eitaa logo
بِرکه 🍃
323 دنبال‌کننده
354 عکس
40 ویدیو
2 فایل
خانم ف.میم روایت های ساده از زندگی یک مامان، معمار، داستان نویس.🍂 اینجا می‌توانیم گپ بزنیم https://eitaa.com/Fmazhari
مشاهده در ایتا
دانلود
. خادم حرم ایران. امشب از صادقی‌بزرگ خواستم به جای من هادی را بخواباند تا بتوانم برگردم به روتین روزنوشت‌های جنگ. دوشب است انقدر برای خوابیدن بدقلقی می‌کند یعنی بیشتر از بدقلقی‌های قبلی که برایتان گفتم🙄 که توان و وقتی برای نوشتنم نمی‌ماند. حالا خداروشکر خوابیده و من فرصت کردم موقع رنده‌کردن سیب درختی کمی ذهنم را منسجم و آماده‌ی نوشتن کنم. سیب‌ها که رنده شد کمی شربت توت‌فرنگی خودم‌پز ریختم رویش و دادم علیرضای تب‌دار بخورد به جای شام. خورد و یک تب‌بر هم رویش حالا او هم رفته که بخوابد. صدای زر‌زر از جوجه‌گردان فر می‌آید هادی دکمه‌اش را طوری فرو کرده که دیگر از گاز‌ در نمی‌آید. باید بروم از برق بکشمش. من این روزها بیشتر از روزهای تابستان و قطعی‌برق‌هایش روی مصرف برق حساسم. نه به خاطر تهدید ترامپ نه! به خاطر اینکه حس‌می‌کنم کمکی هست برای کشورم در وضعیت جنگی. رادیاتور را هم خیلی کم روشن می‌کنم فقط شب‌ها یکی دو ساعت تا نماز صبح. دیشب توی تجمع میدان آزادی، یک بی‌وجود بی‌وجدان ترسویی تیر زد سمت چند روحانی که کنارهم بر خیابان ایستاده‌بودند. یکی‌شان پایش زخمی شده انگار و یک‌ دختربچه‌هم مجروح شده بود. آن موقع ما مهمانی بودیم مهمانی که تمام شد همه‌ با هم زدیم بیرون و یک کاروان نصفه نیمه شدیم. ما که رسیدیم میدان آزادی ساعت از ۱۰ و یک ساعتی از حادثه گذشته بود. میدان غرق پرچم پرشورتر و شلوغ تر خودش را نشان می‌داد. یک ایست بازرسی چندلایه هم گذاشته بودند. پرسیدیم اتفاقی افتاده گفتند نه برای امنیت شماست. ما هم با لبخند ازشان تشکر کردیم بعد کاشف به عمل آمد که بله! امروز صبح با دوستی قرار داشتم و تا ظهر بیرون بودم نتیجه و محتوای این قرار را بعدا برایتان می‌گویم. ظهر که رسیدم‌خانه دیدم بله علی‌رضا دارد باریک میریسد. یعنی جان ندارد و بی‌حال است. پس امشب‌ فقط هادی‌ریزه را با خودمان بردیم تجمع. علیرضا بدجوری تب داشت. حسین را گذاشتیم کنارش بماند که اگر کاری چیزی بود بهمان خبر بدهد. از وسط‌های راه نرسیده به میدان آزادی باران تند و تیزی شروع شد. پرچم خیس شده بود و سنگینی می‌کرد. هرطور بود خودمان را رساندیم به میدان. مردم از حادثه‌ی دیشب ترس به دلشان نیامده بود که هیچ! قوی‌تر و با اراده‌تر هم شده بودند. هرکسی هرکاری از دستش برمی‌آید انجام می‌داد. مردی را دیدم که از مغازه‌ایی زد بیرون در حالی که یک دسته بزرگ پلاستیک روی دستش بود. یاد خادم‌های حرم‌امام‌رضا افتادم. مرد پلاستیک‌ها را بین مردمی‌ که چتر نداشتند پخش می‌کرد تا کمتر خیس بشوند. و باران اذیتشان نکند. لحظه‌ی نابی بود. ماهم چتر برنداشته‌بودیم. مهندس تک خوری کرد خودش پیاده شد و رفت توی تجمع من و هادی ریزه ماندیم توی ماشین. کمی موز دادم به هادی تا بهانه‌‌گرسنگی نگیرد. سیر که شد هر دم به دو‌دقیقه می‌گفت اَتَحَدا.‌ باید برایش کلیپ حماسی اتحداک طاهری را می‌گذاشتم. کله‌اش را می‌چسباند به شیشه و مشتش را گره‌می‌کرد و می‌گفت اَلاااااا یعنی الله‌اکبر. دودقیقه بعد می‌گفت جوجو یعنی پرندگان خشمگین را بگذار می‌خواهم جوجه‌هایش را ببینم. نیم‌ساعتی به همین شکل گذشت تا اینکه دیگر خلقم داشت تنگ‌ می‌شد. صادقی‌ بزرگ را صدا کردم که برویم کاروان ماشینی. پرچم‌های خیس را از شیشه ها دادیم بیرون و تا‌خانه اتحدا و جوجه دیدیم و پرچم چرخاندیم. @berrrke
. نذری برای نیروهای امنیتی. صبح که بیدار شدم خیلی محکم تصمیم گرفتم برای ناهار یک خورشت حسابی بگذارم. شکرخدا تخم‌مرغ‌هامان تمام شده بود😄 هویج‌های تازه را نگینی کردم و لوبیای قرمز را شستم. ترکیبش با گوشت و سیب‌زمینی سرخ‌کرده می‌شود خورشتی به اسم راگو که باید حتما سالاد شیرازی بزنید تنگش تا به ملکوت ببردتان. تا ظهر با هادی‌ریزه و حسین‌آقا‌قشنگه توی آشپزخانه سرگرم بودیم. برای عصر برنامه‌داشتم که بروم کتاب‌شهر تا با مدیرش رفیق‌ عزیزم روی یک طرح اجرایی کار کنیم. ولی متاسفانه بدجوری سردرد شدم و نشد که بروم. تا غروب دور خانه چرخیدم و به امورات زندگی رسیدم.‌ با‌هادی بازی کردم به غرهایش رسیدگی کردم. کمی مطالعه کردم و بخشی از کتابی از حضرت‌آقا را پیش بردم. حدود ساعت ۸ آماده شدیم با صادقی‌ها برویم میدان کوثر برای تشییع پیکر شهید امیر‌محمدی. خواهرم زنگ زد و همراهمان شد.وقتی آمد با خودش بوی روغن‌جوشی آورد توی ماشین. روغن‌جوشی یک جور نان سرخ‌کردنی با کلی دانه‌های ریز دارویی هست که مهم‌ترینشان تخم گشنیز و سیاه‌دانه می‌باشد.😁 چه جمله‌ایی شد. اول به ما نمی‌داد می‌گفت نذر کردم این‌ها را فقط بدهم به بسیجی‌ها و نیروهای امنیتی. با کلی اصرار و نشان دادن ‌کارت بسیج‌فعال بلاخره به ما هم دو‌تا تیکه داد. جاتان خالی خوب هم شده‌ بودند. وفتی رسیدیم توی میدان دنبال نیروهای امنیتی می‌رفت و به‌شان تعارف می‌کرد بعضی‌ها با شک بر‌می‌داشتند. بعضی‌ها با روی خوش و لبخند. یک‌جایی دیگر من ازش جدا شدم گفتم اگر خواستند بگیرنت من با تو نیستم. هادی را بردم وسط میدان که بتواند بدو‌بدو کند. لای جمعیت آرام‌ نمی‌گرفت و هی گم می‌شد. جمعیت رو به روی پیکر شهید ایستاده بودند. دعای توسل و روضه‌خواندند، گریه کردند، شعار دادند، پرچم‌ها را تکان دادند و من تمام مدت توی فضای سبز وسط میدان‌ دنبال هادی می‌دویدم. یک جایی چراغ گردان‌های ماشین‌های امنیتی را دید و بدو از میدان زد بیرون که برود نگاهشان کند و هی دوید و دوید. دیگر حسابی از جمعیت دور شده بودیم و پاک امیدم را برای دیدن پیکر و بودن توی جمعیت از دست داده بودم. توی دویدن هایش چندبار خورد زمین تابلوی یک کبابی توی حاشیه میدان چشمم را گرفت آنجا حتما جایی برای دست شستن پیدا می‌شد. رفتم و دست‌هایش را شستم و خاک لباسش را تکاندم. صادقی بزرگ هم زنگ زد که بیایید سمت ماشین. نا امید از پله‌های کبابی آمدم پایین یکهو دیدم جمعیت راه‌افتاد و پیکر روی دست مردم درست از جلوی پایم رد شد. دست هادی رو محکم گرفتم که تکان نخورد چند لحظه به جعبه‌ی چوبی که پرچم پیچ بود خیره شدم.تنم لرزید و اشک دوید توی چشم‌هایم. صدای همسرش از بلندگوی جایگاه می‌آمد:" من امیرم‌ را دادم برای آرامش شما. میدان را خالی نکنید. امیر من رفت برای امنیت شما." هادی دستش را کشید و دویید درست برعکس حرکت جمعیت و پیکرشهید روی دست مردم از ما دور شد. @berrrke
هدایت شده از ریحانه
هدایت شده از ریحانه
💌  | نذر سربازان امنیت 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 ساعت هشت آماده شدیم با همسر و پسرها برویم میدان کوثر برای تشییع پیکر سردار شهید امیر امیر‌محمدی. خواهرم زنگ‌زد و همراه‌مان شد. وقتی آمد با خودش بوی روغن‌جوشی آورد توی ماشین. روغن‌جوشی یک جور نان سرخ‌کردنی و مقوی کرمانی است با عطر تخم گشنیز و سیاه‌دانه. به ما که نمی‌داد. می‌گفت نذر کردم این‌ها را فقط بدهم به بسیجی‌ها و نیروهای امنیتی. با کلی اصرار و نشان‌دادن ‌کارت بسیج‌فعال بالأخره به ما هم کمی نان داد. وقتی رسیدیم توی میدان دنبال نیروهای امنیتی می‌رفت و به‌شان تعارف می‌کرد. بعضی‌ها با شک‌وتردید بر‌می‌داشتند. بعضی‌ها با روی خوش و لبخند. 🔻 یک‌جایی دیگر من ازش جدا شدم و هادی پسر کوچکم را بردم وسط میدان. جای خلوت‌‌تری از میدان، چراغِ گردان‌ِ ماشین‌های امنیتی را دید و مثل برق از میدان زد بیرون که نگاهشان کند. مأمورها لبخند می‌زدند و برایش دست‌تکان می‌دادند. او ولی آرام‌ نمی‌گرفت و مدام گم می‌شد. جمعیت رو به پیکر شهید ایستاده بودند. دعای توسل و روضه‌ خواندند. گریه کردند. شعار دادند. پرچم‌ها را تکان دادند. با شهید وداع کردند و من تمام مدت توی فضای سبز وسط میدان‌ پرچم‌ را روی دوشم گرفته و دنبال هادی دویدم. 🔻 امیدم برای دیدن پیکر شهید و بودن توی جمعیت را از دست داده بودم. هادی زمین خورد. تابلوی یک مغازه توی حاشیه‌ی میدان چشمم را گرفت. رفتم و دست‌هایش را شستم. خاک لباسش را تکاندم. مراسم داشت تمام می‌شد. همسرم زنگ زد بروم سمت ماشین. نا‌امید از پله‌های مغازه آمدم پایین یکهو دیدم جمعیت دارد به من نزدیک می‌شود و پیکر روی دست مردم درست جلوی چشمم است. یاد روز هفده‌دی و تشییع حاج‌قاسم افتادم. ماشین حمل پیکر که رسید به ما سیل جمعیت هلم داد توی جوی کنار خیابان. تمام توانم را جمع کردم و خودم را کشیدم توی‌ پیاده‌رو. سرم را که بلند کردم پیکر درست جلوی چشمم بود. 🔻 حالا توی میدان کوثر باز پیکر یک سردار عزیز دیگر روی دست‌ها جلو می‌رفت. صدها شهید دیگر فدای امنیت و آرامش من و بچه‌هایم شدند. سیل جمعیت زیاد شد. دست هادی را محکم گرفتم. تابوت پرچم‌پیچ تنم را لرزاند و اشک دوید توی چشم‌هایم. صدای همسرش از بلندگوی جایگاه می‌آمد: «من امیرم‌ را دادم برای آرامش شما. میدان را خالی نکنید. امیرِ من رفت برای حفظ امنیت.» ✍🏻 فاطمه مظهری‌صفات 🗓 شماره ١٧٠ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
از اول جنگ چندبار تیم کانال ریحانه ازم خواسته بودند که از حال وهوای جنگ و کرمان بنویسم. وسواس داشتم و حس کمال‌گرایی مزخرفم اجازه نمی‌داد. الحمدلله بلاخره روزیم شد بنویسم برای پدر‌شهیدم.🥰 @berrrke
. تجمع خانوادگیش‌ خوبه. صبح را با جمع‌وجور و تمیز‌کاری آشپزخانه شروع کردم. بچه‌ها بیدار شده و سرگرم کارهای خودشان بودند.‌جمعه را برایشان برنامه درسی نگذاشتیم که استراحت کنند. کمی با هادی بازی کردم. برای صبحانه تخم‌مرغ بهش دادم. چند تماس داشتم و هماهنگی‌هایی برای کارهایم باید انجام می‌دادم. بعد تلفنی با عمه‌ام صحبت کردم و قرار شد شب را برویم خانه‌ی . تا ظهر به همین کارها گذشت و نزدیک اذان صادقی‌ها راهی نمازجمعه شدند. هادی از نمازجمعه‌ی قبل یک مهر با خودش آورده بود خانه. وقتی داشتم لباسش را عوض می‌کردم متوجه یک جسم سنگین توی جیب شلوار یک مثقا‌لی‌اش شدم و دیدم که بله یک مهر با خودش آورده 😅. دادمش دست علیرضا و سپردم که حتما بگذاردش توی جا‌مهری مصلی. صادقی‌ها که رفتند خانه خلوت شد. کتاب صوتی‌ام را گذاشتم و مشغول سرخ‌کردن گوجه‌ وبادمجان شدم. برای ناهار گوجه‌و بادمجان‌ها را به باقیمانده‌ی راگوها اضافه کردم. یک ترکیب سمیِ عجیب خوشمزه‌ایی شد جاتان خالی. برای عصر برنامه‌ی مطالعه و رسیدگی به امورات هنرجوها را داشتم. حدود ساعت ۶.۳۰ آماده شدیم برویم منزل حاج‌آقا‌صادقی پدربزرگ بچه‌ها. به مناسبت شهادت حضرت‌آقا زیارت عاشورا و سخنرانی داشتیم که خیلی چسبید. بعد از مراسم رفتیم خانه‌ی هرکسی شام‌خودش را متقبل شده بود که ننو اذیت نشود. سوره‌ی فتح و دعای توسل را که خواندیم. ننو هی حرص می‌خورد که زودتر شام‌ را بخورید. بدویید جمع کنید. به تجمع نمی‌رسیم. دیر شد. ساعت ۱۱ اولین نفر عصا و چادرش را برداشت و رفت توی حیاط منتظر ایستاد. برخلاف میلش، چشم روی به‌هم ریختگی خانه بست و همه را راهی کرد. هفت‌،هشت تا ماشین می‌شدیم. یک کاروان بودیم برای خودمان. پرچم‌ها و بچه‌ها از شیشه‌ ماشین آمدند بیرون. ماشین جلویی اتحداااا را با صدای بلند پخش کرد و راه افتادیم. شهر هنوز خیلی شلوغ بود و کاروان‌ها همه‌جا بودند. هر میدانی که می‌دیدم خلوت است می‌زدیم کنار. پیاده می‌شدیم و شعار می‌دادیم. شهر زنده بود و پویا بعضی موکب‌ها جمع شده بود. بعضی‌ها اما هنوز فعال بودند. تا ساعت ۱۲.۳۰ توی خیابان چرخ ‌خوردیم و جمعه بابرکت تمام شد. @berrrke
بلبشو تولدم توی عید است. اما بابا قبل از عید؛ قبل از اینکه برود تهران برایم تولد گرفت. چند روز زودتر. توی‌خیابان دنبال بادکنک‌ و شرشره ‌می‌گشتیم من‌ می‌گفتم‌ آبی باشد ولی بابا پرسپولیسی بود. آخرش هم‌یک عالم بادکنک قرمز خرید و ریخت ته ماشین. تا به شیرینی‌فروش برسیم همان‌پشت فرمان ده‌تاشان را باد کرد. بعدش یک‌کیک بت‌مَن برایم خرید. چشمکی زد و گفت تا نیستم قهرمان نگهبان خونه تویی‌ها حواست باشه. می‌خواست برود ماموریت تهران. مامان‌ می‌گفت توی این بلبشو نرو صبر کن آب از آسیاب بیوفته. بابا‌ هم می‌گفت الان وقتشه که کمک حال مردم باشم. همه‌ دارن‌میرن کمک. من چه‌می‌دانستم بلبلشو چی هست. فقط‌ می‌دانستم که هر روز باید لباس‌ بت‌منی‌ام‌ را تنم کنم و از مامان و ‌نی‌نی مراقبت کنم. بابا رفت تهران و مامان با اینکه همش با شمشیرم‌ ازش مراقبت می‌کردم ولی باز گریه می‌کرد. تا چند روز کیک تولدم توی یخچال بود و ازش‌می‌خوردم. ولی مامان نمی‌خورد. هر‌چی می‌گفتم‌ بخور‌ شیرین می‌شی، نمی‌خورد. تلویزیون جای پویا هی اخبار می‌داد. یک جاهایی توی تهران آتش گرفته‌ و خانه‌ها خراب شده بود.‌ من تا می‌رسیدم مامان شبکه را عوض می‌کرد. یک صبحی‌ وقتی بیدار شدم، خانه‌ی خودمان نبودم. مامان من و نی‌نی را گذاشته بود خانه‌ی مامان‌جون و خودش رفته بود. نمی‌دانم کجا. من لباس و نقاب بت‌منی‌ام را جا گذاشته بودم توی خواب. نشستم توی رخت‌خواب و گریه کردم‌. هی یک نفر توی سرم صدا می‌کرد:"بت‌من که گریه نمی‌کنه.‌" ولی باز اشکم می‌ریخت و می‌گفتم من که بت‌من نیستم پس کو لباسام. وقتی باز داشت شب می‌شد؛ در حیاط خانه مامان جون باز‌شد. ماشین بابا را یدک‌کش کشید توی خانه. چقدر همه‌جایش شکسته بود عین ماشین کوکی‌های خودم که کوبیدمشان به ديوار. دویدم توی حیاط.‌ توی ماشین را نگاه کردم. بابا نبود. بابا و مامان با تاکسی آمدند. پای بابا توی گچ بود و یک عصای گنده زیربغلش داشت. دویدم توی کوچه. تازه دیدم بابا یک دستش هم نبود. مامان گریه می‌کرد. جیغ زدم تقصیر توعه لباس بت‌منی‌ام را نیاوردی. دیدی همش تقصیر توعه. @berrrke
. الان که دارم می‌نویسم با لرز از خواب نیمه‌عمیقم بیدار شدم. نزدیک غروب برای پیاده‌روی با خواهرم رفتیم خیابان زهره‌کرمانی. منبع لباس کودک‌ است. من طبق تجربه از سرمای یکهویی دم غروب دو سه لایه با روسری زمستانی تنم کردم. بگویید خوب! پختم. خواهرم گفت کمتر می‌پوشیدی انقدر غر نمیزدی. یادت باشه شب که برای تجمع می‌آییم خیابان چند لایه کم‌تر کنی. ساکت شدم و به حرفش گوش کردم و شد آنچه شد. با روسری نازک و لایه‌های کمتری آمدم خیابان. میدان آزادی سرد بود و باد می‌آمد. طوری که مردم توی صف چایی و دور آتش‌ ایستاده بودن. هادی هم با من بود. او می‌دویید و من می‌دوییدم. مخلص کلام اینکه سربازهای آمریکایی را نمی‌خواهد با مین‌ زمین به هوا خلاص کنید. بفرستیدشان به بهانه‌ایی کرمان. خودشان ترک می‌خورند از این‌همه تغییر دما و می‌میرند به اذن‌الله. اگر مراقبت‌ از یک پسر‌بچه‌ی دو‌ساله هم بندازید به گردنشان دیگر کار تمام است.من‌الله توفیق. به وقت سحر سی‌دومین روز جنگ. چسبیده به شوفاژ. 👩🏻‍🦯 @berrrke
زمان: حجم: 3M
🎙 صوت تبیینی پیرامون بیانیه شورای عالی امنیت ملی (حجت الاسلام صادقی) 🔻بررسی ۵ نکته در این باره 📌درباره ابهامات این بیانیه باید صبوری کرد و از اقدامات هیجانی پرهیز کرد 📌جنگ تمام نشده است بلکه وارد مرحله جدیدی شده است 📌حمایت از مسئولین باید شبیه حمایت از فرماندهان نظامی پرقدرت صورت بگیرد 📌نقش آفرینی مردم هنوز باید ادامه پیداکند 📌این مذاکرات، فرصت تشییع رهبرشهید انقلاب و به اوج رساندن حماسه های مردمی است. 🎙کانال تبیین یار در ایتا: https://eitaa.com/tabyeenyar_ir
هدایت شده از [ هُرنو ]
متن_کامل_بیانیه_شورای_عالی_امنیت_ملی_19_1_1405.pdf
حجم: 91K
احتمالا شما هم متن کامل بیانیهٔ شورای عالی امنیت ملی را نخوانده‌اید. خط‌به‌خط و دقیق بخوانید. 🇮🇷 دید وسیع‌تر و دقیق‌تری (صرفا به عنوان یک پیاده‌نظام) پیدا می‌کنیم. چیزی که من می‌فهمم، شکننده‌بودن این توقف به خاطر فاصلهٔ پروپوزال‌های ارائه شده از طرفین است. اما تحلیلِ من و مای پیاده‌نظام در جنگ مهم نیست. جنگ فرمانده دارد و سرباز می‌گوید: 🫡 شما را نمی‌دانم. اما تکلیف من روشن است. همان یک کاری را که فکر می‌کنم بلد هستم مصمم‌تر، جدی‌تر و دقیق‌تر انجام می‌دهم و شب‌ها خیابان‌های تهران عزیزم را محکم در آغوش می‌گیرم و یاد خودم می‌اندازم که «خدا بزرگ‌تر است؛ از همه‌چیز و همه‌کس». رهبر، مسئولان و تصمیم‌گیران از ما حضور در خیابان می‌خواهند. باقی با خداست. همان‌طور که تا الان بوده. هر کسی (مطلقا هر کسی) هم بلندگوی وحدت‌شکنی دستش گرفت، با پشت‌دست بکوبیم توی دهانش که هنوز بعد از ۴۰ روز یاد نگرفته چه بگوید و چه نگوید. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
. قربون تک‌تک کلمه‌هایی که استفاده می‌کنید برم من؛ سکوت صحنه‌ی نبرد! خوب، من که دلم آروم گرفت. بقیه رو نمی‌دونم...! من‌الله‌توفیق @berrrke