eitaa logo
15 دنبال‌کننده
155 عکس
34 ویدیو
0 فایل
تقدیمی های اینجا: https://eitaa.com/A_little_rabbit
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
همینطور که داشتم به طرف پله های قصر میرفتم از کنار میزی رد شدم که یه دختر با کت و شلوار زنونه مشکی نشسته بود و در حال کشیدن یه نقاشی فوق العاده زیبا بود،میخواستم از نقاشیش تعریف کنم ولی اون انقدری غرق در فکر یا شاید هم نقاشیش بود که فکر کردم بهتره چیزی نگم... وقتی دوباره میخواستم سرجام بشینم و از پله ها به طرف پایین میومدم اون دختر رو دیدم که داشت از بقیه فیلم میگرفت،برای مدتی کنارش نشستم و فهمیدم برای اینکه امروز رو به یاد بسپاره اون فیلم رو گرفته،پس من هم چند تا عکس و فیلم ازش گرفتم و به نظر خیلی بابت اینکارم خوشحال شد و بعدش حس کردم نیاز داره یکم تنها باشه پس مزاحمش نشدم و به طرف صندلیم حرکت کردم... تقدیم به: https://eitaa.com/mooooonnnmn 🌟. از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
همینطور که در حال نشستن بودم یه نفر وارد شد،یه دختر با استایل کلاسیک و قدیمی که تقریبا کنار ما نشست،بهش لبخندی زدم اما توجهی نکرد پس معلوم بود نمیخواست با کسی توی اینجا صمیمی بشه. به طرف کارکنان اونجا رفت و گفت آهنگی که گذاشتن رو عوض کنن و خودش یه آهنگ پیشنهاد داد،با پخش شدن آهنگ متوجه شدم سلیقه متفاوت و عجیبی داره و از سلیقش جدی خوشم اومد... تقدیم به: https://eitaa.com/majhoolalhoviat/2160 🌟. از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
به یه دختر دیگه که اونور قصر نشسته بود و اون هم استایل کلاسیک داشت نگاه کردم،گاهی اوقات با خنده با میز کناریشون صحبت میکرد و کارهای عجیب و غریبی انجام میداد،رفتار با ثباتی نداشت یهویی خیلی صحبت میکرد و میخندید و یهویی با همون لبخند به یه جا خیره شد میشد.... تقدیم به: https://eitaa.com/invisibleyachi 🌟. از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
محض کنجکاوی وارد آشپزخونه قصر شدم که اونجا یه دختر مهربون و آرومی رو دیدم با کت و شلوار آبی زنونه و باهاش صحبت کردم،از علایقش و همچنین خودش به شدت خوشم اومد و میخواستم بیشتر به هم نزدیک بشیم... وقتی با بقیه صحبت میکرد متوجه شدم فقط با کسایی که حس خوبی ازشون میگیره و ازشون خوشش میاد راحته. دختر عاقل و زیبایی بود و قبل از اینکه از هم جدا بشیم قرار شد فردا دوباره همدیگه رو کنار رودخونه ببینیم. تقدیم به: https://eitaa.com/niakidrama_97 🌟. از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
هنگام برگشتن مدتی کنار یه دختر کوچولو و مهربون نشستم،استایل کلاسیک و کیوتی داشت و با لبخند جواب سوالاتم رو میداد... وقتی باهاش صحبت کردم فهمیدم از قارچ خیلی خوشش میاد پس قارچ کوچولویی رو که به کیفم آویزون بود بهش هدیه دادم و خیلی خوشحال شد.دختری بود که علایقش عجیب و کیوت بود و همچنین اونطور که میگفت آشپزیش هم خیلی خوب بود پس قرار شد یه روز باهم دسپختش رو امتحان کنیم! تقدین به: @hanyop 🌟. از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
یه دختر با لباس چهارخونه قرمز رنگ و شلوار آبی وارد شد و نفس نفس میزد،مثل اینکه تا اینجا دویده بود... اومد و کنار صندلی ما نشست و با لبخند سلام کرد و خیلی راحت بحث رو شروع کرد،از شخصیتش خیلی خوشم اومد و حرف زدن باهاش آدم رو شاد میکرد،قرار بود بعد از مهمونی بره جنگل و شاید هم من هم همراهیش کنم... تقدیم به: https://eitaa.com/ayrenas 🌟. از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
یه دختری با لباس بلند زرد رنگی کنار دوستش نشسته بود که دوست برونگرایی داشت و هی بلند میشد و با بقیه حرف میزد و اصلا یه جا بند نمیشد و اون دختر یه جا نشسته بود و با دوستش حرف میزد،آهنگ گوش میداد و... با شنیدن حرفاشون فهمیدم دختر خوش وایبیه و آدم دلش میخواد تا شب بشینه و به حرفاش گوش بده،حتی اگه حرفاش بی معنی و حوصله سر بر یا هر چیز دیگه ای باشه! تقدیو به: https://eitaa.com/inkerbell 🌟. از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
دختری که داشت از کنار میز ما رد میشد کت بلندش خورد به میز و لیوانی که روی میز بود افتاد و شکست و محتویاتش ریخت روی دوستم،برای کمک بهش و نشون دادن پشیمونی همراه دوستم به بیرون از قصر رفتن و وقتی برگشتن حسابی باهم گرم گرفته بودن و صحبت میکردن... دلم خواست من هم با اون دختر صمیمی بشم چون به نظر باحال میومد... تقدیم به: @Chocolate2005 🌟. از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
بعد هم دختری با عجله وارد قصر شد و مثل اینکه تازه از مدرسه برگشته بود چون فرم مدرسه توی تنش بود و از کارکنان اونجا بود و به سرعت به طرف آشپزخونه رفت برای کمک... بعد از مدتی از آشپزخوته به بیرون اومد و مثل اینکه نپذیرفته بودنش،با بی حوصلگی به بیرون از قصر رفت،مینواستم به دنبالش برم و دلداریش بدم اما از حالت چهرش معلوم بود حوصله هیچکس رو نداره.. تقدیم به: @insane_gals 🌟. از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
بعد از مدتی از بیرون قصر صدای هرج و مرج میومد و مثل اینکه یه اتفاقایی افتاده بود و یکم بعد کاراگاهی وارد قصر شد با یه کت زنانه بلند مثل کاراگاه ها!و از کارکنان اونجا سوالاتی پرسید و خبر داد یه قتلی نزدیم قصر اتفاق افتاده،مثل اینکه این اتفاق عادی نیست... و همچنین کاراگاه گفت مقتول کنار در پشتی قصر به قتل رسیده پس حتما مقتول یا اینجاست یا توی لیست مهمانان هست، کاراگاه باهوشی بود و به جزئیات توجه زیادی میکرد.. تقدیم به: https://eitaa.com/sokotnimeeshab 🌟. از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
چشمم به زنی خورد که با گریه جلوی در قصر نشسته بود و با ترس توی چشمان کاراگاه نگاه میکرد و به سوالاتش جواب میداد،مثل اینکه تون زن همونیه که مقتول رو پیدا کرده.... اون زن بعد از جواب دادن به سوالات پیش دوستانش برگشت و با گریه اونها رو در آغوش گرفت،همه این ها به کنار.. اون دوستای خوبی داشت! تقدیم به: https://eitaa.com/joinchat/1054999285C7bc66a67fb 🌟. از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
دختری با بی حوصلگی با لباس بافتنی سفیدی و دامن قهوه ای رنگ بلندی وارد قصر شد،بعد از اینکه کنار ما نشست درباره قتلی که افتاده باهاش صحبت کردیم ولی مثل اینکه برای اون اهمیتی نداشت... باهم درمورد آهنگ ها و سریال های غمگینی که تا الان دیده بود صحبت کردیم و مثل اینکه حرف زدن درباره اینجور چیزها خوشحالش میکرد... تقدیم به: https://eitaa.com/xADBAR 🌟. از طرف من 🤏🏻🌱!