eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
504 دنبال‌کننده
223 عکس
13 ویدیو
0 فایل
واژه‌های بیهوده‌، اما پوچ نه. کپی بدون ذکر منبع ممنوع! شناسِ بنده: @Zahra_vm ناشناسِ بنده: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
مادرها همه چیز را می‌فهمند، بعد دمنوش گل گاو زبون میارن(:
کار از دمنوش گذشته، مادر دیگه چند شب یه‌بار، آب‌نمک می‌ریزه تو ماهی‌تابهٔ داغ!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
وقتی به قصه ابراهیمِ نبی فکر می‌کنم، به معجزه تسلیم می‌رسم...
✍🏻 آسمان، نفس در سینه حبس کرده، زمین چشم بسته، و اسماعیل«علیه‌السلام» سرسپرده بود به ایمان. سنگ‌ها، شاهدانِ خاموش واقعه بودند: «باد لای موهای پسر می‌رقصید و تیغ در مشت پدر می‌ترسید، خنجر که بالا رفت، قَدَر تردید کرد، و به هنگام فرودش، دستِ قضا لرزید؛» صفحه قربانی را از اینجای تاریخ کندند، چسباندند به سالِ ۶۱. یکی از عرفات راهی کربلا شد‌. سنگ‌ها، شاهدانِ خاموش واقعه بودند: «چاقو این‌بار برید...» •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
در تدارک عیدی‌های غدیر، از مجموعه رنگین‌کمونی 🌈
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
🦋
آن شب در دفترم نوشتم: «می‌آیم تا تو بگویی.» مهلت ارسال و ثبت درخواست انتقالی تا آخر خرداد بود، خیلی نمانده بود تا بر لبه قرار بایستم—تا آستانه تابستانی که به گمانم پشتش، دلی به آغوش می‌رسید. و من، دل‌خوش به خیالِ شکفتن یک آرزوی کهنه... اما شیشه قول‌ها، زیر قدم‌های بی‌ملاحظه اردیبهشت ترک برداشته و با گام‌های سنگین خرداد، خورد شده بودند. مانده بودم میان دو راه که انتهای یکی به سقفِ کوتاهِ تهران ختم می‌شد و دیگری رو به آسمانِ بی‌انتهای حرم باز بود. پس راه افتادم. در پیچِ مسیر، دختری نشسته بود با چشمانی آسمانی و نگاهی پر از حضور. قرار بود نیمه‌‌های‌راه پیاده شود اما پیش از آن‌که برود، برایم شعری از حسین صفا خواند و مرا همراه همان لاک‌پشت دمر شده، مثل قایقی واژگون، ساکت و تسلیم، سپرد به موج. وقتی رسیدم، مشهد پر از شاپرک‌ بود، مثل نشانه‌هایی از حضور که روی دامنم می‌نشستند، برای آن‌که بفهمم دو راه نیست، یکی‌ست و آن‌هم بال گشودن... در صفحه آن‌روز دفترم نوشتم: «تو پیش از رسیدن اجابت می‌کنی.» از یک قدمی آرزویم برگشتم، و ماندم...
✍🏻 شهر، از بالای خیابان ولیعصر تا پیچ تند اتوبان امام علی، هنوز مستِ صدای اذانی‌ست که از نام علی جاری‌ست… و حالا، در آستانهٔ غدیر، ایستاده بر بلندیِ ایمان نظاره‌گر تاریخی شده، که هربار با زخمی تازه‌ تکرار می‌شود. نعره‌های مرحب، از آن‌سوی مرزهای طمع و تاریکی به گوش می‌رسند، و اینجا، درخت‌ها، به تکبیر ایستاده‌اند، کوچه‌ها، لباس رزم پوشیده‌اند، آسمان روی سر به خون آغشته‌اش، سربند یاعلی بسته و شهر، شمشیرش را به یقین صیقل می‌دهد‌، که حیدر می‌رسد... ‌و ‌چیزی تا فتح خیبر نمانده... ‌ •|🌌|• @bidelijat
🔴هشدار تصویر دلخراش. ✍🏻 قد علم کرد تاریکی در برابر نور، و نبردی درگرفت، تن به تن. مشتِ سیاهِ شب با یقه‌ سپیدِ پیراهنت درآویخت و لطافت تنِ کوچکت، در آغوش نازک خواب، ایستاد روبه‌روی دست سنگینِ سنگ‌های سخت بزرگ... تو بیدار بودی، سربلند کردی و پرچمِ سرخِ خون‌خواهی بافتی به موهایت که حالا رها شده‌اند در باد... •|🌌|• @bidelijat
الله اکبر ✨
✍🏻 سرِ نخواستنمان همیشه دعوا بود. ما نطفه خون‌آلودِ بودنمان، در غباری از درد بسته شد. وقتی جهان در سوی طلوع و غروبش، دو سنگر ساخته بود و در این میان غرب و شرق بر هم می‌کوبیدند، یکی قد علم کرد از دل بی‌جای جغرافیا که نه شرقی بود نه غربی، دوتای جهان –شبیه پیوستنِ محال شب و روز– یکی شدند که این‌‌یکی را بزنند! و ما همان یکی بودیم که جنگ سرِ بودنمان همیشه بود؛ در کشمکشِ تاریخ اما ما ماندیم، با قامتی از تبار کوه، در میانه طوفان، با پرچمی برافراشته... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 از هجومِ آن بی‌ریشگانِ بدونِ‌هویت که حتی واژه از نوشتن نامشان شرم دارد، پنج روز گذشته، و امروز، ما زخمی و برافروخته، سایه خانه‌ را به شاخه‌های نیم‌سوخته سپردیم و تهران را ترک کردیم. در قلبم، دردی از جنسِ اندوه می‌تپد که اگر مجال بیابم می‌نویسمش، اما حالا رسیده‌ام به یک پرسش! به میلِ به بقا در انسان فکر می‌کنم و هنوز در قیاس نفهمیده‌ام که این بیشتر است یا عشق؟ واقعا کدامش قوی‌تر می‌تپد در سینه انسانی که می‌خواهد باشد!؟ •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 پشت پلک‌های بسته مردم، وقتی هنوز تاریکیِ آسمان، جا برای عشق‌بازیِ نور باز نکرده بود، چکمه‌های سیاهِ آتش از روی خواب شهر عبور کردند! و در آن صبحِ ازدست‌دادن، وقتی نام علی در بانگِ اذان، با نالهٔ نابودی در صدایِ انفجار به هم پیچید، خون از رگ غیرت غدیر در قلب وطن جوشید و چونان حیدر عزم فتح خیبر کرد... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 جهان به غبارِ میدان چشم دوخته و به صدای چکاچک شمشیر‌ها گوش سپرده‌، سیدی از تبار علی«علیه السلام» رجز می‌خواند و تیغی از جنس ذوالفقار در دستِ ایمان بالاست؛ دندان روی جگر بگذارید، بالآخره خاک‌ِ معرکه می‌خوابد، و دوباره تاریخ‌نگاران روایت فتح را می‌نویسند... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 اینجا نه هراسی از مرگ هست و نه کسی به سوگِ سردارانِ رفته می‌نشیند، این خاک، سرزمینِ اعجاز است... که در بطنِ مادرانش سرباز می‌پروراند و در سرِ پدرانش غیر سودای شهادت نیست‌... •|🌌|• @bidelijat