بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
انگار باد هم مأمور شده که "لا اله الا الله" را بلندتر بخواند... رو به غرب/ ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ . .
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تکیه زده به "لا اله الا الله"
برای از پا ننشستن...
رو به شمال/ ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
.
.
✍🏻
من نمیدانم فردا چه میشود.
شاید گرهها باز شود،
شاید نه؛
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- زهرا جان امروز ۴ شهریورماه و من در نیمه شبی که همه در ارامش و بی خبری خواب به سر میبرند با دلی گرفته میگشتم در میان مخاطبینم و رسیدم به تو از سر بی حوصلگی و کنجکاوی به سراغ عکس های پروفایلت رفتم رسیدم به ادرس کانالت و بازهم خواندم و خواندم تا رسیدم به تاریخ پانزدهم تیر ماه و با نوشته هایت انقدر اشک ریختم که چشمانم صدایشان درامد و شقیقه هایم درد گرفت اما...
انا دلم کمی ارام شد و به قدر روزهای دلتنگی که بسیار زیادند خدارا شکر کردم که امشب این مطالب رسیدم چون از نهم ماه قشنگ رمضان که از روز دهم آن قشنگی عبادت هایش گره خورده بود با غمی عمیق و جگرسوز،دلم غم داشت،جگرم میسوخت و چشمانم دم به دم با دیدن تصویر اقا جانم از قاب تلویزیون بارانی میشد ولی باز قلبم ارام نمیگرفت و گوشه ی ذهنم صدایی می آمد که درد عمیق تر از این حرف هاست اما کسی نیست که بتواند ان را به زبان بیاورد و مرهم هرچند کوچکی روی دل های سوخته یمان بگذارد
اما امشب خدای همیشه هوادارم مرا به به اینجا کشاند و مرهم دلم را از قلم آرامبخش شما به من داد
ممنونم از تو دوست غریبه و آشنا
+ الحمدالله...
•|🌌|• @bidelijat
چیزی که جدیداً باهاش درگیرم و روح و روانم رو مشغول کرده، احساسِ دلسوزیه!
ممکنه عجیب به نظر برسه؛ من هیچوقت تو زندگیم آدم سنگدل یا بیتفاوتی نبودم، اما هرگز هم اینجور دلم برای بقیه نمیسوخت!
خیلی دوست دارم منشأ این حال رو بفهمم؛ چه چیزی در من تغییر کرده که این حس توی وجودم انقدر پررنگ، شدید و گاهی حتی کلافهکننده شده؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
چیزی که جدیداً باهاش درگیرم و روح و روانم رو مشغول کرده، احساسِ دلسوزیه! ممکنه عجیب به نظر برسه؛ من
داشتم فکر میکردم که انگار یه آپدیتِ جدید روی روحم نصب شده(:
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
چیزی که جدیداً باهاش درگیرم و روح و روانم رو مشغول کرده، احساسِ دلسوزیه! ممکنه عجیب به نظر برسه؛ من
شایدم به خاطر اینه که زیاد به ترسناک بودن دنیا فکر میکنم! و به اینکه آدمها چقدر بیپناه، ضعیف و ظریفن...
یعنی دلم فقط برای اتفاقهای وحشتناک نمیسوزه، برای همین زندگیِ روزمره دلسوزی میکنم! برای خودِ مفهومِ انسان بودن وسط این جهانِ چغر و سخت و بیرحم...
خدایا شکرت(:
آخه ما با این دلِ نازک با این دنیای خشن چطور تا میکردیم اگه نمیشناختیمت؟
سه تا موضوع دیگه ام هست که این روزهای کمرنگ، زیاد بهشون فکر میکنم و احتمال میدم اینجا نوشتنشون میتونه بار مشغلهٔ ذهنمیم رو کم کنه.
یکیش اینه که گاهی خودِ این مقولهٔ "انسان بودن" خستهام میکنه!
زندگی انسانی، روابط انسانی، نیازهای انسانی و مهمتر از همه محدودیتهای انسانی؛ همشون در تعارض با چیزیه که تَهِ وجود آدم دلش میخواد و حوصلهشو داره!
من نمیدونم اینو چجوری میشه توضیح داد، اما خب عمیق و زیاد به این موضوع فکر میکنم که انگار تو حصار انسانیت حد خوردم و بلد نیستم ازش رها شم.