.
کتابی که احتمالا در یک نشست بخوانید. صد صفحه معجزهی عشق، سکوت و کلمه.
#معرفیکتاب
@berrrke
پاراگراف شروعش را بخوانید👇🏻
گاه فکر میکنم میزان صدایی که می توانیم در یک زندگی بشنویم محدود است. اگر همه ی صداها را در زمانی کوتاه بشنوی بعد از مدتی دیگر هیچ صدایی باقی نمی ماند و زندگیات در سکوتی طولانی فرو خواهد رفت.
#بریدهکتاب
@berrrke
#ازمتنکتاب👇🏻
.فهمیدم نامههایی که در ذهن خود برای کسی مینویسی بسیار ویرانگرتر از نامههای نوشتهشده روی کاغذند.
@berrrke
هدایت شده از حُفره
این چندمین بار است که راننده اسنپ به محض دیدن من با سه بچه و یک کالسکهی جمع شده، ما را پیچانده. امروز البته خیلی بدتر. راننده بعد از چند بار تاکید که " حواست باشه بچه به بغل داری کالسکه میذاری ماشین خط نیفته"، گفت ولش کنم و در را ببندم. با خودم گفتم حتما دلش سوخته و الان پیاده میشود تا کمکم کند. گفت میرود جلوتر بایستد و بعد هم رفت و سفر را لغو کرد. من که گزارشش را دادم اما مگر فقط همین یک نفر بوده؟ مگر تمام میشوند؟ بعد حالا شما خانم عزیز و گرامی که از زمان باروریات گذشته، لطفا بالای منبر نرو و از فرزندآوری و جهاد زنها و افزایش جمعیت بچه شیعهها صحبت نکن. شمایی که دو یا سه فرزندت کنار مادربزرگشان بزرگ شدهاند و توانستی سمتهای گنده گنده کسب کنی و دکترایت را قاب کنی به دیوار، برای من شعار نده! من خسته و عصبانی هستم. کوچکترین زیرساختی برای فرزندآوری بیشتر در این مملکت وجود ندارد. من از تنها جنگیدن به ستوه آمدهام. این فقط و فقط یک نقطهی کوچکش بود. جهاد مگر بدون سلاح و امکانات میشود؟
به جای حرف و شعار کاری بکنید!
انصافا راه انداختن سیستم حمل و نقلی مخصوص مادران کار سختی است؟ یا برایتان سود ندارد؟
#اسنپ
#با_بغض
#با_اشک
#فرزندآوری
@hofreee
هیچ چیز توی مغزم نیست جز چندتا کلمهی سخت، سیاه و کبود. به قول کارگردان معروف از کوزه همان تراود که در اوست. دیشب که توی کابینت داروخانه دنبال ضد تهوع برای حسین میگشتم چشمم افتاد به ردیف چسبزخمها و چسبهای بخیه. دلم میخواست طولانی نگاهشان کنم به ماهیت وجودشان فکر کنم به حال خوبی که به بعد از چسباندنشان به آدم دست میدهد. وقت نبود بدو قرص ضدتهوع را بیرون آوردم و یک تقویتی برای خودم با یک قلپ آب قورتش دادم شاید مادر قوی تری بشوم. موقع اذان صبح وقتی داشتم ملحفهها، سرامیک و هرچه را که مورد عنایت تهوع قرار گرفته بود را پاک میکردم به فکر چسب زخمها بودم. جمعه غروب وقت خواندن سورهی احقاف به نیت قوی شدن است و من وقت نداشتم. چندتا صلوات فرستادم و گفتم خدایا احقاف را به پایم بنویس بگذار قوی باشم هم روحم هم جسمم. آمین. صدای دعای سمات از مسجد میآمد، دوباره از خدا خواستم
خدایا هم قویام گردان هم کمکم کن که شیردهی مانع نماز اول وقت صبحم نشود. آمین.
صدای جیغ حسین، گریهی هادی و بادصبای اذانگو باهم ریخت توی خانه و این چهارمین صبحی بود که اینطور برای نماز اول وقت بیدار میشدم. لباس و ملحفهی تمیز را دادم به حسین.هادی را باز خواباندم. سرامیکها و پتو را شستم. نماز را که بستم هوا گرگ و میش بود و من هنوز فکرم دنبال ردیف چسبزخمها بود برای بستن زخمهام.
#مادری
#بااشک
#فرزندآوری
@berrrke
.
خوابممیآید پلکهام رویهم میافتد. دوباره بازشان میکنم خیابان خلوت است آفتاب از تیزی افتاده و نرم میتابد. باد برگریزهها را از خیابان رد میکند و توی جوب بغل خیابان رهاشان میکند. چراغ سبز را از دور میبینم. پایم یکوری روی گاز مانده و حال جابه جا شدن ندارد. دعا میکنم که سبز بماند تا رد بشوم. میدانم قرمزش انقدر طولانی نیست که بشود چرت عمیقتری زد. پایم را بیشتر فشار میدهم تا سبز را رد کنم. تا چرتم برای ترمز گرفتن پاره نشود. تواناییام برای کنترل خواب موقع رانندگی قوی تر از موقع کتاب خواندن و متن نقد کردن است. آنجا کلهام صاف میوفتد روی تبلت یا کتاب ولی اینجا همینطور که به بالشتک کوچک بالای صندلی تکیه اش دادهام به عمق رویا میروم ولی چشم باز. با همین فرمان میرسم مدرسهی علی و چرتم پاره میشود. ازم خواهش میکند که کمی منتظر بمانم تا کارش تمام شود. گوشی را از حالت خواب خارج میکنم. یادم میافتد که دیشب میخواستم پست بگذارم. ساعت ۱۱ بود که ایتا را بازکردم به نیت برکه، پوشهی کارگاههای هنرجوها چشمک زد یکی دوتا پیام باز نشده داشتم. واردش شدم و وقتی به خودم آمدم که ساعت نزدیک یک بود. به همه هنرجوها پیام دادم که من کارگاهها را صفر کردم شماهم چک کنید که چیزی از چشمپرخواب من دور نمانده باشد. تبلت دیگر باتری نداشت شارژر را که وصل کردم هادی برای نوبت شیر شبانه بیدار شد و من نفهمیدم کی پلکهایم روی هم افتاد. چشمانم باز است نور از پنجرهی حیاطمدرسه کمجان میتابد توی سالن. صندلیسفت و پلاستیکی مدرسه با هر تکان جرجر میکند. کولر فکستنی فسفس کنان تلاش میکند که سالن را خنک کند. بی خبر از اینکه به جای خنک کردن خواب را به سالن ساکت مدرسه القا میکند. روی این صندلی دلم خواب ساعت آخر دبیرستان را میطلبد. آنهم زنگ ریاضی. سرم سنگین میشود دستم از زیر چانهام سر میخورد. تکان شدیدی میخورم. صدای علی از توی کلاس یادم میاندازد که کی هستم و اینجا چه میکنم!
#مادری
@berrrke
📚 "همه چیز را فراموش کن، اینجا قصه عوض میشود!" 📚
✨ ۴ کتاب پر ماجرا در زندگی روزمره
🔥 همراه با ۲ وبینار انفجاری
در حلقه ۱۲ کتابخوانی مبنا
۱۵ درصد تخفیف تا ۱۵ خرداد + ۲۰ درصد تخفیف کتاب 🎁
📕 پرتگاه پشت پاشنه
📕 بافته
📕 نجات از مرگ مصنوعی
📕 نازنین
همراه با کلی برنامه متنوع:
🇮🇳 وبینار اختصاصی از کشور هند
🥇ماراتن کتاب
🗺 نقشه کتاب
🪞وبینار مواجهه با خود در آیینه دیگران
🔍 بررسی کتاب با حضور منتقدین
📲 دیدار با مترجم و نویسنده (در صورت امکان)
☕️ به صرف کتاب
و...
در کنار یک جمع چند صد نفره کتابخوان
🔴🔴 برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام روی لینک زیر ضربه بزنین 👇
https://mabnaschool.ir/product/halghe12/
#همیشه_سرمون_توی_کتابه
#حلقه_کتاب
.
آدم بعد از خواندن صمدطاهری زبانش روایتگر میشود مغزش کلمه میسازد و فکرش پی تصویرهای دراماتیک به همهجا سرک میکشد.
تعریفهای پدربزرگم از سال سیاه بیست را توی این کتاب با قلمی روان و تصویرهای فوقالعاده قوی دیدم.
مادربزرگم میگفت که چطور خواهرش را توی همان سالها بهخاطر گرسنگی از دست داده. صمدطاهری گرسنگی و قحطی را خیلی خوب توی این کتاب به تصویر کشیده.
قحطی و گرسنگی با ترکیب خرافات مردم در ارتباط با جن و پری، را با رئالیسم جادویی به سبک صمد طاهری، توی این کتاب میتوانید ببینید.
#هیسبچهخوابه
#معرفیکتاب
@berrrke
.
خانبوم. یعنی خانهایی برای من برای تو برای ما... خانهایی امن و آرام...
شروع بینهایت گیرا و تکاندهنده.
تبریک میگم به رفیق عزیزم بابت چاپ این کتاب درجه یک.
الهی که خوش بدرخشی همیشه😍
@berrrke
@chiiiiimeh
دعوتنامه جشن عید غدیرخم
میزبان: مادرگرامی شهیدان مظهریصفات
✧ زمان: جمعه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴
✧ ساعت: ۱۷:۰۰ تا اذان مغرب
✧ مکان: کرمان خیابان کارگر، کوچه ۱۲، منزل مادر شهیدان مظهری صفات
برنامههای ویژه:
🎉 مراسم معنوی غدیر با ذکر فضائل امیرالمؤمنین علی (ع)
🎆 آتشبازی به شادی ولایت و امامت
🎁 اهدای هدیه ویژه به کودکان
🍰 پذیرایی با شربت و شیرینی
حضور گرمتان را مایه برکت این محفل میدانیم.
📣فراخوان شمارۀ هفتم مدام: #وطن
ما در جستجوی داستانها و روایتهایی هستیم که از احساس به مرزهایمان، به این سرزمین کهن، بگویند.
از هرآنچه که ایران را برای شما معنا میکند؛ از استواری کوهها تا سخاوت دشتهایش، از پایداری مردمانش تا امید به فردایی که با دستان خود خواهیم ساخت.
📍تا ۱۰تیرماه فرصت هست تا از «وطن و ایران» بنویسید؛ از هرآنچه این کلمات در ذهن و قلب شما وطن را میسازد و معنا میکند.
📍در مورد ارسال آثار لطفاً به نکات زیر دقت داشته باشید:
1️⃣ مطالب ارسالی (داستان یا ناداستان)، بین ۱۵۰۰ تا ۳۰۰۰ کلمه باشند.
2️⃣ فایلهای متنی، فقط در قالب برنامه word و در پیراستهترین حالت ممکن ارسال شوند.
3️⃣ آثار خود را از طریق ایمیل modaam.magazine@gmail.com به دست مدام برسانید.
4️⃣ در قسمت موضوع ایمیل، حتماً عبارت «فراخوان وطن» را بنویسید و در انتهای فایل پیوستشده نام، نام خانوادگی و شمارۀ تماس فراموش نشود.
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine