ادامه .....
#انتشار_برای_اولین_بار
#قسمت_سوم
🌹با چهره سرخ به دیدار مولا رفتن
🌷آرام و بیصدا
مشغول همین حرفها بودیم که هواپیمای دشمن شیرجه زد و راکتی به سمت ما شلیک کرد. راکت کمی آن طرفتر به زمین خورد و با انفجارش گرد و خاک به هوا بلند شد. اوضاع که آرام شد، یک ریگ، کوچکتر از نخود برداشتم و به طرف یعقوب پرت کردم. ریگ به صورتش خورد. گفتم: پاشو مسخرهبازی درنیار. از صبح از جایت تکان نخوردهای. تا این حرف را زدم، دیدم اکبر یک سنگ به اندازه یک سیب کوچک برداشت و به طرفم انداخت. گفتم: مگر نمیبینی از صبح تکان نخورده است. اکبر گفت: مرد حسابی نمیبینی دارد شهید میشود. بدنم یخ کرد. از جا بلند شدم و تمام قد ایستادم. یعقوب آرام خوابیده بود. گفتم: بیخود میکند شهید شود. اینکه از من سالمتر است. هیچ تیر و ترکشی در بدن یعقوب دیده نمیشد. فقط دست چپش را مثل یک مؤذن روی شقیقهاش گذاشته بود. چشمهایش را هم بسته بود. با نوک چکمه زدم کف پاش. دیدم از لا به لای انگشتهای دستش خون بیرون زد. آرام دستش را برداشت. خون از شقیقهاش فواره زد. یعقوب دست چپش را که کاملاً آغشته به خون بود سمت چپ صورتش تا چانه کشید. این دست را دوباره به شقیقه خونینش زد و این بار از پیشانی تا بینی و سمت راست صورتش را با خونش خضاب کرد. همچین که دستش به چانه رسید، افتاد و دیگر هیچ حرکتی نکرد. یعقوب بیآنکه منت من یا کسی دیگری را بکشد، همانطور که آرزو داشت، ریشهایش را با خونش سرخ کرد.
🌷🌷اسحاق هم شهید شد
بعد از شهادت یعقوب، چند ثانیه هاج و واج نگاهش کردم. ناخودآگاه گفتم تو هم رفتی. تو هم شهید شدی. اکبر که داشت گریه میکرد، گفت: برو پتو بیار روی یعقوب بکشیم مبادا بچهها با دیدنش روحیهشان را از دست بدهند. پتو آوردیم و اکبر از من خواست سر جاده بروم و یک ماشین برای حمل پیکر یعقوب بیاورم. تا سر جاده ۲۰۰ متر راه بود. شروع به دویدن کردم. هنوز ۵۰ متر به جاده مانده بود که مهدی عطایی از بچههای تبلیغات لشکر با موتور تریلش پیچید و به طرفم آمد. تا به من رسید، گفت: یعقوب کجاست؟ یک حالت عصبی داشت. گفتم: چه کارش داری؟ گفت: با خودش کار دارم. بگو کجاست؟ گفتم: خب بگو چه کارش داری. گفت: برادرش اسحاق شهید شده است. همانجا بغضم ترکید. گفتم: دیگر نمیخواهد زحمت بکشی. الان هر دو نفر پهلوی هم هستند. گفت: یعنی چی؟ گفتم: یعقوب هم شهید شد.
#راوی_سید_مهدی_حسینی
#گزارشگر_علیرضا_محمدی
#نقل_از_روزنامه_جوان_و_سایت_اخبار_شهدا
🌷شادی روح شهدا صلوات 🌷
کانال رسمی شهدای احمد آباد🌷
@beytshohada
بیت الشهدا
ادامه ..... #انتشار_برای_اولین_بار #قسمت_سوم 🌹با چهره سرخ به دیدار مولا رفتن 🌷آرام و بیصدا مش
#اطلاعیه
خاطرات مربوط به نحوه شهادت #شهید والامقام یعقوب براتی بصورت روایی از بیان همرزم
#سید_مهدی_حسینی
#گزارشگر_علیرضا_محمدی
#نقل_از_روزنامه_جوان
و بعد هم در سایت های معتبر خبر شهدایی و سایت حوزه در سال ۹۷چاپ شده است
shahidnews.com
چهارشنبه، 5 دی 1397 - 13:10
کد خبر: 21979
کانال رسمی شهدای احمد آباد🌷
@beytshohada