🌸بسم رب الشهداوصدیقین🌸
✍🏻داستان: حقایق پنهان📖
#قسمت_هفتادم0⃣7⃣
بعدتماس وصحبت هامون بابرادرم،برگشتم تابرم مسجد.وقتی رفتم سمت حیاط یادخواب هفته قبل افتادم که شهید محمدرضاداخل حیاط قدم میزدوبه من نگاهی کردولبخندزدوبعدخارج شد اون شب شب خاصی برام شده بود
وبیشترازهرزمانی حضورشهیدمحمدرضارااحساس میکردم وبه خاطرحضورش در زندگیم همان شب قدربه نیت آقاامام زمان(عج)۱۲مرتبه سجده شکربجاآوردم روزهمان شب که
میشدروزشهادت امام علی(ع)بعدنمازظهر،یکی دوساعتی طبق روزهای هرروزماه رمضان خوابیدم تابعدخواب هم بریم مسجدبرای جزءخوانی قرآن و مراسم روز بیست و یکم ماه..که دوباره خواب دیدم
شهیدمحمدرضابهم گفت اتفاق دیشب باعث شده خیلی هاکنجکاو بشن ودوست دارن از ماجرای دیشب بدونن،و اینکه شما چیزایی به دوستت گفتی درموردمن وخواهروبرادری
یعنی ازیک شهید
وحالاهم که قراره خوداونها بادعوت نامه ای که دیشب به دستشون افتاده باشهیدخودشون عهدرفاقت یاخواهربرادری ببندن ازشماکمک بگیرن،،
وبرای اینکه ماجرای من وشماوخواب هارابعدشنیدن باورکنن شمابایدخلاصه ای ازداستانهارابرای آنها تعریف کنی...
در جواب شهیدمحمدرضاگفتم درسته دیشب اون اتفاق افتاد،وبه همین دلیل شایدراحت ترقبول کنن ولی مطمئن هستم که بیشترآنهابازم باورنمیکنن
که شهیدمحمدرضاگفت برای باورکردن وثابت کردن حرفهات خواهروهمسرآقا جواد رابگوتادرجمع حضورداشته باشن به عنوان شاهد به خاطر(پیراهن)
وداستان آقامحمدرضا نوجوان راهم برای اون جمع تعریف کن که این آقامحمدرضاراهم خیلی هادیدنش که باخانواده اومدن عروسی خواهرزادت...
#خادمالشهدانوشت❤️
#ادامهدارد...