1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما اومدیم بجنگیم،جنگ یه روزش پدافنده،یه روزش صبره،یه روزش مقاومته،یه روزش استقامته،یه روزش هم شوق پیروزیه.اگه ما وابسته به شوق پیروزی باشیم،معلوم میشه برای دنیا داریم میجنگیم،برای اون حسابو کتابای خودمون داریم میجنگیم،برای حساب و کتابهایی که خدا برامون قرار داده،برای اون نمیجنگیم شهیدحسن باقری
🇮🇷 بیایید شناسنامهدار شویم. 📢
در روزهای نخستین دفاع مقدس میهنی سوم، که قلوب مردم از شهادت رهبرشان، از قربانی شدن دخترکان و پسرکانشان در پای بت بعل مجروح بود، ناگهان علامتی صادر شد. سازش! سازش با چه کسی؟ با شیطان بزرگ و نوچههایش که وقیحانه، خنجر خونین دردست، از بیطرفی و بی گناهی دم می¬زدند. همانها که باید حالاحالاها پسگردنی میخوردند و به غلطکردن میافتادند و خسارت میپرداختند.
ولی این بار قضیه فرق میکرد. این¬بار مردم انقلابی، یا همان نیروی مدنی وطن پرست، کف میدان بود. دیگر رهبری نبود تا بنشینند و چشم به دهانش بدوزند تا با لحن آرام و مقتدرش، منطق ذلیلانه¬ی جناح سازش¬کار را پدرانه نقد کند و آنها فقط تکبیر بزنند و بعد بروند دوباره پی امورات روزمرهشان. اینبار دیگر سپر بلایی وجود نداشت تا مردانه درمقابل شیاطین و نوچه¬ها و مرعوبانشان بایستد، هزینه بدهد و خونریز و ضحاک نامیده شود. این¬بار مردم بودند و میدان و آینده¬ی کشورشان و دشمنان خونریزشان. این بار مردم خودشان رهبر بودند. خودشان حکم کردند: نه سازش نه تسلیم نبرد با آمریکا. نمایندگان¬شان در خبرگان مخاطب بودند: ای خبرگان ملت چه شد امام امت؟ این¬ها دیگر مردمان نجیب درسایه و آرم در راهپیمایی¬های مناسبتی نبودند. این¬ها یک نیروی کنش¬گر فعال کف میدان بودند. عرصه را قرق کرده بودند. این¬ها همچون دانشجویان پیرو خط روحالله به تشخیص انقلابی و بینش سیاسی خودشان از دیوارهای لانهی شیطان بالارفته، عمل کرده بودند و فقط مانده بود مدالِ هزارآفرینِ حضرت روحالله.
بالاخره مجلس خبرگان لبیک¬گویان، صدف¬وار لب¬گشوده روح¬الله زمانه را برون داد. او نیز همان¬کرد که مردم خواسته بودند. سازش و تسلیمی در کار نیست، تنگه هرمز همچنان بسته خواهد ماند و جنگ تا پیروزی و ازالهی سیاهی و تباهی از آسمان ایران ادامه خواهد داشت. این پافشاری و ایستادگی را مردم خواسته بودند و رهبر فقط تایید کرد: شما کشور را رهبری کردید. اگر فردایی پس فردایی خسارات جنگ، زمزمه¬ی دودوتا چهارتای عدهای از آن بالاییها را بالا برد و خواستند جلو ضرر را از جایی به بعد با دوره کردن رهبر بگیرند و به او جام زهر تسلیم را بخورانند، همین مردم باید رهبری کنند و توی دهانشان بزنند. ولی اگر آن روز مردم در میدان نباشند چه؟ اگر تا آن روز تجمعات کم کم آب رفته باشد و مردم رفته باشند پی زندگی عادیشان، چه کسی می خواهد سینه سپر کند؟ اگر باز جریان شیطانی رسانه-ایشان از رهبرمان چهرهای لجباز ساختند که میخواهد با خودرایی کشورش را نابود کند؛ اگر جماعت سیاهی لشگرشان را به میدان آوردند تا درسایه انفعال انقلابی ها، میدان را قرق و شانسشان را برای کودتا دوباره امتحان کنند؛ و ردی از ارادهی مردم انقلابی در تعیین سرنوشتشان نباشد، چه برسر ایران خواهد آمد؟ آیا میشود حضور موثر خیابانی مردم را در بلندمدت تضمین کرد؟ اگر نشود چه؟ راه حل جایگزین چیست؟
راه حل جایگزین برای حضور همیشگی و اثرگذار مردم انقلابی میتواند از مسیر دیگری باشد: حضور فعال در عرصهی چانهزنی سیاسی. این حضور فعال از توی گنجهی قدیمی احزاب سنتی خواب آلود که فقط شبهای قبل از انتخابات یادمان می آید که هنوز در قیدحیات هستند، در نمیآید. آنها که به پویایی فکر جوانان انقلابی ایمان ندارند و سرانشان -که کسی نمیداند از چه زمانی و براساس چه سازوکاری در زمرهی سران درآمدند- در شرایط حساس با نهایت اعتماد به نفس به بدنه¬ی انقلابی دستور بهچپچپ و به راستراست صادر میکنند و اغلب از نافرمانی این بدنهی غیرقابل پیش بینی -البته برای خود حضرات- حیرتزده میشوند.
راهحل اثرگذاری مانا و حضور سیاسی مداوم مردم انقلابی چیست؟ جواب ساده است! حضور نمایندگان مردم انقلابی در آن حلقههای بالادستی برای به چالش کشیدن سرانی¬ که افسار جماعت جفتکانداز غربگرا در فرهنگ، دانشگاه، اقتصاد و کف جامعه در دستشان است. همانها که در پیچهای مهم و تاریخی این مملکت با اهرم های فشارشان دست به کار می شوند و با ظاهری خیرخواه در سایهی عدم حضور موثر مردم، عملاً اهداف بدخواهان انقلاب را جلو میبرند. اگر هم صداهایی پراکنده از میان دلسوزانی بلند شود، آنان را با برچسب هایی چون تندرو، ترسو، بیشناسنامه، دلواپس، پایداری و غیره تحقیر می¬کنند.
پس بیایید شناسنامهدار شویم. شناسنامه دارشدن یعنی چه؟ یعنی جوانان انقلابی آستینهایشان را بالا بزنند و برای پای کارکشیدن جماعت انقلابی، جهاد کنند. دیگر نشستن در پستوها در سایه¬ها و چشم به دهان ولی دوختن بس است. بیایید سیدمجتبی را مانند سیدعلی در عرصهی سیاست، فرهنگ، رسانه و جامعه تنها نگذاریم. بیایید اگر حراملقمه ای خواست نام حرامزادهی خونخواری را از ناکجا آباد تاریخ درآورده به استعاره بهجای نام رهبرمان بگذارد در همان عرصهی خودش جواب بدهیم و دهانش را خرد کنیم.
⭕️ ادامه در پست بعد...
⭕️ ... ادامهی پست قبلی
شب¬های متمادی زن و مرد این خاک هرشب به خیابان آمدند و حضورشان را فریاد زدند. عدهای ابتکار کردند در کنار این تجمعات میز ثبت نام برای دفاع از وطن گذاشتند، عدهای میز ثبت نام برای ایست و بازرسی گذاشتند، عدهای میز امضای بیعتنامه گذاشتند. همهی اینها خوب است. ولی میز ثبتنام برای احزاب انقلابی کجا بود؟ چرا دراین شبها دهها حزب جدید، جامعهمحور و چالاک انقلابی متولد نشدند؟ چرا این آبستنیِ مقدس جامعه را هیچ قابلهای نبود تا امروز چشممان را به جمال جریان انقلابی پویا با عقبهی اجتماعی واقعی و عینی روشن کند؟ چرا دلسوزانی که همین اوخر به فکر تشکیل احزاب مردمی افتادهاند هم در میدان نبودند؟ بجنبید دوستان که وقت تنگ است. بیایید هرچه زودتر شناسنامهدار شویم.
#مرگ_بر_اسراییل #مرگ_بر_آمریکا #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #رهبر_شهید #ایران #یا_حسین #نبرد_آخر #سید_مجتی_حسینی_خامنه_ای
⭕️ این «لا» ارزشش را دارد.🇮🇷
در آن شب نورانی، در سراشیبی جبل النور، پیام محوری مولایمان محمد(ص) برای خاکیان یک نه (لا) بود. قولوا لا اله الا الله تفلحوا، بگویید خدایی جز الله نیست تا رستگار شوید. خدای محمد(ص) میخواست اول از همه به ما بفهماند که غیور است. بندگی خود در کنار بندگی غیر را نمیپذیرد. اول باید به شیطان، به طاغوت، به شرک و به سیاهی نه (لا) بگویی تا بندگیات قبول شود. تا از آتش برهی و رستگار شوی. آری! همهی دعوا بر سر این «لا» است. بر سر همین لا، آدم را از افلاک راند و ساکن خاکش کرد. «عین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد». ابراهیم بر سر همین «لا» مامور به شکستن بتها شد و آتش نمرود را برجان خود خرید. موسی بر سر همین «لا» پشت به فرعون و روی به سوی نیل خروشان تاخت و به پشتوانه همین «لا» گفت: ان معی ربی! عیسای ناصری بر سر همین «لا» شکنجه شد. محمد بر سر همین «لا» ابتدا ملامت و سپس نصیحت، تحریم، تهدید به ترور، مجبور به هجرت و در نهایت متحمل حمله نظامی شد.
آن روز که دستانی بسته شد، پهلویی ضربه خورد، سینهای شکافته شد و محسنی پرکشید، باز هم دعوا بر سر همین «لا» بود. سنت خدا تغییر نکرده بود. برای بندگی خدا مجبوری از قید بندگی غیر خدا برهی. وگرنه بازی قبول نیست. هرچند به قیمت رفتن عزیزترین جانها، باید بر این «لا» بمانی. مظلومیت و تنهایی حسن (ع) هم برای همین «لا» بود. اگر تسلیم شیاطین مجسم میشد و تاییدشان میکرد، به جای غریبانه زیستن و غریبانه رفتن، میتوانست بر صدر بنشیند، حکم براند و بعدها بهجای تیرباران، بدنش گلباران شود.
و اما حسین (ع)! حسین (ع) این «لا» را فریاد زد: مثلی لا یبایع مثله! در مدینه جدش او را تحت فشار گذاشتند که فقط بگو آری. تو فقط با ابلیس بیعت کن، بقیهاش با ما. تو فقط مزایا را بچسب. آری! نصیحت کردند و جواب نداد. تشر زدند و تهدید کردند ولی حسین (ع) باز بر همان «لا» ماند. همچون جدش رخت هجرت بست. اینبار به سوی خانهی امن الهی، به خاطر همین «لا» قصد جانش کردند. حج را نیمه تمام گذاشت. حج بدون «لا» معنایی ندارد. خداوند غیور است. داستان همان است: اول رهایی از بند طاغوت و بعد بندگی او. رهسپار کوفه شد. بهسوی همان نامردمان سست عناصری که میوههاشان رسید بود و ... . محاصره اش کردند. کودکانش را تشنگی دادند، جوانانش را قطعه قطعه کردند، ناموسش را به اسارت بردند. آیا ارزشش را داشت؟ حتماً داشت! آیا چیزی در این عالم خاکی هست که ارزشی بالاتر از بندگی الله داشته باشد؟ آری نفی طاغوت ارزشش را داشت. پافشاری بر این «لا» ارزشش را داشت.
ملت ایران نیز در سال 1357 حرفش همین «لا» بود. نفی طاغوت! آن روز که پرچم سفارت شیطان را پایین کشیدند، قضیه همین «لا» بود. این همه سال تحریم، کارشکنی و ترور، بهای ایستادن بر همان «لا»ی 1357 بود. رهبر شهیدمان نیز آخرین صحبتش چند روز پیش از شهادت، عیناً همان «لا»ی جدش حسین (ع) را فریاد زد و همچون او جان خودش، فرزندانش، یارانش و نوههای خردسالش را بر سر این «لا» داد. او گفت ملت ما درسهای عاشوراییاش را بلد است. باز هم راست گفت. باز هم دقیق گفت. باز هم علم جامعه شناسیاش را به رخ کشید. او این شبهای خیابانهای ایران را میدید. مردمی که شبها خیابانها را قرق میکنند، میآیند تا باز آن «لا» ی تاریخی را فریاد بزنند. نه به سازش ، نه به تسلیم، نه به طاغوت. اینها برای هزینههای تقابل با شیطان چرتکه نمیاندازند. هزینه هرچند هم باشد در برابر هزینهای که اولیاءالله برای بندگی الله پرداختند ناچیز است. آنها از عمق جان دریافتهاند که بندگی الله ارزشش را دارد. این «لا» ارزش مال دادن، ارزش خون دادن و ارزش ایستادگی دارد. از پس ایستادن بر همین «لا» است که آتش نمرود بر ابراهیم گلستان میشود، دریا پیش پای موسی شکافته میشود، درهای آسمان به روی مسیح گشوده میشود، محمد (ص) فاتحانه به مکه قدم میگذارد و بینی یزید و یزیدیان به خاک مالیده میشود. آری این «لا» ارزشش را دارد.
#مرگ_بر_اسراییل #مرگ_بر_آمریکا #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #رهبر_شهید #نه_سازش_نه_تسلیم_نبرد_با_آمریکا #ایران #یا_حسین #نبرد_آخر #لا_اله_الا_الله #الله_اکبر
⭕️ من آدام اسمیت و نیوتن را قبول دارم و ندارم!
✅️ پرده اول:
تعمیرکاری را دیدم که سخت مشغول کار با پیچ گوشتی است و اصرار دارد تمام پیچ ها را با آن باز کند. از او پرسیدم چرا از آچار هم استفاده نمی کنی؟ گفت: «ما طرفدار مکتب پیچ گوشتیسم هستیم و هیچگاه از ابزارها و منطق آچاریسم استفاده نخواهیم کرد. چون آنها را از خود نمیدانیم. تو هم گویا از طرفدارها و مزدورانِ مبلّغ آنها هستی. دور شو وگرنه با همین پیچ گوشتیِ بزرگ حسابت را می رسم.» از آنجا دور شدم و به تعمیرگاه بعدی که پیرو مکتب آچاریسم بود رسیدم. وقتی گرهِ کار و به هم ریختگی اوضاعش را دیدم، توصیه به استفاده از پیچ گوشتی کردم. او هم جوابی مانند قبلی داد و با تهدیدی آچاری مرا متهم به پیروی و تبلیغ برای پیچ گوشتیسم کرد.
✅️ پرده دوم:
خانم یا آقایی پیانویی را با خیال راحت از طبقه دوم ساختمان روی سر رهگذری رها میکند. در همان حال با خودش میگوید: «من نیوتن و نیروی جاذبه اش را قبول ندارم. مگر نه اینکه یک پَر ممکن است ساعتها در هوامعلق بماند؟ از کجا معلوم برای پیانو هم صدق نکند؟ او سیصد و سی سال پیش آمده و نظریهای بر اساس یک سری فرضیات غلط بنا نهاده، پس من با هوش خودم بررسی کرده ام و با فرضیات درست به این نتیجه رسیده ام که نیروی جاذبه آنقدر هم که این غربیها میگویند، شدید نیست. پس با خیال راحت پیانو را رها میکنم.»
✅️ پرده سوم:
دوستی که لب پنجره طبقه پنجم ساختمان ایستاده، میبیند که فوراً به یک کیسه نایلون نیاز دارم. تا از او درخواست میکنم، با خیال راحت نایلون را در هوا برای من رها میکند. به او اعتراض میکنم: «نایلون شاید آنقدر دیر به دست من برسد که دیگر به آن نیاز نداشته باشم.» در جواب میگوید: «خیالت راحت! من خیلی نیوتن و نیروی جاذبه اش را قبول دارم. صبر کن! نیروی جاذبه بالاخره کار خودش را میکند!»
✅️ پرده چهارم:
سیاستمداری در بین طرفدارانش بالای چهارپایه رفته با شور و حرارت فریاد میزند که: «نمیگذاریم طبقه کارگر به نام قانونِ شیطانیِ آدام اسمیت (دست نامرئی) لای چرخهای سرمایه داری له شوند. "لسه فر" یعنی چه؟ یعنی بگذاریم خارج از کنترل ما هر که هرکاری دلش خواست بکند؟ سرمایه دار هر بلایی خواست سر مردم بیاورد و دولت فقط نگاه کند؟ مگر میشود قیمتها را رها کنیم تا در درازمدت خودش مقادیر کالا و نیروی کار را تعدیل کند؟ در درازمدت همه ما مرده ایم!» جمعیت هورا میکشند. پشت سر او آقایی جوان و نورانی داد میزند: «آدام اسمیت بر اساس یک سری فرضیات موهوم و غلط برای خودش نظریهای ساخته که البته من به عنوان یک اقتصاددان وطنی، بعد ازدویست و چهل سال، کشف جدیدی کرده و حکم به ابطال آن میدهم و علم اقتصاد را از ظلمت و گمراهی می رهانم.»
✅️ پرده پنجم:
چند قدم آنطرفتر سیاستمدار اطو کشیده ای پشت تریبون میرود: «مخالفان لیبرالیسم میخواهند دنیای رنگارنگ سرمایه داری را از ما گرفته و ما را در دنیای تیره و تار کمونیسم گرفتار کنند. به دنیا نگاه کنید! تمام کشورهای قدرتمند، اقتدارشان را از لیبرال-سرمایه داری دارند. اگر سرمایه داری نباشد، چه کسی میخواهد بار اشتغال انبوه را به دور بکشد؟ چه کسی میخواهد مالیات و عوارض دولت را پرداخت کند؟ حالا این وسط عده ای هم که نتوانسته اند خود را با شرایط بازار وفق داده و نیروی کار خوبی برای سرمایه دار باشند، از بین میروند. تقصیر نظام سرمایه داری چیست؟ این قانون طبیعت است. ضعیف ها صحنه را خالی میکنند و قویترها می مانند.» حاضرینِ باکلاسِ سالن کف میزنند. در تأیید او آقایی میانسال و ایضاً نورانی با ژستی روشنفکرانه میگوید: «به عنوان یک اقتصاددان وطنی معتقدم اقتصاد لیبرالِ آدام اسمیت خیلی هم خوب و درست است. اتفاقاً چون تا حدود زیادی بر اقتصاد اسلامی منطبق است، ما میتوانیم هرچه او گفته بگوییم چشم! و بدون هیچ دغدغهای آموزه هایش را به بچه هایمان آموزش بدهیم.» حتماً اگر میخواست کمی روشنفکرانه تر حرف بزند میگفت: «اصلاً آدام اسمیت را میتوان در کنار پدر علم اقتصاد، پدر علم اقتصاد اسلامی هم دانست!»
✅️ پرده ششم:
و اما من، سر به زیر انداخته و عبور کرده ازین ماجراها و دعواها با خود میاندیشم: "من آچاریسم و پیچگوشتیسم را هم قبول دارم و هم ندارم! نیوتن را هم قبول دارم و هم ندارم! آدام اسمیت را هم قبول دارم و هم ندارم!"
#اقتصاد_سیاسی #بازار #دولت
⭕️ چرا ترامپ دست از جنگ نخواهد کشید؟
جواب را باید در سخن معروف #شهید_سلیمانی جست:
چون قمارباز است.
فرد قمار باز است که سعی میکند با آوردن چندهزار نیرو یک کشور نود میلیونی با ارتش و سپاه وفادار را تسلیم کند. فرد قمارباز است که با یک تماس نتانیاهو وسوسه میشود برای شرارت در ایران به امید آنکه:
ببینیم چه میشود!
فرد قمارباز قبل از آنکه کاملا به خاک سیاه نشانده شود، دوباره و دوباره شانس خود را امتحان خواهد کرد.
امتحان شانس تا آخرین سکه، مرام قمارباز است.
اگر قمارباز بتواند از میانهی یک باخت کمرشکن بار و بندیلش را جمع کرده و خودش را نجات دهد، از همان لحظه برای قمار بعدی نقشه میکشد.
بله! برای دفع خطر قمارباز باید او را به خاک سیاه نشاند. باید نابودش کرد. وگرنه دوباره سروکلهاش پیدا میشود. با این امید که:
ببینیم اینبار چه میشود.
#مذاکره #مذاکرات #آتش_بس #جنگ_رمضان #جنگ #نبرد_آخر #مرگ_بر_آمریکا #مرگ_بر_اسراییل #رهبر_شهید
⭕️ چرا انسان عاقل باید خودش را باشاخ گاو درگیر کند؟
میگویند بزرگی اقتصاد دنیا سالانه به اندازه ۱۲۰ تریلیون دلار است، که یک چهارم آن یعنی حدود ۳۰ تریلیون دلارش مال آمریکاست.
سهم ایران معمولا زیر ۰.۵ تریلیون دلار است.
یعنی اقتصاد آمریکا بین ۷۰ تا ۱۰۰ برابر اقتصاد ایران است.
بودجه نظامی سالانهاش هم معمولا حول و حوش ۱۰۰۰ میلیارد دلار برآورد میشود در حالی که بودجه نظامی ایران به زحمت به ۱۰ میلیارد دلار میرسد. یعنی همان نسبت حدودا ۱۰۰ برابری در اینجا هم برقرار است.
قضیه وقتی مخوفتر میشود که بدانیم بودجه نظامی آمریکا حدودا چهار برابر کشور دوم (چین) است و حجم آن از مجموع ۱۲ کشور بعد از خود بیشتر است!
خب آدم عاقل مگر خودش را با شاخ گاو طرف میکند؟
جواب: بله! به شرط آنکه گاوبازی بلد باشد.
بعدم این آدم عاقل نیست که با شاخ گاو طرف شده، بلکه این گاو است که شاخش میخارد و مدام دنبال دردسر است.
ولی خب اصل قضیه فرقی نمیکند. آدم عاقل وقتی مجبور است با شاخ گاو طرف شود، باید راهش را بلد شود.
ج.ا.ا وقتی که این گاو آمریکایی تازه نفس بود و در عراق و افغانستان گردوخاک میکرد و نیمنگاهی هم به ایران داشت، فهمید که دیر یا زود باید با او و شاخش طرف شود.
پس وارد بازی او در منطقه شد و با ترفندهای خاص خودش او را مشغول نگه داشت تا خسته و مستهلک شود. تا وقتی که قرار است با او روبرو شود، حریفش سرحال و قبراق نباشد.
از طرفی چون میدانست حریفش ۱۰۰ برابر از او گندهتر است، دنبال حربههایی در اندازهی خودش رفت. از اقدامات دیپلماتیک برای مخابرهی پیام عقلانیت به افکار عمومی دنیا و حمایت از گروههای همپیمان خود در سرتاسر منطقه گرفته تا ساخت سختافزارهای مناسب خودش همچون موشک، پهپاد و شهپاد و غیره. سعی کرد ارزان جنگیدن را بیاموزد تا در روز واقعه بتواند با انبوه تجهیزات چندهزار دلاری به جنگ هیولاهای چند ده میلیون دلاری دشمن برود. ایران عقب افتادگی ۱ به ۱۰۰ در بودجه را با برتری ۱ به ۱۰۰۰ در قیمت تجهیزات جبران کرد که در روز نبرد نهایی کم نیاورد.
پس وقتی جنگی که جناح غربگرا به شدت از آن واهمه داشت و فکر کردن به آن رنگ از رخسارشان میبرد، درگرفت، دیدیم که فقط و فقط مهمات و بودجهی نظامی تعیین کننده نتیجه نیست؛ که بشود با یک دکمه یک کشور را نابود کرد.
در روز واقعه، هنر ارزان جنگیدن، هنر تاب آوری سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، هنر استفاده از ابزارهای ژئوپلیتیک (تنگه هرمز) میشود تعیین کننده نتیجهی جنگ.
دست همان خدایی که میگوید:
كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ
یا قول میدهد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ
عیان میشود.
همان خدایی که از راهش پشه را سراغ نمرود مغرور میفرستد، ایرانِ تنها و در محاصره را هم یاری میکند تا از راهش با دشمن غدار و خونخوار و تا دندان مسلح، پنجه دراندازد و مغلوبش کند.
بله! اعداد و ارقام مهم اند.
ولی خدا و ارادهی کسانی که به او ایمان دارند، مافوق همهی اعداد است.
#نبرد_آخر #ایران #مرگ_بر_آمریکا
دوازدهم اردیبهشت ۱۲۷۵ پادشاهی به دست رعیتی کشته شد. ناصرالدین شاهِ قدر قدرت در آستانهی پنجاهمین سال سلطنت هدف تیر میرزارضای کرمانی شد. به نام آزادی و علیه استبداد! تقریبا ۱۲۴۵ سال پیش از آن هم یک بار چنین شد. یزدگرد سوم را آسیابانی کشت! این یکی ولی بدون برنامهی قبلی و به طمع جواهرات فردی ناشناس که از ترس اعراب بیابانگرد به بیغولهی رعیتی پناه آورده بود.
در تاریخ چندهزارسالهی ایران دیگر پادشاهان یا به مرگ طبیعی مرده بودند یا به دست نیروی مهاجم خارجی، یا به دست پادشاه بعدی و یا طی توطئهای در داخل حاکمیت کشته شده بودند.
پس قتل پادشاه به دست رعیت اتفاقی نادر است. و قتل پادشاه به انگیزهی سیاسی به نام آزادی رعایا و نفی سلطنت فقط یک بار اتفاق افتاد و آن هم درست ۱۳۰ سال پیش. همان روزی که ملت ایران از پروژه سلطنت عبور کرد.
ده سال بعد فرزند آن شاه مقتول (مظفرالدین شاه) نیز مجبور به پذیرش مَشروطیت شد و چندماه بعدش مُرد. ولی دوسال پس از مرگ پسر، نوهی او (محمدعلی شاه) بر مشروطه شورید و مجلس را به توپ بست. مشروطهخواهان طی یک انقلاب تهران را محاصره کردند و او مجبور شد به سفارت روسیه پناهنده شود و نهایتا از طریق دریای خزر به اروپا فرار کند.