𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟
عاشق رمانی و هنوز اینجا جویـن نیستی ؟؟
ᩘاینجا هر خطـش یه حꨵس جـدیده >>>
رمـانی از جـنس اعـتماد و عـشق.
تیکـه ای از رمـان :
گـندم:چشـمام بـاز کـردم هـمه جـا تـاریک بـود .
حامی:یکـاری کنـم ،مـرغای آسمـون بـه حآلت گــریه کنن!
حامیم:من دوست ندارم همش برای ماموریتم بود.
گندم:قلب من دیگه جای تو نیست!
آریـا:داداش حـسابشو آوردم بـالا
گنـدم :فکـری میـتونی از حـساب بـابام انـقدر راحـت استـفاده کنی؟
دکتـر:اقـای صـالحی شـما . .
ادامـه رمـان تـو چنـل زیـر:
@haamim71
.𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆.
🖤🥀 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆 پارت بیست و یکم هلیا عصر با یلدا از خرید برمیگشت که یلدا گفت: ـ هلیا، یه چیزی ب
🖤🥀 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
پارت بیست و دوم
حامد اون شب برای یه قهوهی ساده رفته بود کافه.
یه گوشه نشست و سفارش داد:
ـ یه آمریکانو لطفاً.
چند دقیقه بعد، باریستا قهوه رو گذاشت جلویش.
ـ بفرمایید.
ـ ممنون.
حامد دستش رو سمت فنجون برد که یه نفر از کنارش رد شد و شونهش به باریستا خورد.
چند قطره قهوه روی میز ریخت.
دختر سریع گفت:
ـ وای، ببخشید!
حامد دستمال برداشت و خندید.
ـ چیزی نشده، نگران نباش.
دختر لبخند کوچیکی زد.
ـ ممنون که ناراحت نشدین.
ـ خواهش میکنم.
دختر برگشت سر کارش.
حامد هم دیگه بهش فکر نکرد.
اصلاً نمیدونست اسمش چیه.
---
روز بعد، حامد برای کاری از همون حوالی رد میشد که اتفاقی همون دختر رو بیرون کافه دید.
این بار لباس رسمیتری تنش بود و خبری از پیشبند کافه نبود.
حامد با تعجب گفت:
ـ شما؟
دختر برگشت.
ـ شما همون آقایی که روش قهوه ریخت نیستین؟
حامد خندید.
ـ آره!
دختر خندید.
ـ من آلام.
ـ حامدم.
چند دقیقهای با هم حرف زدن.
حامد فهمید آلا فقط گاهی توی اون کافه کار میکنه و شغل اصلی خودش رو داره.
ـ پس باریستا نیستی؟
آلا خندید.
ـ نه، گاهی کمک میکنم. شغل اصلیم یه چیز دیگهست.
حامد سر تکون داد.
ـ فهمیدم.
قبل از اینکه جدا بشن، آلا گفت:
ـ خب، ... امیدوارم این بار قهوهتون سالم بمونه.
حامد خندید.
ـ دفعه بعد خودم حواسم هست.
هر دو خداحافظی کردن و رفتن.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
Tag: @behindddaname
.𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆.
🖤🥀 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆 پارت بیست و دوم حامد اون شب برای یه قهوهی ساده رفته بود کافه. یه گوشه نشست و سف
https://abzarek.ir/service-p/msg/5316305
پارت بیست و دوم<پشت یک اسم>تقدیم قلب پرمهر شما شد:)🤍
🤍"شنوای نظرات زیباتون هستم."🤍
.𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆.
https://abzarek.ir/service-p/msg/5316305 پارت بیست و دوم<پشت یک اسم>تقدیم قلب پرمهر شما شد:)🤍
لینک قبلی خراب بود،بیاین تو این🙂✨
.𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆.
🖤🥀 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆 پارت بیست و دوم حامد اون شب برای یه قهوهی ساده رفته بود کافه. یه گوشه نشست و سف
🖤🥀 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
پارت بیست وسوم
صبح، هلیا زودتر از همیشه رسید شرکت.
وقتی وارد اتاق آراد شد، آرتا و امیر هم اونجا بودن.
امیر با دیدنش گفت:
ـ بهبه! بالاخره خانوم نوروزی هم تشریف آوردن.
هلیا خندید.
ـ صبح بخیر آقای پرحرف.
آرتا زد زیر خنده.
ـ امیر، یکی پیدا شد جواب تو رو بده!
امیر دست روی قلبش گذاشت.
ـ من فقط خوشآمد گفتم!
آراد که مشغول نگاه کردن به لپتاپ بود، بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت:
ـ شما سه نفر اگه حرفهاتون تموم شد، میتونیم کار کنیم؟
هلیا زیرلب گفت:
ـ ایشون از صبح بداخلاقه.
آراد نگاه کوتاهی بهش انداخت.
ـ من همیشه همینطورم.
ـ پس خوب شد فهمیدم.
آرتا و امیر به هم نگاه کردن و لبخند زدن.
آراد برگهای رو جلو هلیا گذاشت.
ـ این درخواست خروج سند رو ببین.
هلیا نشست و برگه رو برداشت.
ـ هنوز اسمش مشخص نشده؟
ـ نه.
امیر گفت:
ـ ولی آرتا دیشب یه چیز پیدا کرده.
آرتا سریع گفت:
ـ چیزی که هنوز معلوم نیست مهم باشه!
هلیا کنجکاو شد.
ـ چی پیدا کردی؟
آرتا گفت:
ـ یه شماره داخلی قدیمی کنار درخواست ثبت شده.
آراد نگاهش کرد.
ـ داخلیِ چه کسی؟
آرتا شونه بالا انداخت.
ـ هنوز نمیدونم.
آراد برگه رو گرفت.
ـ پس فعلاً دنبالش نمیریم.
هلیا با تعجب گفت:
ـ چرا؟
ـ چون ممکنه فقط یه شمارهی اداری معمولی باشه.
هلیا سر تکون داد.
ـ باشه.
امیر با خنده گفت:
ـ یعنی امروز پرونده تعطیله؟
آراد نگاهش کرد.
ـ نه.
آرتا گفت:
ـ فقط قراره آروم پیش بریم.
آراد لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ دقیقاً.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
Tag: @behindddaname
.𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆.
🖤🥀 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆 پارت بیست وسوم صبح، هلیا زودتر از همیشه رسید شرکت. وقتی وارد اتاق آراد شد، آرت
🖤🥀 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆 |پارت بیست وچهارم
بعدازظهر، هلیا از شرکت بیرون اومد و مستقیم رفت سراغ یلدا.
یلدا از دور دست تکون داد.
ـ بالاخره اومدی!
هلیا خندید.
ـ چی شده اینقدر ذوق داری؟
ـ هیچی، فقط حوصلهم سر رفته بود.
ـ یعنی من شدم وسیلهی سرگرمی؟
ـ دقیقاً.
هلیا خندید و کنارش نشست.
چند دقیقه بعد، حامد هم از راه رسید.
هلیا با تعجب گفت:
ـ تو اینجا چی کار میکنی؟
ـ اومدم قهوه بخورم.
یلدا گفت:
ـ تو هم اینجا؟
حامد شونه بالا انداخت.
ـ آره دیگه.
همون موقع آلا از کنار میز رد شد.
حامد برای لحظهای شناختش.
ـ شما!
آلا برگشت.
ـ آقا حامد!
هلیا با تعجب بینشون نگاه کرد.
ـ شما همدیگه رو میشناسین؟
حامد گفت:
ـ یه بار اتفاقی آشنا شدیم.
آلا خندید.
ـ قهوهشون رو هم نجات دادم.
حامد سریع گفت:
ـ قهوهی من نبود که! شما ریختی روش!
آلا خندید.
یلدا با شیطنت به هلیا نگاه کرد.
ـ این دوتا خیلی سریع با هم آشنا شدنها.
هلیا خندید.
ـ حامد، این همون دختریه که دربارهش حرف میزدی؟
حامد اخم کرد.
ـ من درباره هیچکس حرف نزدم!
آلا با تعجب گفت:
ـ درباره من حرف زده؟
ـ نه! این خواهرمه، عادتشه داستان بسازه.
هلیا خندید.
ـ باشه، باشه.
آلا هم لبخند زد و گفت:
ـ خب من باید برگردم سر کار.
حامد گفت:
ـ باشه... فعلاً.
آلا رفت.
یلدا آروم کنار گوش هلیا گفت:
ـ جالبه...
هلیا خندید.
ـ خیلی هم جالب.
حامد از پشت سر گفت:
ـ دارم صداتون رو میشنومها!
هر سه خندیدن.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
.𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆.
🖤🥀 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆 |پارت بیست وچهارم بعدازظهر، هلیا از شرکت بیرون اومد و مستقیم رفت سراغ یلدا. یلدا
🖤🥀 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆 | پارت بیستوپنجم
شب، هلیا روی تختش دراز کشیده بود و با گوشی ور میرفت.
حامد از پشت در گفت:
ـ هلیا؟
ـ چیه؟
ـ میام تو؟
ـ نه!
حامد در رو باز کرد.
ـ پرسیدم میام تو؟ نگفتم اجازه میخوام!
هلیا بالش رو سمتش پرت کرد.
ـ برو بیرون!
حامد خندید.
ـ فقط اومدم بگم مامان صدات کرده.
ـ خب چرا خودت اومدی؟
ـ چون دلم برات تنگ شده بود.
هلیا با تعجب نگاهش کرد.
ـ تو تب داری؟
ـ برو بابا!
حامد در رو بست و رفت.
هلیا لبخند زد و گوشیش رو برداشت.
همون لحظه پیام آراد اومد:
«فردا ساعت ده، اتاق من. دربارهی اون شماره صحبت میکنیم.»
هلیا جواب داد:
«باشه.»
چند ثانیه بعد دوباره پیام آمد:
«و هلیا...»
هلیا تایپ کرد:
«بله؟»
آراد جواب داد:
«امشب زیاد بهش فکر نکن.»
هلیا چند لحظه به صفحه خیره موند.
لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
ـ خودش میگه فکر نکن، بعد خودش یادم میندازه...
گوشی رو کنار گذاشت و چراغ رو خاموش کرد.
اما درست قبل از اینکه چشمهاش رو ببنده، صدای پیام جدید اومد.
این بار شماره ناشناس بود.
«فردا دربارهی شماره نپرس.»
لبخند از صورت هلیا محو شد.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
هدایت شده از 𝐄𝐬𝐡𝐠𝐡𝐞 𝐏𝐞𝐧𝐡𝐚𝐧:)♥️
269.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارادت:)
ناشناس مشترک داریم
من [مائده] و زینب✨
بیاین بحرفیم؛
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8wo6ci0&btn=𝐄𝐬𝐡𝐠𝐡𝐞.𝐏𝐞𝐧𝐡𝐚𝐧𓍯️