eitaa logo
بِرکه 🍃
323 دنبال‌کننده
354 عکس
40 ویدیو
2 فایل
خانم ف.میم روایت های ساده از زندگی یک مامان، معمار، داستان نویس.🍂 اینجا می‌توانیم گپ بزنیم https://eitaa.com/Fmazhari
مشاهده در ایتا
دانلود
. آدم بعد از خواندن صمد‌طاهری زبانش روایت‌گر می‌شود مغزش کلمه می‌سازد و فکرش پی تصویر‌های دراماتیک به همه‌جا سرک می‌کشد. تعریف‌های پدربزرگم از سال سیاه بیست را توی این کتاب با قلمی روان و تصویرهای فوق‌العاده قوی دیدم. مادربزرگم می‌گفت که چطور خواهرش را توی همان‌ سال‌ها به‌خاطر گرسنگی از دست داده. صمد‌طاهری گرسنگی و قحطی را خیلی خوب توی این کتاب به تصویر کشیده. قحطی و گرسنگی با ترکیب خرافات مردم در ارتباط با جن و پری، را با رئالیسم جادویی به سبک صمد طاهری، توی این کتاب می‌توانید ببینید. @berrrke
. خانبوم. یعنی خانه‌ایی برای من برای تو برای ما... خانه‌ایی امن و آرام... شروع بی‌نهایت گیرا و تکان‌دهنده. تبریک می‌گم به رفیق عزیزم بابت چاپ این کتاب درجه یک. الهی که خوش بدرخشی همیشه😍 @berrrke @chiiiiimeh
دعوت‌نامه جشن عید غدیرخم میزبان: مادرگرامی شهیدان مظهری‌صفات ✧ زمان: جمعه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ ✧ ساعت: ۱۷:۰۰ تا اذان مغرب ✧ مکان: کرمان خیابان کارگر، کوچه ۱۲، منزل مادر شهیدان مظهری صفات برنامه‌های ویژه: 🎉 مراسم معنوی غدیر با ذکر فضائل امیرالمؤمنین علی (ع) 🎆 آتش‌بازی به شادی ولایت و امامت 🎁 اهدای هدیه ویژه به کودکان 🍰 پذیرایی با شربت و شیرینی حضور گرمتان را مایه برکت این محفل می‌دانیم.
📣فراخوان شمارۀ هفتم مدام: ما در جستجوی داستان‌ها و روایت‌هایی هستیم که از احساس به مرزهایمان، به این سرزمین کهن، بگویند. از هرآنچه که ایران را برای شما معنا می‌کند؛ از استواری کوه‌ها تا سخاوت دشت‌هایش، از پایداری مردمانش تا امید به فردایی که با دستان خود خواهیم ساخت. 📍تا ۱۰تیرماه فرصت هست تا از «وطن و ایران» بنویسید؛ از هرآنچه این کلمات در ذهن و قلب شما وطن را می‌سازد و معنا می‌کند. 📍در مورد ارسال آثار لطفاً به نکات زیر دقت داشته باشید: 1️⃣ مطالب ارسالی (داستان یا ناداستان)، بین ۱۵۰۰ تا ۳۰۰۰ کلمه باشند. 2️⃣ فایل‌های متنی، فقط در قالب برنامه word و در پیراسته‌ترین حالت ممکن ارسال شوند. 3️⃣ آثار خود را از طریق ایمیل modaam.magazine@gmail.com به دست مدام برسانید. 4️⃣ در قسمت موضوع ایمیل، حتماً عبارت «فراخوان وطن» را بنویسید و در انتهای فایل پیوست‌شده نام، نام خانوادگی و شمارۀ تماس‌ فراموش نشود. مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine
هدایت شده از مجلهٔ مدام
فروش ویژه‌ی آغاز شد! ⏳از امروز(۱تیر) به مدت یک‌هفته، می‌توانید شماره‌ی ششم را با ۲۰درصد تخفیف تهیه کنید. سفارش مجله، از طریق فروشگاه مدام👇 www.modaammag.ir/shop مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine
. لیوان‌ِشیر را می‌گذارم روی دسته‌ی مبل و لم می‌دهم یکوری، گوشه‌ی سبز خانه را نگاه می‌کنم. یادم می‌آید که نوبت کودپتاس گلدان‌ها گذشته. باید توی لیست کارهای فردا بنویسم. وقتی مشهد گیر کرده‌بودیم، خواهرم فقط آب‌شان داده. خانه‌ ساکت‌ است. پسرها هرکدام توی تخت‌ خودشان خوابیدند. برعکس هفته‌ی پیش که همه‌مان ردیفی کنار‌هم می‌خوابیدیم. در آهنی خانه همسایه گرومپ به هم ‌می‌خورد یک آن می‌پرم از جایم. دو هفته خانه نبودن، حال محله را از یادم برده. رفتیم که چهار پنج روزه برگردیم شد چهارده روز. بچه‌های همسایه عادت دارند که در را محکم بکوبند و بعد هم جیغ و ویغ کنند توی کوچه. کرمان اصلا فضا جنگی نیست. برعکس هفته‌ی پیش وقتی صدای گرومپ ضدهوایی آمد صدای بچه‌های کوچه قطع شد. عصرها می‌ریختند توی کوچه پی یک توپ. از فردایش کوچه ساکت شد. خدا را به خاطر اینکه پسرها صحنه‌ی ترکیدن پهباد را توی آسمان حرم دیدند شکر می‌کردم. دلشان قرص بود که صدای ضدهوایی یعنی کسی حواسش هست و مراقب است که چیزی به زمین نرسد. همان موقع دست و جیغ و تکبیر گفتیم به افتخارشان. شب‌ها وقتی صدای ضدهوایی نزدیک‌تر می‌شد بی‌خیال تر از هرزمانی نگاهشان می‌کردم و می‌خندیدم خنده‌ام را که می‌دیدند به کارشان مشغول می‌شدند و صداها به یک ورشان بود. بیخیال. اولین شبی که پدافند مشهد فعال شد. رخت‌خواب‌ها را آوردم توی هال ردیف کنار هم بالای سرشان هم قرآن گذاشتم. توی گروه‌ دوستانم پیام دادم بچه‌ها شما وقت خواب حجاب می‌کنید؟ ذهنم دور‌‌وبر روزهای بعد از زلزله‌ی بم می‌چرخید. و پس‌لرزه‌هایش. تا مدت‌ها، شب وقت خواب چادر کنار بالشتمان می‌گذاشتیم. و لباس آستینی تن می‌کردیم. مبادا مجبور شویم بی‌حجاب بپریم توی کوچه. آخرش هرکسی چیزی گفت و من چادر نماز را گذاشتم بالای سرم و حصار شش قل‌هوالله را فوت کردم به همه‌جا. چند شب بعدش دیگر به صدای پدافند عادت کردیم. عادت چیز بدی است. آدم را غم‌گین می‌کند. چه‌می‌دانم چرا غم‌گینم. حالا که جنگ تمام شده هرکسی رفته پی کارش و بچه‌ها هرکدام توی تخت خودشان می‌خوابند، من دلتنگم. نمی‌توانم خیلی دقیق بگدیم چرا! شاید دلم یک تجربه‌ی عمیق‌تر می‌خواست عمیق تر از شنیدن صدای پدا و تشخیص مسیر حرکتش. عمیق تر از خواندن لحظه‌ایی اخبار با هشتک فوری و ضربدر قرمز کنارش. نزدیک‌تر، کلوزآپ‌تر و عمیق‌تر به شرط نلرزیدن ته دلم موقع نوشتنش. آخرش نفهمیدم جای من کجاست. و تکلیف من جز القای شجاعت به پسرهایم در حالی که خودم ترسم را انکار می‌کنم، دیگر چیست؟ روز آخر که جنگ تمام شد و بلیط قطار گیرمان آمد‌؛ آن چادرنماز را تا زدم و گذاشتم سرجایش. دست کشیدم روی گلهای صورتی‌اش و گفتم قسمتت نشد که چادر جنگی بشوی. شاید هم من آدم جنگ نبودم. @berrrke
. آمدی جانم به قربانت؟🥺
. انگار سوار قطاری شده‌ام و می‌توانم از پنجره جاده‌ای را ببینم که همواره در آن بوده ام و قطارم چند صباحی در امتدادش پیش رفته اما بعد سرعت گرفته و دائماً به شرق یا غرب به طرف چشم انداز تپه‌های ناآشنا پیچیده و هر چه را که پشت سرش بوده به حال خود رها کرده تا نابود شود. بی‌حال افتاده‌ام تمام بند‌های بدنم درد می‌کند. حسین آمد و گفت مامان چرا حمدی که برات خوندم اثر نکرد پس؟ کاش در توانم بود چوب جادویی به خودم می‌زدم و حالم را یکهو خوب می‌کردم تا حسین حس کند حمدی که به شربت‌نعناع خوانده اثر دارد. @berrrke