بعد همین آدم!
اولای سال معتقد بود که به خاطر حواس جمع نبودنِ منِ معلم! بچهاش (توی زنگ تفریح! از بقیهی بچهها!) حرف زشت شنیده و تربیتش اوف شده.
خب خاک بر سرت با این تربیتت!
اگر خودتون در خانواده یکی دوتا بچه داشته باشید یا اگر فقط به نسبت خودتون و مادر و پدرتون فکر کنید، احتمالاً عرایض بنده رو نپذیرید، منطقی هم هست چون درکی ازش ندارید.
اما اگر با تعداد زیادی از بچهها در سنین مختلف، از گروههای اجتماعی و خانوادگی متفاوت، در شرایط غیر یکسان برخورد طولانی و مستمر داشته باشید، این رو خوب میفهمید.
بچهها، یک پنجرهی باز رو به خونهاشون هستن!
تمامِ رفتارهاشون آینهای هست که رفتارهای آموخته رو بازتاب میده، خوشایند یا ناخوشایند، خودآگاه یا ناخودآگاه...
هرچی بچهها بزرگتر میشن، بیشتر میتونن فیلم بازی کنن، اما بازم در مدت طولانی ترِ ارتباط لایههای درونی شخصیتشون رو میشه که کاملا بازتاب خانواده است.
لذا اگر مادر و پدر هستید، توصیه میکنم پُز دادن درباره خودتون و مخصوصا بچههاتون رو جلوی هرکسی غیر از معلم/مربی/پرستار انجام بدید.
ما به روتون نمیاریم اما شما مضحکه میشین.
این درباره خودِ ما تقریبا جوانها و پیرها هم صادقه
تا حالا یهو به خودتون نیومدید ببینید که عین مادر یا پدرتون رفتار کردید یا واکنش دادید، در حالی که همیشه به اون مدل رفتارشون نقد داشتید؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
بذارید یه حقیقتی رو بهتون بگم. یه حقیقتِ جالب!
قسمت جالبش چیه؟
جلسهی اولیا مربیان.
نمیدونم که آیا بقیهی معلمها هم اینو تایید میکنن یا نه، اما من فکر میکنم، که اگر مثلا مادرا تو جلسهی اول خودشون رو معرفی نکنن، اما مثلا ۱۰ دقیقه با هم صحبت کنیم، به راحتی میشه حدس زد که هر کدوم اولیای کدوم دانش آموزن؛
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
صحنهای غدیر و کوثر، مثل گوشواره در دو سوی حرم؛ یکی حلقهای از ولایت و دیگری جرعهای از برکت، با تز
یادآوری صحن نویس، به مناسبت امروز...
.
امروز گفتگوی تصویری داشتیم.
در طول کلاس، خیلی به دختر داشتن فکر کردم،
و به خدایی که اینهمه زیبایی، ظرافت و ناز آفریده،
و به نعمتی که دارم.
نگاهشون میکردم و به بزرگشدنشون فکر میکردم،
و به اینکه سهم من از دنیاشون فقط چندماهه،
به اینکه قراره به زودی برن...
به این که چقدر جهان قراره سخت بگیره تا از این استخونهای ظریف و دلهای نازک، زن بسازه؛
زنی که دنیا رو به دوش میکشه...
و البته به این فکر میکردم که چقدر دختر داشتن رو با تمامِ دردسرهاش دوست دارم!
و چقدر مادر بودن رو...
پ.ن: آخرین عکسِ شیشِ دوی عزیزم/ ۳ اسفند ۱۴۰۴
#خانهبهدوش
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
. امروز گفتگوی تصویری داشتیم. در طول کلاس، خیلی به دختر داشتن فکر کردم، و به خدایی که اینهمه زیبای
.
#کاش دستای بلندی داشتم،
اینقدر بلند که همتون توی بغلم جا میشدین، حتی اگر خیلی دور شدیم...
.
✍🏻
یک روز بالاخره نوبت جنگِ آخر میشود
یا خودم میجنگم
یا پسرم،
یا پسری که دخترم خواهد داشت...
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
آه،
ما چقدر به تکیه دادن به چیزی نیاز داریم؛
چیزی که عمیقتر از قدِ کوتاه و دل بیقرارِ ما باشد!