هدایت شده از فاطمه
هدایت شده از ”خورشید‟
ما چشمه نوریم، بتابیم و بخندیم
ما زنده عشقیم، نمردیم و نمیریم
هدایت شده از regretful
بالاخره زندگی هر کس در چیزی خلاصه میشود؛ راحتتر بگویم، زندگی برای بقایش، دیگران را در ژرفنای خویش غرق میکند. هر کس به شیوهای در این دریای بیکران فرو میرود. شاید در ظرافتی که از خود ساخته، شاید در تکرارهای بیتکرار روزگار، شاید در گذشتهای که چون سایهای چسبیده، یا در مردمانی که همچون او در اعماق زندگی میکنند، شاید در یک نگاه، یک لبخند، یا بوسهای که روح را میلرزاند.
او میدانست چگونه جانها را زنده نگه دارد و چون دستش به جایی بند نبود، آنها را به آغوش مرگ میسپرد. مرگ آن سیاهی مطلق نبود، آن غمِ تلخِ خیالها نبود؛ مرگ پناهگاهی بود برای عاشقانی که عشق را از دست داده بودند. زندگی اسمش را "غرق شدن" گذاشته بود، اما در حقیقت، عشق بود. عشقی بیرحم یا رحیم، همهاش برای زندگی.
کتاب را بست. دفتری پر از او را گشود. دلم آن دفتر را میخواست، نه، میخواستم از آن محرمتر باشم؛ میخواستم خودِ آن دفتر باشم. حیف که دفتر از من به او نزدیکتر بود. آشوبی که در چشمانش موج میزد، حتی پشت شیشهها پیداتر از همیشه، دلم صدای آن چشمها را میشنید، هرچند او نمیخواست بگوید؛ اما دفتر همه را میدانست. راز آشوبِ دیرینهاش را، آشوبی که من را هم درگیر کرده بود. چشمانش تیره بودند، اما هر بار که به من مینگریست، نوری گرم از آنها بر قلبم میتابید. دیگر به خورشید باور نداشتم؛ نورش بیتأثیر بود. تنها نگاه او مرا روشن میکرد. کتاب راست میگفت؛ من هم غرق آن نور شدم. شاید روزی که دیگر به من ننگرد، عشقی در زندگیام نماند و مرگ دروازهها را بر من بگشاید. کاش ادامهی کتاب را با آن صدای سبز برایم بخواند، صدایی که قلبم را سبز میکند. سبزی در دنیای او، یعنی زندگی. صدای او زندگی را به یادم میآورد، یا شاید مرا غرقش میکند.
I hope one day, someone will truly understand me not just my words, but the silence, overthinking, and the way i love