بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
پیغامت را نمیخوانم آقا! خط به خط واژههایت را میبوسم عزیزِ مظلومِ مقتدرم...
چشم به راهِ آن روزیم
که نامهها به دیدار برسند،
سلامها بیواسطه گفته شوند
و دلتنگی، بالاخره راهی برای تمام شدن پیدا کند...
چه میدانم!
شاید تمامِ این «ندیدن»ها
تمرینی باشند
برای آن یک «دیدن» بزرگ...
انشاءالله.
با مادر تو خیابون بودیم، یهو ایستاد و با یه خانمی سلام و علیک کرد، بعد خیلی جدی ازم پرسید: ایشونو میشناسی؟
و بعد درحالی که گنگ نگاهش میکردم ادامه داد: وا، تو دو سالت بود اینا همسایهمون بودن دیگه.
:)
#موقت
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
دستِ چپم به تازگی به عنوان یه منطقهی خودمختار اعلام استقلال کرده و به تنهایی برای تمام مسائلی که
ظاهرا مغزم یه ادارهٔ مستقل تو سرم تأسیس کرده که با ساعت آمریکای جنوبی کار میکنه و همین الان یه کمیتهٔ اضطراری تشکیل داده تا اتفاقی که سه سال پیش افتاده رو از یه زاویهٔ جدید بررسی کنه!
#خانهبهدوش
✍🏻
شب، مثلِ برادههای آهن در چشمهایم فرو میرود...
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
تا زمانی که دستِ قدرتِ خدا بر سرِ این خانه است، مکرِ شیاطین جز دستوپا زدنی در مرداب نیست.
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
چقدر مار بخوریم افعی میشیم؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
چقدر مار بخوریم افعی میشیم؟
بلیطِ ورود به برجِ زهرِمارو کجا میفروشن؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
بلیطِ ورود به برجِ زهرِمارو کجا میفروشن؟
اون ستون که از این بهش فرجه کجاست؟
✍🏻
هرچند که چشمهایمان از غبارِ خیانتها میسوزد و موهایمان در انتظارِ طلوع سپید شده، اما هرگز به تاریکی خو نخواهیم گرفت.
و در اوجِ غربت، بوی فتح را از لابهلای همین بادهای مسموم استشمام میکنیم، چرا که به سنتِ تخلفناپذیرِ خدا در پایانِ این قصه یقین داریم...
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
زور دشمن بهمون نمیرسه،
ولی خیانتِ خودیها، بیتفاوتیِ بیخودیها و بیطرفی نخودیها پدرمونو در میاره!
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
من از مدرسه تازه رسیدم خونه.
لرزش دستام تازه آروم شده.
تپش قلبم هنوز به وضعیت قبلش برنگشته.
زنگ آخر بود،
پشت به بچهها و رو به تخته داشتم تکالیف رو مینوشتم،
یه دفعه یه صدای بلند اومد،
رعد و برق بود،
ولی من اولش نفهمیدم رعد و برقه،
از بس که این روزا مدام منتظریم ببینیم وضعیت جنگ چی میشه و انگار که هر لحظه بعید نیست یه موشک بغل گوشمون منفجر بشه،
فکر کردم موشکه!
صداش همونشکلی بود، همونطوری که توی نبرد رمضان بود.