بنــت الحسیــن
اکبر اگر رسید بگویید خواهرت ..
خیلی نشست بر در خیمه نیامدی 💔 ..
بنــت الحسیــن
یک لحظه یادم رفت اسم من رقیه است ،
سیلی که خوردم عمه را هم تار دیدم 💔 ..
احساس کردم صورتم آتش گرفته است ،
خود را میان یک در و دیوار دیدم 💔 ..