هدایت شده از UN
ای محبوب دور ، درمورد تو که مینویسم، انگار خطوط کلماتم بر پوست زمان کشیده میشوند و هر واژه ، تلالوییست از آتشی که در من افروختهای . سالهاست که حضور تو همچون نسیمی پنهان ، در شیارهای روح من میچرخد و هر بار که خواستهام از تو فاصله بگیرم ، گویی زمین کوتاه میشود و آسمان روی شانههایم خم ؛ تا یادم بیندازد آدمی از سایهاش هم نمیتواند بگریزد، چه رسد از کسی که سایه را معنا کرده است.
من از تو دل نمیکنم، نه به لجاجت، نه به عادت بلکه به حکم همان نیرویی که ماه را به دریا گره میزند و نمیگذارد موج، فرمان جدایی بدهد. تو کشش پنهان جهان منی.
هر بار که نگاهت را از من میدزدی ، جهان تاریکتر میشود ، انگار چراغهای شهر یکصدا خاموش میکنند که غم تو کاملتر دیده شود . و با اینهمه، تو همیشه در مرز ماندن و رفتن ایستادهای ؛ همچون پلی که هم به امنیت خانه راه دارد و هم به برهوت بیپناهی . من این دوگانگی را خواندهام ، از لحن صدایت و لرزش دستهایت ؛ میدانم که فرمان کوچ میدهی اما در اعماق دلت کوچنده نیستی.
اینجا که نشستهام ، میان کاغذ و سکوت، تمام راههای فرار را امتحان کردهام، اما هر کدام دوباره مرا به تو بازگرداندهاند. گویی نامت رمزیست که جهان با آن شروع میشود و من هر بار که نفسی تازه میکنم، این رمز دوباره در سینهام تکرار میگردد.
میخواهم ردی از خود در قلبت بگذارم؛ نه زخمی، نه سایهای که با هر آفتاب جابهجا شود. میخواهم حضوری باشم که حتی در نبودنت، انگار هنوز در اتاقی خاموش قدم برمیدارم و پردهها از صدای عبورم نفَس میکشند. اگر روزی باد میان موهایت بوزد، دلم میخواهد خاطرهای از من را با خود ببرد. اگر باران بر شانههایت بنشیند، دوست دارم قطرهای از آن، من باشم که از آسمان فروچکیدهام. اگر شب به سراغت آمد و آرامِ خوابت را ربود، میخواهم بدانم ریشهی بیقراریات منم. نه برای غرور، نه برای مالکیت؛ برای اینکه عشق ، بودن را از نبودن جدا میکند و من همهی هستیام را در تو خلاصه کردهام.
Fatemeh