eitaa logo
بِرکه 🍃
323 دنبال‌کننده
354 عکس
40 ویدیو
2 فایل
خانم ف.میم روایت های ساده از زندگی یک مامان، معمار، داستان نویس.🍂 اینجا می‌توانیم گپ بزنیم https://eitaa.com/Fmazhari
مشاهده در ایتا
دانلود
. لالایی مقاومت به وقت اذان صبح. حالا که دارم می‌نویسم صدای اذان از مسجد پیچید توی کوچه و باد صبا ویبره زد روی گوشی‌ام. دیشب و دیروز یکی از سخت‌ترین روزهای مادری‌ام بود. جوری که هادی به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شد و مدام مِن‌مِن می‌کرد. به کرمانی می‌شود همان نق‌ونوق. عصر حسین را فرستاده بودم تجمع دانش‌آموزی و علیرضا هم رفته‌بود دفترکار پدرش و من با صادقی ریزه و مِن‌مِن‌هایش تنها بودم. سرشب که حسین آمد، خواستم دوتاشان را بسپارم به بابا و خودم بروم تجمع که پایش رفت لای در آسانسور و دیگر هیچ. من‌من هایش شد گریه‌ و جیغ. زنگ زدم خواهرم نیایید دنبالم. پایش طوری نشد فقط کمی از روی انگشتش رفت و خون آمد و رفتن من را کنسل کرد. سحری فقط یک چای خوردم و یک ژلوفنِ عزیز و فاموتیدین . صادقی‌ها دارند توی حال بِس‌‌بِس کنان نماز صبح می‌خوانند و من اگر یک تکان از ریتم پایم جا بیافتد جناب‌تان بیدار می‌شود. دوهفته پیش درست توی همین شرایط بودیم هادی از دم سحر افتاده بود روی دور نِق و داشتم روی پا تکانش می‌دادم که علیرضا از اتاقش زد بیرون و گفت یا ابلفضل و دیدم که دیگر ملاحظه‌ی خواب هادی را نمی‌کند و دارد وسط هال می‌زند توی سر خودش و یا حسین می‌گوید. ته دلم خالی شد. آخرشبی که سحرش خبر شهادت آقا آمد، دوستم مدام زنگ می‌زد و می‌گفت از رفقای تهرانی‌ات بپرس آقا کجاست؟ من هی سعی می‌کردم آرامش کنم نمی‌شد قطع می‌کرد و باز زنگ می‌زد. کسی از اقوام بهش گفته بود که آقایتان را کشتند. آرامش کردم و گفتم دروغ است الکی می‌گویند که دلمان را خالی کنند.اما دستم رو شد و فهمیدیم آقایمان را واقعا شهید کردند. آن سحر جز سخت‌ترین لحظات مادری‌ام بود. هادی روی پاهایم بند نمی‌شد و از صدای گریه بقیه بیدار شده بود. دلسرد بودیم و غم‌زده و داغدار و بی‌پناه. لالایی که می‌خواندم بیشتر شبیه مصیبت بود. ولی حالا که دوهفته از آن سحر می‌گذرد. من همان مادرم و هادی همان کودک است ولی لالایی‌ که می‌خوانم فرق کرده. تویش امید هست، آقا هست، حماسه و شور هست.ریتم تکان دادن بالشت خیلی فرق کرده پاهایم مقاوم‌تر است و کمرم دیگر خم نیست. و دارم لالاییِ مقاومت می‌خوانم به وقت اذان صبح. @berrrke
هدایت شده از بِرکه 🍃
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در لگدکوب حوادث ‌ جان دیگر یافتم ‌چون غبار از زیر پای ‌ کاروان برخواستم...
هدایت شده از کلمات‌ِکال‌ِمن
"یوم الحسرة" یکی از اسم‌های قیامته؛ کسی که این شب‌ها تو خونه بمونه اون‌روز خیلی حسرت می‌خوره! https://eitaa.com/siminpourmahmoud
. این عکس برای امروز عصر هست. به پیشنهاد منصوره مصطفی‌زاده عزیز نماز استغاثه به امام‌زمان را خواندم و برای قرائت دعای آخرش رفتم پشت‌بام. این آسمان آرام و امن شهر من کرمان است. زیر این آسمان برای دوست‌های عزیزم و همشهری‌هاشان در تهران، که از آسمانشان صدای پدافند و جنگنده می‌آید، دعا کردم. از خدا خواستم به دلشان قوت بدهت که این شبها معرکه را خالی نمی‌گذارند. الان که دارم می‌نویسم آماده شده‌ام که بروم تجمع. صادقی‌ها از سرعصر با ماشین رفته‌اند کاروان ماشینی مسجد محلمان. امشب هرکسی که می‌تواند و شرایط سخت و خاصی ندارد باید بیایید توی خیابان. دعا بخوانید صدقه بدهید و بزنید بیرون از خانه. @berrrke
. آقا خداوکیلی همین یه عکس رو برسونید یه جوری دست ترامپ پُت پُت بشه. همون برگاش بریزه خودمون.😂 خونوادگی پرچم به دست اومدن خرید عید! ما رو از چی میترسونی زردک؟؟! @berrrke
. مردم یه طوری تو بازار کرمون دارن خرید می‌کنن که من هی دارم میگم خاک تو سرت ترامپ حالا من سال تحویلی چی بپووووووشم؟😱🥴 @berrrke
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.این میدون کوثر محل تجمع اصلی کرمان هست. از زمین آدم می‌جوشه. @berrrke
ما امشب تمام سطح شهر رو داریم‌ می‌چرخیم. تمام خیابون ها کاروان ماشینی و تجمع کوچیک و بزرگ داره. امشب هیچ خیابونی خالی نیست. الحمدالله @berrrke
هدایت شده از محبین
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما سالیان ساله منتظر چنین روزی هستیم. در همین خاک دفنتان خواهیم کرد! @ir_mohebin
. پیتزا به نیت قربه‌الی‌الله پیتزای بچه‌ها را گذاشتم توی فر. خواستم آخر ماه رمضانی دلشان را خوش کنم. غذای دلخواهشان را برای قدردانی از این شب‌ها که پا‌به‌پای ما به خیابان می‌آیند و کم نمی‌گذارند. چراغ فر را روشن کردم. نشستم و تکیه دادم به دیوار کنار گاز. تصویرم، تصویر زنی با لباس گلی‌گلی و موهای بسته تیپیکال مادرهای ایرانی افتاد توی شیشه‌ی فر. گوشی را باز کردم که پیام‌های مبنا را چک کنم چشمم خورد به شعری توی گروه‌ بَروبَچ ، که دیالوگ بهشتی آقا با نوه‌شان بود. شاعرش گمانم زنی کرمانی باشد. شروع کردم به خواندن؛ پس کو عصایت؟ چفیه‌ات؟ انگشتر دستت _ در دفتر کارم در آن آوار تهران است ‌ این دختران را می‌شناسی؟ کوله بر دوشند _ این کوله‌های صورتی رنگِ دبستان است ‌ این دخترک‌های بهشتی را چرا کشتند؟ _ از ظلم فرعون‌ها نگو که سینه‌ سوزان است ‌ همبازی اصغر شده این طفل، نامش چیست؟ _ طفل سه روزه، مجتبای جنگ رمضان است. میخکوب شدم و یکهو دیدم دارم های‌های گریه می‌کنم. علیرضا و حسین از روی مبل پریدند سمتم که مامان باز چه شده؟ گفتم چیزی نیست نترسید داشتم روضه می‌خواندم. بوی آهن داغ شده فر زد زیر دماغم. اشکم را با سرشانه لباس گل‌دارم پاک کردم. پیتزا آماده شده بود تصویر لرزانم از پشت پرده‌ی اشک باز روی شیشه‌ی گاز دیده می‌شد. نمی‌دانم مادر آن بچه‌های ‌کیف‌صورتی امشب افطاری پخته‌اند یا نه! نمی‌دانم باز دل‌شان می‌آید که غذای دلخواه بچه‌هاشان را بار بگذارد و بویش را بدواند توی خانه یا نه! اصلا نمی‌دانم بعد از بچه‌اش خانه‌ایی برایش مانده یا نه! صدای اذان از مسجد بلند شده. امشب به بچه‌ها می‌گوییم پیتزایتان را بخورید نه برای اینکه دوستش دارید. به این نیت که قوی بشوید برای شب درخیابان‌ ماندن‌های بیشتر. به این نیت بخورید که قوت دست و پایتان بشود که بتوانید بیشتر سرپا بیاستید و پرچم بگردانید. بلندتر شعار بدهید به نیت قربه‌الی الله. @berrrke
. این آقا هرسال این موقع‌ها دایره زنگی دست می‌گرفت و کلی مردم رو می‌خندوند. مردم هم‌ بهش شادباش می‌‌دادن و عیدی. امشب دیدمش که دایره‌زنگی‌ش رو کنار گذاشته و جاش پرچم به دست گرفته بود. به جای حاجی نوروز هم ابوذر روحی می‌خوند. @berrrke
. عید حالا که دارم می‌نویسیم وارد روز دوم سال و روز بیست‌و‌دوم جنگ شدیم. هادی با بدقلقی روی پایم است و کم مانده که سانتریفیوژ بشوم از شدت تکان. هر از گاهی یکهو بلند می‌شود و می‌گوید بده بده بده نمی‌فهمم چی را باید بدهم چندتا پیشنهاد می‌دهم قبول نمی‌کند و باز می‌خوابد. حالا باز خوابیده صبح هم که صادقی ها برای نماز عید بیدارم کردند هادی خواب بود. چون شب‌تا صبح باهاش دست به یقه بودم بهتر دیدم بیدارش نکنم و نماز عید را نرفتم. بعد که صادقی‌ها از نماز آمدند لباس نو‌های بچه‌ها را تن‌شان کردیم و رفتیم خانه‌ی برای عیددیدنی دست بوسی. ننو دعوایم کرد که چرا برای صبحانه نرفتم و توضیح دادم که چه شده. صادقی‌ها طبق رسم هرساله صبحانه را خانه‌ی پدربزرگشان خوردند که نزدیک مصلی ست. ما هرسال یک دست صبحانه خانه‌ی شهید صادقی، خانه‌ی پدربزرگ بچه‌ها می‌خوریم یک دست هم خانه‌ی ننو. من امسال به هیچکدامش نرسیدم. ننو برایمان چای ریخت و پرسید صدای انفجار سحر قبل را شنیدیم یا نه؟ ما بی‌خبر از هرجا انگار در یک کره‌ی دیگر زندگی می‌کنیم و تاحالا صدای هیچکدام از انفجار‌های اطراف کرمان را نشنیدیم؛ گفتیم نه! ننو گفت که خیلی نزدیک بوده و تمام شیشه‌های خانه عین زلزله‌ تکان می‌خورده و من همینطور نشستم تا تمام شده. ترسی نداشتم. من قربان صدقه‌ی دل و جراتش رفتم. چای را که خوردیم ننو از لای قرآن به بچه‌ها عیدی داد و ما راه افتادیم که به منبر بعد یعنی مهمانی خانه‌ی عمه‌ی بچه‌ها برسیم. می‌خواستیم کیک کوچکی بگیریم و شمع تولد دوسالگی هادی را همان‌جا فوت کنیم که یادمان رفت. بنزین نداشتیم رفتیم پمپ بنزین و تا آمدیم بیرون کمی دیر شد گمانم به خاطر همین یادمان رفت. تولد هادی ماند برای فردا. توی مهمانی همه از نکته سنجی و توجه‌به جزئیات در پیام عید آقا حرف می‌زدند. از اینکه ازمان خواسته بودند که عید و دیدو بازدید را پویا نگه‌داریم. از جوان‌هایی که این روزها مراسم ازدواجشان بود خواستند که مراسم‌شان را لغو نکنند و به نحوی که دل خانواده‌ی شهدا نلرزد برگزار کنند. من هم شب عروسی دعوت بودم. این زوج هم قرار بود شب تولد امام‌حسن عقد کنند که جنگ شد و خبر شهادت آقا آمد و عقدشان را کنسل کردند تا بعد از هفتم و امشب عروسی داشتند. اما من نرفتم چون به بچه‌ها قول شهربازی داده‌بودیم و رفتیم و یخ زدیم. برگشتنی سریع خودمان را به میدان آزادی رساندیم که پرچم گردانی کنیم و باز یخ زدیم. الحمدالله رب‌العالمین هادی خوابید و چند دقیقه‌ای که داشتم می‌نوشتم دیگر بیدار نشد و نگفت بده بده. لالایی را قطع کردم و دارم جرات می‌کنم که بگذارمش زمین. @berrrke