از هیچکاری نکردن، از هیچ حسی نداشتن خسته شدم، دلم میخواد حس کنم. حتی اگه غم باشه، حتی اگه رنج باشه، حتی اگه خستگی باشه، استرس باشه، حتی اگه نگرانی باشه، عشق باشه. آره درسته؛ همیشه قرار نیست که حسای خوب از عمق وجود حس بشن.
دلم میخواد حس کنم. هرچیزی از اطرافم با جزئیات. دلم یه حس کردن ساده نمیخواد
یه چیزی که عمیقا کل وجودمو بگیره، من عاشق «حس کردن» ام. عاشقشم!
هدایت شده از بادماراخواهدبرد
وصیت کردهام بعد از مرگم؛ همراه من،
دو فنجان چای هم دفن کنند!
شاید صحبتهای من با خدا به درازا کشید؛ به هرحال دلخوریها کم نیست.
سیمین بهبهانی