|تعلّق|
اگه قلب ها ، آدم بودن قلبِ من یه مامان بزرگ می شد که دوتا میلِ بافتنی دست ش گرفته و سبد-سبد با کامو
قلبِ من یه خیاط میشد که هرروز چرخ خیاطیشو روشن میکنه و با پارچههای گل گلی و رنگی رنگی دونه دونه رویاهای مختلف میدوزه و میپوشونه به تنِ زندگیش.
-من
هدایت شده از 'درماندگی آموخته شده'
من حتی سرد یا گرم بودن پاییز و زمستون برام مهم نیس؛من دلم بارون میخواد،دلم میخواد با صدای بارون بخوابم،دلم میخواد با صدای بارون بیدار شم،دلم گفتگوهای تو ماشینی زیر بارون با شیشه های بخار گرفته میخواد،دلم قهوه و چایی خوردن و خیس شدن زیر بارون میخواد،من فقط دلم بارون میخواد.