eitaa logo
Bear skin
23 دنبال‌کننده
94 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/Nummer_ett
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شماره "۱"
فردی با سرعتی فراتر از نور رانندگی می‌کرد، قلب‌هایشان آنقدر محکم به سینه می‌کوبید که اگر قفسه سینه، آن‌ها را محبوس نکرده بود، از سینه‌شان بیرون می‌افتاد. وقتی به خانه الایجا رسیدند، اسپایک حتی قبل از آنکه ماشین کامل متوقف شود پیاده شد. به سرعت وارد خانه که درش باز بود شدند. با شنیدن صدای گریه به حمام رفتند و وقتی رسیدند گویی قلب بالاخره قفسه سینه را شکاند و بیرون افتاد. آن صحنه تا ابد در ذهنشان حک شد. الایجا، همان پسری که تنش همیشه کبود بود، همان پسری که میان آن چهار نفر همیشه روی تخت می‌خوابید، همان‌که بدن نحیف داشت و همیشه اضطراب سایه‌اش بود، خوش‌قلب‌ترین و مهربان‌ترینشان روی زمین افتاده بود، به گونه‌ای که گویی دیگر قرار نیست بلند شود. لوگان با گریه روی مچ دستش خم شده بود و با وحشت سعی کرده بود مسیر خون‌ریزی را ببندد، دستمال سفید، سرخ به رنگ گل رز شده بود. اسپایک اولین کسی بود که به خودش آمد، رو به لوگان فریاد زد:《منتظر چی هستی باید ببریمش بیمارستان.》 هیچکس در دریمز گریویارد به آن سرعت رانندگی نکرد و نخواهد کرد. هیچکس در دریمز گریویارد به خاطر رفیق از لوگان بدتر گریه نکرد و نخواهد کرد. هیچ آرزویی بدتر از آرزو‌های الایجا در دریمز گریویارد دفن نشد و نخواهد شد. وقتی به بیمارستان رسیدند، لوگان در حالی که سعی می‌کرد دستمال را روی مچ دست الایجا فشار دهد، او را در آغوش گرفته بود، اسپایک جلوتر از همه و فردی پشت همه وارد بیمارستان شدند. اسپایک الایجا را گرفت و به همراه پرستار رفت و لوگان ماند با فردی. لوگان با دستان خونی به دیوار تکیه داد، از شدت ترس و اضطراب نفس‌نفس می‌زد.
هدایت شده از شماره "۱"
فردی هم به اندازه او نگران بود اما موفق شده بود خودش را کنترل کند. لیوانی آب برای لوگان ریخت و به دستش داد، نمی‌توانست به دعوایشان فکر نکند. لوگان با دستش اشک‌هایش را پاک کرد، که البته اشک‌های بعدی آمدند و باعث شدند عملی بیهوده به نظر برسد. لوگان لیوان را گرفت و با وحشت‌زدگی به فردی گفت:《اگه بلایی سرش بیاد چی؟ خدایا فردی اگه بیدار نشه چی؟》 زانوانش شل شد و روی زمین نشست. چشمانش از اشک سرخ شده بودند، این لوگان هیچ شباهتی به لوگانی که در دعوا همه را می‌زد نداشت، این لوگان همان پسر بچه‌ای بود که اسپایک می‌گفت. فردی جلویش زانو زد:《معلومه که هیچی نمیشه نگران نباش. اون خوب میشه.》 امیدوار بود که او خوب می‌شود. لوگان گفت:《وقت... وقتی رسیدم کارشو کرده بود. فردی من اون چاقو رو بهش داده بودم... فردی چاقوی من بود من لعنتی. بهش داده بودم از خودش مراقبت کنه... فردی اون خودشو کشت. با چاقوی من خودشو کشت. فردی کلی خون بود، انگار تمومی نداشت، حس می‌کردم الانه که... الانه که همه‌جا سرخ بشه.》 خم شد و گریه‌اش به هق‌هق تبدیل شد:《فردی یه لحظه فکر کردم نفس نمی‌کشه... فردی اون واقعا نفس نمی‌کشید.》 فردی اشک‌های تازه چکیده‌اش را پاک کرد و او را در آغوش گرفت:《هی هی کافیه‌ بهش فکر نکن، همه‌چی درست میشه. الای از پسش بر میاد، اون خیلی قویه خودتم می‌دونی. اون خوب میشه و ما به مامان و بابای عوضیش نشون میدیم که اون چقدر قویه. بهش فکر نکن... می‌دونم چه حسی داری ولی فکر کردن بهش کمکی بهت نمی‌کنه. بهش فکر نکن.》 خنده‌دار است، بعد از آغوش مادر لوگان هیچ آغوشی به اندازه این یکی به لوگان حس امنیت و آرامش نداده بود. خنده‌دار است که لوگان را کسی آرام کرد که صورتش جای زخم‌هایی داشت که تقصیر لوگان بود. البته خنده‌دار نیست، نامش رفاقت است، باعث می‌شود شیشه بشکنی، از دیوار بالا بروی، در آغوش بگیری و دستمال روی مچ دست بگذاری. نامش رفاقت است، نامش مرگ است، نامش عشق است، اصلا هیچ نامی ندارد. پدیده‌ی عجیبی است اما باعث می‌شود یکی با سرعت بالای صدتا رانندگی کند، باعث می‌شود در آغوش کسی بیافتی که از دستش عصبانی بودی، باعث می‌شود ندانی چگونه می‌دوی. و او نامش الایجا بود، ما نجاتش دادیم و دیگر هیچگاه رهایش نمی‌کردیم، آرزوهای تک به تک آن پسران در دریمز گریویارد دفن شده بود اما سه نفرشان یک آرزوی مشترک داشتند، اولین آرزویی که در آن قبرستان کوچک به واقعیت پیوست. و ما آرزویمان را از آن پس سفت می‌چسبیدیم، اجازه نمی‌دادیم چاقو بردارد و به او نشان می‌دادیم چقدر برایمان مهم است. نامش الایجا بود، پسری از خیابان، آرزوی ما، رفیقمان بود.
هدایت شده از شماره "۱"
در لحظاتی که تاریکی آن سه پسر را تسخیر کرده بود، روزنه‌ی نوری از طرف خداوند به آنها هدیه شد. شاید معجزه شاید آرزو اما هرچه بود، اولین بار بود که در دریمز گریویارد رخ می‌داد. نفس و زندگی همچو نسیم در حال وزش درون الایجا به گردش درآمد و احساس آن سه پسر به احساس اطلس تایتان می‌مانست، وقتی آسمان را از دوش خود بر دوش هرکول گذاشت. وقتی پزشک به آنها خبر رفع خطر را داد، لوگان از شادی محکم اسپایک و فردی را در آغوش گرفت، فردی بلند خندید و اسپایک در درون خود عروسی راه انداخت. لوگان با چشمانی که از شادی برق می‌زدند از پزشک پرسید:《می‌تونیم ببینیمش؟》 پزشک لبخندی از روی مهربانی زد و گفت:《فعلا بی هوشه ولی اگه قول بدید سر و صدا نکنید می‌تونید چند دقیقه ببینیدش.》 سر و صدا؟ آنها به گونه‌ای سکوت کردند که گویی لال مادرزاد هستند. پشت سر هم مانند پسربچه‌ها وارد اتاق الایجا شدند، او سالم بود. خدایا! قفسه‌ سینه‌اش بالا و پایین می‌شد و درون ماسکی که روی دهانش بود نفس می‌کشید. اما آنقدر نحیف و کوچک به نظر می‌رسید که گویی اگر لمسش کنی زیر انگشتانت پودر خواهد شد. لوگان از لبه تخت گرفت و زانو زد تا بتواند او را بهتر ببیند. زمزمه کرد:《یادته یه بار داشتی قانعم می‌کردی به معجزه اعتقاد پیدا کنم الای؟ الان موفق شدی.》 قطره اشکی از چشمش پایین افتاد، اشکی که شور نبود بلکه شیرین بود. شیرین به اندازه حس شادی و شوق. فردی لبش را گزید:《باید... باید بیشتر مراقبش باشیم. خیلی... بیشتر.》 اسپایک لبخندی زد که صورتش را نورانی کرد:《دیگه ولش نمی‌کنیم.》 و در سکوت به الایجا که خفته بود نگاه کردند، به اولین آرزوی دریمزگریویارد.
هدایت شده از شماره "۱"
پس از گذشت چند دقیقه لوگان از جایش بلند شد و اسپایک و فردی را با خود بیرون اتاق کشید. با جدیت گفت:《می‌دونید خونه مامان الای کجاست؟》 اسپایک که دریافت او به چه فکر می‌کند، اخمی کرد و گفت:《شر درست نکن گان.》 فردی با تکان سر مانع فرو رفتن طره مویی به داخل چشمش شد:《دردسر اسپایک؟ تو که نمی‌خوای اون عوضیا رو به حال خودشون رها کنی؟》 اسپایک کمی فکر کرد، به چشمان منتظر آنها نگاه کرد و در آخر گفت:《گندش بزنن. نه نمی‌خوام.》 نیش لوگان تا بناگوش باز شد:《ایول. این همون بلکی‌ایه که من می‌شناسم حالا آدرس خونه‌شونو داری یا نه.》 اسپایک کمی اخم کرد:《آره ولی اصلا از جاش خوشم نمیاد.》 فردی پرسید:《مگه کجاست؟》 اسپایک سکه کوین را لمس کرد:《لندن.》 جایی در شهری که یادآور خاطرات بد اسپایک بود، پسر بچه‌ای سرش را از روی نقاشی‌اش برداشت. نامش چاد بود و لپ‌های از شدت تلاش گل انداخت بود. با چشمان درشت به نقاشی‌اش نگاه کرد و بعد با اشتیاق رو به پسر بزرگتر گفت:《کوین من یه چیزی کشیدم.》 کوین سرش را از روی دیوار برداشت و با بی حوصلگی گفت:《باشه آفرین.》 عینکش را عوض کرده بود و حالا که بزرگتر شده بود چهره‌اش پخته‌تر شده بود. چاد با لب و لوچه آویزان گفت:《خیلی سرش زحمت کشیده بودم.》 کوین به ساعت که عقربه‌هایش دوازده را نشان می‌دادند نگاه کرد و با کلافگی گفت:《باشه چاد گفتم که آفرین.》 اخم‌های چاد از زیر موهای فرفری و مجعدش در هم رفت:《تو از دست پیتر عصبانی‌ای سر من خالی می‌کنی.》 کوین از روی مبل بلند شد و نقاشی را از دست چاد گرفت. وقتی دید او چه کشیده اخم‌هایش باز شدند، پرسید:《اینا کین چادی؟》 چاد شادی‌اش برگشت:《من و تو و پیتر. اونم خونه‌مونه، می‌بینی چه بزرگه کوین؟》 کوین خواست چیزی بگوید که در خانه باز شد و پیتر با شانه‌های افتاده وارد شد. زیر لب سلامی داد و با اخم‌های در هم رفته به آشپزخانه رفت. کوین با عصبانیت نقاشی را به چاد پس داد و به پیتر گفت:《اون همه حرفایی که بهت زدم اصلا برات اهمیتی داشت؟》 پیتر سرش را از یخچال درآورد، زخمی جدید روی صورتش داشت:《تو زیاد حرف می‌زنی، کدومو میگی؟》 کوین جلو رفت و در یخچال را بست، حتی الان هم قدش از پیتر بلندتر بود:《درباره اینکه بیرون از خونه تا این ساعت چه غلطی می‌کنی.》 چاد که این دعواها برایش همیشگی شده بودند زیر لب شعری خواند و نقاشی جدیدی شروع کرد. پیتر دوباره یخچال را باز کرد:《آهان آره اونا.》 کوین با اخم گفت:《کارات دیگه داره از تحملم خارج میشه پیتر.》 پیتر با بی حوصلگی به او نگاه کرد:《باشه.》 کوین از کوره در رفت:《همش باشه باشه باشه‌. پس کی می‌خوای خودتو جمع کنی؟》 پیتر در یخچال را محکم بست و متقابلا فریاد زد:《دقیقا چی زندگیم درسته که خودم باشم؟ جز گیر دادن به من کار دیگه‌ای داری کوین؟ یه نگاه به خودمون کن، تو این وضعیت زندگی کردن همین بلا رو سر آدم میاره.》 از کنار کوین رد شد و از قصد به او شانه زد. کوین دیگر نمی‌دانست باید با پیتر چکار کند، او شبیه اسپایک شده بود، و روز به روز حتی بدتر هم می‌شد.
هدایت شده از شماره "۱"
پیتر با دهان پر گفت:《تو فکری.》 نائومی چهره در هم کشید و پاسخ داد:《هزار بار پیتر، اول قورت بده بعد حرف بزن.》 پیتر به سختی غذا رو قورت داد و حرفش را تکرار کرد:《تو فکری.》 روی تخت نشسته بود و پیتزایی که نائومی برایش کنار گذاشته بود را می‌خورد، نائومی که روی صندلی پیانو نشسته بود به سمت صدای او نگاه می‌کرد، البته چیزی نمی‌دید:《دو روز دیگه جشنه.》 پیتر نوشابه را سر کشید:《خب؟》 نائومی با انگشت به کلاویه‌‌ی پیانو ضربه زد:《من همراه ندارم و قراره به خاطرش تا ابد سرزنش بشم.》 پیتر با بی ادبی آروغ زد:《خب؟》 نائومی بینی‌اش را چین انداخت:《پیتر بی ادب نباش. خب چی؟ همین دیگه.》 پیتر نخودی خندید:《از آروغ خوشت نمیاد؟》 با شیطنت با صدای بلندتر آروغ زد. نائومی سعی کرد اخم کند اما خنده امانش داد:《نکن دیگه.》 پیتر با تلاش ستودنی به کارش ادامه داد، عجیب است اما هردویشان بعد از چندین روز بلند خندیدند. پیتر برای لحظاتی دوباره آن پسربچه‌ای شد که چاد را به اسپایک نشان داده بود و نائومی برای لحظه‌ای فراموش کرد که دختری نابینا است، دختری که باید بار سرزنش‌ها و شماتت‌های دیگران را بر دوش می‌کشید. وقتی ملاقات شبانه‌شان به پایان رسید، پیتر یک پایش را از پنجره بیرون انداخت، اما قبل از رفتن سرش را خم کرد، که باعث شد موهای طلایی و زرد کثیفش روی صورتش بریزند. گفت:《فردا واسم کت و شلوار بخر، قرار نیست بدون همراه بری.》 نائومی با حیرت از جایش پرید:《چ...چی؟ منظورت چیه؟ پی...پیتر؟》 اما پیتر رفته بود. شاید پول شاید عشق، چه کسی می‌داند؟ به هر حال هرچه که بود باعث می‌شد پیتر پیش نائومی، کسی باشد که پیش هیچکس نبود.
هدایت شده از شماره "۱"
هنگامی که شب، تاریکی‌اش را به لندن می‌دمید، پیتر در تنفس آن راه می‌رفت. هدفی نداشت، جایی هم برای رفتن نداشت، فقط راه می‌رفت. گاهی در آن‌جور مواقع سرگرمی‌ای همچون کتک‌کاری با کسی یا دزدی کوچکی پیدا می‌کرد، اما گاهی آنقدر راه می‌رفت که افکارش او را یک بار ببلعند و بعد نشخوار کنند. آن‌شب، صدایی او را از بلعیده شدن نجات داد:《تنهایی تو شب بیرون موندن خطریه جوجه کوچولو.》 مردی عظیم‌الجثه از درون سایه‌ها بیرون آمد و با لبخند کج جلوی پیتر ایستاد. پیتر چشمانش را در حدقه چرخاند:《چیکار داری راج؟》 راج سر طاسش را خاراند و چشمان خون‌افتاده‌اش را تنگ کرد:《داگلاس می‌خواد ببینت.》 پیتر دست در جیب کرد و با بدخلقی پرسید:《خب؟》 راج دستانش را بالای شکم بزرگش در هم فرو کرد:《خب به جمالت. می‌خواد ببینه می‌تونه بهت اعتماد کنه یا نه.》 پیتر وزنش را روی پای راستش انداخت:《اگه پیغامت تموم شد می‌خوام برم.》 راج از سر راه او کنار کشید و با صدای کلفتش گفت:《نمی‌گیرم چرا همیشه انقد بداخلاقی که آدم با یه مَن عسل هم باید تُفِت کنه بیرون.》 و مانند خوک خندید. پیتر از او متنفر بود، از داگلاس و هرکاری که باید می‌کرد هم همینطور. سه ماهی می‌شد که تصمیم گرفته بود وارد دار و دسته‌ی داگلاس شود، با هزار زحمت جایش را پیدا کرده بود و آرام آرام روی احمق‌ترینشان، یعنی راج کار کرد تا بتواند او را به داگلاس و دار و دسته‌اش برساند. می‌دانست که چون کارش با قفل‌ها خیلی خوب بود داگلاس با کمی آزمون و خطا به او اعتماد می‌کرد، اما از اینکه باید تظاهر می‌کرد، از اینکه باید برای داگلاس چاپلوسی می‌کرد متنفر بود. دیگر از همه‌چیز متنفر بود، از خودش، زندگی‌اش و اطرافیانش. اما مجبور بود، باید انتقام زندگی سیاه شده‌ی خودش و کوین را از داگلاس می‌گرفت. تنها، انگیزه‌ی انتقام بود که او را صبح‌ها از رخت‌خواب بیرون و شب‌ها به داخل رخت‌خواب می‌برد.
هدایت شده از شماره "۱"
فردی گفت:《شبیه کپکه.》 پکی به سیگارش زد، دسته‌ای از موهایش جلوی چشم چپش را فرا گرفته بودند. لوگان از پشت دود سیگار او گفت:《انگاری خوک و هواپیما جفت گیری کردن، سوسک هم اون وسط بهش شیر داده.》 الایجا که کنار لوگان ایستاده بود، خنده‌اش را فرو خورد و گفت:《اونقدرام بد نیست.》 تازه از بیمارستان مرخص شده بود، اصرار داشت که خودش می‌تواند بایستد اما لوگان به طرز محسوسی نزدیکش ایستاده بود تا اگر بیافتد، او را بگیرد:《نه الای بد نیست، افتضاحه.》 اسپایک در ون را بست و گفت:《خیلیم خوبه، هرکی نمی‌خواد می‌تونه دنبالمون بدوئه.》 و به هر‌سه‌شان چشم غره رفت. قرار بود با ونی که اسپایک رویش کار می‌کرد به لندن بروند، اما وقتی ون را دیدند که گویی یک بار توسط دایناسور جویده و سپس به بیرون تف شده بود، نظرشان عوض شد. فردی چشمانش را تنگ کرد:《حاضرم بدوم ولی با ون داغون تو، توی جاده یهو پخش خیابون نشم》 اسپایک دسته‌ای از موهایش را با کش بست و در همان حال گفت:《همونی که گفتم یا با این ون یا پیاده.》 صدایی از جلوی در تعمیرگاه گفت:《با عزرائیل قرار داد بستی؟》 هر چهار نفرشان به عقب برگشتند و شارلوت را دیدند که با چهره‌ی بشاش به دیوار تکیه داده. لوگان چشمانش را در حدقه چرخاند:《کی اینو دعوت کرد؟》 شارلوت فشار کوچکی به دیوار وارد کرد تا از آن کنده شود، با چشمان تنگ شده جلوی لوگان آمد و زبان درازی کرد:《اومدم تا چشت دراد.》 لوگان ابروهایی که یکی از آنها چسب زخم رویش داشت را در هم گره کرد اما حرفی نزد. شارلوت دوباره با خنده به سمت بقیه برگشت و روی کاپوت ون نشست:《جدی جدی دارید می‌رید؟》 فردی کنار او به کاپوت تکیه داد:《تو نمیای؟》
هدایت شده از شماره "۱"
شارلوت جدی شد:《می‌خواستم درباره همین با هم حرف بزنیم.》 به اسپایک نگاه کرد:《من برای دانشگاه کمبریج درخواست فرستادم.》 چشمان همه گرد شد، اسپایک گفت:《عه؟ چ... چه یهویی.》 شارلوت با لبه لباسش بازی کرد:《راستش یهویی تصمیم گرفتم... وقتی دیدم ویل و وین چجوری تو تکاپوان برای انتخاب دانشگاه منم دلم خواست درسمو ادامه بدم... آره.》 الایجا حیرتش را به پشت راند و لبخند زد:《این... خیلی عالیه.》 نگرانی از چشمان شارلوت محو شد و زیر لب تشکر کرد. اسپایک آب دهانش را قورت داد:《یعنی تا کی نمی‌بینیم همو؟》 شارلوت چشمانش را از او گرفت:《تا تعطیلات.》 لوگان به جای اسپایک پرسید:《کِی میری؟》 شارلوت زیر لب گفت:《احتمالا وقتی بیاید نباشم.》 و سکوت آزاردهنده‌ای تعمیرگاه را فرا گرفت. چه کسی فکرش را می‌کرد؟ پس از آن همه ناخنک زدن، بلندبلند خندیدن، دویدن و شیطنت آن بچه‌ها بزرگ شدند، آنقدر که ونی را که یکیشان تعمیر کرده بود مسخره کنند، درباره دانشگاه حرف بزنند و از بیمارستان به خاطر خودکشی مرخص بشوند. آن بچه‌هایی که شب‌ها زیر پتو چراغ قوه روشن می‌کردند و با دهان پر از شکلات داستان‌های ترسناک برای هم می‌گفتند، حالا باید از هم خداحافظی می‌کردند، خداحافظی برای رهسپار آینده شدن. آینده. بزرگسالی. کلماتی که وهم را در قلب می‌افکند و به راستی که آدمی هیچگاه نمی‌تواند از آنها نترسد، آن‌هم وقتی ناگهان به خود بیاید و ببیند دارد با کودکی‌اش خداحافظی می‌کند.
هدایت شده از شماره "۱"
《آخ.》 داد نائومی برای بار هزارم به هوا رفت، از لای دندان‌های قفل‌شده‌اش گفت:《پیتر... اگه یه بار دیگه پامو لِه کنی به پلیس لو می‌دمت.》 پیتر درحالی که دست‌های قفل‌شده‌اش در دستان نائومی عرق کرده بودند گفت:《بهت که گفتم رقصیدن بلند نیستم.》 نائومی به بغل سر پیتر زل زد:《منم گفتم که بدون رقص نمیشه.》 دوباره سعی کردند در سکوت، وسط اتاق نائومی برای جشن فردا برقصند. پس از کمی بی‌صدایی پیتر گفت:《بیا یه بار دیگه مرور کنیم.》 نائومی انگشتان پیتر را میان انگشتان خودش فشار داد:《این دهمین باره پیت.》 پیتر سعی کرد پایش را درست بچرخاند:《می‌دونم ولی می‌ترسم گند بزنم.》 نائومی چشم در حدقه چرخاند:《خیله خب. تو فردا صبح زود میای زنگ خونه رو می‌زنی و به پدر و مادرم میگی همراه رقص منی. اونا تعجب می‌کنن اما می‌ذارن بیای تو، وقتی اونا پرسیدن که چرا تا حالا ازت خبری نبود و اینا تو میگی می‌خواستی سوپرایز باشه. و ازاونجایی که بابام سوپرایز دوست داره شک نمی‌کنه...》 پیتر وسط حرف نائومی پرید:《نمی‌تونم مثل پولدارا رفتار کنم... اگه شک کنن چی؟》 نائومی سعی کرد پیتر را به همراه خودش بچرخاند:《نمی‌کنن، انقدر ذوق دارن و سرشون شلوغه که نمی‌کنن. فقط سعی کن آروغ نزنی، بی ادب نباشی، بگی ممنون و تمیز غذا بخوری. و از من هم دور نشی.》 پیتر دوباره رفت روی پای نائومی:《این از گاوصندوق باز کردن هم سخت‌تره.》 نائومی خودش را از دستان پیتر بیرون کشید:《فقط سعی کن آدم باشی. همین.》 پیتر با خستگی خودش را روی تخت پرت کرد:《دقیقا همین سختش می‌کنه مادمازل.》
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک و لوگان در اتاق اسپایک دراز کشیده بودند. فردی پشت به آنها خودش را روی مبل جمع کرده و خوابیده بود، فردی آن شب را در خانه‌ خودشان می‌گذراند. اسپایک روی تخت دراز کشیده بود، پس از مدت‌ها لباسش را درآورده بود و بدن عریان پر از زخمش را به نمایش گذاشته بود. لوگان، پایین تخت، روی زمین چشمانش را بسته بود و سعی داشت بخوابد. اسپایک با صدای آرام گفت:《گان؟》 لوگان از پایین تخت هومی کرد. اسپایک دستش را روی زخم روی شکمش گذاشت:《یه چیز احمقانه بگم؟》 لوگان بدون آنکه چشمانش را باز کند گفت:《مگه حرف غیر احمقانه هم بلدی بزنی؟》 اسپایک بی توجه به او حرفش را ادامه داد:《اگه شارلوت بره و...》 لوگان میان حرفش پرید:《بره و جو شهر بگیرتش بعد تو و اینجا رو یادش بره؟ شایدم عاشق شه؟ آره بلکی این اتفاق میوفته. خاک بر سرت. گفتم اقدام کن هی پشت گوش انداختی واسه من لبو شدی، حالا بشین تا با بچه برگرده.》 اسپایک از جایش بلند شد و به خشکی به او روی زمین نگاه کرد:《هی می‌خوام بهت فُش ندم تو هی نذار.》 و زیر لب از فحش‌های درک به او داد. دوباره روی تخت خوابید و مویش جلوی چشمانش را گرفت. اخم کرد و مویش را کنار زد:《قبل رفتن باید موهامو بزنم. رو مخن.》 لوگان گفت:《تو هم هی اعصابت از دنیا خورد شه هی بیوفت به جون اون موهای بدبختت.》 اسپایک از بغل تخت چیزی برداشت و به سمت لوگان پرتاب کرد:《بمیر.》 لوگان وسیله را به سمت او برگرداند:《نه تا تو رو تو قبر نذاشتم.》 صدای الایجا بلند شد:《اگه ادامه بدید امشب باید جفتتون تو نعش‌کش بخوابید.》 اسپایک و لوگان با شنیدن آن حرف الایجا بلند قهقهه زدند.
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک نمی‌دانست چه زمان عاشق شارلوت شد. شاید وقتی شارلوت روی تختش نشست و از دردهایش گفت، شاید هم وقتی که سر فیلیپ ویلسون را به خاطر آزار شارلوت، داخل پهن گاو کرد و در گوشش فریاد زد که اگر یکبار دیگه او را اذیت کند، فیلیپ را مجبور می‌کند تا آن پهن را بخورد. یا حتی شاید وقتی یکبار که با هم به عروسی یکی از ساکنین می‌رفتند، با خرسی رو به رو شدند و شارلوت که همیشه با خود تفنگ شکاری داشت، آن خرس را کشت. به هرحال اسپایک عاشق او شده بود، هرروز و شب به او فکر می‌کرد و نمی‌توانست به وقت خندیدنش ذوق‌زده نشود. اسپایک همه‌چیز را راجع به او می‌دانست، از چیزهای موردعلاقه گرفته تا عاداتش. از آرزوهایش گرفته تا حتی ترس‌هایش. اسپایک عاشق شارلوت بود و شارلوت نه. همین برای یک داستان غمگین کافی نیست آیا؟ همین کافی نیست که اسپایک بخواهد تا صبح به دیوار مشت بزند؟ کافی نیست تا خشمش را روی آن ون خالی کند؟ کافی‌ست. به خدا که کافی‌ست. صبح که شد، چهار عیاش سوار ون شدند و دریمز گریویارد را به سمت لندن ترک گفتند. خداحافظی‌شان پر از محبت از سوی فارلندها و البته محبت خاص از سوی درک بود. برای مثال درک رو به روی اسپایک ایستاد و بدون آنکه به آغوشش جواب دهد گفت:《خداروشکر دارم از شرت خلاص میشم.》 درک است دیگر، حرف‌هایش برعکس‌اند. اسپایک رانندگی می‌کرد و در صندلی شاگرد، لوگان نشسته بود. مانند خمارهای مواد با دهان باز خوابیده و باد موهایش را آشفته می‌کرد. فردی نیز دست کمی از او نداشت، در عقب ون سعی داشت هم سیگار بکشد هم بخوابد، که یعنی سیگار تا لبش میامد اما خواب باعث می‌شد دوباره دور شود.
هدایت شده از شماره "۱"
الایجا آنقدر خودش را روی صندلی جمع کرد که اندازه یک بچه شد. اسپایک نگاهی به آنها انداخت و در حالی که زیر لب می‌گفت:《تنبلا》 صدای موزیک را تا ته بالا برد. بلند شدن ناگهانی صدا، همه را از خواب بلند کرد، لوگان چنان پرید که سرش به سقف خورد و فردی دستش را چنان سریع کشید که سیگار بر پوستش فرود آمد و تاول برجای گذاشت. الایجا هم سرش را به گونه‌ای بلند کرد که عینکش افتاد زیر صندلی. فردی دستش سوخته‌اش را مالید و فریاد زد:《مگه مرض داری.》 اسپایک با نیشخند صدای ضبط را کم کرد و گفت:《نمیشه که من برونم شما بخوابید.》 لوگان پایش را بلند کرد و کوبید به شانه اسپایک:《اون از دیشب که نذاشتی بخوابیم این از الان. یه کاری نکن از ون خودت پرتت کنم پایینا.》 الایجا خودش را به وسط آنها رساند و خواب‌آلود عینکش را صاف کرد:《اگه درتو قفل نکنی خودت پرت میشی پایین.》 لوگان با اکراه درش را قفل کرد. فردی از پشت ماشین به صندلی عقب لوگان کوچ کرد و گفت:《خوردنی چی داریم؟》 لوگان پوزخند زد:《پای من هست.》 فردی زبان‌درازی کرد:《تو هم اگه خواستی انگشت وسط من هست.》 الایجا چشم‌هایش را در حدقه چرخاند و به سمت عقب ون رفت. کمی بعد با ساندویچ‌های مربای خانم فارلند برگشت و به هرکس یکی داد. اسپایک مال خودش را به لوگان داد و گفت:《نمی‌تونم موقع رانندگی چیزی بخورم. میریم تو دیوار.》 لوگان گازی به مال خودش زد و تکه‌ای از مال اسپایک کند. آن را به سمت دهان اسپایک برد تا بخورد، با حالت تراژدیک نمایشی گفت:《مثلا من زنتم اومدیم ماه عسل.》 فردی آنقدر بلند قهقهه زد که ساندویچ پرید گلویش. الایجا پشتش کوبید، فردی با خنده درحالی که سرخ شده بود گفت:《مرده‌شورتو ببرن لو وای.》 لوگان تکه‌ای دیگر در دهان اسپایک گذاشت:《فردی هم اون بچه بی ادبه‌ست. یادم باشه رسیدیم دهنشو با صابون بشورم.》 و سفر جاده‌ای آنها این‌چنین شروع شد. اما خدا می‌داند که در ادامه یا در پایان باز هم خبری از این خنده‌ها بود یا نه.