eitaa logo
Bear skin
23 دنبال‌کننده
94 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/Nummer_ett
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شماره "۱"
عصر که شد، اسپایک پس از گذشت چند ساعت کار در تعمیرگاه بالاخره روی صندلی نشست تا استراحت کند. لباس آبی_زرد مکانیکی را از روی لباس‌های سیاهش پوشیده بود و بوی روغن ماشین و بنزین می‌داد. دستش سیاه بود و موهایش آشفته‌اش از کش بیرون آمده بودند، باید همین روزها آن‌ها را کوتاه‌تر می‌کرد. درک با دستان لرزان بطری نوشابه‌ای به دستش داد و کنارش نشست:《ون چطور پیش میره؟》 اسپایک در بطری را برای خودش و درک باز کرد:《بد نیست، قرار بود فردی قطعات بخره ولی نشد.》 درک کمی نوشابه نوشید و به ون قدیمی نگاه کرد. چندماه پیش اسپایک آن را در انباری فارلندها پیدا کرد و برای خودش تصاحب کرده بود، به تعمیرگاه آوردش و از آن موقع به بعد در اوقات فراغت رویش کار می‌کرد تا تعمیر شود. سکوت تعمیرگاه با صدای پیامک از طرف تلفن اسپایک شکست، بطری‌اش را در دست دیگر داد تا تلفنش را از جیب در بیارد. نزدیک به ده پیامک از طرف ویل داشت. وارد صفحه شد، هر بیست دقیقه یک بار ویل نوشته بود:《یادت نره کادو بخریییی》 و البته وین سیزده‌تا پیام داده بود. او هم مثل برادرش هر بیست دقیقه یک بار خرید کادو را یادآوری کرده بود، با این تفاوت که سه بار نوشته بود:《دوتا بخر نگی خریدم شریکی استفاده کنید ما دوتاییم دوتا بخر!!!》 هجده سال سن داشتند و هنوز کودک بودند. اسپایک از روی صندلی بلند شد و به درک گفت:《میرم واسه تولد ویل و وین یه چی بخرم.》 فردی کراواتش را بست و داخل تلفن گفت:《نمی‌تونم بیام. نه... نه با لوسیم.》 لوگان از پشت خط چندتا فحش داد و قطع کرد. فردی به تولد نمی‌رفت، نه چون پیش لوسی بود چون مجبور بود به مهمانی شام با ویلسون‌ها برود.
هدایت شده از شماره "۱"
ویلسون‌ها ثروتمندترین افراد در دریمز گریویارد بودند، آنها همچنین نفوذ سیاسی بالایی داشتند. هرگاه خانه‌ یا زمینی می‌ماند که صاحب نداشت آنها آن‌را به بهانه‌ی "برای شهر" تصاحب می‌کردند. خانواده‌ی ویلسون‌ها در حال حاضر یک خانواده چهار نفره بود، خانم و آقای ویلسون، فیلیپ ویلسون که شارلوت را تحقیر و مسخره می‌کرد و النور ویلسون، دختر افاده‌ای خانواده ویلسون که همان دوست دختر فردی بود. کسی که فردی به همه به دروغ گفته بود نامش لوسی است و هویتش را به هیچکس نگفته بود، چون از واکنش‌ آنها می‌ترسید. همه می‌دانستند فردی ثروتمند است اما اینکه با ویلسون‌ها رفت و آمد داشته باشی چیزی نیست که آنها بپذیرند یا اجبار پشتش را درک کنند. مخصوصا شارلوت و لوگان. کینه‌ی لوگان از ثروتمندان دلایل زیادی داشت، اما ویلسون‌ها وقتی پدر لوگان، لوکاس مدارکی بر علیه‌شان رو کرد، برای او دردسر ساختند‌. لوکاس مدارکی را پیدا کرد که نشان می‌داد زمین‌ها و خانه‌ها به جای اینکه به شهر و شهرداری برسند به ویلسون‌ها می‌رسند. به نام شهر به سود ویلسون‌ها. اما ویلسون‌ها قدرتمند بودند، لوکاس را از کارش اخراج کردند و خانه‌شان را از آنها گرفتند. خانواده لوگان بیش از پیش فقیر شد. فردی از افکارش بیرون آمد و به خودش در آیینه خیره شد، کت و شلوار مشکی، کراوات، موهای ژل‌زده و به عقب کشیده شده، همه و همه چیزهایی بودند که فردی باید همیشه می‌بود، اما وقتی به آن فرد در آیینه نگاه می‌کرد او را نمی‌شناخت. او این فردی را نمی‌شناخت و اصلا هم دوست نداشت روزی با او آشنا شود‌. تلفنش را برداشت و برای اسپایک نوشت:《میرم مهمونی ویلسون‌ها، لوگان از دستم دلخور شد هوامو داشته باش‌.》 تنها کسی که از هویت لوسی و ویلسون‌ها و چیزهای دیگر خبر داشت اسپایک بود، در آن گروه تنها کسی که همیشه از همه‌چیز با خبر بود، اسپایک بود. چند ثانیه بعد اسپایک پاسخ داد:《آحرش از دستتون خوکشی می‌ک م. طولش نته.》 از اشتباه‌های تایپی‌اش معلوم بود با دست روغنی تایپ کرده بود. چند لحظه بعد اسپایک اضافه کرد:《خوش بذگر》 فردی لبخند خسته‌ای زد و از اتاقش بیرون رفت، اسپایک واقعا شبیه یک مادر پیر رفتار می‌کرد. برای فردی سوال بود آیا در خیابان هم همینطور بود؟
هدایت شده از شماره "۱"
لوگان از درد ساخته شده بود، نه به طور استعاره‌ای، او واقعا از درد ساخته شده بود. شروع زندگی‌اش درد داشت، در ادامه نیز درد رهایش نکرد و او آنقدر درد کشید که به آن اعتیاد پیدا کرد. وقتی مادرش مرد، دریافت که درد باعث می‌شود مشکلات را فراموش کند، درد روح چیزی بود که درونش وجود داشت و درد جسم آن چیزی بود که می‌توانست ایجادش کند. اولین باری که به صورت جدی دعوا کرد دو ماه پس از مرگ مادرش بود، در یک کافه نشسته بود. حتی دقیق متوجه نشد چه اتفاقی افتاده، فقط یک لحظه روی صندلی بود و لحظه دیگر خودش را در حالی دریافت که به مردی بزرگتر از خودش مشت می‌زند. استخوان روی استخوان فرود می‌آمد، خون از پوست شکافته همچو رود از میان سنگلاخ می‌خروشید و درد بود که ایجاد می‌شد. درد باعث شد لوگان برای لحظاتی همه‌چیز را فراموش کند، درد، قلبش را به تپش می‌انداخت و هیجان را در خونش به جوش و خروش در می‌آورد. درد او را هشیار می‌کرد. به خاطر همین وقتی شارلوت در مهمانی به او گفت درباره دوست دختر فردی چه فکری می‌کند لوگان به دل خیابان زد و دنبال درد گشت. شارلوت کنار او نشست، به او گفت که حس می‌کند فردی دروغ می‌گوید و تمام حدسیاتش را برملا کرد. لوگان پرسیده بود:《چرا به من میگی؟》 و شارلوت پاسخ داده بود:《چون اگه واقعا اینطور باشه تو کسی هستی که می‌تونی کاری رو انجام بدی که من نمی‌تونم، ترکیب صورت ویلسون‌ها رو بیاری پایین.》 شارلوت لوگان را اینگونه شناخته بود، پس لوگان هم همانگونه رفتار کرد. جلوی عمارت ویلسون‌ها ایستاده بود و دستانش را با انقباضباز و مشت می‌کرد، آنها آماده بودند تا درد بکشند و درد ایجاد کنند.
هدایت شده از شماره "۱"
لوگان تلفنش را از جیبش در آورد و شماره فردی را گرفت، یک بوق... دو بوق... در بوق سوم فردی تلفن را برداشت:《لوگان؟》 لوگان یک دستش را در جیبش فرو کرد:《کجایی؟》 لوگان می‌توانست او را از پنجره طبقه بالای عمارت ویلسون‌ها ببیند. نور ملایمی می‌زد و او را آشکار می‌کرد، کت و شلوار پوشیده بود، سیگاری میان دو لبش گذاشته بود و تلفن روی گوشش بود. قلب لوگان فشرده شد، او شبیه ثروتمندانی می‌رسید که لوگان از آنها نفرت داشت. فردی پاسخ داد:《گفتم که پیش لوسی‌ام. چطور؟》 اشک چشمان لوگان را تسخیر کرد:《احیانا لوسی طبقه بالای خونه ویلسون‌هاست؟》 فردی از پشت پنجره خشکش زد:《چ...چی؟》 لوگان فریاد زد:《من بهت اعتماد داشتم.》 فردی از پشت پنجره دستش را لا به لای موهایش کرد:《م...من می‌تونم توضیح بد... بدم‌.》 لوگان دستش را در جیبش مشت کرد:《توضیحی وجود نداره فردی. تو به ما دروغ گفتی، به خودتم دروغ گفتی. بذار بهت بگم فردی تو کلا دروغی،‌ پیش خودت، پیش ما، پیش خانواده‌ت، پیش دوست دخترات. و می‌دونی چیه؟ من تو کل زندگیم دو تا خط قرمز بیشتر ندارم.》 سنگی از جیبش درآورد و محکم به پنجره‌ای که فردی پشت آن ایستاده بود پرتاب کرد:《یکیش پوله. یکیش دروغ عوضی.》 لوگان تلفن را قطع کرد و برگشت که برود، سنگ شیشه را شکاند اما لوگان برنگشت تا بفهمد چه بلایی سر فردی آمد. برایش مهم نبود، دیگر برایش هیچ‌چیز مهم نبود. احساس می‌کرد در روحش خنجر فرو رفته باشد، پس به کلوپ شبانه‌ای رفت تا آن درد را در جسمش هم ایجاد کند. دختر با مدل‌ موهای پسرانه آلمانی و پرسینگ روی بینی از لوگان پرسید:《رو چندتا؟》 لوگان با خونسردی گفت:《رو همش.》 دختر ابروی شکسته‌اش را بالا انداخت:《مطمئنی؟ حریفای امشب خطری‌ان ها》 لوگان که بند بند وجودش برای دعوا و درد التماس می‌کرد گفت:《پس قراره خوش بگذره.》 لوگان آن‌شب از هر شبش بهتر دعوا کرد، تمام پول‌ها را برد و تک به تک حریف‌هایش را به زانو درآورد، لوگان آن‌شب همچو شیطان شده بود. ابرویش شکست، انگشتانش در رفتند و بدنش پر شد از کبودی و زخم. او عاشق آن‌شب شد. وقتی همه‌چیز به پایان رسید، لوگان کف خیابان دراز کشید خون و عرق روی پول‌های اطرافش می‌چکیدند و آن‌قدر خسته بود که نه خونی که در چشمش فرو می‌رفت برایش مهم بود و نه دردی که با فروکش آدرنالین در بدنش هویدا می‌شد. فقط برایش ستارگان جلوی چشمش در آسمان و پول‌های کنارش مهم بودند. چهره آن دختر پرسینگ دار جلوی منظره ستارگان آمد:《تلفنت خودشو کشت.》 لوگان فقط به او نگاه کرد، دختر همسن او به نظر می‌رسید، شبیه کسانی بود که می‌خواهند همرنگ جماعت شوند اما خودشان در واقع متفاوت بودند. با صدای آرام گفت:《کسیو می‌شناسی که نیاز به پول داشته باشه؟》 قفسه سینه‌اش از درد فریاد می‌زد. دختر با تعجب پرسید:《آ...آره فکر کنم. چطور؟》 لوگان آرام و درحالی که صورتش از درد درون و بیرونش جمع شده بود از جا بلند شد. وقتی ایستاد کمی تلو تلو خورد و رو به دختر گفت:《این... پولا رو بده بهش.》 تلفنش را از او گرفت و سلانه سلانه به دل شب زد.
هدایت شده از شماره "۱"
شارلوت احساس می‌کرد می‌خواهد بالا بیاورد، او دهان لق نیست اما اتفاقی که آن‌روز افتاد باعث شد نتواند چیزی را که می‌داند در خودش سرکوب کند. هرچند وقت یکبار، وقتی شارلوت خیال می‌کند همه‌چیز تمام شده دوباره سر و کله فیلیپ ویلسون پیدایش می‌شود. آن‌روز شارلوت از خانه گاس به خانه درک می‌رفت، دوباره نتوانسته بود گاس را ببیند. آن‌وقت بود که سر و کله فیلیپ پیدا شد و دوباره مسخره‌اش کرد. هرچقدر بزرگتر می‌شد بی رحم‌تر می‌شد. فشار روی شارلوت آنقدر بالا بود که دلش می‌خواست پوکه گلوله را در دست بگیرد و آنقدر آن را با دستانش بازی دهد که در پوستش حل شود. وقتی هم تلفن فردی عصر همان‌روز زنگ خورد و شک شارلوت درباره هویت واقعی لوسی به یقین تبدیل شد، دیگر نتوانست به چیزی فکر کند. باید به کسی می‌گفت باید خودش را خالی می‌کرد و میان اسپایک و لوگان، این‌بار لوگان را انتخاب کرد. چون ذهن خودخواهش می‌دانست اگر لوگان بفهمد سراغ ویلسون‌ها می‌رود و کاری که شارلوت توانایی انجام دادنش را نداشت، انجام می‌داد. بخش خودخواه شارلوت می‌خواست از لوگان استفاده کند، همان بخشی که در تمام آن سال‌ها پس از آن حادثه شکل گرفت. در تولد هم فکرش همش درگیر بود، آن‌قدر که حتی متوجه نشد کِی کیک را بریده‌اند و شارلوت در آشپزخانه برای دوری از جمعیت تنها کیک می‌خورد. ذهنش خیلی درگیر بود. وقتی خامه سبز کیک را در دهانش گذاشت و آن‌را با زبانش آب کرد، قطره اشکی از گوشه چشمانش پایین افتاد. خامه بعدی نیز اشک دیگری به همراه داشت. با صدای اسپایک از جا پرید:《قطعا گریه نمی‌کنی چون دوقلوها بزرگ شدن دیگه؟》 به چهارچوب در تکیه داده و دست به سینه بود.
هدایت شده از شماره "۱"
شارلوت اشک‌هایش را پاک کرد:《نه... من... من.》 آهی کشید و به اسپایک گفت:《اسپایک من یه کار وحشتناک کردم.》 و اشک‌های بیشتری آمدند. اسپایک روی صندلی رو به روی او نشست و گفت:《مثلا چی؟》 شارلوت با چنگال به بافت نرم و اسفنجی کیک ضربه زد:《فردی ارتباط خا... خانوادگیش با ویلسون‌ها رو از ما مخ... مخفی کرد.》 اسپایک کمی اخم کرد:《خب؟》 شارلوت با چشمان تر به او نگاه کرد:《درباره لوسی هم بهم... بهمون دروغ گفت.》 اسپایک کمی روی میز خم شد:《شارلوت چیکار کردی؟》 شارلوت چشمانش را بست:《منم هر چی فهمیدمو به... به لوگان گفتم.》 ناگهان قلب اسپایک در معده‌اش افتاد:《چ... چی؟》 از پشت میز بلند شد و دستانش را لا‌به‌لای موهایش کرد:《می‌دونی چیکار کردی اصلا؟ آدم قحط بود؟ شارلوت گان؟》 شارلوت خودش را کمی جمع کرد:《فکر می‌کردم لوگان می‌تونه انتقام منو از ویلسون‌ها بگیره.》 اسپایک فریاد زد:《گان قبل اینکه بره سراغ ویلسون‌ها میره سراغ فردی.》 صدایش را کمی پایین آورد:《شارلوت گان یه انبار باروته با یه جرقه منفجر میشه و خودش و اطرافیانشو می‌فرسته رو هوا. اون‌وقت تو چیکار کردی؟ کبریت روشن کردی واسش؟》 شارلوت حالا واضح گریه می‌کرد:《متاسفم متاسفم... نمی‌خواستم اینجوری بشه.》 اسپایک خواست که از آشپرخانه بیرون برود. شارلوت پرسید:《ک... کجا میری؟》 اسپایک با اخم گفت:《میرم گندتو جمع کنم. همونجور که همیشه گندای شما رو جمع می‌کنم.》 از آشپزخانه و سپس از خانه بیرون رفت. لوگان در تاریکی تلوتلو خوران و با شانه‌های خمیده راه می‌رفت. وقتی به خانه‌شان رسید، سرش پایین بود اما متوجه شد که اسپایک با آن لباس‌های سیاهش به دیوار خانه تکیه داده. لوگان از کنارش رد شد تا به خانه برود، اما اسپایک دستش را روی شانه او گذاشت و متوقفش کرد. گفت:《تو یه احمقی. یه احمق واقعی.》 می‌توانست از روزنه نور ابروی شکسته و صورت خونین و مالین او را ببیند. صورت اسپایک از نگرانی و عصبانیت جمع شد. لوگان با صدای گرفته گفت:《الان نه بلکی. امشب نه.》 اسپایک رو به روی او ایستاد:《واقعا؟ شیشه تو صورت فردی می‌شکونی؟ تو صورت رفیقت؟》 لوگان اخم کرد و درحالی که بند بند وجودش از درد فریاد می‌زد، فریاد کشید:《رفیق؟ رفیق آدم بهش دروغ نمیگه.》 اسپایک هم متقابلا فریاد زد:《تو می‌دونستی فردی پولداره. می‌دونستی خانواده‌ش مجبورش می‌کنن یه سری کارارو انجام بده می‌دونستی. ولی انقدر احمق بودی که بدون فکر کردن اون کارها رو کردی اونقدر احمق بودی که چشماتو رو همه کارایی که برای ما کرده بستی. گان تو انقدر احمقی که می‌خوای همه‌چیز رو با مشتات حل کنی ولی چه باور کنی و چه نه یه سری چیزا نیاز به عقل دارن چیزی که تو نداری‌.》 لوگان دستانش را که از درد کرخت شده بودند در جیب کرد و با صدای ضعیفی گقت:《فکر می‌کردم یه خونواده پیدا کردم.》 اسپایک خشمش فرو کشید و با تعجب پرسید:《چی؟》 لوگان با چشمان خیس به او نگاه کرد:《فکر می‌کردم یه خونواده پیدا کردم. یه خونواده که با تمام بدی‌هام دوستم داشته باشه. که با مشتام کنار بیاد، به خاطر بی پولیم تحقیرم نکنه. یه خونواده که بتونم بهش اعتماد کنم. چندتا رفیق. بلکی من احمقم تو راست میگی، من احمقم که خیال می‌کردم می‌تونم به آدما اعتماد کنم. مشکل من فردی نیست مشکل من خودمه چون بازم مثل ابله‌ها فکر کردم یه کسایی هستن که منو همونجوری ببینن که من می‌بینمشون. بلکی قلبم درد می‌کنه... قلبم از خنجرایی که توش فرو رفتن... از دروغایی که شنیده درد می‌کنه. نمی‌دونم چقدر دیگه می‌تونم مشت بزنم، چندتا استخون دیگه می‌تونم بشکنم تا کاملا بفهمم من تو این دنیا هیچی نیستم. نه برای بابا و مامانم و نه حتی برای دوستام. نمی‌دونم.》 دیده‌ای چگونه باران یکهو شدت می‌گیرد؟ اشک‌های لوگان هم به آن می‌مانست. اسپایک او را در آغوش گرفت و اجازه داد شانه‌هایش برای رفیقش پناه باشند. مسئله این نیست که کار چه کسی خوب است یا بد، اینکه رازهای دوستت را به دوست دیگرت بگویی، اینکه سیگار بکشی یا پنهان کاری کنی، اینکه قضاوت کنی یا دعوا کنی، مسئله این نیست. مسئله این است که کسی را داشته باشی تا اشتباهت را پاک کند، کسی را داشته باشی تا تو را در آغوش بگیرد و کسی را داشته باشی تا هوای تو را هنگام پنهان‌کاری‌ داشته باشد.
هدایت شده از شماره "۱"
وقتی اسپایک از لوگان جدا شد، به سمت خانه فردی راه افتاد. قدم‌هایش سبک بود و درون آن شب سرد به یک سایه می‌مانست. شاید هم واقعا یک سایه بود، سایه‌ای در زندگی دیگران. هنگامی که به عمارت خانوادگی فردی رسید، از دیوارش بالا رفت تا به پنجره اتاق فردی برسد، اسپایک هیچگاه با در ورودی میانه خوبی نداشت. پنجره را آرام هل داد و وارد اتاق شد، وقتی وارد شد مادر فردی با دیدن او جیغ زد. فردی لباس‌هایش را در آورده بود و با بالاتنه عریان، بی‌حوصله روی تختش دراز کشیده بود، مادرش روی صورت او خم شده بود و با پنبه زخم‌هایش را تمیز می‌کرد. مادر فردی اخم کرد با صدایی که ناراضی بودن درش نهان بود گفت:《کاش از این به بعد از در بیای اسپایک.》 اسپایک دستانش را در جیبش کرد:《ببخشید.》 مادر فردی صورتش را در هم کشید و پنبه را به دست اسپایک داد:《میرم یه چیزی بیارم بخورید.》 خانواده فردی از اسپایک خوششان نمی‌آمد، حتی از او دوری هم می‌کردند اما ترجیح دادند اسپایک دور و بر فردی باشد تا لوگان. اگر آنها می‌دانستند اسپایک در گذشته که بوده و چه کارهایی می‌کرده قطعا تغییر نظر می‌دادند. اسپایک با دیدن صورت زخمی فردی اخم کرد، شیشه خورده‌ها زخم‌های کوچک و بزرگ به جا گذاشته بودند، اما فردی شانس آورده بود چشمانش آسیب ندیده بودند. زخم‌ها هم به نظر زیاد عمیق یا خطرناک نمی‌آمدند. اسپایک پنبه را مانند مادر فردی روی یکی از زخم‌ها گذاشت و با پوزخند گفت:《حداقل الان دیگه ادعات نمیشه از ما خوشگل‌تری.》 فردی با چشمانی که پشت چند تار مو مخفی شده بودند به اسپایک نگاه کرد:《با این قیافه هنوزم از تو یکی خوشگل‌ترم.》
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک با بدجنسی پنبه را روی زخم فشرد، فردی فریادی از درد زد و با دستی که روی بازویش خالکوبی قلب داشت به پهلوی اسپایک کوبید. اسپایک عقب کشید و خندید:《خیله خب وحشی نشو.》 چشمان فردی غمگین شدند، اسپایک دریافت که او به چه فکر می‌کند:《بهش فرصت بده، پشیمونی رو از همین الان تو چشماش دیدم.》 فردی چشمانش را بست:《منم نفرت رو تو چشماش دیدم.》 اسپایک گفت:《خودتم می‌دونی پشت همه‌ی اون هارت و پورت کردنا و عصبانیتاش فقط یه پسر بچه‌ست که دیگه کم آورده.》 چشمان فردی آغشته به اشک شدند:《من نیاوردم؟》 اسپایک خودش را کنار او روی تخت جا کرد و نشست:《همه‌مون آوردیم. الای رو دیدی؟ دوباره شروع کرده به کندن زخماش. شارلوت دوباره پوکه درآورده، فردی همه‌مون کم آوردیم.》 فردی سر جایش نشست:《تو چی؟ تو نیاوردی؟》 اسپایک سکه کوین را از جیبش درآورد:《من خیلی وقته که دیگه کم نمیارم. من تموم شدم فردی‌.》 تلفن اسپایک زنگ خورد و سکوت دردناک را شکست:《الو؟》 لوگان با صدای ترسیده گفت:《اسپای... اسپایک الای... اسپایک.》 از شدت ترس نفس‌نفس می‌زد، اسپایک با نگرانی فریاد زد:《لوگان الای چی؟》 لوگان با گریه پشت تلفن گفت:《خودتو سریع برسون خونه الای تروخدا اسپایک... تروخدا.》 اسپایک از جایش بلند شد:《خیله خب خیله خب آروم باش. دارم میام.》 با چشمان وحشت‌زده به فردی نگاه کرد:《ماشین باباتو وردار فردی زودباش.》 گاهی اینگونه می‌شود. گاهی شیشه می‌شکند اما صورتی را زخم نمی‌کند، یک رگ را زخم می‌کند. روزی روزگاری، زن بازیگری با یک مرد کافه‌دار رابطه برقرار کرد، روزی روزگاری شیطنت‌های آنها بچه‌ای ناخواسته را به وجود آوردند. آن بچه زیر مشت و لگد بزرگ شد، سنگینی نفرت مادرش بر قلبش و درد انزجار پدرش روی شانه‌هایش بود، آن‌ها آنقدر سنگین بودند که روزی آن پسر شکست. میان دعواهایتان به او هم توجه کنید یک قلب اگر بشکند دیگر نمی‌تپد، یک رگ اگر پاره شود دیگر وصل نمی‌شود.
هدایت شده از شماره "۱"
فردی با سرعتی فراتر از نور رانندگی می‌کرد، قلب‌هایشان آنقدر محکم به سینه می‌کوبید که اگر قفسه سینه، آن‌ها را محبوس نکرده بود، از سینه‌شان بیرون می‌افتاد. وقتی به خانه الایجا رسیدند، اسپایک حتی قبل از آنکه ماشین کامل متوقف شود پیاده شد. به سرعت وارد خانه که درش باز بود شدند. با شنیدن صدای گریه به حمام رفتند و وقتی رسیدند گویی قلب بالاخره قفسه سینه را شکاند و بیرون افتاد. آن صحنه تا ابد در ذهنشان حک شد. الایجا، همان پسری که تنش همیشه کبود بود، همان پسری که میان آن چهار نفر همیشه روی تخت می‌خوابید، همان‌که بدن نحیف داشت و همیشه اضطراب سایه‌اش بود، خوش‌قلب‌ترین و مهربان‌ترینشان روی زمین افتاده بود، به گونه‌ای که گویی دیگر قرار نیست بلند شود. لوگان با گریه روی مچ دستش خم شده بود و با وحشت سعی کرده بود مسیر خون‌ریزی را ببندد، دستمال سفید، سرخ به رنگ گل رز شده بود. اسپایک اولین کسی بود که به خودش آمد، رو به لوگان فریاد زد:《منتظر چی هستی باید ببریمش بیمارستان.》 هیچکس در دریمز گریویارد به آن سرعت رانندگی نکرد و نخواهد کرد. هیچکس در دریمز گریویارد به خاطر رفیق از لوگان بدتر گریه نکرد و نخواهد کرد. هیچ آرزویی بدتر از آرزو‌های الایجا در دریمز گریویارد دفن نشد و نخواهد شد. وقتی به بیمارستان رسیدند، لوگان در حالی که سعی می‌کرد دستمال را روی مچ دست الایجا فشار دهد، او را در آغوش گرفته بود، اسپایک جلوتر از همه و فردی پشت همه وارد بیمارستان شدند. اسپایک الایجا را گرفت و به همراه پرستار رفت و لوگان ماند با فردی. لوگان با دستان خونی به دیوار تکیه داد، از شدت ترس و اضطراب نفس‌نفس می‌زد.
هدایت شده از شماره "۱"
فردی هم به اندازه او نگران بود اما موفق شده بود خودش را کنترل کند. لیوانی آب برای لوگان ریخت و به دستش داد، نمی‌توانست به دعوایشان فکر نکند. لوگان با دستش اشک‌هایش را پاک کرد، که البته اشک‌های بعدی آمدند و باعث شدند عملی بیهوده به نظر برسد. لوگان لیوان را گرفت و با وحشت‌زدگی به فردی گفت:《اگه بلایی سرش بیاد چی؟ خدایا فردی اگه بیدار نشه چی؟》 زانوانش شل شد و روی زمین نشست. چشمانش از اشک سرخ شده بودند، این لوگان هیچ شباهتی به لوگانی که در دعوا همه را می‌زد نداشت، این لوگان همان پسر بچه‌ای بود که اسپایک می‌گفت. فردی جلویش زانو زد:《معلومه که هیچی نمیشه نگران نباش. اون خوب میشه.》 امیدوار بود که او خوب می‌شود. لوگان گفت:《وقت... وقتی رسیدم کارشو کرده بود. فردی من اون چاقو رو بهش داده بودم... فردی چاقوی من بود من لعنتی. بهش داده بودم از خودش مراقبت کنه... فردی اون خودشو کشت. با چاقوی من خودشو کشت. فردی کلی خون بود، انگار تمومی نداشت، حس می‌کردم الانه که... الانه که همه‌جا سرخ بشه.》 خم شد و گریه‌اش به هق‌هق تبدیل شد:《فردی یه لحظه فکر کردم نفس نمی‌کشه... فردی اون واقعا نفس نمی‌کشید.》 فردی اشک‌های تازه چکیده‌اش را پاک کرد و او را در آغوش گرفت:《هی هی کافیه‌ بهش فکر نکن، همه‌چی درست میشه. الای از پسش بر میاد، اون خیلی قویه خودتم می‌دونی. اون خوب میشه و ما به مامان و بابای عوضیش نشون میدیم که اون چقدر قویه. بهش فکر نکن... می‌دونم چه حسی داری ولی فکر کردن بهش کمکی بهت نمی‌کنه. بهش فکر نکن.》 خنده‌دار است، بعد از آغوش مادر لوگان هیچ آغوشی به اندازه این یکی به لوگان حس امنیت و آرامش نداده بود. خنده‌دار است که لوگان را کسی آرام کرد که صورتش جای زخم‌هایی داشت که تقصیر لوگان بود. البته خنده‌دار نیست، نامش رفاقت است، باعث می‌شود شیشه بشکنی، از دیوار بالا بروی، در آغوش بگیری و دستمال روی مچ دست بگذاری. نامش رفاقت است، نامش مرگ است، نامش عشق است، اصلا هیچ نامی ندارد. پدیده‌ی عجیبی است اما باعث می‌شود یکی با سرعت بالای صدتا رانندگی کند، باعث می‌شود در آغوش کسی بیافتی که از دستش عصبانی بودی، باعث می‌شود ندانی چگونه می‌دوی. و او نامش الایجا بود، ما نجاتش دادیم و دیگر هیچگاه رهایش نمی‌کردیم، آرزوهای تک به تک آن پسران در دریمز گریویارد دفن شده بود اما سه نفرشان یک آرزوی مشترک داشتند، اولین آرزویی که در آن قبرستان کوچک به واقعیت پیوست. و ما آرزویمان را از آن پس سفت می‌چسبیدیم، اجازه نمی‌دادیم چاقو بردارد و به او نشان می‌دادیم چقدر برایمان مهم است. نامش الایجا بود، پسری از خیابان، آرزوی ما، رفیقمان بود.
هدایت شده از شماره "۱"
در لحظاتی که تاریکی آن سه پسر را تسخیر کرده بود، روزنه‌ی نوری از طرف خداوند به آنها هدیه شد. شاید معجزه شاید آرزو اما هرچه بود، اولین بار بود که در دریمز گریویارد رخ می‌داد. نفس و زندگی همچو نسیم در حال وزش درون الایجا به گردش درآمد و احساس آن سه پسر به احساس اطلس تایتان می‌مانست، وقتی آسمان را از دوش خود بر دوش هرکول گذاشت. وقتی پزشک به آنها خبر رفع خطر را داد، لوگان از شادی محکم اسپایک و فردی را در آغوش گرفت، فردی بلند خندید و اسپایک در درون خود عروسی راه انداخت. لوگان با چشمانی که از شادی برق می‌زدند از پزشک پرسید:《می‌تونیم ببینیمش؟》 پزشک لبخندی از روی مهربانی زد و گفت:《فعلا بی هوشه ولی اگه قول بدید سر و صدا نکنید می‌تونید چند دقیقه ببینیدش.》 سر و صدا؟ آنها به گونه‌ای سکوت کردند که گویی لال مادرزاد هستند. پشت سر هم مانند پسربچه‌ها وارد اتاق الایجا شدند، او سالم بود. خدایا! قفسه‌ سینه‌اش بالا و پایین می‌شد و درون ماسکی که روی دهانش بود نفس می‌کشید. اما آنقدر نحیف و کوچک به نظر می‌رسید که گویی اگر لمسش کنی زیر انگشتانت پودر خواهد شد. لوگان از لبه تخت گرفت و زانو زد تا بتواند او را بهتر ببیند. زمزمه کرد:《یادته یه بار داشتی قانعم می‌کردی به معجزه اعتقاد پیدا کنم الای؟ الان موفق شدی.》 قطره اشکی از چشمش پایین افتاد، اشکی که شور نبود بلکه شیرین بود. شیرین به اندازه حس شادی و شوق. فردی لبش را گزید:《باید... باید بیشتر مراقبش باشیم. خیلی... بیشتر.》 اسپایک لبخندی زد که صورتش را نورانی کرد:《دیگه ولش نمی‌کنیم.》 و در سکوت به الایجا که خفته بود نگاه کردند، به اولین آرزوی دریمزگریویارد.
هدایت شده از شماره "۱"
پس از گذشت چند دقیقه لوگان از جایش بلند شد و اسپایک و فردی را با خود بیرون اتاق کشید. با جدیت گفت:《می‌دونید خونه مامان الای کجاست؟》 اسپایک که دریافت او به چه فکر می‌کند، اخمی کرد و گفت:《شر درست نکن گان.》 فردی با تکان سر مانع فرو رفتن طره مویی به داخل چشمش شد:《دردسر اسپایک؟ تو که نمی‌خوای اون عوضیا رو به حال خودشون رها کنی؟》 اسپایک کمی فکر کرد، به چشمان منتظر آنها نگاه کرد و در آخر گفت:《گندش بزنن. نه نمی‌خوام.》 نیش لوگان تا بناگوش باز شد:《ایول. این همون بلکی‌ایه که من می‌شناسم حالا آدرس خونه‌شونو داری یا نه.》 اسپایک کمی اخم کرد:《آره ولی اصلا از جاش خوشم نمیاد.》 فردی پرسید:《مگه کجاست؟》 اسپایک سکه کوین را لمس کرد:《لندن.》 جایی در شهری که یادآور خاطرات بد اسپایک بود، پسر بچه‌ای سرش را از روی نقاشی‌اش برداشت. نامش چاد بود و لپ‌های از شدت تلاش گل انداخت بود. با چشمان درشت به نقاشی‌اش نگاه کرد و بعد با اشتیاق رو به پسر بزرگتر گفت:《کوین من یه چیزی کشیدم.》 کوین سرش را از روی دیوار برداشت و با بی حوصلگی گفت:《باشه آفرین.》 عینکش را عوض کرده بود و حالا که بزرگتر شده بود چهره‌اش پخته‌تر شده بود. چاد با لب و لوچه آویزان گفت:《خیلی سرش زحمت کشیده بودم.》 کوین به ساعت که عقربه‌هایش دوازده را نشان می‌دادند نگاه کرد و با کلافگی گفت:《باشه چاد گفتم که آفرین.》 اخم‌های چاد از زیر موهای فرفری و مجعدش در هم رفت:《تو از دست پیتر عصبانی‌ای سر من خالی می‌کنی.》 کوین از روی مبل بلند شد و نقاشی را از دست چاد گرفت. وقتی دید او چه کشیده اخم‌هایش باز شدند، پرسید:《اینا کین چادی؟》 چاد شادی‌اش برگشت:《من و تو و پیتر. اونم خونه‌مونه، می‌بینی چه بزرگه کوین؟》 کوین خواست چیزی بگوید که در خانه باز شد و پیتر با شانه‌های افتاده وارد شد. زیر لب سلامی داد و با اخم‌های در هم رفته به آشپزخانه رفت. کوین با عصبانیت نقاشی را به چاد پس داد و به پیتر گفت:《اون همه حرفایی که بهت زدم اصلا برات اهمیتی داشت؟》 پیتر سرش را از یخچال درآورد، زخمی جدید روی صورتش داشت:《تو زیاد حرف می‌زنی، کدومو میگی؟》 کوین جلو رفت و در یخچال را بست، حتی الان هم قدش از پیتر بلندتر بود:《درباره اینکه بیرون از خونه تا این ساعت چه غلطی می‌کنی.》 چاد که این دعواها برایش همیشگی شده بودند زیر لب شعری خواند و نقاشی جدیدی شروع کرد. پیتر دوباره یخچال را باز کرد:《آهان آره اونا.》 کوین با اخم گفت:《کارات دیگه داره از تحملم خارج میشه پیتر.》 پیتر با بی حوصلگی به او نگاه کرد:《باشه.》 کوین از کوره در رفت:《همش باشه باشه باشه‌. پس کی می‌خوای خودتو جمع کنی؟》 پیتر در یخچال را محکم بست و متقابلا فریاد زد:《دقیقا چی زندگیم درسته که خودم باشم؟ جز گیر دادن به من کار دیگه‌ای داری کوین؟ یه نگاه به خودمون کن، تو این وضعیت زندگی کردن همین بلا رو سر آدم میاره.》 از کنار کوین رد شد و از قصد به او شانه زد. کوین دیگر نمی‌دانست باید با پیتر چکار کند، او شبیه اسپایک شده بود، و روز به روز حتی بدتر هم می‌شد.