگونه دلش از دست اسپایک شکست، و هر شب چگونه منتظر بازگشت او بود. بر خلاف پیتر کوین هنوز توانایی امیدوار شدن را داشت.
و چاد کوچولو که حالا هفت سال سن داشت، او پدیده خلقت بود.
هدایت شده از شماره "۱"
پسر بچهای بامزه و تپل با لپهای همیشه سرخ و عاشق شکلات. موهای فرفری داشت و رابطهاش با آقای تایلور همچو پدربزرگ و نوه واقعی میمانست. کوین، پیتر و چاد از آن روز به بعد در اتاق بالای مغازه آقای تایلور زندگی میکردند.
پیتر از افکارش بیرون آمد و به ساعتش نگاهی انداخت، وقتش شده بود. او شروع کرد به راه رفتن تا به یک خانهی بزرگ و ویلایی رسید. با مهارتی که در آن هفت سال به دست اورده بود از دیوارش بالا رفت، تا به پنجره طبقه دوم رسید، باز بود.
آرام و بی صدا همچو باد از پنجره داخل اتاق رفت. اتاق بزرگ و شلوغ بود که از وسایلش معلوم بود اتاق یک دختر پولدار است. پیتر دست در جیب کرد و به دیوار کنار پنجره تکیه داد تا صاحب اتاق بیاید.
چند دقیقا بعد در اتاق باز شد و دختری تقریبا پانزده ساله، با موهای بلند و سیاه و لباسهای خواب وارد اتاق شد. دستش را از دیوار گرفته بود و چشمانش بی تعادل به جایی خیره شده بودند، طرز راه رفتن و نگاه کردنش نشان میداد که او نابینا است.
دختر خودش را به صندلی کنار پیانو رساند و روی آن نشست. با لحن نامطمئن گفت:《پی...پیتر؟》
پیتر با بدخلقی گفت:《چندبار بهت گفتم پنجره رو ببند وقتی از اتاق میری بیرون؟ من خودم میتونم بازش کنم.》
دختر که خیالش راحت شد گفت:《یادم رفت.》
پیتر پوفی کرد و خودش را روی تخت دختر انداخت:《زود باش کارتو کن، دیشب کوین بهم توپید، گفت خیلی دیر میرم خونه. خیلی گیر میده اه.》
دختر با سرزنش به سمت صدای او نگاه کرد:《این چه طرز حرف زدنه. اون فقط نگرانته.》
پیتر زیر لب غرغرهای نامفهوم کرد.
دختر روی صندلی چرخید و وقتی رو به روی پیانو قرار گرفت انگشتانش را روی کلاویههای آن گذاشت. کمی جای آنها را درست کرد سپس شروع کرد به نواختن.
پیتر نشان نمیداد اما عاشق این صدا بود، عاشق این بود که چشمانش را ببندد و با این صدا به هیچچیز فکر نکند. چشمان دختر حتی طرف کلاویههای پیانو هم نبودند، او با اینکه نابینا بود از خیلی بیناها بهتر مینواخت.
انگشتانش روی کلاویههای پیانو میرقصیدند، آنها مثل شنای قو آرام و مثل پرواز عقاب سریع بودند.
پس از گذشت چند دقیقه دختر آهنگ را تمام کرد و نفس عمیق و صداداری کشید. پیتر چشمانش را باز کرد:《پیشرفت کردی.》
چشمان دختر مانند ستارهی همیشه نزدیک ماه برق زدند:《واقعا؟》
اما طولی نکشید که چشمانش دوباره غمگین شدند:《کاش مامان و بابام هم همین باور رو داشتن.》
پیتر گفت:《بی خیالشون بابا کی به اونا اهمیت میده. اونا احمقن که بهت افتخار نمیکنن.》
معمولا از کسی اینگونه تعریف نمیکرد، اما دختر بعد از گذشت تقریبا یک سال برایش جایگاه خاصی پیدا کرده بود. مخصوصا اینکه تلاشهایش برای بهتر شدن را هر شب مشاهده میکرد.
دختر گفت:《بابام... امروز با هم دعوا کردیم و گفت... پیتر بازم گفت که از داشتنم متنفر و پشیمونه.》
اشک در چشمان بی فروغ و کدرش جمع شده بود. پیتر با تمام لطافتی که میتوانست گفت:《گوش کن نائومی. برای من مهم نیست بابای از خود راضیت چی میگه، برای تو هم نباید مهم باشه. به چیزای بهتر فکر کن مثلا اون مرده که گفت خیلی خوب مینوازی و میخواد ببرتت تو گروهش. هوم؟》
نائومی دماغش را بالا کشید و اشکهایش را پاک کرد:《درسته درسته. باید به اون فکر کنم.》
پیتر از جا برخاست و به سمت پنجره رفت:《خیله خب من دیگه میرم. کار نداری؟》
نائومی گفت:《از رو کتابخونه پولتو بردار.》
پیتر عاشق این بخش شب بود، البته او دیگر به خاطر پول نمیآمد اما به پول هم نه نمیگفت. از میان کتابهای نائومی پاکتی برداشت و در جیب گذاشت.
پیتر به سمت پنجره رفت و گفت:《تا فردا.》
و از پنجره بیرون رفت.
یک سال از وقتی که پیتر به قصد دزدی وارد این خانه شد، میگذشت. همان موقع بود که نائومی را دید، دختری فاقد اعتماد به نفس با روحیه حساس که نابینا بود. نابینا بودن نائومی نقص بزرگی برای خانوادهاش محسوب میشد، آنقدر بزرگ که آنها اهمیت خاصی به او نمی دادند. پس نائومی هم یاد گرفته بود چگونه همراه با آنها و در عین حال، بدون آنها زندگی کند. بزرگتر که شد دریافت موسیقی نجاتدهنده است.
اولین باری که پیتر او را دید نائومی به او گفت او را لو نمیدهد به شرط اینکه به موسیقیاش با پیانو گوش کند.
پیتر هم ناچار شد قبول کند، آن موقع نائومی تازه شروع کرده بود به صورت خودساخته پیانو یاد بگیرد. به عنوان نابینایی که خودش نواختن را بدون هیچ شنوندهای یاد گرفته بود خیلی خوب مینواخت، گویی از اول میدانست باید چگونه انگشتانش را روی کلاویههای سیاه و سفید حرکت دهد.
از آن شب به بعد قرار شد پیتر هر شب به دیدن نائومی بیاید و به پیانو نواختن او گوش بدهد، در عوض هم نائومی به او پول یا غذا میداد.
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
این برای توعه مدیا. برای تو که یه پسر خیابانی.
داخل سر فردی چیزهایی بودند که اگر میتوانست، آنها را نابود میکرد.
روی تختش دراز کشیده بود و حالا که تنها بود دلش میخواست فریاد بزند. پیراهن بر تن نداشت و خالکوبی قلب واقعی انسان روی بازویش خودنمایی میکرد.
سیگاری میان دو انگشت کشیدهاش بود و بویش باعث میشد تنفس کند. اتاق فردی بزرگ و بهمریخته بود، پر بود از وسایل گرانقیمت و چیزهایی که لوگان عقدهشان را داشت، اما فردی هیچکدام را نمیخواست.
فردی فقط خانوادهای خواست که او را همانگونه که بود بپذیرند.
صدای در بلند شد و به دنبالش زنی گفت:《فرِد شام حاضره.》
فردی از اینکه فرد صدا شود متنفر بود. در جواب مادرش فریاد زد:《گشنهم نیست.》
مادرش گفت:《خودت میدونی پدرت خوشش نمیاد که سر شام حاضر نشی.》
پس فردی با غرغر و ناسزا لباسش را پوشید تا به شام برود چون باید پدرش را راضی نگه میداشت.
همیشه خدا.
موهایش داخل چشمهایش فرو میرفتند و نیمی از خالکوبیاش زیر آستین تیشرت آشکار بود. اهمیتی نمیداد.
مهم نبود چقدر جلوی دیگران بی پروا باشد، نقشه بکشد و بخندد، داخل خانه او فقط بچهی بیعرضهای بود که خنده برایش معنا نداشت.
با بدخلقی و اکراه روی میز بزرگی نشست که فقط خودش و پدر و مادرش آنجا بودند. حتی غذا هم برایشان زیاد بود.
همیشه زیاد، فردی نمیدانست آنها میخواهند چه چیزی را به چه کسی ثابت کنند.
پدرش نیمنگاهی همراه با انزجار به او انداخت و گفت:《فردا شب خونه ویلسونها شام دعوتیم.》
فردی از ویلسونها متنفر بود. چنگال در نخود فرنگی کرد:《فردا نیستم.》
پدرش اخم کرد:《باید بیای فرد》
هدایت شده از شماره "۱"
فردی فکش را فشرد:《نمیتونم.》
اوضاع دوباره داشت مثل قبل میشد، همیشه این اتفاق میافتاد آخرش همیشه دعوا بود. مادرش در سکوت فقط به آنها نگاه میکرد، هیچگاه دخالت نمیکرد.
پدرش با عصبانیت فریاد زد:《دقیقا میخوای چه غلطی کنی که نمیتونی؟》
فردی نیز متقابلا فریاد زد:《باید واسه اون دختری که دستورشو دادی باهاش باشم، کادو بخرم چون انتظارای اون خودشیفته تمومی نداره.》
《یا شاید هم میخوای اونقدر سیگار بکشی تا بمیری یا یه خالکوبی جدید بزنی؟》
《فکر نکنم اگه بمیرم هم واست مهم باشه.》
فردی این را در حالی گفت که از پشت میز بلند شد و صندلی را روی زمین انداخت. مادرش هین کشید و پدرش به او خیره شد:《زندگی تو برای من مهمه فرد. اینو بفهم.》
فردی فریاد زد:《من حتی اونقدر برات اهمیت ندارم که بفهمی خوشم نمیاد صدام کنی فرد.》
پدرش از سر میز بلند شد و فریاد زد:《این اسمته چرا نباید اینکارو کنم؟》
《چون این کوچیکترین چیزیه که من تو زندگیم خواستم و تو همینم ازم میگیری. همیشه اینه با دختری که تو میگی بگردم لباسی که تو میگی بپوشم کاری که تو میگی بکنم و وقتی هم چون نمیخوام، یه خرابکاری به بار میارم و میشم بی عرضهترین و بی مصرفتترین آدمی که تا حالا دیدی. فکر کردی خوشم میاد سیگار بکشم؟ خوشم میاد خالکوبی کنم؟ خوشم میاد به لوسی خیانت کنم؟ بابا همه اینا برای عقدههاییه که تو دلم گذاشتی. همه اینا برای اینه که من نمیدونم چی میخوام فقط میدونم که نمیخوام اون چیزی باشم که تو اینو میخوای.》
فردی مانند رعد برق یک آسمانی که هفت سال نباریده فریاد زد، فردی تمام تنهاییها، تمام رنجها، و تک به تک سیگارهایی که کشیده بود را فریاد زد.
فردی گفت و حقیقت مانند پتک بر سر پدرش فرود آمد. چشمان فردی و مادرش خیس بودند.
پدر فردی با جدیت و صدای آرام گفت:《تمام اینها برای توعه. این خونه اون کارخونه و این پولها. تمام تلاشها، تمام چیزهایی که هست. همهش برای اینه که نمیخوام تبدیل بشی به چیزی که من شدم فرد. من نمیخوام اونجور که من بزرگ شدم بزرگ بشی. من میخوام تو بهتر از من باشی.》
فردی با ناخنش روی ناخن دیگرش خراش انداخت:《شاید نخوام بهتر از تو باشم. شاید فقط بخوام خودم باشم.》
پدرش گفت:《و این چیزیه که میخوای باشی؟》
فردی با چشمانش که زیر طرهای از مو مخفی شده بودند به چشمان پدرش خیره شد:《این چیزیه که سختگیریهای تو از من ساخت.》
و هیچ رابطهی پدر و پسریای به اندازه کافی خوب نیست که روزی نشکند. هیج رابطهای آنقدر خوب نیست که یک روز درش نرسد و پدر نفهمد که تبدیل به چی شده و پسر نفهمد که چقدر از چیزی که هست، متنفر است.
فردی تنها پسری نبود که به خاطر مخالفت و لجبازی تبدیل به یک پسر ناخلف میشد.
و پدر فردی نیز تنها پدری نبود که به خاطر مراقبت، سختگیری زیاد به فرزندش کرده بود.
این یک چرخه است.
والدین سخت میگیرند، فررندان رها میشوند.
والدین توهین میکنند و فرزندان احساس بی عرضگی میکنند.
این فقط داستان فردی نبود، داستان بسیاری از پدرها و مادرها و فرزندان است.
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
لوگان زیر لب گفت:《عوضی.》
و دستی روی اژدهای خالکوبی شده پشت اسپایک کشید. پس از گذشت چند روز به خوبی روی بدنش جا خوش کرده بود، سرش از میان دوتا کتف شروع میشد و با پیچ و تاب دمش روی کمر اسپایک قرار میگرفت. دهانش باز بود و اگر صدا داشت صدای غرش میداد.
الایجا که کنار لوگان ایستاده بود گفت: 《از اولاش بهتره ولی... هنوزم زشته.》
فردی که روی مبل خودش را رها کرده بود سیگاری روشن کرد و رو به الایجا گفت:《خیلی حرف میزنی چیز به این قشنگی کشیدم》
لوگان لباس اسپایک را پایین کشید و خودش را کنار فردی روی مبل انداخت:《به شارلوت نشونش دادی؟》
اسپایک موهایش را جمع کرد و گفت:《نه.》
فردی سیگار را به لوگان تعارف کرد:《پس خیلی احمقی. بهت گفتم اون خالکوبی مخشو میزنه.》
اسپایک روی تخت و رو به روی آنها نشست:《شارلوت چندین بار به صورت واضح گفت که دوسم نداره دیگه برای چی تلاش الکی کنم؟》
فردی که از همهشان با تجربهتر بود گفت:《دخترا همه همینو میگن، نازشونه باید بخری.》
لوگان پوزخند زد:《مثل تو که ناز لوسی رو میخری؟》
فردی دستش را به پیشانی زد:《یادم نیار. امروز تولدشه.》
الایجا گوشه ناخنش را جوید:《میخوای واسش چی بخری؟》
فردی سرش را به دیوار تکیه داد:《خانوم دستور دستبند طلا داده. باید پولشو خودم بدم و این یعنی نمیتونم واسه ون اسپایک وسیله بخرم. وای ازش متنفرم.》
لوگان سیگار فردی را گرفت و پُک زد:《پس احمقی که هنوز باهاش موندی.》
اسپایک حرف او را کامل کرد:《و احمقی که در عین حال با یکی دیگه هم هستی.》
الیجا روی تخت کنار اسپایک نشست:《دوتا دیگه.》
فردی پایش را روی لوگان انداخت و بیشتر روی مبل لم داد:《خب که چی انگار قتل کردم》
هدایت شده از شماره "۱"
ناگهان در اتاق با شدت زیادی باز شد شارلوت در چهارچوب آن ظاهر شد، این دختر هیچ ادبی درباره در زدن نداشت. پسرها با ترس از جایشان بلند شدند و خود را جمع و جور کردند.
شارلوت که آنروز یکی از هودیهای اسپایک را پوشیده بود با خنده گفت:《نترسید منم. اومدم با فردی بریم واسه لوسی کادو بخریم.》
و خودش را روی دسته مبل کنار لوگان جا کرد. وقتی دید پسرها ساکتند گفت:《داشتید حرفای پسرونه میزدید؟ نباید میومدم؟》
لوگان غرغر کرد:《حرفای خصوصی بهش میگن.》
شارلوت که بالاتر از او نشسته بود، دستش را روی شانه او گذاشت:《اصلا برام مهم نیست عزیزم.》
و از آن لبخندهایی زد که دخترها بدجنسب رو به پسرها میزنند. فردی از جایش بلند شد و آهی کشید:《خیلی خب بزن بریم.》
شارلوت پایش را تکان تکان داد و به اسپایک گفت:《راستی شب بیا بخونهمون شام.》
توجه پسرها به اسپایک و پاسخی که میخواست بدهد جلب شد. اسپایک در درونش غوغا بود اما با خونسردی ظاهری پرسید:《خبریه؟》
سارلوت از روی دسته مبل بلند شد:《تولد ویل و وینه.》و رو به همه گفت:《شمام اگه خواستید بیاید.》
فردی و شارلوت رفتند و شارلوت در آخرین لحظات بوسهای برای همه فرستاد. وقتی آنها رفتند لوگان از جا پرید:《خیله خب پاشو بریم واست لباس بخریم.》
اسپایک با تعجب پرسید:《واسه چی؟》
لوگان دست به کمر شد:《چون تو هر چی داری به طرز احمقانهای سیاهن. مگه نه الای؟... الای؟》
الایجا از افکارش بیرون کشیده شد:《آ...آره...نه...یعنی نمیدونم.》
لوگان و اسپایک به هم نگاه کردند و اسپایک گفت:《ببینم تو خوبی؟ دو روزه بدجوری حواست پرته ها》
گونه الایجا سرخ شد:《چیز خاصی نیست.》
لوگان رو به روی او زانو زد:《چیزای غیر مهم باعث میشن یکی از ناخناتو بخوری تهش دوتا نه دهتاشونو.》
الایجا با چشمان غمگین به او نگاه کرد:《مامانم از بابام خبر داره.》
همین یک جمله کلی حرف پشتش داشت، لوگان و اسپایک خشکشان زد. اسپایک پرسید:《میخوای بری دیدنش؟》
لوگان از جا بلند شد و دستهایش را لای موهایش کرد:《فکر بدیه الای، فکر افتضاحیه.》
الایجا آرام گفت:《لوگان من همهجا رو گشتم، هیچی نبود اگه واقعا مامانم بتونه کاری کنه پیداش کنم چی؟》
لوگان با عصبانیت گفت:《هنوزم نمیدونم چرا انقدر دنبال اون مرتیکه می گردی. بی خیالش شو الای اون بی خیال تو شد تو هم میتونی.》
اسپایک نیم نگاهی به لوگان انداخت:《ولی اگه بخوای بری دیدن مامانت ما پشتتیم. هر تصمیمی که بگیری ما همراهتیم. نیازی نیست نگران باشی الای.》
الایجا با چشمان نگران به آندو نگاه کرد:《ممنونم. واقعا... ممنونم.》
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
عصر که شد، اسپایک پس از گذشت چند ساعت کار در تعمیرگاه بالاخره روی صندلی نشست تا استراحت کند. لباس آبی_زرد مکانیکی را از روی لباسهای سیاهش پوشیده بود و بوی روغن ماشین و بنزین میداد. دستش سیاه بود و موهایش آشفتهاش از کش بیرون آمده بودند، باید همین روزها آنها را کوتاهتر میکرد.
درک با دستان لرزان بطری نوشابهای به دستش داد و کنارش نشست:《ون چطور پیش میره؟》
اسپایک در بطری را برای خودش و درک باز کرد:《بد نیست، قرار بود فردی قطعات بخره ولی نشد.》
درک کمی نوشابه نوشید و به ون قدیمی نگاه کرد. چندماه پیش اسپایک آن را در انباری فارلندها پیدا کرد و برای خودش تصاحب کرده بود، به تعمیرگاه آوردش و از آن موقع به بعد در اوقات فراغت رویش کار میکرد تا تعمیر شود.
سکوت تعمیرگاه با صدای پیامک از طرف تلفن اسپایک شکست، بطریاش را در دست دیگر داد تا تلفنش را از جیب در بیارد. نزدیک به ده پیامک از طرف ویل داشت. وارد صفحه شد، هر بیست دقیقه یک بار ویل نوشته بود:《یادت نره کادو بخریییی》
و البته وین سیزدهتا پیام داده بود. او هم مثل برادرش هر بیست دقیقه یک بار خرید کادو را یادآوری کرده بود، با این تفاوت که سه بار نوشته بود:《دوتا بخر نگی خریدم شریکی استفاده کنید ما دوتاییم دوتا بخر!!!》
هجده سال سن داشتند و هنوز کودک بودند.
اسپایک از روی صندلی بلند شد و به درک گفت:《میرم واسه تولد ویل و وین یه چی بخرم.》
فردی کراواتش را بست و داخل تلفن گفت:《نمیتونم بیام. نه... نه با لوسیم.》
لوگان از پشت خط چندتا فحش داد و قطع کرد. فردی به تولد نمیرفت، نه چون پیش لوسی بود چون مجبور بود به مهمانی شام با ویلسونها برود.
هدایت شده از شماره "۱"
ویلسونها ثروتمندترین افراد در دریمز گریویارد بودند، آنها همچنین نفوذ سیاسی بالایی داشتند. هرگاه خانه یا زمینی میماند که صاحب نداشت آنها آنرا به بهانهی "برای شهر" تصاحب میکردند.
خانوادهی ویلسونها در حال حاضر یک خانواده چهار نفره بود، خانم و آقای ویلسون، فیلیپ ویلسون که شارلوت را تحقیر و مسخره میکرد و النور ویلسون، دختر افادهای خانواده ویلسون که همان دوست دختر فردی بود.
کسی که فردی به همه به دروغ گفته بود نامش لوسی است و هویتش را به هیچکس نگفته بود، چون از واکنش آنها میترسید. همه میدانستند فردی ثروتمند است اما اینکه با ویلسونها رفت و آمد داشته باشی چیزی نیست که آنها بپذیرند یا اجبار پشتش را درک کنند.
مخصوصا شارلوت و لوگان. کینهی لوگان از ثروتمندان دلایل زیادی داشت، اما ویلسونها وقتی پدر لوگان، لوکاس مدارکی بر علیهشان رو کرد، برای او دردسر ساختند.
لوکاس مدارکی را پیدا کرد که نشان میداد زمینها و خانهها به جای اینکه به شهر و شهرداری برسند به ویلسونها میرسند. به نام شهر به سود ویلسونها.
اما ویلسونها قدرتمند بودند، لوکاس را از کارش اخراج کردند و خانهشان را از آنها گرفتند. خانواده لوگان بیش از پیش فقیر شد.
فردی از افکارش بیرون آمد و به خودش در آیینه خیره شد، کت و شلوار مشکی، کراوات، موهای ژلزده و به عقب کشیده شده، همه و همه چیزهایی بودند که فردی باید همیشه میبود، اما وقتی به آن فرد در آیینه نگاه میکرد او را نمیشناخت.
او این فردی را نمیشناخت و اصلا هم دوست نداشت روزی با او آشنا شود. تلفنش را برداشت و برای اسپایک نوشت:《میرم مهمونی ویلسونها، لوگان از دستم دلخور شد هوامو داشته باش.》
تنها کسی که از هویت لوسی و ویلسونها و چیزهای دیگر خبر داشت اسپایک بود، در آن گروه تنها کسی که همیشه از همهچیز با خبر بود، اسپایک بود.
چند ثانیه بعد اسپایک پاسخ داد:《آحرش از دستتون خوکشی میک م. طولش نته.》
از اشتباههای تایپیاش معلوم بود با دست روغنی تایپ کرده بود. چند لحظه بعد اسپایک اضافه کرد:《خوش بذگر》
فردی لبخند خستهای زد و از اتاقش بیرون رفت، اسپایک واقعا شبیه یک مادر پیر رفتار میکرد.
برای فردی سوال بود آیا در خیابان هم همینطور بود؟
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
لوگان از درد ساخته شده بود، نه به طور استعارهای، او واقعا از درد ساخته شده بود. شروع زندگیاش درد داشت، در ادامه نیز درد رهایش نکرد و او آنقدر درد کشید که به آن اعتیاد پیدا کرد.
وقتی مادرش مرد، دریافت که درد باعث میشود مشکلات را فراموش کند، درد روح چیزی بود که درونش وجود داشت و درد جسم آن چیزی بود که میتوانست ایجادش کند.
اولین باری که به صورت جدی دعوا کرد دو ماه پس از مرگ مادرش بود، در یک کافه نشسته بود. حتی دقیق متوجه نشد چه اتفاقی افتاده، فقط یک لحظه روی صندلی بود و لحظه دیگر خودش را در حالی دریافت که به مردی بزرگتر از خودش مشت میزند.
استخوان روی استخوان فرود میآمد، خون از پوست شکافته همچو رود از میان سنگلاخ میخروشید و درد بود که ایجاد میشد. درد باعث شد لوگان برای لحظاتی همهچیز را فراموش کند، درد، قلبش را به تپش میانداخت و هیجان را در خونش به جوش و خروش در میآورد.
درد او را هشیار میکرد.
به خاطر همین وقتی شارلوت در مهمانی به او گفت درباره دوست دختر فردی چه فکری میکند لوگان به دل خیابان زد و دنبال درد گشت.
شارلوت کنار او نشست، به او گفت که حس میکند فردی دروغ میگوید و تمام حدسیاتش را برملا کرد. لوگان پرسیده بود:《چرا به من میگی؟》
و شارلوت پاسخ داده بود:《چون اگه واقعا اینطور باشه تو کسی هستی که میتونی کاری رو انجام بدی که من نمیتونم، ترکیب صورت ویلسونها رو بیاری پایین.》
شارلوت لوگان را اینگونه شناخته بود، پس لوگان هم همانگونه رفتار کرد.
جلوی عمارت ویلسونها ایستاده بود و دستانش را با انقباضباز و مشت میکرد، آنها آماده بودند تا درد بکشند و درد ایجاد کنند.
هدایت شده از شماره "۱"
لوگان تلفنش را از جیبش در آورد و شماره فردی را گرفت، یک بوق... دو بوق... در بوق سوم فردی تلفن را برداشت:《لوگان؟》
لوگان یک دستش را در جیبش فرو کرد:《کجایی؟》
لوگان میتوانست او را از پنجره طبقه بالای عمارت ویلسونها ببیند. نور ملایمی میزد و او را آشکار میکرد، کت و شلوار پوشیده بود، سیگاری میان دو لبش گذاشته بود و تلفن روی گوشش بود. قلب لوگان فشرده شد، او شبیه ثروتمندانی میرسید که لوگان از آنها نفرت داشت.
فردی پاسخ داد:《گفتم که پیش لوسیام. چطور؟》
اشک چشمان لوگان را تسخیر کرد:《احیانا لوسی طبقه بالای خونه ویلسونهاست؟》
فردی از پشت پنجره خشکش زد:《چ...چی؟》
لوگان فریاد زد:《من بهت اعتماد داشتم.》
فردی از پشت پنجره دستش را لا به لای موهایش کرد:《م...من میتونم توضیح بد... بدم.》
لوگان دستش را در جیبش مشت کرد:《توضیحی وجود نداره فردی. تو به ما دروغ گفتی، به خودتم دروغ گفتی. بذار بهت بگم فردی تو کلا دروغی، پیش خودت، پیش ما، پیش خانوادهت، پیش دوست دخترات. و میدونی چیه؟ من تو کل زندگیم دو تا خط قرمز بیشتر ندارم.》
سنگی از جیبش درآورد و محکم به پنجرهای که فردی پشت آن ایستاده بود پرتاب کرد:《یکیش پوله. یکیش دروغ عوضی.》
لوگان تلفن را قطع کرد و برگشت که برود، سنگ شیشه را شکاند اما لوگان برنگشت تا بفهمد چه بلایی سر فردی آمد. برایش مهم نبود، دیگر برایش هیچچیز مهم نبود. احساس میکرد در روحش خنجر فرو رفته باشد، پس به کلوپ شبانهای رفت تا آن درد را در جسمش هم ایجاد کند.
دختر با مدل موهای پسرانه آلمانی و پرسینگ روی بینی از لوگان پرسید:《رو چندتا؟》
لوگان با خونسردی گفت:《رو همش.》
دختر ابروی شکستهاش را بالا انداخت:《مطمئنی؟ حریفای امشب خطریان ها》
لوگان که بند بند وجودش برای دعوا و درد التماس میکرد گفت:《پس قراره خوش بگذره.》
لوگان آنشب از هر شبش بهتر دعوا کرد، تمام پولها را برد و تک به تک حریفهایش را به زانو درآورد، لوگان آنشب همچو شیطان شده بود. ابرویش شکست، انگشتانش در رفتند و بدنش پر شد از کبودی و زخم. او عاشق آنشب شد.
وقتی همهچیز به پایان رسید، لوگان کف خیابان دراز کشید خون و عرق روی پولهای اطرافش میچکیدند و آنقدر خسته بود که نه خونی که در چشمش فرو میرفت برایش مهم بود و نه دردی که با فروکش آدرنالین در بدنش هویدا میشد.
فقط برایش ستارگان جلوی چشمش در آسمان و پولهای کنارش مهم بودند. چهره آن دختر پرسینگ دار جلوی منظره ستارگان آمد:《تلفنت خودشو کشت.》
لوگان فقط به او نگاه کرد، دختر همسن او به نظر میرسید، شبیه کسانی بود که میخواهند همرنگ جماعت شوند اما خودشان در واقع متفاوت بودند. با صدای آرام گفت:《کسیو میشناسی که نیاز به پول داشته باشه؟》
قفسه سینهاش از درد فریاد میزد. دختر با تعجب پرسید:《آ...آره فکر کنم. چطور؟》
لوگان آرام و درحالی که صورتش از درد درون و بیرونش جمع شده بود از جا بلند شد. وقتی ایستاد کمی تلو تلو خورد و رو به دختر گفت:《این... پولا رو بده بهش.》
تلفنش را از او گرفت و سلانه سلانه به دل شب زد.
#پسران_خیابان