eitaa logo
🖊برکه ی رمان📚
669 دنبال‌کننده
322 عکس
244 ویدیو
2 فایل
🍃﷽🍃 به برکه ی رمان من خوش اومدین❤ به قلم حلما✍🏻 رمان و داستانهای مختلف📚 نسخه ی مکتوب:جدال عشق ونَفس در حال تایپ:برای لبخند تو پیجمون توی روبیکا👇 https://rubika.ir/berke_roman_15 آیدی نویسنده👇 @Helma_15 کپی رمان بدون اجازه ی نویسنده ممنوع🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام خیلییی رمانتون عالیه من از اولش بودم و خوندم رمانتون رو خیلی خوبه ممنون میشم سعی کنید هر شب رمان بزارید💜😘🌈💛 سلام سپاسگزارم😍 چشم سعیمو میکنم😉
سلام واقعا رمان درد تسلیم و رمان سد خون عالین 😍 ولی من همش این 4 تا داداشو باهم قاطی میکنم امیدوارم ک ترلان همون دلینا نباشه چون فک میکنم آران بهش علاقه کنده🥺 در کل میگم مرسی ک هسی حلما جونی🤍🌼 سلام ممنونم😍 برای بار دوم عرض میکنم😂 آران و آرتین دوقلو های کژالن. اَردلان پسر دلوانه آرین آخرین بچه ی کژاله. در مورد ترلان هم در ادامه ی رمان متوجه میشید😁😉
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💞درد تسلیم💞 کلافه تو موهاش دست کشید و نشست رو زمین. با بهت گفت --آخه چطور ممکنه؟ نفس عمیقی کشیدم و متأسف گفتم --نمیدونم. متفکر بهم خیره شد --یه آزمایش هست که ثابت می‌کنه یه خانم حاملس یا نه. تأییدوار سر تکون دادم --آره ولی ما چجوری آسارو ببریم؟ متأسف سر تکون داد --با این اوضاع باید یه تصمیم عاقلانه بگیریم. چند ثانیه گذشت و آرتین یه بشکن رو هوا زد --فهمیدم. کنجکاو برگشتم سمتش --چیو؟ --ما باید آسارو ببریم پیش خودمون. مسخره خندیدم --یه چیزی میگیا،آخه یه دختر تنها با چهارتا پسر نامحرم تو یه خونه؟ مشمئز بهم خیره شد --آخه دانشمند کی گفته ما آسارو ببریم پیش خودمون؟ جدای از تنها بودنش اصلاً جا هست اونجا؟ به نظر من باید تو همون آپارتمان خودمون یه واحد واسش اجاره کنیم یه مدت بیریمش اونجا. حق به جانب بهش خیره شدم --آپارتمان خودمون؟ تأییدوار سر تکون داد --آره دیگه همون جایی که خودمون زندگی میکنیم دیگه. متفکر گفتم --آهاان بعد فکر کردی اونجا به نام بابای منه؟ گیج بهم خیره شد --منظورت چیه؟ یکی زدم پس کلش و گفتم --یعنی تو نمیدونی اون خونه ای که من الان تو سروآباد دارم اجاره ایه؟ بعد میگی یه خونه بگیریم واسه آسا؟ با کدوم پول؟ حق به جانب گفت --مثل اینکه بابامون خانِ ها! کلافه گفتم --بعد تو میخوای به چه بهونه ای ازش پول قرض بگیری؟ متفکر به من خیره شد --فهمیدم. --چیو؟ به اطراف نگاه کرد و آروم زیر گوشم گفت --من میدونم مامان کجا پول پس انداز می‌کنه،میتونیم از اونجا پول... یکی خوابوندم زیر گوشش --یعنی تو میگی بریم از مامان دزدی کنیم؟ اخم کرد --دزدی چیه برمی‌داریم بعد برمیگردونیم سرجاش. متأسف سر تکون دادم --خااااک تو سرت آرتین پاشو جمع کن خودتو با این افکار مزخرفت. مکث کردم و ادامه دادم --حالا اومدیمو ما پولو جور کردیم‌ خونه هم گرفتیم به چه بهونه ای آسارو ببریم؟ تأییدوار سر تکون داد --اینم حرفیه،ولی خب میتونیم یه نقشه ی دزدیم واسه اون بکشیم؟ ناخودآگاه خندم گرفت --چی میگی آرتین چرا تموم نقشه هات غیر قانونیه؟ حق به جانب گفت --چون وجود اون موجود غیر قانونیه داداش من! راست می‌گفت اصل کار مشکل داشت. واسه چند لحظه به پیشنهاد آرتین فکر کردم و متفکر گفتم --فکر بدیم نیستا. کنجکاو گفت --کدومش؟ بی توجه بهش گفتم --ما میتونیم آسارو با خودمون ببریم سروآباد و هیچ حرفی راجع به این موضوع نمی‌زنیم بقیه ام فکر میکنن آسارو دزدیدن. سوألی برگشتم سمتش --گفتی مامان کجا پول میزاره؟ خندید --به این زودی نظرت عوض شد؟ حق به جانب گفتم --چیکار کنیم آرتین فعلاً تنها راه حل همینه. از جاش بلند شد‌ و تو همون حالت گفت --بریم خونه بهت میگم. دستشو گرفتم --کجا؟ -- مثل اینکه یادت رفته مهمون دعوت گرفتی؟ مثل جت از جام بلند شدم --وااای راست میگی.... برگشتیم خونه و از جای خالی ماشین بابا فهمیدم مامان اینا رفتن بیمارستان. آسا منتظر تو بالکن بود و تا منو دیدخجالت زده رفت تو اتاق. موقعیت خوبی بود تا تصمیمی که گرفتیمو به آسا بگم، چون ظاهراً هیچکس جز آسا تو عمارت نبود. آرتین رفت تو اتاق و منم رفتم سمت اتاقی که آسا بود. در زدم و رفتم تو. تا منو دید از جاش بلند شد و سریع اشکاشو پاک کرد و خجالت زده سرشو انداخت پایین تلخند زدم --ببخشید اگه مزاحمت شدم. میون گریه ملیح خندید --این چه حرفیه‌ آران. غمگین خندیدم -- یادمهوقتی بچه بودی خیلی منو دوسداشتی، حتی یه بار انقدر گریه کردی که با خودم ببرمت مدرسه. میون گریه خندید --جـدی؟ بدون توجه به حرفش گفتم --چیکار کنم دوباره مثل قبل اینجوری بخندی؟ تلخند زد و با صدای گرفته ای گفت --تو موقعیتی قرار گرفتم که نه راه پس دارم نه راه پیش. با اطمینان گفتم --ولی آسا ممکنه این فقط یه حدس باشه،باید بری بیمارستان تا ازت تست بگیرن! نگران بهم خیره شد --ولی به مامانم چی بگم؟ رفتم نزدیکتر و آروم گفتم --ببین آسا من و آرتین تصمیم گرفتیم تورو مخفیانه ببریم سروآباد. میریم بیمارستان ازت تست میگیرن اگه منفی بود که برمیگردیم گوشخانی ولی اگه خدای نکرده مثبت بود... به اینجای حرفم که رسیدم مکث کردم و آسا کنجکاو بهم خیره شد --خب؟ مردد گفتم --باید بندازیش. پوزخند زد --چـی؟ تأییدوار سرتکون دادم -- میریم بیمارستان اونجا با یه آمپول کارو تموم... عصبانی حرفمو قطع کرد --آران میفهمی داری چی میگی؟ حق به جانب گفتم --آره صدادار پوزخند زد --فکر کردی من اونقدر بچم که نفهمم این بچه الان روح داره؟ اشکاش شروع کرد باریدن و ادامه داد --این بچه حاصل یه اشتباهه ولی بیگناهه! اخم کردم --منظورت چیه آسا؟ متأسف سر تکون داد --مگه من مرده باشم بزارم این بچه بمیره! عصبانی گفتم --فیلم زیاد میبینی؟ کافیه این خبر از این عمارت درز کنه اونوقت پدر مادرت با چه رویی میتونن از خونه.. عصبانی حرفمو قطع کرد... حلما @berke_roman_15 ☕️📖☕️📖☕️📖☕️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلاااام دوستان ☺️ امیدوارم که حالتون خوب باشه و تا این قسمت از رمان لذت کافی رو برده باشید❤️ ممنون میشم نظرات و انتقاداتتون رو راجع به رمان واسم بنویسید😉 https://harfeto.timefriend.net/16538408908022
بی نظیره🤩 فقط منتظرم پارت های بعدی زود تر ارسال بشن 🙂 یعنی آخرش چی میشه🤔🤫 ممنونم 😍 سعیمونو میکنیم‌ پارت ها زودتر ارسال بشن😌 انشاالله پایان خوشی داشته باشه😉
یعنی اران عاشق ترلان میشه بعد ترلان بهش خیانت می کنه که اسمشو گزاشتین درد تسلیم یا چیز دیگه ای راستی ممنون میشم اگه به رومانتون اون دختره بود رو لباس ارتین بالا اورده اونم بیارن ممنون میشم چون داستان جالب هم میشه نه خب این عنوان کلی داستانه. و اون دختر هم اتفاقی به آرتین برخورد کرد😉
میشه پارت های بعدی رو ظهر هاهم بزارین 🙏🥰 شرمنده حلما جان ظهر ها فرصت تایپ ندارن😕
سلام، چطوری؟ رمان خوبه، به حلما بگو بهم پیام بده کارش دارم.. سلام ممنون آیدی حلما جان👇 @Helma_15
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💞درد تسلیم💞 --نه من فیلم نمیبینم ولی مثل بعضیا پست فطرت نیستم که بیگناه یه نفرو بکشم. خندیدم --الان داری جدی حرف میزنی؟ همینجور که اشکاش پایین می‌ریخت متأسف سر تکون داد --ازت انتظار چنین حرفیو نداشتم آران واقعاً برات متأسفم. غمگین خندیدم --آخه خواهر گلم قربونت برم اصلاً میفهمی داری چی میگی؟ یکم به آیندت فکر کن،تو الان تازه ۱۶ سالته. لجباز گفت --خاله کژالم همسن من بوده باردار شده. عصبانی خندیدم --اون مادر منه، اون وقتی همسن تو بود به قول خودش از دیوار راست بالا می‌رفت نه تو که تا یه جات زخم میشه... حرفمو قطع کردم و ادامه دادم --آسا نگهداشتنش به نفعت نیست باور کن. اخم کرد --همین که گفتم. پوفی کشیدم و داشتم از اتاق میرفتم بیرون که آرتین در رو باز کرد و معترض گفت --کری دارم صدات میزنم؟ کنجکاو بهش خیره شدم --چیشده؟ --این پسره رضا چندباری بهت زنگ زد من جوابشو دادم. تأییدوار گفتم --خب؟ --هیچی دیگه آدرسو میخواست که من واسش فرستادم. --خوب کردی. از پله ها رفتیم پایین که آرتین دستمو گرفت کشوند یه گوشه و کنجکاو بهم خیره شد --چیشد؟ --چی چیشد؟ --بابا آی کیو آسارو میگم دیگه. متأسف سر تکون دادم --قبول نمیکنه. --یعنی چی؟ --میگه میخواد بچه رو نگه داره‌. اخم کرد --یعنی چی؟ کلافه گفتم --یعنی اینکه نمیخواد بچشو سقط کنه. نوچی کرد و گفت --کدوم بچه مثل اینکه این دختره خل شده؟ داشت می‌رفت سمت پله ها که دستشو گرفتم --کجا؟ به اتاق آسا اشاره کرد --میرم باهاش حرف بزنم. منفی وار سر تکون دادم --ولش کن. اخم کرد و با صدای تقریباً بلندی گفت --مثل اینکه شما همتون دیوونه شدید! با صدای در برگشتم و آسا با گریه گفت --آره دیوونه شدیم، اینکه یه مادر جون بچش براش عزیز باشه از نظر تو دیوونگیه؟ آرتین عصبانی به پشت دستش اشاره کرد --آسا همچین میزنم تو دهنت... آسا با گریه رفت تو اتاق و در رو محکم کوبیدم به هم. اخم کردم و دستشو پس زدم --حرف دهنتو بفهم! چی میگی واسه خودت؟ کلافه تو موهاش دست کشید --تصمیم آسا واسم قابل هضم نیست آران. غمگین گفتم --بهش حق بده‌ آرتین، هرچی نباشه اون الان یه مادره.... عصر بود که رضا اومد. ماشینشو آورد تو حیاط و آرام با ذوق از ماشین پیاده شد و دوید سمت من. --سلاااام عمو آران. دستامو باز کردم بغلش کردم --سلام آرام خانم چطوری عمو؟ نمکی خندید و کنجکاو به آرتین خیره شد. همون موقع رضا اومد و باهاش دست دادم. آرتین‌ باهاش دست داد و رضا کنجکاو گفت --داداشته آران؟ آرتین خندید --دوقلوییم ولی متأسفانه یکیمون بوره اون یکی مشکی. رضا متعجب گفت --جـدی؟ خندیدم --بهمون نمیاد؟ خندید --نه والا. خندیدم و دست گذاشتم پشت کمرش به عمارت اشاره کردم --بفرما تو رضا جون. نگاه عمیقی به عمارت انداخت و لبخند زد --چه خونه ی قشنگی دارید. یدفعه آرام با ذوق به باغ اشاره کرد --عه بابا اسب! آرتین خندید --اگه بخوای میتونی سوارش بشیا.... آرتین آرامو برد اسب سواری و منم رضارو بردم اتاق پذیرایی. نشست رو مبل و خجالت‌ زده خندید --شرمنده مزاحم شمام شدیم. خندیدم --چه مزاحمتی‌ داداش مراحمی. با چایی و شیرینی کنجدی ازش پذیرایی کردم. هنوز پنج دقیقه از رسیدن رضا نگذشته بود که مامان اینا از راه رسیدن. با یه ببخشید از اتاق رفتم بیرون و در رو باز کردم. از چشمای پف کرده ی مامان فهمیدم چقدر گریه کرده و احساس شرمندگی بهم دست داد‌. اول بابا از ماشین پیاده شد و بدون توجه به من رفت سمت عمارت. بعد از اون آرین و اَردلان از ماشین پیاده شدن و رفتن سمت اتاقشون. رفتم پیش مامان و خجالت زده گفتم --مامان. با صدای پر بغض و گله مندی گفت --فقط به حرمت رفیقته که چیزی بهت نمیگم وگرنه همچین میزدم تو دهنت که دیگه دست سبکی نکنی! حق به جانب گفتم --ولی مامان... عصبانی حرفمو قطع کرد --ولی بی ولی. اینو گفت و رفت.... واسه عصرونه دور میز جمع شدیم و من رضارو به بقیه معرفی کردم و خانوادمم حسابی تحویلش گرفتن. از همون اول بابا بحث کارو کشوند وسط و تموم تایم عصرونه رو داشتن راجع به مسائل کاری حرف میزدن.... مهتاب بود و واسه همین تصمیم گرفتیم با رضا و آرتین و آرین بریم جنگل و آرامو سپردیم دست مامانم. رفتیم یه گوشه آتیش روشن کردیم و همه نشستیم دور هم. رضا و آرتین داشتن راجع به‌ یه موضوعی باهم حرف میزدن ولی من تموم مدت فکرم مشغول بود. پیش خودم فکر میکردم اگه آسا از خر شیطون پایین نیاد چی میشه و با خودم دنبال راه چاره می‌گشتم. با صدای پیامک موبایلمو باز کردم دیدم ترلان نوشته بود --سلام آقا آران‌ خوب هستین؟ شرمنده تماس گرفته بودید موبایلم در دسترسم نبود،امری داشتین؟ مردد بودم وضعیت آسارو بهش بگم یا نه نوشتم --میتونم باهاتون تماس بگیرم؟ چند ثانیه بعد جواب داد --بله. پیش خودم گفتم با چه بهونه ای برم به ترلان زنگ بزنم که نگاهم رفت سمت آتیش که کم کم داشت خاموش میشد..... حلما @berke_roman_15 📖☕️📖☕️📖☕️📖