بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
توی تعریف سختی میگن هر مادهای که بتونه رویِ مادهٔ دیگه خراش بندازه، از اون سختتره، و مثال میزنن ک
حالا فکر میکنم که ما مثلِ تکههای به درد نخورِ شیشههای کثیفی میمونیم که ظریف، ضعیف، شکننده و بیارزشن، کربلا هم مثل الماسه؛
شیشه، تا تراش نخوره سادهاس، صافه، اما وقتی تراش بخوره میشه بلور، و بلور زیباست، ارزشمنده، عزیزه.
ما مدام برمیگردیم، مدام میآیم تا این الماس رو در آغوش بگیریم و خراش برداریم، تراشیده شیم، اشک بریزیم، صیقل بخوریم، بلور شیم...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 «من #آدمیزادم؛ در تلاقیِ ترس و امید، گم شده…» •|🌌|• @bidelijat
✍🏻
«من #آدمیزادم؛
قَدرِ مُطلقِ تردید!»
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
خوشبختانه یا شاید هم متأسفانه، تو هرچی که خوب نباشم، معمولاً تو ساختنِ مثال بد نیستم. (چرا متأسفانه؟
✍🏻
«گفتم خیال کن که یه زخم بزرگ روی سینهمه، یه زخم بزرگ و کهنه که هنوز درد داره اما دیگه بسته!
بعد همون آدمی که زخم زده، با نخ و سوزنِ بخیه به خیال جبران اومده، دهنمو گرفته، سینهمو که زخمه فشار داده تا تکون نخورم، بعد از بالای بازو تا مچ هر دوتا دستمو دوخته، حالا ازم میخواد ببخشمش، درحالی که لبخند میزنه!»
•|🌌|• @bidelijat
چند وقت پیش توی جمع دوستام داشتم ماجرای آخرین ویزیتِ چشم پزشکی و عوض کردن عینکم رو تعریف میکردم و یه جایی بین حرفام گفتم نمره چشمم کمتر شده؛ تا اون لحظه فکر میکردم این یه حرفِ ساده و یه واقعیتِ مسلمه که ممکنه ضعیفیِ چشم با عینک زدن بهتر بشه!
اما دوستام تعجب کردن و معتقد بودن که چشم همیشه ضعیفتر میشه نه بهتر.
من این ماجرا رو برای مادرم تعریف کردم و اون انگار که داره از یه اتفاقِ روزمره و عادی حرف میزنه، کنار همهٔ دلایلی که آورد گفت: خب معجزه هم هست دیگه!
من خیلی بعدش فکر کردم که واقعا چقدر حضور و ارادهٔ خدارو کم میبینیم!
منظورم این نیست که دوستام درست میگن و این اتفاق معجزه بوده؛
من فقط به این فکر کردم که چقدر به اشتباه در نگاهمون علت و معلولهای مادی و قوانین دنیا، جدای از اراده و خواست خدا پر رنگ شده!
و البته به این هم که توی توجيه هر اتفاقی علت چندمم خداست؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
انگار باد هم مأمور شده که "لا اله الا الله" را بلندتر بخواند... رو به غرب/ ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ . .
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تکیه زده به "لا اله الا الله"
برای از پا ننشستن...
رو به شمال/ ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
.
.
✍🏻
من نمیدانم فردا چه میشود.
شاید گرهها باز شود،
شاید نه؛
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- زهرا جان امروز ۴ شهریورماه و من در نیمه شبی که همه در ارامش و بی خبری خواب به سر میبرند با دلی گرفته میگشتم در میان مخاطبینم و رسیدم به تو از سر بی حوصلگی و کنجکاوی به سراغ عکس های پروفایلت رفتم رسیدم به ادرس کانالت و بازهم خواندم و خواندم تا رسیدم به تاریخ پانزدهم تیر ماه و با نوشته هایت انقدر اشک ریختم که چشمانم صدایشان درامد و شقیقه هایم درد گرفت اما...
انا دلم کمی ارام شد و به قدر روزهای دلتنگی که بسیار زیادند خدارا شکر کردم که امشب این مطالب رسیدم چون از نهم ماه قشنگ رمضان که از روز دهم آن قشنگی عبادت هایش گره خورده بود با غمی عمیق و جگرسوز،دلم غم داشت،جگرم میسوخت و چشمانم دم به دم با دیدن تصویر اقا جانم از قاب تلویزیون بارانی میشد ولی باز قلبم ارام نمیگرفت و گوشه ی ذهنم صدایی می آمد که درد عمیق تر از این حرف هاست اما کسی نیست که بتواند ان را به زبان بیاورد و مرهم هرچند کوچکی روی دل های سوخته یمان بگذارد
اما امشب خدای همیشه هوادارم مرا به به اینجا کشاند و مرهم دلم را از قلم آرامبخش شما به من داد
ممنونم از تو دوست غریبه و آشنا
+ الحمدالله...
•|🌌|• @bidelijat
چیزی که جدیداً باهاش درگیرم و روح و روانم رو مشغول کرده، احساسِ دلسوزیه!
ممکنه عجیب به نظر برسه؛ من هیچوقت تو زندگیم آدم سنگدل یا بیتفاوتی نبودم، اما هرگز هم اینجور دلم برای بقیه نمیسوخت!
خیلی دوست دارم منشأ این حال رو بفهمم؛ چه چیزی در من تغییر کرده که این حس توی وجودم انقدر پررنگ، شدید و گاهی حتی کلافهکننده شده؟