eitaa logo
بیداری ۱۱۰
102 دنبال‌کننده
14 عکس
21 ویدیو
1 فایل
برای ارتباط با ادمین، آقای علی مصباحی به این آیدی می‌توانید پیام دهید: @ali_mohebALI
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از بخوان و بیاندیش
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا این پست کریمی که بر اساس فرمایش امام صادق علیه السلام از سگ نجس‌تر است، باعث رسوایی برخی از منافقان خواهد شد؟! این پست کریمی رو یکی از دوستانم در گروهی فرستاده بود و جالبش برام این بود که، با خود این موجود هیچ کاری نداشت! زیرش نوشته بود: "خاک بر سر علی دایی اگر نیاد از این شخص برائت بجوید" چرا؟ چون یه سرچ بکنید، می‌بینید گفته: من همیشه علی کریمی رو دوست داشتم. بعدش هم نوشته بود: "ایضا خاک بر سر فردوسی‌پور به وحید شمسایی واکنش نشون می‌داد برای علی کریمی لال شد! چقققققد از این فردوسی‌پور بدم اومده چققققد ازش متنفر شدم" البته قبلاً مستند و مستدل، دلایل بطلان و چرت بودن تک‌تک نقدهای فردوسی‌پور به وحید شمسایی رو در این پست، مفصل بیان کرده بودم. امام صادق علیه السلام می‌فرمایند: دروغ می‌گوید کسی که مدعی محبت و مودّت ما اهل بیت است، اما از دشمن ما برائت نمی‌جوید! همین شاه‌کلیدِ عدم برائت از دشمنان اهل بیت علیهم السلام و دشمنان شیعیان، یکی از مهمترین مکانیزم‌های رسوا شدنِ منافقان هست! به خصوص در آخرالزمان که فرمودند: فتنه‌ها را در آخرالزمان ناخوش نداشته باشید، چرا که نابود کننده‌ی منافقان است. یعنی هر کسی که زمانی علنی از کسی که دشمنی‌اش با اهل بیت علیهم السلام و شیعیانشان را علنی کرده و قبلا از چنین کسی حمایت کرده بوده و نسبت به او اظهار محبت و ارادت علنی کرده، اگر از او برائت نجوید، بنابر صریح آیات قرآن و فرمایش معصومین علیهم السلام، در ادعای محبتش نسبت به اهل بیت کذاب است! @bidari110
اصالت‌بخشی به رأی اکثریت در برابر حق؛ مغلطه‌ای با چماقی به نام «وفاق» طرح مسئله: جریان نفاق، در کنار زدن حق، تکیه‌گاهش برهان نیست؛ زیرا باطل علیه حق، برهان صادق ندارد و آنچه می‌ماند، مغلطه و تشکیک باطل است. و یکی از مهم‌ترین دستاویزهای این جریان برای کنار زدن حق، اغلب چیز دیگری است: رضایت و اجتماع اکثریت. یعنی اتفاق و وفاق اکثریت بر یک امر را — ولو مخالف حق باشد — عَلَم می‌کنند و با آن، دعوت‌کننده به حق را شماتت می‌کنند و تهمت تفرقه‌افکنی به آن‌ها می‌زنند؛ یعنی به رأی اکثریت اصالت می‌دهند، بی‌آنکه بپرسند: وجه تعلق این اجتماع چیست؟ بر چه محوری بسته‌اند؟ حق است یا هوا؟ این مقاله همین گزاره را با با آیات قرآن کریم، و احادیث اهل بیت علیهم السلام و گزارش‌های معتبر تاریخی به شکل مستند و مستدل تبیین می‌کند. ۱. حدیث روشنگر امام باقر (علیه‌السلام) منقول در کافی شریف:... ۲. سقیفه؛ آن‌گاه که «میل قوم» جایگزین «نص» می‌شود... ۳. پرسش امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) از برخی اصحابشان که در سقیفه لغزیدند...: ۴. سه جبهه در برابر تبیین‌گران حق... ۵. حکم صریح قرآن درباره‌ی «اکثر الناس»... ۵.۱. اکثر مردم نمی‌دانند...: ۵.۲. اکثر مردم ایمان نمی‌آورند...: ۵.۳. دانستن هست، ولی اقرار تسلیم در برابر حق نیست...: ۶. وفاقِ بی‌محور حق: چماق ظاهرِ فریب از این مبانی نتیجه می‌شود که در طول تاریخ، «وفاق» بارها چماقی بوده است که زیر شعار ظاهرِ فریبِ اتحاد، باطلی را بر جبهه‌ی حق تحمیل کند. وقتی جریان نفاق امر باطلی را می‌خواهد محقق کند و با تبیین برهانی علمای راستین روبه‌رو می‌شود — چون برای حقانیت باطل برهان ندارد — چماق «خواست اکثریت» و تهمت «اختلاف‌افکنی» را بلند می‌کند. اما به حکم عقل و نص قرآن، اجتماع برای مشروعیت، متعلق حق می‌خواهد و اتحاد به‌ذات اصالت ندارد. ﴿وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا وَلَا تَفَرَّقُوا﴾ (آل‌عمران/۱۰۳). پیش از «لا تفرّقوا»، امر به اعتصام به حبل الله است. یعنی عدم تفرقه، بدون محور حق، نه مشروعیت می‌آورد و نه الزام شرعی و عقلی. رأی اکثریت، به‌تنهایی، ملاک حق و معقول بودن هیچ امری نیست. ۷. نتیجه‌ی کاربردی در عصر غیبت اگر اتحاد و وحدت کلمه از محور حق جدا شود، ابزار پیشبرد باطل در اجتماع می‌گردد. از همین‌رو، در منطق شیعی مبتنی بر نص و ولایت، وحدت باید حول محور مشروع ولایت تعریف شود — نه حول میل اکثرِ فاقد علم و ایمان. وگرنه همان الگویی تکرار می‌شود که امام باقر (علیه‌السلام) وصف کرد، عمر به‌صراحت به «نظر قوم» ارجاع داد، و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) آن را به اجتماع بنی اسرائیل بر گوساله‌پرستی (آن هم بعد از آن همه اتمام حجت!) تشبیه فرمود. خلاصه در یک جمله: وفاق بدون متعلّق حق، حجّت نیست؛ و مخالفت با باطلی که بر آن اجتماع شده، تفرقه مذموم نیست — بلکه ادای میثاق امر به معروف و نهی از منکر و تبیین و اظهار و یاری حق است. (مگر در جایی که حق بزرگتری با این مخالف عملی یا زبانی قربانی شود!) حسن ختام به عنوان پایان‌بند، مطلب را با ذکر دو حدیث بسیار تأمّل‌برانگیز که تکلیف ما را در تقابل «راه حق» و «راه اکثریت» روشن می‌کند، به اتمام می‌رسانیم: رسول خدا حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله): ای عمّار! اگر دیدی علی (علیه‌السلام) به راهی می‌رود و همه مردم به راهی دیگر، تو با علی (علیه‌السلام) حرکت کن و همه مردم را رها کن. (کشف الغمة، اربلی: ج۱، ص۱۴۳) حضرت امام هادی (علیه‌السلام): اگر مردمان هر یک به وادى و راهى روند، من در وادى و راه آن مردى قدم مى‌گذارم که خداى یگانه را مخلصانه عبادت مى‌کند. (عدة الداعی، ابن فهد حلی: ج۱، ص۲۳۳) سخن پایانی: باید آگاه بود! هرگاه در برابر مطالبه‌ی برهان، به جای پاسخ استدلالی، «اجتماع مردم»، «خواست اکثریت»، «وفاق»، «جماعت»، یا «مخالفت با مردم» به عنوان دلیل مطرح شود، معیار حق از برهان به مقبولیت اجتماعی تنزل یافته است؛ و این همان الگویی است که قرآن و روایات نسبت به آن هشدار می‌دهند و جریان نفاق بارها در طول تاریخ از آن استفاده کرده، استفاده می‌کند، و استفاده خواهد کرد! متن کامل مقاله را می‌توانید از این لینک مشاهده فرمایید. ✍ علی مصباحی @bidari110
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَن تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرًا ﴿۱۴۵-نساء﴾ همانا منافقان در پايين‌ترين طبقات جهنم جاى دارند و هرگز براى آنان ياورى نخواهى يافت‌. بنا به دلايل متعدد در زمان فعلی لازم است تا هر چه بهتر با ويژگی‌های منافقين آشنا شويم تا اگر شخصی یا جریانی را با وي‍ژگی‌های تعيين شده برای نفاق و منافق در آيات و روايات يافتيم، بدانيم كه بايد در قبالش چه كنيم و چه موضعی داشته باشیم. به مرور آيات و روايات در اين خصوص را تقديم می‌كنم: 1⃣ آيه نخست كه از مهمترين آياتی است كه نشان از ويژگی‌های اصلی و اساسی منافقين است: تَرَى كَثِيرًا مِّنْهُمْ يَتَوَلَّوْنَ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَبِئْسَ مَا قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنفُسُهُمْ أَن سَخِطَ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَ فِي الْعَذَابِ هُمْ خَالِدُونَ ﴿۸۰-مائده﴾ بسيارى از آنان را مى‌‌بينى كه با كسانى كه كفر ورزيده‌‌اند دوستى مى‌‌كنند، راستى چه زشت است آنچه براى خود پيش فرستادند كه [در نتيجه] خدا بر ايشان خشم گرفت و پيوسته در عذاب مى‌‌مانند. منافقان شدیداً ميل دارند، به ايجاد رابطه‌ی دوستانه با كفار و دشمنان دين خدا که صاحب قدرتند. (هم به طمع کسب مواهب دنیا و هم ترس از تبعات و سختی‌های احتمالی ناشی از دشمنی با آن‌ها!) در روایات ذیل این آیه در توضیحش بیان شده که منافقان، برای بهره‌بردن از دنیای طواغیت صاحب قدرت به آن‌ها اظهار دوستی و ارادت می‌کنند و خواسته‌های آن‌ها را بر اوامر الهی برمی‌گزینند تا بلکه به این سبب از دنیای این طواغیت صاحب قدرت، بهره‌ای نصیبشان شود‌. (امام باقر علیه السلام:...يَتَوَلَّوْنَ اَلْمُلُوكَ اَلْجَبَّارِينَ، وَ يُزَيِّنُونَ لَهُمْ أَهْوَاءَهُمْ، لِيُصِيبُوا مِنْ دُنْيَاهُمْ (تفسیر صافی (فیض کاشانی): ج۲، ص۳۴۳) علامه طباطبایی نیز در المیزان (ج۶، ص۱۱۳) در باب این آیه چنین بیان داشته است: هر قوم و ملتى دشمنان دين خود را دشمن مى‌دارند، و اگر ديديم مردمى با دشمنان دين خود دوستى و مودت مى‌ورزند، به‌خوبى مى‌فهميم كه اينان از دين خود چشم پوشيده و از مقدسات دينيشان كه مى‌بايد مورد احترام و تصديقش قرار دهند صرف‌نظر نموده‌اند، وقتى چنين ديديم بى‌درنگ آنان را هم از دشمنان آن دين به‌شمار مى‌آوريم، براى اينكه دوست دشمن، دشمن است. إن‌شاء‌الله ادامه دارد... @bidari110
مقدمه قسمت اول: «ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ.» فساد در خشکی و دریا آشکار شد، به سبب آنچه دست‌های مردم به دست آورده است؛ تا خداوند نتیجه‌ی بخشی از آنچه را انجام داده‌اند به آنان بچشاند، باشد که بازگردند. این آیه در نگاه نخست ساده به نظر می‌رسد؛ اما اگر اندکی در آن تأمل کنیم، مجموعه‌ای از پرسش‌های بنیادین را پیش روی ما می‌گذارد. فساد چیست که قرآن از «ظهور» آن سخن می‌گوید؟ چرا می‌گوید فساد آشکار شده، نه اینکه صرفاً وجود پیدا کرده است؟ چرا دامنه‌ی آن را «خشکی و دریا» قرار می‌دهد؟ از همه مهم‌تر، چرا منشأ آن را به «آنچه دست‌های مردم به دست آورده‌اند» نسبت می‌دهد؟ و: چرا این فساد را به گونه‌ای توصیف می‌کند که انسان باید نتیجه‌ی عمل خود را بچشد تا شاید بازگردد؟ و این بازگشت چیست؟! و آیا این بازگشت نسبتی با بما کسبت ایدی الناس و اکتسابات خودبنیاد بشر که موجب ظهور فساد در خشکی و دریا شده است دارد؟ اگر دارد، این نسبت چیست؟ و چرا از بین تمام آیات قرآن کریم، این آیه در دعای عهد آمده است و نسبتش با ظهور مصلح کل چیست؟! اگر این آیه تنها درباره‌ی چند رفتار فردی و چند گناه اخلاقی بود، شاید پاسخ بسیاری از این پرسش‌ها ساده می‌نمود. اما قرآن از پدیده‌ای سخن می‌گوید که در پهنه‌ای گسترده آشکار شده و میان اکتسابات انسان و دگرگونی وضعیت جهان پیوند برقرار می‌کند. اینجا مسئله‌ای بزرگ‌تر رخ می‌نماید: آیا قرآن کریم از رابطه‌ای میان انسان و جهان سخن می‌گوید که انسان امروز در فهم آن دچار غفلت شده است (یا خود را از آن به غفلت می‌زند)؟ ما معمولاً جهان را مجموعه‌ای از امور مستقل می‌بینیم. انسان یک طرف است و طبیعت طرف دیگر؛ اقتصاد از روان‌شناسی جداست؛ فناوری از فرهنگ جداست؛ علم از اخلاق جداست؛ سیاست از انسان‌شناسی جداست. هر رشته قلمرو خود را دارد و هر مسئله متخصص خود را. اما اگر این تفکیک‌ها، دست‌کم در سطح واقعیت، آن‌قدر که تصور می‌کنیم واقعی نباشند چه؟ اگر شیوه‌ی خاصی از اندیشیدن درباره‌ی انسان، خدا، طبیعت، علم، آزادی، اقتصاد و پیشرفت بتواند همه‌ی این حوزه‌ها را به یکدیگر متصل کند چه؟ در این صورت، شاید برای فهم «فساد» نیز نباید تنها به مصادیق پراکنده نگاه کرد؛ بلکه باید نظامی را شناخت که این مصادیق را تولید و به یکدیگر متصل می‌کند. تمدن مدرن دقیقاً از همین‌جا مسئله‌برانگیز می‌شود. مدرنیته را معمولاً با دستاوردهایش معرفی می‌کنیم: علم، فناوری، رفاه، سرعت، قدرت، ارتباطات و تسلط بیشتر انسان بر طبیعت. اما کمتر می‌پرسیم این دستاوردها بر مبنای چه تصویری از انسان و جهان بنا شده‌اند و آیا می‌توان آثار مختلف این تمدن را جدا از مبانی آن ارزیابی کرد. آیا می‌توان فناوری مدرن را از فلسفه‌ای که انسان مدرن را تعریف کرده جدا کرد؟ آیا می‌توان اقتصاد مدرن را از تلقی آن از نیاز، لذت، مالکیت و رشد جدا کرد؟ آیا می‌توان علم مدرن را بدون بررسی پیش‌فرض‌های معرفت‌شناختی آن فهمید؟ آیا می‌توان بحران‌های روانی، فروپاشی برخی پیوندهای اجتماعی، دگرگونی نسبت انسان با طبیعت و تغییر مفهوم زندگی را مجموعه‌ای از اتفاقات تصادفی و بی‌ارتباط دانست؟ و اگر پاسخ منفی باشد، سؤال اصلی دیگر این نیست که: «کدام بخش از مدرنیته خوب یا بد است؟» بلکه باید پرسید: «این تمدن دقیقاً چه نوع انسانی، چه نوع رابطه‌ای با جهان و چه نوع نظمی تولید می‌کند؟» این کتاب از همین پرسش آغاز می‌کند. اما برای پاسخ دادن به آن، نمی‌توان صرفاً از احساس نارضایتی نسبت به جهان مدرن آغاز کرد. باید به مرزهای دانش موجود رفت؛ جایی که تصویر رایج از جهان با پرسش‌های دشوار روبه‌رو می‌شود. باید دید فلسفه‌ی مدرن چگونه انسان را تعریف کرده است. باید دید علم جدید چه چیزی را می‌تواند بشناسد و چه چیزهایی را، به دلیل روش خود، از ابتدا بیرون می‌گذارد. باید دید اقتصاد مدرن بر چه تصویری از انسان بنا شده است. باید دید روان‌شناسی جدید در فهم انسان چه چیزهایی به دست آورده و چه چیزهایی را از دست داده است. باید پرسید آیا تصویر مادی و تقلیل‌گرایانه از جهان، همه‌ی واقعیت را توضیح می‌دهد یا نه و از آن مهم‌تر همان بخش‌هایی که آگاهانه از آن صرف نظر می‌کند و در بازخوردگیری‌های محدودش آن را نسبت به کارکردی خاص، بی‌اهمیت یا کم‌اهمیت جلوه می‌دهد تبعاتش چیست؟ باید حتی به مرزهای فیزیک جدید رفت؛ نه برای آنکه از یک آزمایش فیزیکی مستقیماً نتیجه‌ی الهیاتی بگیریم، بلکه برای آنکه ببینیم آیا تصویر ساده‌سازی شده‌ای که از جهان مادی و روابط علّی آن ساخته‌ایم، واقعاً تا کجا دوام می‌آورد. قسمت دوم مقدمه قسمت سوم مقدمه قسمت چهارم مقدمه ✍ علی مصباحی @bidari110
مقدمه قسمت دوم: همین پرسش در زیست‌شناسی نیز مطرح است: آیا می‌توان پیچیدگی حیات و پیدایش ساختارهای فوق پیچیده‌ی آن را، با همان تصویری که از ماده و تصادف در نظریه‌ی تکامل ماکرو و بحث گونه‌زایی ادعا می‌شود توضیح داد؟ این کتاب قرار نیست هرجا علم پاسخ قطعی ندارد، پاسخ الهیاتی را جایگزین آن کند. چنین کاری نه علم است و نه الهیات. مسئله چیز دیگری است: آیا تصویر غالبی که تمدن مدرن از جهان ساخته‌ است، به اندازه‌ای که ادعا می‌کند کامل است؟ و اگر این تصویر ناقص باشد، تبعات این کامل و کافی فرض کردن این تصویر ناقص و عمل طبق آن، چه پیامدهایی برای انسان و تمدن خواهد داشت؟ در این مسیر، یک احتمال جدی‌تر نیز پیش روی ما قرار می‌گیرد: شاید «فساد» تنها مجموعه‌ای از رفتارهای فاسد نباشد؛ شاید فرآیند و ساختاری باشد که از پیش‌فرض‌ها، انتخاب‌ها و اعمال انسان آغاز می‌شود، در ساحت‌های اجتماعی و تمدنی گسترش می‌یابد و سرانجام خود انسان را دربرمی‌گیرد. در این صورت، «بما کسبت أیدی الناس» تنها یک جمله‌ی اخلاقی نیست؛ بلکه هشداری درباره‌ی رابطه‌ی انسان و جهانی است که خودش در ساختن آن نقش دارد. انسان چیزی را در جهان می‌سازد و سپس در جهانی زندگی می‌کند که همان ساخته‌ها، بر او اثر می‌گذارد. این چرخه می‌تواند از تعاریف اولیه، روش‌تولید علم مدرن، علوم مدرن و ابزار آغاز شود و به فرهنگ برسد؛ از فرهنگ به اقتصاد؛ از اقتصاد به سبک زندگی؛ از سبک زندگی به روان؛ و از روان دوباره به انتخاب‌ها و ادراک انسان. اگر چنین چرخه‌ای واقعیت داشته باشد، اصلاح چند رفتار فردی برای متوقف‌کردن آن کافی نخواهد بود. مسئله، اصلاح نگاه انسان و پیش‌فرض‌های بنیادین انسان مدرن و ساختارهایی است که این انسان با اعمال خود پدید آورده است. و اینجا مهدویت وارد بحث می‌شود. در نگاه شیعی، ظهور امام مهدی علیه‌السلام صرفاً حادثه‌ای برای پایان تاریخ نیست. وعده‌ی ظهور، با ایده‌ای از رفع ظلم، برپایی قسط و اصلاح مطلق زمین پیوند خورده است. پس شاید میان آغاز آیه و پایان تاریخ نیز رابطه‌ای وجود داشته باشد که کمتر به آن توجه کرده‌ایم: از یک سو: «ظَهَرَ الْفَسَادُ...» و از سوی دیگر: «يَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلاً...» آیا می‌توان این دو را در یک چارچوب واحد فهم کرد؟ آیا ظهور فساد و ظهور اصلاح، دو حادثه‌ی بی‌ارتباط‌اند؟ یا اینکه قرآن و معارف مهدوی، از یک مسئله‌ی واحد در دو سوی تاریخ سخن می‌گویند: یک سو فساد فراگیر مذکور در آیه که میوه‌ی اکتسابات خودبنیاد انسان معرفی شده، انسانی که با محدودیت‌های ذاتی نسبت به شناخت مبدأ و مبادی و غایت و مسیر و بازخورد‌های افعال خودبنیادش در ساختار واقعیت که غیر ایزوله، غیر خطی، به شدت در هم‌تنیده و غیر موضعی است دست به دخل و تصرف‌های گسترده و عمیق می‌زند و سوی دیگر حضور و حاکمیت مصلح کلی که نسبت او با واقعیت، علم و مبدأ و مسير و غایت، از محدودیت‌های معرفتی انسان فراتر و بی‌نقص باشد؟ اگر چنین باشد، آنگاه مسئله‌ی مدرنیته دیگر صرفاً یک دعوای سیاسی یا فرهنگی نخواهد بود. مسئله این خواهد بود که آیا تمدن کنونی بشر، در مسیر کاهش فساد حرکت می‌کند یا به واسطه‌ی قدرت دخل و تصرف بی‌سابقه و روزافزونش که البته به جهل ساختاری ناشی از ساده‌سازی‌هایش گرفتار است و از تبعات واقعی و کامل آن هم آگاهی کاملی ندارد، در حال تولید ساختاری است که برآیند فعل و انفعالاتش تولید فساد ظهور کرده در خشکی و دریا در همه‌ی عرصه‌های انسانی و زیست‌محیطی و‌... است. و اگر در حال تغییر مقیاس فساد به واسطه‌ی ایجاد آن ساختار خودبنیاد است، چرا؟ این کتاب نمی‌خواهد از پیش پاسخ همه‌ی این پرسش‌ها را مسلم فرض کند. می‌خواهد آنها را یکی‌یکی روی میز بگذارد، شواهد موافق و مخالف را بررسی کند، مرز میان استدلال و حدس را نگه دارد، و در نهایت ببیند آیا می‌توان میان آیه‌ی «ظَهَرَ الْفَسَادُ»، نقد مبانی تمدن مدرن و مسئله‌ی مهدویت، یک پیوند منطقی و قابل دفاع برقرار کرد یا نه. اگر این پیوند وجود نداشته باشد، باید پذیرفت. اما اگر وجود داشته باشد، آنگاه شاید لازم باشد در یکی از بدیهی‌ترین مفاهیم عصر خود تجدیدنظر کنیم: اینکه هر آنچه بر قدرت دخالت انسان در طبیعت می‌افزاید، الزاماً به اصلاح جهان نیز می‌انجامد. شاید بزرگ‌ترین مسئله‌ی انسان معاصر این نباشد که قدرت کافی برای تغییر جهان ندارد. شاید مسئله این باشد که انسان مدرن، قدرت تغییر جهان را بسیار زودتر از توانایی شناخت کامل مبدأ و مبادی واقعاً صادق و غایت بدست آورده؛ آن‌هم به واسطه‌ی ابزاری که ساختار غیر ایزوله‌ی در هم تنیده‌ی غیر خطی غیر محلی واقعیت را، محلی، ایزوله، خطی-طیفی فرض می‌کند و از فهم تبعات این ساده‌سازی‌ها در دراز مدت و حتی کوتاه‌ مدت جهل ذاتی دارد. و سوال بنیادین بعدی این است: قسمت اول قسمت سوم قسمت چهارم ✍ علی مصباحی @bidari110
مقدمه قسمت سوم اگر این شواهد، نه بر اساس پیش‌فرض‌های رقیب، بلکه بر مبنای روش‌ها و معیارهای معرفتی خود تمدن مدرن قابل اثبات و تأیید باشند، چرا این نتایج الزاماً به بازنگری بنیادین در ساختارهای برپا‌کننده و حافظ این تمدن نمی‌انجامند؟ آیا مسئله صرفاً ناآگاهی است؟ آیا مسئله ناتوانی در دیدن پیوند میان پیامدهای پراکنده است؟ آیا مسئله تعارض منافع و ساختارهای قدرت است؟ آیا ساختارهای تمدنی می‌توانند نتایجی را که خودِ روش‌ها و علومشان آشکار کرده‌اند، ببینند اما از پذیرش لوازم تمدنی آن ناتوان باشند؟ و اگر چنین مقاومتی در برابر شناخت و بازگشت وجود داشته باشد، نسبت آن با «لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» چیست؟ آیا ممکن است یکی از شروط بازگشت، آشکارشدنِ خودِ ریشه‌های مولد فساد فراگیر باشد؛ و آیا شناخت علمی و عمومیِ سازوکارهای تولید این فساد فراگیر می‌تواند بخشی از همان فرایندِ آشکارشدن و زمینه‌سازِ رجوع باشد؟ اگر چنین باشد، آن‌گاه مسئله فقط شناخت فساد و ریشه‌های تولید فراگیر نیست؛ مسئله این است که شناخت فساد و ریشه‌های تولید فراگیر فساد، چگونه می‌تواند به تسریع رجوع بینجامد. و در پایان باید عرض کرد، ابر پرسش بنیادین این اثر، این است: اگر موجودی که نه بر حقیقت و غایت احاطه‌ی کامل دارد و نه از درون یک نظام خودبنیاد قادر است برای هنجارها و غایات خویش به نحو کافی، صدق و الزام‌آوری مستقل اثبات کند، در عین حال خود را مجاز به تعیین مستقل چیستی، ارزش، غایت و باید و نباید بداند و قدرت مداخله‌ی روزافزونی نیز در جهانی پیچیده، غیرخطی، درهم‌تنیده و غیرایزوله داشته باشد، حاصل این ترکیب چه نوع «اکتساب» و چه نوع «فسادی» خواهد بود؟ قسمت اول مقدمه قسمت دوم مقدمه قسمت چهارم مقدمه ✍ علی مصباحی @bidari110
مقدمه قسمت چهارم چنانچه عرض شد: ابر پرسش بنیادین این اثر، این است: اگر موجودی که نه بر حقیقت و غایت احاطه‌ی کامل دارد و نه از درون یک نظام خودبنیاد قادر است برای هنجارها و غایات خویش به نحو کافی، صدق و الزام‌آوری مستقل اثبات کند، در عین حال خود را مجاز به تعیین مستقل چیستی، ارزش، غایت و باید و نباید بداند و قدرت مداخله‌ی روزافزونی نیز در جهانی پیچیده، غیرخطی، درهم‌تنیده و غیرایزوله داشته باشد، حاصل این ترکیب چه نوع «اکتساب» و چه نوع «فسادی» خواهد بود؟ اجازه بدهید آن را کمی باز کنم تا ببینیم دارد چه می‌گوید عبارت فوق: اگر انسان حق تعیین مستقلِ چیستی، ارزش، غایت و باید و نباید را برای خود قائل شود، در جهانی که او مالک مطلق آن نیست و بر همه‌ی روابط و پیامدهایش احاطه‌ی معرفتی ندارد، چه نوع «اکتساب» و چه نوع «فسادی» به‌وجود خواهد آمد؟ این سؤال چند لایه دارد که هر کدام به‌تنهایی می‌تواند یک کتاب باشد: ۱. ادعای خودبنیادی هنجاری انسان مدرن نه فقط می‌گوید «من می‌توانم جهان را بشناسم»، بلکه عملاً ادعا می‌کند «من حق دارم بگویم چه چیزی خوب است، چه چیزی غایت است و چه چیزی باید باشد». این انتقال از «شناخت» به «تشریع» نقطه‌ی کلیدی است. اینجا بحث بنیادین نارسایی‌های ذاتی یک سیستم خودبنیاد برای تولید هنجار الزام‌آور منطقی صادق رخ می‌دهد، اینجا بحث بنیادینِ نارسایی‌های ذاتیِ یک سیستم خودبنیاد برای تولید هنجارِ الزام‌آور و منطقاً صادق رخ می‌نماید؛ مسئله‌ای که به اشکال مختلف در منطق صوری و مبانی ریاضیات نیز ظهور کرده است (نظیر پارادوکس‌های نظریهٔ مجموعه‌ها در کار راسل، قضایای ناتمامیت گودل، و نتایج تارسکی دربارهٔ تعریف‌ناپذیری صدق در سیستم‌های صوری به اندازهٔ کافی قوی). ۲. محدودیت ساختاری معرفت اینجا محدودیت فقط به «نمی‌دانم» تقلیل پیدا نمی‌کند؛ وقتی انسان در جهانی غیرخطی، درهم‌تنیده، غیرموضعی و غیر ایزوله زیست می‌کند، حتی اگر داده‌های زیادی هم داشته باشد، نمی‌تواند بر کل پیامدهای بلندمدت و متقاطعِ کنش‌هایش احاطه داشته باشد. این محدودیت، ذاتی و ساختاری است، نه موقتی. ۳. پیامد این ترکیب وقتی موجودی با معرفت محدود و مالکیت غیر مطلق، حق تعیین مستقل ارزش و غایت را برای خود قائل شود، «اکتساب» او دیگر صرفاً بهره‌برداری از طبیعت نیست؛ بلکه نوعی دخل و تصرف در نظم روابط است که خودش نمی‌تواند پیامدهای کاملش را پیش‌بینی یا کنترل کند. و این همان جایی است که «فساد» از سطح رفتارهای فردی به سطح ساختاری و تمدنی ارتقا پیدا می‌کند. قسمت اول مقدمه قسمت دوم مقدمه قسمت سوم مقدمه ✍ علی مصباحی @bidari110
هدایت شده از Ali Mesbahi
اجازه بدهید این بار قدم‌به‌قدم عرض کنم. (البته این فقط بخش اول بحث است) ۱. نخست باید میان «دانستن بیشتر» و «احاطه بر واقعیت» فرق بگذاریم ما معمولاً وقتی از محدودیت علم سخن می‌گوییم، تصور می‌کنیم مشکل فقط این است که علم هنوز اطلاعات کافی ندارد و با پیشرفت بیشتر، این کمبود برطرف خواهد شد. اما پرسش من بنیادی‌تر است: آیا خودِ روش علمی، به دلیل شیوه‌ای که برای شناخت انتخاب کرده، ناگزیر بخشی از پیچیدگی واقعیت را ساده نمی‌کند و از این‌ طریق دچار یک جهل ذاتی ساختاری نمی‌شود؟ برای روشن شدن مطلب، ابتدا باید به خود واقعیت توجه کنیم. واقعیتی که ما در آن زندگی می‌کنیم، مجموعه‌ای از قطعات کاملاً مستقل و جدا از هم نیست. پدیده‌ها با یکدیگر رابطه دارند؛ محیط بر آنها اثر می‌گذارد و آنها نیز بر محیط اثر می‌گذارند. بسیاری از روابط، ساده و متناسب نیستند؛ یک تغییر کوچک، بسته به ساختار مجموعه، ممکن است اثر بسیار بزرگ‌تری پیدا کند. همچنین در بنیادی‌ترین سطوح فیزیک، شواهدی داریم که نشان می‌دهد نمی‌توان روابط طبیعت را همیشه به این تصویر ساده فروکاست که هر چیز فقط از عوامل نزدیک و محلی و پیرامونی خودش اثر می‌گیرد. پس می‌توان چهار ویژگی را، برای توصیف ساختار کلی واقعیت در نظر گرفت: غیرایزوله، غیرخطی، غیرمحلی و درهم‌تنیده. اما اینها یعنی چه؟ غیرایزوله یعنی یک پدیده را نمی‌توان در معنای مطلق کلمه از کل واقعیت جدا کرد. در آزمایشگاه می‌توانیم دما، فشار، لرزش، میدان‌های مختلف و بسیاری عوامل شناخته‌شده دیگر را کنترل کنیم و اثر آنها را بسیار کاهش دهیم. اما این چیزی است که باید دقیقاً به آن توجه کنیم: این کنترل، کنترل ظاهری و عملیاتیِ عوامل شناخته‌شده است، نه احاطه واقعی بر تمام علل مؤثر بر پدیده. ما آنچه را می‌شناسیم و می‌توانیم اندازه‌گیری کنیم، کنترل می‌کنیم. اما اگر واقعاً تمام عوامل مؤثر را می‌شناختیم و می‌توانستیم آنها را حذف یا کنترل کنیم، دیگر اساساً بحثی از «عامل ناشناخته» یا «رابطه پنهان» باقی نمی‌ماند؛ زیرا در آن صورت به تمام شبکه علّی مؤثر بر پدیده احاطه پیدا کرده بودیم. و دقیقاً همین احاطه است که باید اثبات شود، نه اینکه در ابتدای کار فرض گرفته شود. ۲. غیرمحلی بودن این مسئله را عمیق‌تر می‌کند حتی اگر فرض کنیم تمام عوامل محلی و پیرامونی و شناخته‌شده را تا حد امکان کنترل کرده‌ایم، باز نمی‌توانیم صرفاً از این امر نتیجه بگیریم که هیچ رابطه‌ای خارج از این محدوده وجود ندارد. به زبان بسیار ساده: صفر کردن چیزهایی که می‌شناسیم، مساوی با اثبات صفر بودن چیزهایی که نمی‌شناسیم نیست. این مسئله در فیزیک کوانتومی اهمیت ویژه‌ای پیدا کرده است. آزمایش‌های متعدد مرتبط با نابرابری‌های بل نشان داده‌اند که طبیعت را نمی‌توان به سادگی با این تصویر توضیح داد که هر پدیده فقط از عوامل محلیِ مجاور و پیرامون خود اثر می‌پذیرد. یعنی نمی‌توانیم بگوییم: «اگر تمام عوامل محلی را کنترل کردیم، پس هر اثر دیگری بر پدیده قطعاً صفر است.» این نکته برای بحث ما بسیار مهم است. زیرا ایزولاسیون واقعی چیزی بسیار فراتر از این است که ما عوامل شناخته‌شده‌ی پیرامون پدیده‌ی مورد مطالعه‌ را در یک آزمایش محدود کنیم. بنابراین: آزمایشگاهی که عوامل شناخته‌شده را کنترل کرده است، لزوماً جهانی را که پدیده در آن واقعاً قرار دارد از خود جدا نکرده است. و اگر روابط غیرمحلی نیز در ساختار واقعیت منتفی نباشند، این فاصله میان «آنچه ما کنترل کرده‌ایم» و «تمام آنچه واقعاً مؤثر است» اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. ۳. غیرخطی و در هم تنیده‌ بودن چه مشکلی ایجاد می‌کند؟ در یک رابطه‌ی کاملاً ساده و خطی، اگر مقدار علت را کمی تغییر دهیم، انتظار داریم مقدار معلول نیز تقریباً متناسب با آن تغییر کند. اما در یک سیستم غیرخطی در هم تنیده، چنین تضمینی وجود ندارد. یک تغییر کوچک که گمان اولیه در یک سیستم خطی این است که هیچ اثر خاصی نداشته باشد؛ در شرایط غیر خطی در هم تنیده، از طریق روابط و بازخوردهای سیستم می‌تواند تقویت شود و بعد از مدتی پیامدی بسیار بزرگ ایجاد کند. بنابراین خطای کوچک در یک سیستم پیچیده الزاماً خطای کوچک باقی نمی‌ماند. این نکته برای تمدن بسیار مهم است. زیرا انسان امروز فقط مشاهده‌گر طبیعت نیست؛ در آن دخالت می‌کند. این دخالت و دخل و تصرف از مهمترین وجوه تمایز علم مدرن با علم پیشامدرن است که مبنایش تعامل با محیط بود! هرچه علم و فناوری پیشرفته‌تر شده، قدرت مداخله ما نیز بسیار بیشتر شده است.
مثلاً در مهندسی ژنتیک، انسان امروز می‌تواند در ساختارهایی دخالت کند که نسل‌های گذشته اساساً قدرت دست‌کاری آنها را نداشتند. اما: افزایش قدرت دخالت، الزاماً به معنای افزایش متناسب قدرت احاطه بر تمام پیامدهای آن دخالت نیست. وقتی در یک سیستم فوق‌پیچیده‌ی غیر خطی، تغییری ایجاد می‌کنیم، ممکن است برخی پیامدهای مستقیم و موضعی و نزدیک (زمانی و مکانی) آن را بشناسیم، اما پیامدهای ثانویه و ثالث و... آن، از طریق شبکه‌ای از روابط، در مسیرهای دیگری ظاهر شوند. این همان هشدار بزرگی است که بسیاری از دانشمندان درباره‌ی دستکاری‌های ژنتیک بیان کرده‌اند و آثار فاجعه‌بار برخی از این دستکاری‌ها هم با گذر زمان رخ نموده است! به عنوان یک قطره از دریا: ژن‌درمانی SCID-X1 در دهه ۲۰۰۰، برای کودکانی که به نقص شدید و ارثی سیستم ایمنی موسوم به X-SCID مبتلا بودند، از ژن‌درمانی استفاده شد. هدف کاملاً روشن و مثبت بود: وارد کردن نسخه سالم ژن به سلول‌های بنیادی خون تا سیستم ایمنی کودک اصلاح شود. در ابتدا درمان موفقیت‌آمیز به نظر می‌رسید و در بسیاری از کودکان عملکرد ایمنی بهبود پیدا کرد. اما بعداً مشخص شد که در تعدادی از آنان، ویروس حامل ژن درمانی در محل نامناسبی از DNA وارد شده و با فعال کردن ژن LMO2، رشد غیرطبیعی سلول‌ها را تحریک کرده است؛ در نتیجه برخی از کودکان به لوسمی (سرطان خون) مبتلا شدند. NIH نیز گزارش می‌کند که در نخستین مطالعات این روش، تقریباً یک‌سوم کودکان دچار لوسمی شدند. و این تازه فقط بخشی از تبعات بود که قابل مشاهده بود و شناسایی شد! بنابراین ممکن است: قدرت تغییر دادن جهان با سرعت بسیار زیادی افزایش یابد، بدون اینکه قدرت احاطه بر تمام نتایج این تغییر با همان سرعت افزایش یافته باشد. اینجا دقیقاً به معنای عمیق‌تری از «بما کسبت أیدی الناس» نزدیک می‌شویم: انسان چیزی را در جهان تغییر می‌دهد، اما الزاماً تمام آنچه را که آن تغییر در شبکه واقعیت ایجاد می‌کند نمی‌بیند. و ممکن است بخشی از پیامدها بسیار دیرتر و در مقیاسی ظاهر شوند که ارتباطشان با عمل اولیه دیگر برای انسان آشکار نباشد. ۴. حالا به خود «علم» برگردیم یک نکته دیگر هم بسیار مهم است. مدل علمی، خود واقعیت نیست. ما برای شناخت یک پدیده، واقعیت بسیار پیچیده را به مجموعه‌ای از متغیرها و روابط قابل مطالعه تبدیل می‌کنیم. بخشی را اندازه می‌گیریم؛ بخشی را ثابت می‌گیریم؛ بخشی را کنار می‌گذاریم؛ و روابطی را که قابل محاسبه‌اند در قالب مدل بیان می‌کنیم. این کار برای پیش‌بینی و کنترل ضروری است. اما نباید یک اشتباه منطقی مرتکب شویم: موفقیت یک مدل در پیش‌بینی، به‌خودی‌خود مساوی با کشف کامل چیستی واقعیت نیست. مدل‌های به اصطلاح علمی مبتنی بر روش علمی، ممکن است پیش‌بینی‌های بسیار دقیقی هم داشته باشند، اما باید دانست که همچنان فقط یک مدل بسیار موفق از رفتار پدیده هستند، نه احاطه‌ای کامل بر «چیستی» و تمام ساختار واقعی آن. به همین دلیل: دقت بالا در پیش‌بینی ≠ احاطه کامل بر واقعیت. هرچه بازه زمانی و دامنه دخالت بیشتر شود، محدودیت مدل و عواملی که در مدل نیامده‌اند می‌توانند اهمیت بیشتری پیدا کنند. پس مسئله من این نیست که «علم اشتباه است». برعکس؛ علم در قلمرو خودش می‌تواند بسیار قدرتمند باشد. مسئله این است که: آیا می‌توان یک روش بسیار قدرتمند برای شناخت بخشی از واقعیت را با کل واقعیت یکی گرفت؟ و آیا مجاز هستیم مبتنی بر آن، در ساختار واقعیت دخل و تصرف کنیم و این دخل و تصرف را گسترش دهیم، آن هم بسیار سریع‌تر از قدرت معرفتی خود نسبت به همه‌ی تبعات این دخل و تصرف؟ و البته مسئله‌ی اصلی این هم نیست و مشکل اصلی از این محدودیت ذاتی روش علمی بسیار بنادی‌تر است که آن را می‌گذارم برای مراحل بعد و ارسال‌های بعدی إن‌شاء‌الله.
بیداری ۱۱۰
مثلاً در مهندسی ژنتیک، انسان امروز می‌تواند در ساختارهایی دخالت کند که نسل‌های گذشته اساساً قدرت دست
مسئله صرفاً این نیست که مدل علمی ممکن است ناقص باشد یا پیش‌بینی علمی گاهی خطا کند؛ بلکه از مقدمات فوق نتیجه می‌شود که روش علمی، به اقتضای ساختار ذاتی خود، ناگزیر دارای دو محدودیت ساختاری است: نخست، خطای ذاتی در فرایند مدل‌سازی، زیرا مدل هرگز تمام ساختار علّی واقعیت را در خود بازنمایی نمی‌کند؛ و دوم، خطای ذاتی در فرایند پیش‌بینی، زیرا پیش‌بینی صرفاً از روابط بازنمایی‌شده در مدل استخراج می‌شود و نمی‌تواند تمام آنچه در واقعیت، تحت تأثیر روابط بازنمایی‌نشده رخ می‌دهد، از پیش در خود داشته باشد. ازاین‌رو، روش علمی هرقدر مشاهده، اندازه‌گیری، محاسبه و فیدبک خود را افزایش دهد، صرفاً می‌تواند این خطاها را کاهش دهد یا دامنه اعتبار مدل را گسترش دهد؛ اما نمی‌تواند با خودِ همین سازوکار، منشأ ساختاری آنها را از میان بردارد. زیرا هر اصلاح جدید نیز ناگزیر از همان چرخه‌ی مشاهده → بازنمایی → مدل‌سازی → پیش‌بینی عبور می‌کند. بنابراین، خطای مدل‌سازی و خطای پیش‌بینی، صرفاً خطاهای اتفاقی، موقتی یا ناشی از کمبود فعلی اطلاعات نیستند؛ بلکه محدودیت‌هایی ذاتی در خودِ روش علمی‌اند که رفع نهایی آنها از درون همان روش ممکن نیست.
قبل از شروع بحث لازم است با تعریف علمی چهار مفهوم آشنا شویم: ۱. T I ​ : ایزولاسیون تعریف دقیق ایزولاسیون یعنی: برای اینکه یک پدیده به‌عنوان یک موضوع قابل‌کنترل و قابل‌تحلیل درآید، دامنه‌ای از واقعیت را به‌عنوان «سیستم مورد مطالعه» انتخاب کنیم و اثرات خارج از آن را یا حذف، یا ثابت، یا کنترل، یا در حد قابل‌اغماض فرض کنیم. به‌صورت ساده: R⟶S+E که در آن: R: واقعیت کلی S: سیستم مورد مطالعه E: محیط و سپس برای امکان تحلیل فرض می‌کنیم: E≈constant یا: ∂E ∂S ​ ≈0 یا اثر E آن‌قدر کوچک است که در دقت موردنظر قابل صرف‌نظر است. در علم واقعی، هیچ آزمایشگاه انسانی واقعاً «کل جهان» را از سیستم جدا نمی‌کند. آنچه انجام می‌شود ایزولاسیون عملیاتی است، نه جداسازی هستی‌شناختی مطلق. فلسفه علم نیز دقیقاً مفهوم «method of isolation» و ایده‌آل‌سازی را به‌عنوان یکی از روش‌های ساخت مدل علمی بررسی می‌کند. نمونه کلاسیک آن مدل‌هایی است که اصطکاک، ویژگی‌های اضافی جسم یا عوامل محیطی را حذف می‌کنند. چرا به آن نیاز داریم؟ چون اگر همه عوامل محیطی را هم‌زمان وارد کنیم، مسئله ممکن است از نظر محاسباتی و تجربی غیرقابل‌حل شود. فرض کنید می‌خواهیم حرکت یک جسم را بررسی کنیم. واقعیت واقعی شامل: گرانش زمین، ماه، خورشید، میدان‌های الکترومغناطیسی، ارتعاشات زمین، فشار هوا، اصطکاک، دما، مولکول‌های اطراف، ساختار داخلی جسم، و... است. اگر بخواهیم همه را هم‌زمان وارد مدل کنیم، مسئله به‌سرعت از یک مدل ساده به یک مسئله بسیار عظیم تبدیل می‌شود. پس می‌گوییم: برای مسئله موردنظر، بعضی عوامل را ثابت یا ناچیز در نظر می‌گیریم. این همان ایزولاسیون مدل‌سازانه است. تبعات معرفتی اینجا اولین فاصله ایجاد می‌شود: S model ​  =S real ​ ​ زیرا سیستم واقعی کاملاً از محیط جدا نشده است. بنابراین: «اثر محیط را در مدل وارد نکرده‌ایم» با: «محیط هیچ اثر واقعی ندارد» یکی نیست. این دقیقاً همان نکته‌ای است که شما روی آن دست گذاشته‌اید. اما یک دقت مهم: ایزولاسیون الزاماً خطا نیست. اگر اثر محیط واقعاً در محدوده موردنظر ناچیز باشد، مدل بسیار دقیق خواهد بود. پس: حذف عامل  =خطا بلکه: حذف عامل مؤثر→خطای مدل بنابراین مسئله زمانی جدی می‌شود که عامل حذف‌شده واقعاً در رفتار موردنظر نقش داشته باشد. ۲. T L ​ : خطی‌سازی / طیفی‌سازی / صورت‌بندی تحلیلی این بخش را باید از ایزولاسیون کاملاً جدا کرد. ایزولاسیون می‌پرسد: چه چیزهایی را داخل سیستم بیاورم؟ خطی‌سازی می‌پرسد: روابط میان چیزهایی را که داخل سیستم آورده‌ام چگونه به شکلی قابل‌حل و قابل‌تحلیل نمایش دهم؟ این دو یکی نیستند. خطی‌سازی چیست؟ فرض کنید دینامیک واقعی سیستم: x ˙ =f(x,u,t) باشد. اگر f غیرخطی باشد، ممکن است حل دقیق بسیار دشوار شود. در اطراف یک نقطه مرجع x 0 ​ ، می‌توان نوشت: f(x)≈f(x 0 ​ )+J(x 0 ​ )(x−x 0 ​ ) که J ژاکوبین سیستم است. یعنی یک تابع غیرخطی را در محدوده‌ای به یک تقریب خطی تبدیل می‌کنیم. این یک تقریب محلی است. بنابراین: f(x)  =f linear ​ (x) اما در محدوده مشخص: f(x)≈f linear ​ (x) چرا این کار انجام می‌شود؟ چون بسیاری از ابزارهای ریاضی قدرتمند ما برای سیستم‌های خطی وجود دارند: جبر خطی، ماتریس‌ها، eigenvalue/eigenvector، تحلیل فرکانسی، تابع انتقال، تحلیل مودال، Fourier/Laplace، کنترل خطی، نظریه سیستم‌ها. پس بخشی از پیچیدگی واقعی به شکلی تبدیل می‌شود که ابزار ریاضی بتواند آن را مدیریت کند. «طیفی‌سازی» چه تفاوتی دارد؟ طیفی‌سازی الزاماً همان خطی‌سازی نیست. در بسیاری از مسائل، یک عملگر یا دینامیک را به مؤلفه‌ها، مودها یا فرکانس‌های مشخص تجزیه می‌کنیم. مثلاً: x(t)= n ∑ ​ a n ​ ϕ n ​ (t) یا در فضای فرکانسی: x(t)→X(ω) این تبدیل، یک نمایش خاص از واقعیت ایجاد می‌کند. در برخی مسائل بسیار قدرتمند است؛ اما باز هم: representation  =thing represented تبعات اینجا چیزی بسیار مهم رخ می‌دهد: رفتار غیرخطی کامل ممکن است در یک نمایش خطی یا طیفیِ محدود، به‌صورت کامل حضور نداشته باشد. مثلاً: برهم‌کنش بین مودها، اثرات مرتبه بالاتر، bifurcation، chaos، saturation، feedbackهای غیرخطی، ممکن است در تقریب اولیه حذف یا سرکوب شوند. پس: T L ​ (R)  =R ​ اما این تفاوت می‌تواند در محدوده‌ای کوچک باشد. ۳. T NL ​ : محلی‌سازی این مورد از چهار مورد شما از همه حساس‌تر است و باید دقیق‌ترین تعریف را داشته باشد. محلی‌سازی یعنی: مدل را بر اساس این فرض/چارچوب بسازیم که روابط علّی یا اطلاعات مؤثر مورد نیاز برای توصیف یک پدیده را بتوان عمدتاً با درجات آزادی و برهم‌کنش‌های واقعاً در دسترسِ محلی صورت‌بندی کرد. در بسیاری از نظریه‌های کلاسیک، این فرض طبیعی است. برای
مثال: ∂t ∂u(x,t) ​ =F(u(x,t),∇u(x,t),…) یعنی وضعیت در x بر اساس کمیت‌های تعریف‌شده در x و همسایگی آن توصیف می‌شود. اما اینجا فیزیک کوانتومی مسئله را پیچیده می‌کند درهم‌تنیدگی کوانتومی نشان می‌دهد که توصیف سامانه‌های کوانتومی نمی‌تواند همیشه به این شکل فروکاسته شود که هر زیرسامانه دارای مجموعه‌ای از ویژگی‌های محلیِ مستقل باشد که همه هم‌بستگی‌های مشاهده‌شده را توضیح دهند. آزمایش‌های بل و نسل‌های بعدی آزمایش‌ها، نقض نابرابری‌های بل را نشان داده‌اند؛ یعنی نظریه‌های local hidden-variable نمی‌توانند تمام هم‌بستگی‌های مشاهده‌شده را بازتولید کنند. این دقیقاً یکی از نتایج اصلی آزمایش‌های برندگان نوبل فیزیک ۲۰۲۲ است. اما اینجا باید از یک اشتباه مهم جلوگیری کنیم: Bell violation  =اثبات هر نوع علیت سریع‌تر از نور ​ بل بیشتر درباره ناسازگاری مجموعه مشخصی از مفروضات محلی-واقع‌گرایانه با پیش‌بینی‌های کوانتومی است. تبعات محلی‌سازی اگر واقعیت دارای هم‌بستگی‌هایی باشد که با یک توصیف صرفاً محلی قابل بازسازی نباشند، آنگاه: کنترل کامل عوامل محلی ≠ احاطه بر تمام ساختار رابطه‌ای سیستم این دقیقاً به استدلال اولیه شما کمک می‌کند. ولی باز هم: علم مجبور نیست همیشه محلی مدل کند. مکانیک کوانتومی خودش می‌تواند ساختارهای غیرمحلی/غیرقابل‌فروکاستن به توصیف محلی کلاسیک را در مدل وارد کند. بنابراین صورت دقیق ادعا این است: هرگاه روش تحلیلی واقعیت را به روابط صرفاً محلی فروبکاهد، بخشی از ساختارهایی که ذاتاً غیرقابل‌تقلیل به روابط محلی‌اند ممکن است از آن نمایش حذف شوند. این از ادعای «کل علم ذاتاً محلی است» بسیار دقیق‌تر است. ۴. T E ​ : تفکیک اجزای درهم‌تنیده این مورد با T NL ​ ارتباط دارد ولی همان نیست. تفاوت اصلی: T NL ​ درباره ساختار مکانی/رابطه‌ای تعامل است. T E ​ درباره فروکاستن یک کل رابطه‌ای به اجزای مستقل برای تحلیل است. فرض کنید سیستم: S=A+B باشد. در فیزیک کلاسیک، اغلب می‌توان نوشت: S≈(A,B) و وضعیت کل را از وضعیت اجزا و روابط میان آنها بازسازی کرد. اما در مکانیک کوانتومی، حالت کل ممکن است: ∣Ψ⟩ AB ​  =∣ψ⟩ A ​ ⊗∣ϕ⟩ B ​ باشد. یعنی حالت کل به حاصل‌ضرب حالت مستقل دو جزء قابل‌فروکاستن نیست. این دقیقاً معنای ریاضی مهمی از درهم‌تنیدگی است. نوبل ۲۰۲۲ نیز در توضیح این پدیده تأکید می‌کند که دو یا چند ذره می‌توانند در یک حالت مشترک درهم‌تنیده باشند و توصیف آنها صرفاً به‌عنوان اجزای مستقل، ساختار کامل حالت مشترک را نشان نمی‌دهد. پس TE چه می‌کند؟ اگر ما بگوییم: Ψ AB ​ →(ψ A ​ ,ψ B ​ ) و تصور کنیم این دو توصیف مستقل تمام اطلاعات فیزیکی لازم را حفظ می‌کنند، ممکن است بخشی از اطلاعات رابطه‌ای کل از دست برود. در واقع درهم‌تنیدگی دقیقاً نشان می‌دهد که: information in the whole  ≡sum of information assigned independently to parts ​ تفاوت دقیق چهار مورد تقلیل پرسش اصلی چیزی که حذف/محدود می‌شود T I ​ ایزولاسیون چه چیزی را داخل سیستم بیاوریم؟ اثر محیط و عوامل بیرونی T L ​ خطی/طیفی‌سازی روابط داخل سیستم را چگونه قابل‌حل کنیم؟ بخشی از غیرخطی‌ها، مرتبه‌های بالاتر، ساختار کامل دینامیک T NL ​ محلی‌سازی روابط را در چه دامنه مکانی/علّی مدل کنیم؟ روابطی که به توصیف صرفاً محلی فروکاستنی نیستند T E ​ تفکیک درهم‌تنیدگی آیا کل را می‌توان به اجزای مستقل شکست؟ اطلاعات رابطه‌ای/هم‌بسته‌ای که در کل وجود دارد بنابراین: T I ​  =T L ​  =T NL ​  =T E ​