eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
502 دنبال‌کننده
223 عکس
13 ویدیو
0 فایل
. خانوم معلم|علاقه‌مند به شعر و نقاشی|مبتلا به آسمون|ساکن حاشیهٔ خیال|ملقب به خورشید|مسلح به امید|خواهر آفتابگردون|رفیق کلمات|بچهٔ پایین|صاحب سبک|در حسرت دریا|عاشق... کپی بدون ذکر منبع ممنوع! من @Zahra_vm ناشناس https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
خوشبختانه یا شاید هم متأسفانه، تو هرچی که خوب نباشم، معمولاً تو ساختنِ مثال بد نیستم. (چرا متأسفانه؟ چون خیلی‌وقتا توی بیان مستقیم واقعیتی که تو دلمه ناتوانم! و وقتی با یه مثال تعریفش می‌کنم، آدما وجوه شباهتش رو نمی‌فهمن و به‌جای اینکه یه قدم بیان نزدیک‌تر، ده پله ازم دورتر می‌شن...) با این حال... چند روز پیش داشتم دفتر خاطراتم رو ورق می‌زدم، چشمم افتاد به یه مثال که منِ بهمنِ پارسال رو توصیف می‌کرد. با اینکه شش ماه گذشته، هنوزم حس می‌کنم اون مثال زنده‌ست و خیلی قویه؛ می‌خوام اینجا بنویسمش، به نظرم انگار هنوزم یه‌جورایی ادامه داره...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
خوشبختانه یا شاید هم متأسفانه، تو هرچی که خوب نباشم، معمولاً تو ساختنِ مثال بد نیستم. (چرا متأسفانه؟
✍🏻 « انگار با یه سبد پر از تخم‌مرغ، از پله‌های نمور، بلند، مارپیچی، کهنه، تنگ و تاریک یه برجِ خرابه بالا اومدم. مقصد، جایی بود که نمی‌دونستم کجاست، و مسیر، سخت، طولانی و ترسناک. مجبور بودم توی هر قدم، یه چیزی رو بندازم تا سبک شم و بتونم ادامه بدم. هر لحظه هم باید مراقب می‌بودم که سبدم نیفته و تخم‌مرغا سالم برسن. با پا گذاشتن روی هر پله، پله‌ قبلی خراب می‌شد و می‌ریخت. تا اینکه رسیدم به پشت‌بوم، روی سقفی که دیگه به جایی راهی نداشت. پله‌های پشت سرم خراب شده بودن، ظرفِ تخم‌مرغا هم از دستم افتاد، شکست. حالا من، مبهوت و حیرون، تنها و ترسیده، ایستادم. خالیِ خالیِ خالی. نه چیزی از گذشته مونده، و نه تخم‌مرغی. هیچ راهی نیست، جز اینکه بپرم و دستمو بگیرم به بالنی که داره بالا می‌ره و دور می‌شه. دیر بجنبم، دیگه دستم بهش نمی‌رسه، اون‌وقت یا سقوط می‌کنم، یا از گشنگی می‌میرم و غذای لاشخورهایی می‌شم که دور و برم پرواز می‌کنن؛ من اما از ارتفاع می‌ترسم... » •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 سلام بر اهالی سلام بر تَرک‌‌هایِ بغض‌ِ مقدسشان... •|🌌|• @bidelijat
رفیق اگه ستاره باشه، می‌تونه وزن دنیارو از رو شونه‌هات برداره...
✍🏻 سلام بر اهالی آنها که بر بلندایِ آسمان نشسته‌اند... •|🌌|• @bidelijat
هدایت شده از یادداشتFolder 📂
یا اینکه جا برای دخترِ بدتون ندارین تو حرم:)؟
ما همیشه راهیِ رفتنیم... شاید در انتهای این مسیر، آغوشی باشد که دلتنگی‌ را بفهمد. شاید رسیدیم به آنجا که عشق منتظر ماست... پ.ن: تصویر از ۴ شهریورِ ۰۳/ شهرری
✍🏻 سلام بر اهالی سلام بر در آغوشِ یار شکسته‌ها! •|🌌|• @bidelijat
هزار نامه، هزار امید، هزار دلیل برای رفتن، پریدن... پ.ن: تصویر از ۶ شهریورِ ۰۳
در من، اشتیاقی بی‌حد برای فرو رفتن به سکوتی بی‌انتها و غرق شدن در خلأیی بی‌زمان، سر به طغیان گذاشته.
سینه‌ام را شکافته، با موچین از قلبم رشته رشته رگ بیرون می‌کشد! بی‌رحم...
خواب، آشفته‌ترم می‌کند، تو بی‌اجازه می‌آیی، و من بی‌دفاعم...