eitaa logo
بِرکه 🍃
323 دنبال‌کننده
354 عکس
40 ویدیو
2 فایل
خانم ف.میم روایت های ساده از زندگی یک مامان، معمار، داستان نویس.🍂 اینجا می‌توانیم گپ بزنیم https://eitaa.com/Fmazhari
مشاهده در ایتا
دانلود
. تجمع خانوادگیش‌ خوبه. صبح را با جمع‌وجور و تمیز‌کاری آشپزخانه شروع کردم. بچه‌ها بیدار شده و سرگرم کارهای خودشان بودند.‌جمعه را برایشان برنامه درسی نگذاشتیم که استراحت کنند. کمی با هادی بازی کردم. برای صبحانه تخم‌مرغ بهش دادم. چند تماس داشتم و هماهنگی‌هایی برای کارهایم باید انجام می‌دادم. بعد تلفنی با عمه‌ام صحبت کردم و قرار شد شب را برویم خانه‌ی . تا ظهر به همین کارها گذشت و نزدیک اذان صادقی‌ها راهی نمازجمعه شدند. هادی از نمازجمعه‌ی قبل یک مهر با خودش آورده بود خانه. وقتی داشتم لباسش را عوض می‌کردم متوجه یک جسم سنگین توی جیب شلوار یک مثقا‌لی‌اش شدم و دیدم که بله یک مهر با خودش آورده 😅. دادمش دست علیرضا و سپردم که حتما بگذاردش توی جا‌مهری مصلی. صادقی‌ها که رفتند خانه خلوت شد. کتاب صوتی‌ام را گذاشتم و مشغول سرخ‌کردن گوجه‌ وبادمجان شدم. برای ناهار گوجه‌و بادمجان‌ها را به باقیمانده‌ی راگوها اضافه کردم. یک ترکیب سمیِ عجیب خوشمزه‌ایی شد جاتان خالی. برای عصر برنامه‌ی مطالعه و رسیدگی به امورات هنرجوها را داشتم. حدود ساعت ۶.۳۰ آماده شدیم برویم منزل حاج‌آقا‌صادقی پدربزرگ بچه‌ها. به مناسبت شهادت حضرت‌آقا زیارت عاشورا و سخنرانی داشتیم که خیلی چسبید. بعد از مراسم رفتیم خانه‌ی هرکسی شام‌خودش را متقبل شده بود که ننو اذیت نشود. سوره‌ی فتح و دعای توسل را که خواندیم. ننو هی حرص می‌خورد که زودتر شام‌ را بخورید. بدویید جمع کنید. به تجمع نمی‌رسیم. دیر شد. ساعت ۱۱ اولین نفر عصا و چادرش را برداشت و رفت توی حیاط منتظر ایستاد. برخلاف میلش، چشم روی به‌هم ریختگی خانه بست و همه را راهی کرد. هفت‌،هشت تا ماشین می‌شدیم. یک کاروان بودیم برای خودمان. پرچم‌ها و بچه‌ها از شیشه‌ ماشین آمدند بیرون. ماشین جلویی اتحداااا را با صدای بلند پخش کرد و راه افتادیم. شهر هنوز خیلی شلوغ بود و کاروان‌ها همه‌جا بودند. هر میدانی که می‌دیدم خلوت است می‌زدیم کنار. پیاده می‌شدیم و شعار می‌دادیم. شهر زنده بود و پویا بعضی موکب‌ها جمع شده بود. بعضی‌ها اما هنوز فعال بودند. تا ساعت ۱۲.۳۰ توی خیابان چرخ ‌خوردیم و جمعه بابرکت تمام شد. @berrrke
بلبشو تولدم توی عید است. اما بابا قبل از عید؛ قبل از اینکه برود تهران برایم تولد گرفت. چند روز زودتر. توی‌خیابان دنبال بادکنک‌ و شرشره ‌می‌گشتیم من‌ می‌گفتم‌ آبی باشد ولی بابا پرسپولیسی بود. آخرش هم‌یک عالم بادکنک قرمز خرید و ریخت ته ماشین. تا به شیرینی‌فروش برسیم همان‌پشت فرمان ده‌تاشان را باد کرد. بعدش یک‌کیک بت‌مَن برایم خرید. چشمکی زد و گفت تا نیستم قهرمان نگهبان خونه تویی‌ها حواست باشه. می‌خواست برود ماموریت تهران. مامان‌ می‌گفت توی این بلبشو نرو صبر کن آب از آسیاب بیوفته. بابا‌ هم می‌گفت الان وقتشه که کمک حال مردم باشم. همه‌ دارن‌میرن کمک. من چه‌می‌دانستم بلبلشو چی هست. فقط‌ می‌دانستم که هر روز باید لباس‌ بت‌منی‌ام‌ را تنم کنم و از مامان و ‌نی‌نی مراقبت کنم. بابا رفت تهران و مامان با اینکه همش با شمشیرم‌ ازش مراقبت می‌کردم ولی باز گریه می‌کرد. تا چند روز کیک تولدم توی یخچال بود و ازش‌می‌خوردم. ولی مامان نمی‌خورد. هر‌چی می‌گفتم‌ بخور‌ شیرین می‌شی، نمی‌خورد. تلویزیون جای پویا هی اخبار می‌داد. یک جاهایی توی تهران آتش گرفته‌ و خانه‌ها خراب شده بود.‌ من تا می‌رسیدم مامان شبکه را عوض می‌کرد. یک صبحی‌ وقتی بیدار شدم، خانه‌ی خودمان نبودم. مامان من و نی‌نی را گذاشته بود خانه‌ی مامان‌جون و خودش رفته بود. نمی‌دانم کجا. من لباس و نقاب بت‌منی‌ام را جا گذاشته بودم توی خواب. نشستم توی رخت‌خواب و گریه کردم‌. هی یک نفر توی سرم صدا می‌کرد:"بت‌من که گریه نمی‌کنه.‌" ولی باز اشکم می‌ریخت و می‌گفتم من که بت‌من نیستم پس کو لباسام. وقتی باز داشت شب می‌شد؛ در حیاط خانه مامان جون باز‌شد. ماشین بابا را یدک‌کش کشید توی خانه. چقدر همه‌جایش شکسته بود عین ماشین کوکی‌های خودم که کوبیدمشان به ديوار. دویدم توی حیاط.‌ توی ماشین را نگاه کردم. بابا نبود. بابا و مامان با تاکسی آمدند. پای بابا توی گچ بود و یک عصای گنده زیربغلش داشت. دویدم توی کوچه. تازه دیدم بابا یک دستش هم نبود. مامان گریه می‌کرد. جیغ زدم تقصیر توعه لباس بت‌منی‌ام را نیاوردی. دیدی همش تقصیر توعه. @berrrke
. الان که دارم می‌نویسم با لرز از خواب نیمه‌عمیقم بیدار شدم. نزدیک غروب برای پیاده‌روی با خواهرم رفتیم خیابان زهره‌کرمانی. منبع لباس کودک‌ است. من طبق تجربه از سرمای یکهویی دم غروب دو سه لایه با روسری زمستانی تنم کردم. بگویید خوب! پختم. خواهرم گفت کمتر می‌پوشیدی انقدر غر نمیزدی. یادت باشه شب که برای تجمع می‌آییم خیابان چند لایه کم‌تر کنی. ساکت شدم و به حرفش گوش کردم و شد آنچه شد. با روسری نازک و لایه‌های کمتری آمدم خیابان. میدان آزادی سرد بود و باد می‌آمد. طوری که مردم توی صف چایی و دور آتش‌ ایستاده بودن. هادی هم با من بود. او می‌دویید و من می‌دوییدم. مخلص کلام اینکه سربازهای آمریکایی را نمی‌خواهد با مین‌ زمین به هوا خلاص کنید. بفرستیدشان به بهانه‌ایی کرمان. خودشان ترک می‌خورند از این‌همه تغییر دما و می‌میرند به اذن‌الله. اگر مراقبت‌ از یک پسر‌بچه‌ی دو‌ساله هم بندازید به گردنشان دیگر کار تمام است.من‌الله توفیق. به وقت سحر سی‌دومین روز جنگ. چسبیده به شوفاژ. 👩🏻‍🦯 @berrrke
زمان: حجم: 3M
🎙 صوت تبیینی پیرامون بیانیه شورای عالی امنیت ملی (حجت الاسلام صادقی) 🔻بررسی ۵ نکته در این باره 📌درباره ابهامات این بیانیه باید صبوری کرد و از اقدامات هیجانی پرهیز کرد 📌جنگ تمام نشده است بلکه وارد مرحله جدیدی شده است 📌حمایت از مسئولین باید شبیه حمایت از فرماندهان نظامی پرقدرت صورت بگیرد 📌نقش آفرینی مردم هنوز باید ادامه پیداکند 📌این مذاکرات، فرصت تشییع رهبرشهید انقلاب و به اوج رساندن حماسه های مردمی است. 🎙کانال تبیین یار در ایتا: https://eitaa.com/tabyeenyar_ir
هدایت شده از [ هُرنو ]
متن_کامل_بیانیه_شورای_عالی_امنیت_ملی_19_1_1405.pdf
حجم: 91K
احتمالا شما هم متن کامل بیانیهٔ شورای عالی امنیت ملی را نخوانده‌اید. خط‌به‌خط و دقیق بخوانید. 🇮🇷 دید وسیع‌تر و دقیق‌تری (صرفا به عنوان یک پیاده‌نظام) پیدا می‌کنیم. چیزی که من می‌فهمم، شکننده‌بودن این توقف به خاطر فاصلهٔ پروپوزال‌های ارائه شده از طرفین است. اما تحلیلِ من و مای پیاده‌نظام در جنگ مهم نیست. جنگ فرمانده دارد و سرباز می‌گوید: 🫡 شما را نمی‌دانم. اما تکلیف من روشن است. همان یک کاری را که فکر می‌کنم بلد هستم مصمم‌تر، جدی‌تر و دقیق‌تر انجام می‌دهم و شب‌ها خیابان‌های تهران عزیزم را محکم در آغوش می‌گیرم و یاد خودم می‌اندازم که «خدا بزرگ‌تر است؛ از همه‌چیز و همه‌کس». رهبر، مسئولان و تصمیم‌گیران از ما حضور در خیابان می‌خواهند. باقی با خداست. همان‌طور که تا الان بوده. هر کسی (مطلقا هر کسی) هم بلندگوی وحدت‌شکنی دستش گرفت، با پشت‌دست بکوبیم توی دهانش که هنوز بعد از ۴۰ روز یاد نگرفته چه بگوید و چه نگوید. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
. قربون تک‌تک کلمه‌هایی که استفاده می‌کنید برم من؛ سکوت صحنه‌ی نبرد! خوب، من که دلم آروم گرفت. بقیه رو نمی‌دونم...! من‌الله‌توفیق @berrrke
. آدم‌ها امشب صحنه‌ی نبرد ساکت بود ولی صحنه‌ی خیابان پرسروصدا‌تر از هر شب داشت می‌ترکید. من عصر زودتر از بچه‌ها رفتم سمت میدان آزادی. می‌خواستم بیشتر حواسم به جمعیت باشد به آدم‌ها و قصه‌هایی که دارند. یکی دو ساعتی توی کتاب‌شهر نشستم و مردم را نگاه کردم. فروشگاه چند مدل پرچم، استیکر، سربند و عکس برای فروش آورده. فقط باید بنشینی و نگاه کنی چه آدم‌هایی با چه تیپ و قیافه‌هایی می‌آیند که پرچم بخرند. پدری دست دوتا بچه‌اش را گرفت و آمدند توی فروشگاه. دست‌هایش از این مدل زمخت‌ها بود که رگه‌های سیاه دارند.‌ معلوم بود از سر عصر دم‌ مغازه‌‌اش دنبال کسب و کار بوده. بعد از مغازه رفته دنبال خانم و بچه‌ها. باهم آمدند توی مغازه دوتا پرچم کوچک خرید و داد دستشان. و رفتند که به سیل جمعیت توی میدان برسند. زن میانسالی با دختر و پسرش آمدند، زن چادری بود و تکیده. اما بچه‌هایش هر دو تیپ تینیجری داشتند دختر کم حجاب و پسر هم تتو و خط تیغ روی ابرو داشت. پسر رفت سمت پرچم‌ها. دختر هم دنبال استیکر عکس آقا بود برای پشت گوشی‌اش. یکی را انتخاب کرد و با ذوق به مادرش نشان داد. این‌ خانواده هم رفتند که رستگار بشوند. مدتی هم دم در ایستادم و آدم‌های توی پیاده‌رو را نگاه کردم. بوی سیگار مردی زودتر از خودش به من رسید. برگشتم سمت بو.‌مردی با تیپ کاملا اسپرت داشت از پیاده رو به سمت میدان می‌رفت. آتش سر سیگارش به قرمزی می‌زد عینکی زرد رنگی روی چشم‌هاش بود. نزدیک که شد سیگارش را انداخت و بلند ذکری گفت بسم‌الله یا استغفرالله درست نفهمیدم. کمی‌ عقب رفتم که زودتر رد بشود فکر کردم الان است‌ که‌ به‌ جمعیت بدو بیراه بگوید بابت بستن پیاده رو. رد شد و دیگر ندیدمش تا یک ساعت بعد. بچه‌ها رسیده بودند.‌قرار بود ساعت ۱۰ نماز استغاثه بخوانند. صادقی‌ها سجاده‌هاشان را بین جمعیت جا دادند. نماز شروع شد. من دست هادی را گرفتم که ببرمش موکب کودک وسط میدان. توی راه همان مرد اسپرت را دوباره دیدم‌. سیگار‌ توی دستش نبود. یک چراغ کوچک راهنمای‌ عبور ماشین دستش بود و روی کاپشن زرد اسپرت‌ش، شال خادمی موکب انداخته بود. امشب آدم‌های زیادی دیدم. آدم‌هایی که هر کدام قصه و روایتی داشتند. دلم می‌خواست بنشینم و با تک تکشان حرف بزنم. حتی با پسر بچه‌ایی که از پشت میکروفون با لهجه‌ی غلیظ کرمانی فریاد می‌زد توپ‌تانک فشفشه ترامپ باید سِقَط شه. @berrrke
. یادتان هست که یکی دوهفته پیش قرار بود محتوای صحبت‌هایم را با مدیر براتان می‌گوییم؟ الوعده وفا! آن روزعصر توی صحبت‌هایمان ایده‌ایی برای بهترگذراندن این‌روزها به ذهنمان رسید و جرقه‌اش زده شد. بعد از یکی دوجلسه هم‌فکری ایده‌مان از اتود اولیه درآمده و دارد به مرحله‌ی اجرا می‌رسد. به بار نشستن و ثمر دادنش ملزم به همراهی شما خصوصا هم‌شهری‌های عزیزم هست. شاید این روزها خیلی‌ها دغدغه‌ی‌ این را داشته باشند که چه کتابی بخوانند. چطور مطالعه هدفمند و متناسب با شرایط جنگی داشته باشند. خیلی‌ها الان فراغت بیشتری برای مطالعه دارند و نمی‌دانند چطور مدیریتش کنند. ما به همراه تیم کتاب‌شهر تصمیم گرفتیم یک دوره همخوانی برگزار کنیم و بعد از خواندن هر کتاب؛ نشستی با محوریت کتابی که خوانده شده با طعم چاییِ هل و زعفران برگزار کنیم و در مورد کتاب گفت‌وگو کنیم. اگر شما هم دوست دارید به جمع ما اضافه بشید این پرسشنامه را کامل کنید. https://survey.porsline.ir/s/RlbTM3qm کرمانی‌های عزیز لطفا این پست را در گروه‌هایی که عضو هستید؛ بازنشر کنید که افراد بیشتری از این طرح مطلع بشن. @berrrke @ketabshahre_kerman
هدایت شده از کتابشهر کرمان
📜 پویش جمع‌خوانی‌کتاب «خواندن از جنگ» یک دورهمی کتابی؛ برای خواندنِ کتاب‌‌هایی که به کشف بهتر هویت ملّی و دینی‌مان در شرایط جنگی کمک می‌کنند. در این پویش قراره هر هفته، با خواندنِ یک کتاب با جنگ و ابعاد آن بیشتر آشنا بشیم. 📚در این پویش ما پنج کتابِ دوست‌داشتنی رو انتخاب کردیم تا پنج هفته کنار ما باشند: ۱.کورسرخی(هفته اول) ۲.ره‌نامه تمدن نوین اسلامی(هفته دوم) ۳.ره‌نامه فلسطین (هفته سوم) ۴.باز شناختن غریبه(هفته چهارم) ۵.روایت و کنش جمعی(هفته پنجم) 🗓 پویش از روز شنبه ۲۹ فروردین شروع و به مدت پنج هفته ادامه پیدا خواهد کرد. 📆مهلت ثبت نام: از الان تا جمعه ۲۸ فروردین. 🔻چطور ثبت‌نام کنیم؟ فقط کافیه وارد لینک زیر بشید و مشخصات خواسته شده رو وارد کنید👇🏻 https://survey.porsline.ir/s/RlbTM3qm 📚کتاب ها رو از کجا تهیه کنیم ؟ ما یعنی کتابشهر هر پنج کتابِ پویش «خواندن از جنگ» را در قالب یک بسته، با تخفیف ویژه ۲۰ درصدی اماده کردیم تا شما راحتتر بتوانید تهیه کنید. ضمن اینکه خرید این بسته فقط و فقط بصورت غیرحضوری انجام میشه و کافیه بعد از ثبت نام به آیدی زیر پیام بدید: @ketabshahr_support 💠 شرکت در این پویش برای همه آزاد است. پس دست هرکسی را که می‌شناسید بگیرید و بیارید😉 ☕️دورهمی این پویش، بعد از خواندن کتاب‌ها به صورت حضوری در کافه کتابشهر کرمان و با حضور سرکارخانم مظهری‌صفات (مدرس داستان نویسی) برگزار می‌شوند.در شرایط ویژه، امکان مجازی شدن دورهمی‌ها هم وجود داره و تمهیداتی پیش‌بینی شده. سوالی داشتید در خدمتیم 👇🏻 @ketabshahr_support | @ketabshahre_kerman
هدایت شده از گاه گدار
دست غیب خدا با ماست چهار‌شنبه. روز پنجاه و چهارم جنگ. ۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ قم. وزیر نیروی دریایی آمریکا برکنار شد. ما حتما نمی‌دانیم پشت پرده چه خبر است و چه ماجراهایی در این روزها بین ما و آمریکا در جریان است، نشانه‌ها اما با آدم حرف می‌زنند. خیلی فرق است بین فرماندهان عالی‌رتبه نظامی ما که در جنگ شهید می‌شوند و با فرماندهان عالی‌رتبه نظامی دشمن که از کار برکنار می‌شوند. معنای صف‌بندی و قدرت اثر‌گذاری در میدان خیلی فرق می‌کند بین این دو جبهه. ما محاصره دریایی شده‌ایم ولی همین امروز فایننشال‌تایمز گفته در این روزهای محاصره ۳۴ کشتی ایرانی از خط محاصره رد شده‌اند. این‌طور که معلوم است، محاصره بیشتر از این‌که یک حقیقت روی دریا باشد، یک بازی رسانه‌ای است. البته چیز کمی نیست و نمی‌شود نادیده‌اش گرفت اما آ‌ن‌قدرها که ممکن است نگران کننده باشد، واقعیت ندارد. همه ما قرآن خوانده‌ایم. همان اول اولش، در شروع سوره بقره، خدا می‌گوید: قرآن ابزار و بستر هدایت است، ولی نه برای همه، برای آدم‌های متقی. بعد برای خواننده قرآن حتما سوال می‌شود که این متقی‌ها چه جور آدم‌هایی هستند؟ چه شکلی هستند؟ چطوری می‌شود رفت توی تیم‌شان؟ خدا می‌داند ما صبر نداریم، توی آیه بعدی همین را توضیح می‌دهد: آدم‌های متقی کسانی هستند که چند ویژگی دارند و یکی از آن ویژگی‌ها «ایمان به غیب» است. غیب، آن ‌چیزی است که توی حساب و کتاب دودوتا چهارتای ما نیست. یعنی توی کلاس‌های فیزیک به فرمول در نمی‌آید و در کلاس‌های زیست، زیر میکروسکوپ دیده نمی‌شود. غیب آن چیزی است که برای ما معلوم نیست، نمی‌شناسیمش، حتی شاید درست ندانیم چطور کار می‌کند و چطور به دست می‌آید، ولی هست. توی اصفهان، «غیب» پیدا شد، عیان شد، ظهور پیدا کرد و نشانه‌هایش را گذاشت روی زمین. خیلی از جاهای دیگر هم در این جنگ حتما دست غیب خدا همراه ما بوده و در میدان گره باز کرده و راه نشان داده و ما را سمت پیروزی برده. «غیب» کار خودش را در جنگ کرده ولی مهم‌تر از آن، «ایمان ما به غیب» است. این سوال که روبه‌روی همه ما هست که آیا ما در این روزها به غیب ایمان داشته‌ایم؟ اهل تقوا بوده‌ایم؟ از آن دسته آدم‌ها بوده‌ایم که قرآن برایشان اسباب هدایت است یا نه؟ . «محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
سلام رفقای عزیزم🖐🏻 💚 عید بزرگ و نورانی غدیر خم نزدیکه💚 عیدی که بهونه‌ایه برای یادآوری عشق و ولایت مون نسبت به مولا علی علیه السلام. موکب شهیدان مظهری صفات امسال تصمیم گرفته اطعام به نیازمندان داشته باشه و یه کار دلی و قشنگ در این روز عزیز انجام بده. اما خب، مثل هر کاری، برای برگزاری این 《اطعام علوی》 به کمک و همراهی شما دل‌های مهربون نیاز داریم. 🦋 هر مبلغی که بتونید کمک کنید کم یا زیاد میشه یه قدم کوچک برداشت، برای خوش‌حال شدن دل یه خانواده و رقم زدن یه روز به‌یادموندنی. اگه دوست دارین در ثواب اطعام غدیر که بشدت توصیه شده شریک بشین، می‌تونین کمکتون رو به این شماره کارت واریز کنین👇🏻:
5029381063710420
《به نام فاطمه فناخواه》👈🏻 مادرشهیدان مظهری صفات ما با یک قدم می‌تونیم دل خیلی‌ها رو شاد کنیم و از همه مهم تر چراغ جشن غدیر رو روشن نگه داریم. پیشاپیش از محبتتون ممنونم، دلاتون علی‌گونه و عیدتون پربرکت!🎊🤲🏻 یاعلی✋🏻😍