دست های کوچک ، نذرهای بزرگ
پارسال به نیت حضرت رقیه تعدادی انگشتر بچگانه آماده کردم . بخشی را روز شهادت بانوی سه ساله ، دخترم به هم کلاسی هایش نذری داد . نیت کرده بودم باقی انگشتر ها را در مراسم های اربعین توزیع کنم.
چند روز قبل از اربعین همسرم گفت :« یکی از دوستام لحظه آخری راهی پیاده روی شده ، انگشتر ها را بدیم در مسیر به بچه ها بده ؟ »
با ذوق قبول کردم و شبانه انگشتر ها را به آن بنده خدا رساندیم.
بعد از برگشت از ذوق بچه های مسیر برایمان تعریف کرد و گفت: «کاش تعداد بیشتری همراهم بود . » نیت کردم سال بعد تعداد بیشتری انگشتر آماده کنم و به آن بنده خدا بسپارم برای بچه های مسیر .
امسال توفیق شد با شهیدی آشنا بشوم که عاشق حضرت رقیه بود. « به وقت ۳۱۵» اسم کتاب زندگی نامه شان هست . شهید محمد اسلامی ، شهید دهه هشتادی ، که قبل از فتنه ۱۴۰۱ برای حفظ امنیت ما آسمانی شد. ۳۱۵ ابجد اسم حضرت رقیه هست . تا قبل از خواندن کتاب ایشان اصلا به این عدد دقت نکرده بودم. اما این شهید حتی ساعت ۳:۱۵ صبح را هم به نیت حضرت رقیه خاص می دونستند و اگر بیدار بودند حتما دلشان هوایی می شده .
برای همین نیت کردم امسال اربعین ۳۱۵ تا انگشتر درست کنم. امید داشتم خود شهید اسلامی کمک کنند نذر به سرانجام برسد.
از یک ماه قبل از اربعین ، سفارش وسایل انگشتر ها را دادم. در کانال حمید کثیری مشاور مسائل خانواده خواندم، در پیاده روی به فکر پسر بچه ها هم باشید. برای همین به یک اسباب بازی فروشی بزرگ رفتم و یک بسته توپ گوشتی خریدم برای هدیه به پسر بچه های مسیر مشایه.
زمان می گذشت ، اما هر چه منتظر ماندم از بسته خبری نبود! آن خرازی می گفت بسته چند مشتری اشتباه شده و معلوم نیست وسایل کجا رفته ! تقریبا قید ماجرا را زدم. آن بنده خدا هم امسال نمی توانست راهی مراسم پیاده روی شود.
چند روز مانده بود به اربعین بالاخره بسته رسید ! اما دیگر زمانی برای آماده سازی و بسته بندی انگشتر ها نبود . همه آشنایان هم راهی شده بودند. وسایل را کنار گذاشتم . گفتم خیر است شاید این انگشتر ها قسمت دیگری دارند .
شب ها وقتی بچه ها خواب بودند ، تعدادی از پیکسل ها را به پایه انگشتر ها چسب می زدم ، به این امید که برای مراسم جا ماندگان اربعین یا مراسم های پایانی ماه صفر آماده باشند. اما نرسیدم بسته بندی کنم. ناراحت بودم که مراسم ها می گذرند و این وسایل مانده روی دستم.
چند شب مانده به پایان ماه صفر پوستر سالگرد شهادت شهید اسلامی را دیدم. گفتم شاید مراسم شهید اسلامی که به نیت خود ایشان ۳۱۵ انگشتر سفارش دادم، مقصد انگشتر ها و توپ ها باشد. هر چند فقط نیمی از انگشتر ها آماده بود . این بار فرصت را از دست ندادم.
اما بازهم برای بسته بندی وقتم کم بود. یک شب دلم را به دریا زدم و کنار اسباب بازی بچه ها بساط ام را پهن کردم. گفتم:«بچه ها من این طرف می خوام این توپ ها و انگشتر های نذری رو آماده کنم، لطفاً این طرف نیایید» یک دفعه دختر هشت ساله و پسر پنج ساله ام با ذوق گفتند :«ما هم میاییم کمک برای بسته بندی !» می خواستم یک نه محکم بگویم و خودم را راحت کنم .فکر می کردم اینطور کارم چند برابر میشود به خاطر خرابکاری ها ! اما با اکراه قبول کردم.
دختر نه ماه ام تازه چهار دست و پا رفتن را یاد گرفته و خیلی سریع خودش را به بساط ما رساند! همسر خسته بود اما قرار شد ، مسوولیت فسقلی را به عهده بگیرد تا ما وسایل را آماده کنیم.
باورم نمی شد ، دختر و پسرم تا ساعت ۲:۳۰ شب یکسره پای کار بنشینند و ۲۷۰ تا وسیله مثل انگشتر و توپ را در پلاستیک های کوچک بگذارند . تازه این آخر کار ریحانه نه ماهه هم به جمع ما اضافه شده بود و با اعمال شاقه بسته بندی ها تمام شد. اما از ته دل خوشحال بودم که بچه ها خودشان داوطلب کمک تو کار نذری شدن .
زینب دختر بزرگم پرسید: «مامان این نذر برای چی هست ؟ »گفتم: «مامان ما نیت می کنیم بچه های غزه از دست اسرائیل و آدم بدها راحت بشن و زندگی خوبی داشته باشن» . محمد حسین هم گفت: «آره منم با موشک می زنم وسط اسرائیل بپوکه! » خندیدیم و حسابی خستگی مان در رفت .
امکان رفتن به مراسم شهید اسلامی را نداشتم. برای همین از دوست خوبم ، نویسنده کتاب شهید اسلامی ، خانم بابایی خواستم اگر مراسم را شرکت می کند ، نذری ها را به او بسپارم . مثل همیشه معرفت به خرج داد و قبول کرد.
بچه ها ذوق داشتند که نذری ها را خودشان برسانند . طبق معمول خانم بابایی با لبخند به استقبال ما آمد . گفتم : این نذری ها را بچه ها تا دیر وقت کمک کردند ، بسته بندی کردیم به نیت آزادی بچه های غزه .
خانم بابایی خندید و گفت : «ان شاا... اول به نیت ظهور آقا مون امام زمان و بعد هم آزادی بچه های غزه»
دلم لرزید ،یادم به جمله ای که موقع امضا کتاب شهید اسلامی برایم نوشت افتاد:« ان شاا... روزی امام زمان ما را هم بخرد.»
https://eitaa.com/betavanese
قسمت اول
ماه های آخر بارداری ام بود . فرزند سوم ام قرار بود به دنیا بیاد. استوری دوست نویسنده ام رو دیدم. کارگاه روایت نویسی آنلاین ساعت ۸ صبح . گزینه جذابی به نظر می رسید . آن ساعت دختر کلاس اولی ام را راهی مدرسه کرده بودم و پسرم هم احتمالا می خوابید . دو دوتا چهارتا کردم . دل را به دریا زدم و برای ثبت نام پیام دادم.
آن روزها حال مساعدی نداشتم. کارهای خانه و بچه ها در ظاهر وقت خالی برایم نگذاشته بودند .اما باید برای حال دلم کاری می کردم. نویسندگی همیشه برایم یک رویا بود . با یک کارگاه نویسنده نمی شدم، اما حداقل برای دل خوشی و عبور از رکود ذهنی شروع خوبی بود.
در مورد کلاس به کسی حرفی نزدم . از بارداری ام هم به دوستم چیزی نگفتم. نخواستم اگر کم کاری کردم به خاطر شرایطم توجیه کرده باشم.
با همه خستگی، صبح های کلاس یکی از بهترین ساعت های آن چند وقت بود. معادلاتم خیلی درست از آب در نیامد.اکثر صبح های کلاس ،پسرم بیدار می شد و بین کلاس بهانه های جوراجورش را هم باید حل می کردم.آخر کلاس هم حتما باید برای خانم معلم دست تکان می داد تا رضایت دهد!
مدت ها بود مطالعه را کنار گذاشته بودم. به بهانه های مختلف از مشغله کار خانه و بچه ها گرفته تا هزار بهانه ریز و درشت دیگر ! واقعیت کم حوصله شده بودم . شبکه های اجتماعی هم بی تاثیر نبود اما با وجود بچه ها برای آنها هم زیاد زمان نداشتم. ولی به این موضوع دقت نکرده بودم که با حذف مطالعه چه آرامشی را از خود دور کرده بودم.
برکت آن دوره شروع مطالعه کتاب های روایت پیشرفت بود . از کتابخانه حوزه هنری چند کتاب امانت گرفتم . ما بقی کتاب ها را با نرم افزار های موبایلی دنبال کردم.
دوره که تمام شد دوستم پیشنهاد جذابی مطرح کرد. کار آموزشی برای یک پروژه واقعی ! آن هم در زمینه روایت پیشرفت ، موضوعی که هم دغدغه ام بود هم علاقه زیادی به آن داشتم.
جلسه توجیهی اول را یک ماه قبل از زایمان در حوزه هنری شرکت کردم.
ادامه دارد…
https://eitaa.com/betavanese
قسمت دوم
برای هماهنگی جلسه یک ساعته مادر خانه باید از چند روز قبل همه چیز را هماهنگ کند . اول برنامه بابا که می تواند در نبود مامان مراقب بچه ها باشد یا نه ؟ دوم خوردنی ها و بازی های دلخواه را دم دست بگذاری برای مواقع ایراد گیری ! اگر هم قبل از رفتن کمی از تکالیف مدرسه دختر جلو برود که می شود نور علی نور .
برای جلسه هم ذوق داشتم هم استرس. ذوق از آن جهت که دوستان هم گروه نویسندگی را که این مدت مجازی می شناختم شان ، از نزدیک می دیدم. استرس از اینکه مسولیتی را قبول کنم که توان انجامش را نداشته باشم.
ساعت قرار خودم را جلوی حوزه هنری رساندم. بعد از مدت ها تجدید دیدار با دوست قدیمی چه لذتی داشت . همان لبخند دوران دانشجویی روی لبش حالم را حسابی عوض کرد.
دوستم چند سالی زیر سایه حضرت فاطمه معصومه زندگی می کرد . با هزار فکر و ایده به قم رفته بود اما جاده زندگی او را به وارد وادی نویسندگی کرده بود. بعد از نوشتن چند کتاب خوب و پر فروش ، به شیراز برگشته تا اینجا ادامه مسیر دهد. حالا او شده بود واسطه خیر برای چند نفر عاشق نویسندگی که بتوانند در فضای واقعی این مسیر را تجربه کنند.
از بچه های گروه فقط یک نفر توانسته بود خود را به جلسه برساند . مادر سه فرزند که دختر شیرخوار خودش را به مادرش سپرده بود و پسرها را به پدر تا بتواند در جلسه حاضر شود .
حال روز ماه بعد خود را در حالت سه فرزندی تصور کردم. یعنی من هم مثل او می توانم شرایطم را مدیریت کنم؟ با نوزاد تازه از راه رسیده می توانم مسولیت جدید قبول کنم؟ بیخیال ذهن حسابگرم شدم و همراه آنها از پله های حوزه هنری بالا رفتم .
جلسه جهت طرح موضوع بود . قرار بود کتابی از چند چهره شاخص استان در زمینه علمی و سیاسی و ورزشی و فرهنگی چاپ شود. اسم یک چهره علمی در زمینه موشکی که به گوشم خورد ، انتخاب ام را کردم.
ادامه دارد….
https://eitaa.com/betavanese
قسمت سوم
مسؤل جلسه گفت : و در آخر مورد چهارم ، یکی از مدیران سابق صنعت موشکی که از همکاران شهید طهرانی مقدم بودند! تا اسم موشکی به گوشم خورد ، دور آن مورد را خط کشیدم.
قرار بود در آن جلسه با حوزه هنری در مورد موارد کلی کار صحبت کنیم . بعد سوژه های مورد نظر را به ما معرفی کنند. کمی فکر کنیم و مورد انتخابی خودمان را اعلام کنیم. اما من بدون فکر کردن بلافاصله به دوستم گفتم: میشه من مورد چهارم رو انتخاب کنم؟ دوستم خندید و گفت:« با شناختی که از تو داشتم فکر می کردم شخصیت سیاسی رو انتخاب کنی ، اما اگر واقعا دوست داری ، چرا که نه. »
دوران دانشجویی وبلاگ نویسی می کردم . بیشتر نوشته های وبلاگ مربوط به موضوعات روز و سیاست بود. مسؤل بسیج دانشجویی که نوشته ها خوانده بود ، پیشنهاد داد که در نشریه سیاسی بسیج همکاری کنم. بماند که هیچ بحث و جلسه سیاسی را در دوران دانشجویی از دست ندادم . از دوره جریان شناسی سیاسی بگیر تا جلسه های پرسش پاسخ جنجالی و شرکت در سخنرانی ها.
از دوران پر شور دانشجویی خیلی گذشته بود . نه اینکه علاقه ام به سیاست را از دست داده باشم . دایره نگاهم بزرگ تر شده بود. دوست داشتم ببینم چه کسانی این انقلاب را به جایی رساندند که این طور معادلات دنیا را عوض کرده است.
برای شروع پروژه ذوق داشتم. از کتابخانه حوزه شروع کردم . دو کتاب روایت پیشرفت امانت گرفتم. به محض اینکه به خانه رسیدم کتاب خط مقدم در مورد شهید طهرانی مقدم را هم اینترنتی سفارش دادم.
یادم نبود با بچه ها چقدر مراقبت از کتاب امانتی سخت هست. برای همین با بالاترین سرعت دو تا کتاب را خواندم . خیلی لذت بخش بود ,بعد از مدت ها با سرعت کتابی را خوانده و تمام کرده بودم. مدت ها بود حسرت چند خط کتاب را به دل خودم گذاشته بودم.
خدا را شکر کتاب خط مقدم ، خانم غفار حدادی هم زود به دستم رسید که بین مطالعه ام فاصله نیوفته. یک کتاب خوش خوان و پر جزییات که حسابی از خواندن اش لذت بردم .
ادامه دارد …..
https://eitaa.com/betavanese
قسمت چهارم
تا زایمانم فقط یکماه زمان داشتم. چند روز بعد از جلسه سرگروه مان پیام داد:« از بین همه گزینه ها فقط فایل متن پیاده مصاحبه پروژه شما آماده است ! می خواهی بفرستم نگاهی کنی ؟ » من هم ذوق زده ، سریع جواب دادم : « بله حتما » . خدا پازل را حسابی باب میل من چیده بود.
حسابی از فرصت پیش آمده استفاده کردم. همه گزینه های مطالعه را کنار گذاشتم و نشستم پای مطالعه فایل های پیاده شده. هر جای متن هم برایم ابهام داشت ، سراغ فایل های صوتی می رفتم. هم روی لب تاپ هم روی گوشی ، فایل ها را ذخیره کرده بودم . از هر فرصتی برای خواندن و گوش دادن به متن ها استفاده می کردم . حتی در ماشین و فرصت چند دقیقه ای خرید رفتن بچه ها همراه پدر !
قالبی که ابتدای کار به ما اعلام شده بود، ده روایت چهار صفحه ای بود. برای همین در همان شروع مطالعه سعی کردم سر تیتر هر مطلبی که می توانست یک روایت مستقل شود را یادداشت کنم. هر مطلبی که به نظرم اهمیت بیشتری داشت را سه ستاره و بعضی را پنج ستاره می کردم .
تا به حال کتاب ننوشتم بودم اما از روی کتاب هایی که تا به حال خوانده بودم ، می دانستم باید یک سیر مشخص برای روایت ها مشخص کنم. بعضی مسیر خطی از کودکی تا به امروز را رسم می کنند. بعضی فقط یک بازه خاص را مد نظر قرار میدهند. مصاحبه من هم با یک برش از زندگی کاری ، سوژه کار داشت.
ده سر تیتر را مشخص کردم. بعد از یکی جلسات حوزه هنری فرصت دیدار سرگروهم را غنیمت دانستم و در ایستگاه اتوبوس جلوی حوزه نشستم به توضیح دادن سر فصل هایی که به نظرم اصلی می آمد.
اصلا حواسم به نگاه اطرافیان نبود ! اما بعد از دیدن نگاه پر از تعجب شأن ، سعی کردم کمی صدایم را پایین بیاورم . توضیحات او حسابی به دلم نشست و و رفتم که اولین روایت را برای نمونه بنویسم.
ادامه دارد ….
https://eitaa.com/betavanese
قسمت پنجم
اولین بار ها همیشه کار سخت به نظر می رسد. اولین باری که می خواهی راه بروی ، اولین باری که می خوای دوچرخه یا اسکیت سوار شوی ، اولین باری که می خوای بخوانی و بنویسی . اما این اولین بارها هر چه در سنین پایین تری اتفاق بیوفتد ، کمتر می ترسی . انگار ترس از شکست ، ترس از قضاوت شدن کمتر جلوی اراده ات را برای تکرار و تمرین می گیرد. هر چه سن ات بالاتر می رود ، ترس های ذهنی ات اینقدر زیاد می شود که تقریبا هیچ کار جدیدی را حاضر نیستی شروع کنی.
نوشتن از آن تجربه هایی است که اگر ترس ذهنی را کنار نگذاری هیچ وقت حاضر به شروع اش نیستی. روزی که خواستم از روی متن مصاحبه روایتی آماده کنم ، تازه فهمیدم نوشتن اولین روایت چقدر سخت است. تا آن روز تمرین ها را از تجربه های زیسته خودم در حد روز نگار و تجربه نگاری ، آماده کرده بودم. اما آن روز باید خودم را جای آن سوژه روایت می گذاشتم و از زبان او می نوشتم. قالب کار را روایت اول شخص انتخاب کرده بودیم.
شاید در مورد روایت زیاد مطلب خوانده باشم . اما یک جمله برای خودم جذاب بود. روایت هایی که می خواندم و به عنوان یک مخاطب از خواندش لذت می بردم این خصوصیت را داشت. استاد حکم آبادی می گفت : «روایت لیست کردن نیست ، زیست کردن است.» یعنی یک لیست بالا بلند از اتفاقات فقط مخاطب را گیج و خسته می کند . باید با روایت ، دوربین را بگذاری بالای زندگی سوژه و با او زیست کنی. اینطور مخاطب از روند ماجرا لذت می برد.
به هر سختی بود ، جذاب ترین خاطره مصاحبه را انتخاب کردم. یک روایت ۴ صفحه ای آماده کردم. بعد از ارسال و گرفتن یک سری بازخورد ، سرپرست گروه به ما گفت :« قالب کار تغییر کرده و باید به جای ده روایت چهار صفحه ای ، چهل روایت یک صفحه ای آماده کنید.» . آه از نهادم بلند شد! حالا باید ۴۰ روایت با شروع و پایان مستقل آماده می کردم.
ادامه دارد….
https://eitaa.com/betavanese
قسمت ششم
تازه زایمان کرده بودم. با وجود یک دختر کلاس اولی و یک پسر پنج ساله ، ریتم زندگی حسابی روی تند بود. در ظاهر هیچ وقت خالی حتی برای استراحت باقی نمی ماند. چه رسد برای مطالعه و نوشتن! اما واقعیت نوشتن و کتاب خواندن عشق لازم دارد. راه بالاخره پیدا می شود.
با مدل جدید ، ده روایت یک صفحه ای را قبل از زایمان آماده کرده بودم. با اینکه جزییات مصاحبه زیاد بود اما دلم میخواست از صنعت موشکی بیشتر بدانم. از بعد از شهادت شهید طهرانی مقدم در سال ۹۰ ، صنعت موشکی برایم معنای دیگری پیدا کرده بود. اما غیر از چند مصاحبه مکتوب و تصویری ، اطلاعاتی در دسترس نبود. اطلاعات مکتوب مثل کتاب واقعا متفاوت است. برای دوران توییتر و کپشن های کوتاه اینستاگرام ، شاید کتاب ها طولانی به نظر بیایند . اما هیچ چیز برای من جای کتاب را پر نمی کند.
کتاب خط مقدم ، خانم غفار حدادی را خوانده بودم. اما خود ایشان هم در مقدمه ذکر کرده بودند که به خاطر گستردگی مطالب ترجیح دادند فقط به یک باره زمانی از زندگی شهید طهرانی مقدم و صنعت موشکی بپردازند. بازه زمانی سال ۶۳ تا ۶۵ که در واقع زمان تولد این صنعت در کشور تا زمان اوج استفاده از آن جنگ است.
اما مصاحبه های سوژه من تازه از بعد از جنگ شروع می شود . یعنی بخش دیگری از تاریخ این صنعت افتخار آفرین را روایت می کند که من هیچ اطلاعاتی در موردش نداشتم.
اسم کتاب مرد ابدی را شنیده بودم ،نوشته ی خانم معصومه سپهری . یک کتاب سه جلدی که مجموعا حدود ۱۲۰۰ صفحه است. در مورد شهید طهرانی مقدم و صنعت موشکی ایران. به نوعی تاریخچه صنعت موشکی ایران به حساب می آید . کتابی که نزدیک به ده سال زمان برده برای نگارش و چاپ! اما خبری از حضورش در بازار نبود.
خدا مرا همیشه سر بزنگاه ذوق زده می کند. دقیقا همین زمان که تشنه خواندن و بیشتر دانستن بودم، خبر چاپ کتاب در اینترنت پخش شد. به حدی خوشحال بودم که انگار برنده جایزه قرعه کشی بانک شدم !
ادامه دارد ….
https://eitaa.com/betavanese
قسمت هفتم
یک میلیون و سیصد هزار تومان ، قیمت سه جلدی مرد ابدی. با اینکه همیشه برای تنها چیزی که راحت هزینه می کردم کتاب بود، اما واقعا با دیدن قیمت جا خوردم. امکان خرید جداگانه هم نبود و سری کامل فروش داشت. نزدیک عید بود و ماه رمضان قطعا خانواده پنج نفری ما هزینه های زیادی در پیش داشت. اما آخر شب سایت خرید کتاب را باز کردم . عکس شهید طهرانی مقدم روی جلد حسابی حالم را دگرگون کرد . دلم را به دریا زدم و روی خرید نهایی سایت کلیک کردم.
چند روز بیشتر از نامزدی ام نگذشته بود که خبر شهادت سردار طهرانی مقدم را در اینترنت خواندم. حال تازه عروسی که اولین قرار دو نفره شأن را گلزار شهدا انتخاب کرده بود ، با شنیدن این خبر مشخص است. تا چند ساعت پای کامپیوتر نشسته بودم و خبر ها را می خواندم و گریه می کردم. سال ۹۰ فکر می کردم ، از دست دادن یک سردار توی دوره بعد از جنگ چقدر سنگین و سخت است. اصلا باورم نمی شود سال ۱۴۰۴این همه خبر شهادت سرداران بزرگ مان را شنیدم و هنوز زنده ام!
از روزی که کتاب ها به دستم رسیدند ، دیگر منتظر شنبه ای که بیاید تا شروع کنم ، نشدم. روزها که به خاطر بچه ها وقتی خالی نمی ماند . از فرصت صبح هایی که دخترم را راهی مدرسه می کردم و شب ها که بچه ها می خوابیدند نهایت استفاده را می کردم .
طبق عادت قدیمی فهرست کتاب را نگاه کردم و از فصل هایی که بیشتر برایم جذاب بود ، شروع کردم. دفتری را هم که برای کارهای کتاب انتخاب کرده بودم گذاشتم کنار دستم، دفتری با عکس شهید همت . انتخاب ام برای جلد دفتر تصادفی بود. اما بعد دیدم تمام اتفاقات مهم زندگی کاری سوژه کتاب ما در مجتمع شهید همت رخ می دهد.
مصاحبه با سوژه سال ۱۴۰۰ انجام شده بود . سوالاتی به ذهنم می رسید و ممکن بود در مصاحبه تکمیلی استفاده شود. برای همین هر نکته ای حس می کردم به موضوع مربوط می شود را نوشتم.
ادامه دارد ...
https://eitaa.com/betavanese
موکب بچگانه
معلم فیلم رو فرستاد توی گروه ، بچه ها داشتن سرودی رو برای شهادت حضرت زهرا می خوندن و سینه می زدن . نا خود آگاه دلم لرزید ،اشک چشم هام رو پر کرد. تو دلم گفتم :« خانم جان ، توی این دنیای شلوغ ما نمی تونیم بچه هامون رو تنهایی تربیت کنیم. خودت کمک کن بچه ها مون عاشق شما و خاندان ات باشن . اینطوری از شما جدا نمیشن. بحث بهشت و جهنم نیست . دوری از شما خود خود جهنم هست .»
به قول حافظ :«
از در خویش خدایا به بهشتم مفرست/ که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس »
چند روز قبل از ایام فاطمیه ، به معلم زینب پیام دادم ، گفتم :«اگر برای روز قبل از شهادت برنامه ای هست من می تونم هزینه رو بدم.» گفت :« مدرسه کاربرگ نقاشی چاپ می کنه منم قصه می گم برای بچه ها ، اگر فقط یه پذیرایی بکنید ممنون میشم » یه لحظه رفتم تو فکر ، فقط پذیرایی! می دونستم هم برای بچه ها خوبه اما دیدم یه کار کوچیک بکنم بچه ها یه کم این روز توی ذهن شون پر رنگ بشه. رفتم توی وسایل گشتم ، دیدم بله دقیقا ۳۳ تا کش مو و ۳۳ تا گیره دارم . درست به اندازه شاگرد های کلاس. هنوز نصف مشق های زینب مونده بود ، اما رفتیم بیرون که برای پذیرایی هم چیزی بخریم و یه بسته بندی مناسب پیدا کنم.
وسایل رو خریدیم ، داشتم بر می گشتم ، دیدم هیچ کتیبه یا پارچه نوشته ای نداریم برای برنامه ، زمان هم نیست بخرم. یادم افتاد تمام دوران بچگی بابا با یه مقوا و ماژیک با خط خوشی که داشت ، برای مناسبت های مدرسه برام می نوشت و می بردم. درسته الان با پرچم های آماده دیگه از این کارا نمی کنه ، اما خط خوش بابا یه چیز دیگه است. مقوا و ماژیک هم خریدم . یه جا شمعی سبز رنگ شیشه ای چشمم رو گرفت. خریدم به نیت کلاس ، تا هر وقت مراسم دارند بشه استفاده کنند.
برگشتم وقتی از بابا خواستم برام بنویسه ، گفت:« خیلی وقته ننوشتم ، دستم می لرزه بابا ! بد میشه ها » یه لحظه دلم گرفت. بابا پیر شده بود اما هنوز مطمئن بودم بهترین رو برام می نویسه . گفتم :« شما بنویس عالی میشه من می دونم » به سختی قلم رو محکم گرفت و شروع کرد. «یا فاطمه الزهرا » رو که نوشت بچه ها کلی ذوق کردن . واییییی آقا جون چه خوشگل شد . ذوق رو توی چشم های بابا دیدم . برام دنیایی ارزش داشت.
بچه که بودم ، مامان و بابا چه خودشون روضه می گرفتن ، چه برنامه جای دیگه ای بود ، با حوصله می رفتن خرید وسایل کوچیک برای هدیه نذری بچه ها. اگر روضه خودمون بود ، سخنرانی دعوت می کردن که معلم باشه ، سخنرانی اش رو مدل قصه بگه آخرش هم مسابقه می گذاشتن و هدیه می دادن. تقریباً به همه می رسید . برای همین روضه خونه ما همیشه بیشتر بچه ها بودن و مادر پدر هاشون . حتی خیلی وقتها بچه های محله که پدر مادر شون اهل روضه نبودن ، اجازه می گرفتن تنهایی می اومدن مراسم ما . اونجا یه موکب بچگانه حساب می شد همه کارها با خود بچه ها بود!
منم دلم می خواست مثل مامان و بابا برای بچه ها فارغ از اینکه مامان و بابا چه مدلی باشن برای هر مراسمی یه یادگاری کوچیک بگیرم . شاید اون روز توی ذهن شون پر رنگ بشه و بشه یه نوری توی قلب شون توی این دنیای شلوغ و پر زرق و برق
https://eitaa.com/betavanese
دور بخیه هایم خون جمع شده بود . پرستار ها مجبور شدند چند بار پانسمان روی بخیه را عوض کنند . گفتند:« شانس آوردی بخیه هات باز نشده و گرنه باید می رفتی اتاق عمل » بعد از عمل به من گفتند باید بتوانی پاهایت را کامل جمع کنی تا مطمئن شویم اثر بی حسی از بین رفته . در غیر این صورت اجازه رفتن به بخش را نداری . برای اینکه نوزادم زیاد منتظر نماند ، آنقدر تقلا کردم تا زودتر بتوانم پایم را تکان دهم.
درد را در هر هفت لایه داخل شکم ام حس می کردم. شب شهادت حضرت زهرا بود. هر دردی که در دلم می پیچید ، انگار روضه مصور بود. اشک چشمانم را پر می کرد. می گفتم :« یا فاطمه زهرا ، قربون درد هات برم . درد من کجا و درد شما کجا ؟ درد غم پدر و غریبی مولا ، درد از دست دادن محسن …. آخ مادر »
ریحانه ام را بغل کرده بودم و اشک می ریختم. پرستار ها فکر می کردند از درد گریه می کنم. می گفتند :«بیشتر از این نمی تونیم مسکن بزنیم باید تحمل کنی ! »
با اینکه مهارت دکترم در عمل های سخت زبانزد بود اما خودش هم بهم گفت : « بالاخره سزارین چهارم عمل سخت و پر ریسکی هست اما سعی می کنم به بهترین شکل انجام اش بدم .» .
کلید واژه سزارین چهارم شده بود ورد زبان کادر بیمارستان ، از پرستاری که قبل از عمل کمک می کرد آماده شوم . تا نیروی خدماتی که حرف های من و پرستار را شنیده بود . همه با تعجب می پرسیدند: « سزارین چهارم ؟! چه خبره؟ بچه یکی نهایت دو تا ! مگه جوجه کشی راه انداختی؟ ! » دکتر بیهوشی یک پیرمرد بود. وقتی فهمید سزارین چهارم هستم با حالت مسخره گفت :« حالا چند تا خونه و ماشین از دولت گرفتی ؟»
دلم نمی خواست برایشان توضیح دهم اما برای تکمیل پرونده پزشکی لازم بود . هر بار باید می گفتم :« سزارین چهارم ، دو تا بچه توی خونه دارم ، بچه اولم بعد از دنیا اومدن فوت شد . اگر به سلامت دنیا بیاد میشه بچه سوم » بعد از گفتن این جمله به دکتر بیهوشی گفتم :« آقای دکتر من فقط می خوام بچه ام سالم دنیا بیاد ، خونه و ماشین هم خدا کمک کنه می خرم ، لازم نیست دولت به من چیزی بده ! این دولت خودش رو هم جمع کنه شاهکار کرده! » دکتر دید حسابی از حرف هایش بهم ریختم . گفت:« ببخشید دخترم ، شوخی کردم ، ان شاا… کمک می کنیم به سلامت دنیا بیاد ، نگران نباش . خوشم اومد مادر باید قوی باشه ،همین جوری محکم پشت بچه هات بمون »
امشب به قمری یک سال از آن روز میگذرد. ریحانه ام به قمری یکساله شد .یاد آن شب در بیمارستان می افتم با خودم می گویم:« خدایا شکرت ، با همه سختی ها خودت کمکم کردی ، خندی و شادی بچه هام رو ببینم . این برام دنیایی ارزش داره ، حرف مردم هم بمونه برای خودشون »
دوران حاملگی و یکسالی که از سن ریحانه گذشت ، دنیا به ما خیلی سخت گرفت. از شهادت ، آیت الله رئیسی و سید حسن نصرالله تا شهادت فرماندهان مون . اما کاش مادر همه مادر ها دست همه مان را بگیرد، تا شرمنده آن مادر غزه ای نباشیم که هنوز درد بخیه های سزارین اش را حس می کند اما نتوانسته جنازه چهار فرزند اش را از زیر آوار بیرون بیارود.
یا زهرا
https://eitaa.com/betavanese