هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
هنگام برگشتن مدتی کنار یه دختر کوچولو و مهربون نشستم،استایل کلاسیک و کیوتی داشت و با لبخند جواب سوالاتم رو میداد...
وقتی باهاش صحبت کردم فهمیدم از قارچ خیلی خوشش میاد پس قارچ کوچولویی رو که به کیفم آویزون بود بهش هدیه دادم و خیلی خوشحال شد.دختری بود که علایقش عجیب و کیوت بود و همچنین اونطور که میگفت آشپزیش هم خیلی خوب بود پس قرار شد یه روز باهم دسپختش رو امتحان کنیم!
تقدین به: @hanyop 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
یه دختر با لباس چهارخونه قرمز رنگ و شلوار آبی وارد شد و نفس نفس میزد،مثل اینکه تا اینجا دویده بود...
اومد و کنار صندلی ما نشست و با لبخند سلام کرد و خیلی راحت بحث رو شروع کرد،از شخصیتش خیلی خوشم اومد و حرف زدن باهاش آدم رو شاد میکرد،قرار بود بعد از مهمونی بره جنگل و شاید هم من هم همراهیش کنم...
تقدیم به: https://eitaa.com/ayrenas 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
یه دختری با لباس بلند زرد رنگی کنار دوستش نشسته بود که دوست برونگرایی داشت و هی بلند میشد و با بقیه حرف میزد و اصلا یه جا بند نمیشد و اون دختر یه جا نشسته بود و با دوستش حرف میزد،آهنگ گوش میداد و...
با شنیدن حرفاشون فهمیدم دختر خوش وایبیه و آدم دلش میخواد تا شب بشینه و به حرفاش گوش بده،حتی اگه حرفاش بی معنی و حوصله سر بر یا هر چیز دیگه ای باشه!
تقدیو به: https://eitaa.com/inkerbell 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
دختری که داشت از کنار میز ما رد میشد کت بلندش خورد به میز و لیوانی که روی میز بود افتاد و شکست و محتویاتش ریخت روی دوستم،برای کمک بهش و نشون دادن پشیمونی همراه دوستم به بیرون از قصر رفتن و وقتی برگشتن حسابی باهم گرم گرفته بودن و صحبت میکردن...
دلم خواست من هم با اون دختر صمیمی بشم چون به نظر باحال میومد...
تقدیم به: @Chocolate2005 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
بعد هم دختری با عجله وارد قصر شد و مثل اینکه تازه از مدرسه برگشته بود چون فرم مدرسه توی تنش بود و از کارکنان اونجا بود و به سرعت به طرف آشپزخونه رفت برای کمک...
بعد از مدتی از آشپزخوته به بیرون اومد و مثل اینکه نپذیرفته بودنش،با بی حوصلگی به بیرون از قصر رفت،مینواستم به دنبالش برم و دلداریش بدم اما از حالت چهرش معلوم بود حوصله هیچکس رو نداره..
تقدیم به: @insane_gals 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
بعد از مدتی از بیرون قصر صدای هرج و مرج میومد و مثل اینکه یه اتفاقایی افتاده بود و یکم بعد کاراگاهی وارد قصر شد با یه کت زنانه بلند مثل کاراگاه ها!و از کارکنان اونجا سوالاتی پرسید و خبر داد یه قتلی نزدیم قصر اتفاق افتاده،مثل اینکه این اتفاق عادی نیست...
و همچنین کاراگاه گفت مقتول کنار در پشتی قصر به قتل رسیده پس حتما مقتول یا اینجاست یا توی لیست مهمانان هست، کاراگاه باهوشی بود و به جزئیات توجه زیادی میکرد..
تقدیم به: https://eitaa.com/sokotnimeeshab 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
چشمم به زنی خورد که با گریه جلوی در قصر نشسته بود و با ترس توی چشمان کاراگاه نگاه میکرد و به سوالاتش جواب میداد،مثل اینکه تون زن همونیه که مقتول رو پیدا کرده....
اون زن بعد از جواب دادن به سوالات پیش دوستانش برگشت و با گریه اونها رو در آغوش گرفت،همه این ها به کنار..
اون دوستای خوبی داشت!
تقدیم به: https://eitaa.com/joinchat/1054999285C7bc66a67fb 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
دختری با بی حوصلگی با لباس بافتنی سفیدی و دامن قهوه ای رنگ بلندی وارد قصر شد،بعد از اینکه کنار ما نشست درباره قتلی که افتاده باهاش صحبت کردیم ولی مثل اینکه برای اون اهمیتی نداشت...
باهم درمورد آهنگ ها و سریال های غمگینی که تا الان دیده بود صحبت کردیم و مثل اینکه حرف زدن درباره اینجور چیزها خوشحالش میکرد...
تقدیم به: https://eitaa.com/xADBAR 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
یه دختری از طبقه ی بالای قصر به پایین اومد و برامون اهنگ خوند،البته که نتونست ماجرای قتل و کاراگاه رو برطرف کنه ولی حداقل یه آرامشی رو توی قصر و مهمونی به وجود آورد....
بعدش هم کنار ما نشست و البته هرکس هر سوالی ازش میپرسید جواب نمیداد و جوری رفتار میکرد که بقیه ازش دور باشن،مثل اینکه به یکم آرمش نیاز داشت...
تقدیم به: https://eitaa.com/Fiorella 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
همینطور که هرکدوم به یه کاری مشغول بودیم یه دختر با لباس کیوت قرمز رنگی همینطور که داشت آواز میخوند از بقیه پذیرایی کرد و با لبخند همممون رو شاد کرد...
خیلی کیوت و دوست داشتنی بود و با آوزاش باعث شد خوشحال بشم.
تقدیم به: https://eitaa.com/nazaninhy 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
بعد از مدتی از کناریم شنیدم کنار قصر یه کلبه هست که دختری اونجا زندگی میکنه و از کسایی که بعد از مهمونی میرن اونجا پذیرایی میکنه،نمیتونستم تا بعد از مهمونی صبر کنم و به اونجا رفتم،اون کلبه پر از گل و گیاه بود و یه پیانوی بزرگ کنار کنار کلبه رونمایی میکرد،اون دختر مهربون منو به نوشیدن چای دعوت کرد و بعد از اتمام صحبت هامون باهم یه عکس دونفره گرفتیم و بعدا قرار شد دوباره بهش سر بزنم،دختر خونگرمی بود و ازش خوشم اومد...
تقدیم به: https://eitaa.com/sana130deep 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
توی راه برگشت به قصر به یه دختر عجیبی برخوردم،یه که کوتاه قهوه ای و کلاهی شبیه کلاه کاراگاه ها گذاشته بود و مثل اینکه داشت دنبال قاتل میگشت....
با اینکه به اون مربوط نبود ولی با این وجود از این کار خوشش میومد و مهمونی و قصر رو رها کرده بود،از شخصیتش خوشم اومد چون عجیب،باهوش و با اعتماد به نفس بود...
تقدیم به: https://eitaa.com/chem_philos 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!