eitaa logo
کلمات‌ِکال‌ِمن
464 دنبال‌کننده
119 عکس
29 ویدیو
1 فایل
إِلهی تَوَلَّ مِنْ أَمْری ما أَنْتَ أَهْلُه . (حافظ‌ کل‌ قرآن _ عضو باشگاه نویسندگی مبنا) شناسهٔ ارتباطی: @pourmahmoud_114 . لینک پیام ناشناس: https://daigo.ir/secret/81652657985 کانال گلدوزیم: @targol_114
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ریحانه
🖥 سایه دودهای جهنم ❤️ روایت‌های زنانه از غزه 📝 صدایشان باید خیلی خشک و خشن و زمخت و ترسناک باشد. صدای ملائکه‌ی سخت‌گیری که با گرزهای آهنی بالای سر جهنمی‌ها ایستاده‌اند و دستورها را مو به مو جلو می‌برند. با توهين و تحقیر فریاد می‌زنند: «بروید سمت جهنمی که باورش نداشتید.» اینجای سوره دلم را بیشتر باد می‌زند: «انْطَلِقُوا إِلَىٰ ظِلٍّ ذِي ثَلَاثِ شُعَبٍ: بروید سمت آتشی که سایه‌ی دودهای بزرگش، سه شاخه شده است. سایه‌ای که نه خنک می‌کند، نه جلوی شعله‌های آتش را می‌گیرد. آتش جهنمی که جرقه‌هایی به بزرگی کُنده‌ی درخت، به همه طرف، پرت می‌کند. عین گدازه‌های آتشفشان. جرقه‌ها، شبیه گله‌ای شترِ زردِ رم کرده‌ هستند که ترسان و شتابان به هر سمتی پراکنده می‌شوند. در آن روز، وای بر منکران قیامت. وای بر ظالم‌ها.» آسمان رنگ‌مرده و کدر غزه را که دیدم، ستون‌های قدبلندِ دود و جرقه‌های آتش زیرشان را که دیدم، آیه‌های مرسلات توی مغزم پیچیدند. چند خط بالا از قرآن، که آسمان جهنم را نشان می‌دهند، جلوی چشمم را گرفتند و دلم خنک شد. همه دنیا شاهداند که قرار به چیز دیگری بود. همه آزاده‌های دنیا منتظر بودند که دیگر زمین غزه تکان نخورد. دیواری نریزد. درختی نسوزد. بچه‌ای جیغ نکشد. زنی خودش را نزند. مردی دست روی صورتش نگیرد و شانه‌هایش نلرزد. قرار بود چلوارهای سفیدِ کفنی، روی طاقه‌ها بمانند. قرار بود آسمان فلسطین قرار بگیرد و طلوع و غروبش دودی و خاکستری نباشد. قرار بود بوی باروت و گوشت سوخته فر نگیرد و دل‌ها را خالی نکند. قرار بود سرخی و داغی آتش خفه شود. قرار بود ولی زیر قول و قرار زدند. چطور فکر می‌کنند حساب و کتابی نیست؟ پس ته این دنیا چه می‌شود؟ روزی که روبه‌روی خدا پا جفت می‌کنند و گردن‌شان شل می‌شود، چه؟ آن "روز" که "پنجاه هزار سال" طول می‌کشد، تک‌تک آزاده‌های جهان پشت سر فلسطینی‌ها می‌ایستند و ظالم‌های عهدشکن را نفرین‌ می‌کنند و عذاب مضاعف‌شان را می‌خواهند. عذابی که حتی هیبت سایه دودهایش هم، هزار باره جان به لب‌شان می‌کند. وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ وَمَا هُوَ بِمَيِّتٍ وَ مِنْ وَرَآئِهِ عَذَابٌ غَلِيظٌ. مرگ از همه طرف بغلشان می‌کند اما نمی‌میرند و خلاص نمی‌شوند. 📝سیمین پورمحمود، رسانه «ریحانه»؛ 💬مجموعه روایت «می‌نویسم تا صدای غزه باشم» رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
. نه؛ بهشت با آرزو کردن بدست نمی‌آید! امیر‌مؤمن‌ها، علی‌علیه‌السلام
(تصنیف غررالحکم،حدیث۳۳۲۴)
. ؟! . @siminpourmahmoud|کلمات‌ِکال‌ِمن|
هدایت شده از ریحانه
🖥 چند کاسه آب ❤️ روایت‌های زنانه از غزه 📝کاسه‌ی اول کاسه‌ی استیل را کج می‌کند. روی زمین می‌کشد و آب را هل می‌دهد بیرون. «دنباله‌روِ چیزی باش که به تو وحی می‌شود و در برابر سختی‌ها صبوری کن تا خدا میان تو و مخالفانت داوری کند که او بهترینِ داورهاست.» وحی فقط مال پیغمبرها نیست. «و اَوحینا اِلی اُمِّ موسی» هم داریم. «و اَوحی ربُّکَ اِلی النّحل» هم برای زنبور عسل آمده است. پسر تکیده‌ی کاپشن‌مشمایی که پابرهنه زانو زده توی آب و همه‌ی تجهیزاتش برای جنگیدن فقط یک کاسه‌ی استیل است، بچه نیست. بنده‌ی مطیع خداست که صبر می‌کند و می‌جنگد و ایمان دارد به نصرت خدا. او روشِ بندگی را به همه‌ی دنیا نشان می‌دهد. از زیرِ چادر سیل‌زده به همه‌ی دنیا می‌گوید: «دنباله‌روِ چیزی باش که به تو وحی می‌شود و در برابر سختی‌ها صبوری کن.» 📝کاسه‌ی دوم کاسه‌ی استیل را کج می‌کند. روی زمین می‌کشد و آب را هل می‌دهد بیرون. «پیامبر، به مردم بگو به شگفتی‌های آفرینش در آسمان‌ها و زمین خوب نگاه کنید که چطور به ایمان‌ آوردن، دعوتتان می‌کنند.» خدا می‌داند توی عمر ده‌دوازده‌‌ساله‌ی پسر تکیده‌ی کاپشن‌مشمایی، چند عزیزِ کفن‌پیچ، داغ روی دلش گذاشته و نفسش را بند آورده‌اند. چند بار از ترس، قلبش توی گلویش، توی تخم چشم‌هایش و توی گوش‌هایش حتی، کوبیده و جان از دست و پایش بریده. چند هزار دَم و دقیقه دل‌ضعفه‌ی گرسنگی و تشنگی، بی‌حالش کرده و رمقش را گرفته است. اما برایش فرقی ندارد فصل باران باشد یا صد خورشید با هم گرما پس بدهند. مریضی و غصه و هزار نداریِ دیگر هم که دخلش را بیاورند، او ایمان دارد. دلی که از امید و ایمان پر باشد، هيچ‌وقت تلاشش کهنه نمی‌شود. «پیامبر، به مردم بگو به شگفتی‌ها نگاه کنید.» 📝کاسه‌ی سوم کاسه‌ی استیل را کج می‌کند. روی زمین می‌کشد و آب را هل می‌دهد بیرون. «چنان نابود شدند که انگار در آنجا زندگی نکرده بودند. هان! نفرین بر مردم مَدیَن، مِثل همان نفرینِ بر مردم ثمود.» پسر تکیده‌ی کاپشن‌مشمایی سواد دارد، قرآن‌خوان است، با آیه‌ها دَمخور است و از وعده‌ووعیدها خبر دارد. نفرین بر مردم صهیون. مثل همان نفرینی که قوم نوح و عاد و ثمود و لوط و فرعون را هلاک کرد. کاپشن‌مشمایی بلد است چطور ظرفِ تحققِ نفرینِ خدا بشود. بلد است اسرائیل را عین همین گنداب، وجب‌به‌وجب از خانه‌اش، از سرزمينش بیرون کند. 📝سیمین پورمحمود، رسانه «ریحانه»؛ 💬مجموعه روایت «می‌نویسم تا صدای غزه باشم» رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
پشت دست‌هایم را که به چشم‌ها کشیدم و آبشان را بیرون ریختم، بیست‌وچهارِ یونس یادم آمد. از آن آیه‌‌های تکراری و سخت است. حفظ‌کردنش از آب‌‌خوردن هم راحت‌تر است اما موقع خواندن، باید مثل کسی که می‌خواهد از روی پل چوبیِ تق‌ّولقّی رد بشود، همه حواست را جمع کنی. کمی حواس‌پرتی پرتت می‌کند وسط انعام، کهف، حدید و چندتایی دیگر. بیست‌وچهار یونس می‌گوید مَثَل دنیا از لحاظ زودگذری نعمت‌ها، مِثل باران است. خاک که خیس شد، هفته بعدش گل‌به‌گل، سبز می‌شود. زمین جوری عین عروس دلبری می‌‌کند که اهالی خیال می‌کنند زورشان می‌رسد هرجور که بخواهند کام بگیرند. وَ ظَنَّ اَهلُها اَنّهُم قادِرونَ عَلَیهَا. توی همین خیالات هستند که مدل امتحان عوض می‌شود. سرمایی‌سخت یا آفت یا صاعقه و طوفان می‌رسد و همه گیاه‌های ترگل‌‌ورگل را می‌سوزاند. عین گیاهِ خشکِ درو شده می‌شوند. عین کاه. جوری که انگار دیروز چنین زراعتی وجود نداشته است. خدا می‌گوید ناپایداری نعمت‌های دنیا و حالی‌به‌حالی شدن‌شان، مِثل همین چند خطِ بیست‌وچهارِ یونس است، حواستان باشد. امروزِ من، خیلی شبیه مثال بالا بود. صبح، زودتر از آلارم، صدای باران بیدارم کرد. هفته گذشته که همه جا برف و باران داشتند، آسمان خوزستان خسیسی کرد. هرچه دعا کردیم، نگرفت. حالا صدای باران، صدای تیز رعد، کیفم را کوک کرده بود. نسکافه‌ را ریختم توی آب‌‌جوش. نصفه شده بود که جلد سفت تفسیر را باز کردم و کمی ورق زدم تا برای کلاس آماده شوم. لینک را که خواستم کپی کنم، پیام خواهرِ فاطمه را دیدم. خواهر یکی از شاگردای همان کلاس. چند جمله‌اش، صاعقه شد و زد به زراعتم. فاطمه را با لباس تترون سبز برده‌ بودند زیر چراغ‌های اتاق عمل. زیر تیغ جراحی. چند ماه است از حالش خبر دارم. چند ماه است بیشتر روزها برایم شاگرد نیست. خودم جلوتر رفته‌ بودم که حرف بزند و دردش سبک بشود. هفته گذشته لینک طاقچه و کتاب زن‌آقا را برایش فرستادم. حالش خوب شده بود و توی بخش حوصله‌اش سر می‌رفت. منتظر بودم کتاب‌ را بخواند که چندتایی جدید برایش بفرستم. امروزِ من، خیلی شبیه بیست‌وچهار یونس بود. کتاب کلفتی را شروع کردم به خواندن. از قبل می‌دانستم هم از خواندنش کیف می‌کنم و هم خیلی به کارم می‌آید. چند صفحه که خواندم از ذوق روی زمين بند نبودم. خوشحالی‌ام به ناهار هم رسید. کتلت‌ها بنظرم از همیشه خوشمزه‌تر بودند. نیم‌ساعت خواب ظهر هم از همیشه بیشتر خستگی‌ام را تکاند. چشم باز نکرده بودم که خبر رحلت آیت‌الله شفیعی صاعقه شد و حسرت‌زده‌ام کرد. برای معصومه تسلیت فرستادم و زیرش نوشتم: آقا، برکت دیارمان بودند. دودها که دور ماهواره‌‌‌بر روسی را پر کردند،‌ صلوات‌ و یاعلی گفتن‌ها توی خانه‌مان بلند شد. من روی مبل نشسته بودم. عقب‌تر از بقیه. با خیال راحت گذاشتم اشک شوق سُر بخورد زیر. دلم می‌خواست از پای تلویزیون جم نخورم و کانال‌به‌کانال جشن را دنبال کنم اما کارها مجبورم کردند بلند شوم و در اتاق را ببندم. گوشی را باز کردم. آقای عین فایل کتابی را فرستاده بود برای ارزیابی. چند بار شرایط شلوغم را سبک‌سنگین کردم. دلم نمی‌خواست نه بگویم. اما مطمئن بودم اگر به‌زور جای خالی پیدا کنم، تمرکز انجامش را ندارم. عذرخواهی کردم. بعد از فرستادن پیام، دلم می‌خواست مشتم را بکوبم به دیوار تا از دردش دولا شوم. https://daigo.ir/secret/81652657985
از طريق لینک بالا می‌تونی ناشناس نظرت رو درباره این متن یا کل کانال بهم بگی.
@siminpourmahmoud |کلمات‌ِکال‌ِمن|
____ لا تَكُن وَلِيّا لِلّهِ فِي العَلانِيَةِ عَدُوّاً لَهُ فِي السِّرِّ
در ظاهر، دوست خدا و در باطن، دشمن خدا مباش. 

امام جواد عليه‌السلام
[بحار الأنوار ج٧۵ ص٣۶۵]
____
29.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥تصاویر هوایی از حماسه‌آفرینی دزفولی‌ها @KhuzestanFars
. سلامٌ علیکم بِما صَبَرتُم! :) .
_ خیال‌های خام ما؟! ما دنبال دعا بوديم. دنبال راهی بودیم که حقِ "اَنذِر عَشیرَتَکَ الاَقرَبین" را ادا کنیم. مهره‌های تسبیح که تَق‌تَق روی هم می‌افتادند، صلوات‌ها را فوت می‌کردیم سمت خیال‌های خام. خیال‌های کج و کوتاه. سمت خیال آن‌هایی که فکر می‌کنند کسی از بیرون باید بیاید که دلسوزی سرش بشود. که قیمت‌ها بکشند پایین. که حساب‌های بانکی با هزار ریخت‌وپاش هم ته نکشند. که به اسم همه، سندِ چهارچرخ و چهاردیواری بخورد. آن‌هایی که خیال می‌کنند آخوندها خراب کرده‌‌اند و همه عیب‌ها از عمامه‌به‌سرها آب می‌‌خورد. آن‌هایی که ندیده‌نشناخته پهلوی‌پهلوی می‌گویند. بعضی از آدم‌های دور و بَرِمان. همان‌ها که حتی یک‌بار هم نرفته‌اند کتابی از روزگار نحس پهلوی اول و دوم را جمله به جمله بخوانند. آن‌هایی که نمی‌دانند خشکی و قحطی این سال‌های سیستان از آنجا پا گرفت که رضاشاه سرچشمه‌های هیرمند را دو‌ دستی به افغانستان داد. که نمی‌دانند اسدالله عَلَم توی کتاب خاطراتش آورده سال ۵۵ هیچکدام از روستاهای ایران حتی یک لامپ هم نداشتند و پایتخت هر روز ٨ ساعت خاموشی مطلق داشته است. که نمی‌دانند علی‌اشرف درویشیان می‌گفت از سرِ مجبوری، از سرِ نبودِ آزادی مطبوعات، داستان می‌‌نوشتم تا مردم بفهمند روزگار قبل انقلاب چطور بوده و چطور گذشته. آن‌هایی که آن‌قدر انصاف ندارند که لااقل پابه‌پای شبکه‌های آن‌طرفی، اخبارهای خودمان را هم بشنوند. ما؟! ما خبر نداشتیم پای حرمله‌ها به شهر باز شده و کمان کشیده‌اند سمت سقاخانه. خبر نداشتیم هیزم‌هایی را که توی کوچه‌های مدینه روی هم چیدند، حالا بغل کرده‌اند و دورتادور ضریح چیده‌‌اند. خبر نداشتیم سگ‌ زرد حتی برای سنگ مرمر رشید هم نقشه دارد. جمله "لایَوم کَیَومِکَ یَا اَباعَبدِالله" نمی‌گذارد حرف دلم را صاف بنویسم. اما یکی از روزهای سال ۶١ هجری باید عاشورا می‌شد تا مردمِ گیج سیلی بخورند و بیدار شوند، هرچند که هزارهزار سال گریه آن داغ را سبک نکند. خدا برای بیدار کردن بنده‌های حواس‌پرت و نمک‌نشناس پای خوب‌ها را وسط می‌کشد. خود خوب‌ها دست‌ بالا می‌برند و حاضری می‌‌زنند. مثل حضرت محمد‌ابن‌موسی‌الکاظم که ضریحش زغال شد. مثل غلامعلی و عباس رشید که سنگ مزارشان سوخت تا حواس‌پرت‌ها بفهمند پهلوی و ترامپ و بقیه نجس‌ها ادامه آل‌زیاد و آل‌مروان هستند. دزفول سنگين‌ترین بها را داد تا آن‌هایی که خیال‌شان کج است اما بلدند روبه‌روی حرم دست بگذارند روی سینه و دولا شوند، از صف پهلوی‌دوست‌ها بیرون بیایند. ما؟! ما حالا حالاها باید قلب‌مان تیر بکشد و گریه کنیم برای حرم سبزقبایی که دودهٔ آتش سیاهش کرده است و ضریح ندارد.
 «سیمین پورمحمود» 
. @siminpourmahmoud |کلمات‌ِکال‌ِمن|