بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
دستِ چپم به تازگی به عنوان یه منطقهی خودمختار اعلام استقلال کرده و به تنهایی برای تمام مسائلی که
ظاهرا مغزم یه ادارهٔ مستقل تو سرم تأسیس کرده که با ساعت آمریکای جنوبی کار میکنه و همین الان یه کمیتهٔ اضطراری تشکیل داده تا اتفاقی که سه سال پیش افتاده رو از یه زاویهٔ جدید بررسی کنه!
#خانهبهدوش
✍🏻
شب، مثلِ برادههای آهن در چشمهایم فرو میرود...
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
تا زمانی که دستِ قدرتِ خدا بر سرِ این خانه است، مکرِ شیاطین جز دستوپا زدنی در مرداب نیست.
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
چقدر مار بخوریم افعی میشیم؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
چقدر مار بخوریم افعی میشیم؟
بلیطِ ورود به برجِ زهرِمارو کجا میفروشن؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
بلیطِ ورود به برجِ زهرِمارو کجا میفروشن؟
اون ستون که از این بهش فرجه کجاست؟
✍🏻
هرچند که چشمهایمان از غبارِ خیانتها میسوزد و موهایمان در انتظارِ طلوع سپید شده، اما هرگز به تاریکی خو نخواهیم گرفت.
و در اوجِ غربت، بوی فتح را از لابهلای همین بادهای مسموم استشمام میکنیم، چرا که به سنتِ تخلفناپذیرِ خدا در پایانِ این قصه یقین داریم...
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
زور دشمن بهمون نمیرسه،
ولی خیانتِ خودیها، بیتفاوتیِ بیخودیها و بیطرفی نخودیها پدرمونو در میاره!
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
من از مدرسه تازه رسیدم خونه.
لرزش دستام تازه آروم شده.
تپش قلبم هنوز به وضعیت قبلش برنگشته.
زنگ آخر بود،
پشت به بچهها و رو به تخته داشتم تکالیف رو مینوشتم،
یه دفعه یه صدای بلند اومد،
رعد و برق بود،
ولی من اولش نفهمیدم رعد و برقه،
از بس که این روزا مدام منتظریم ببینیم وضعیت جنگ چی میشه و انگار که هر لحظه بعید نیست یه موشک بغل گوشمون منفجر بشه،
فکر کردم موشکه!
صداش همونشکلی بود، همونطوری که توی نبرد رمضان بود.
مطمئنم که چرخش من از وضعیت پشت به بچهها تا رو به بچهها، به ثانیه نکشید،
ولی من تو همون لحظه به تکتک بچههام، دونهدونه فکر کردم.
به این فکر کردم که چی بگم که آروم شن، به اینکه چطور از طبقه دوم بیرون ببرمشون، به اینکه مواظب باشم گم نشن تا کسی دنبالشون بیاد، به اینکه کدومشون استرس بیشتری داره و باید بغلش کنم، و...
هنوز یه ثانیه تموم نشده بود که فهمیدم رعد و برق بود، ولی من باز خیلی فکر کردم،
اینبار به تک تک معلمای #میناب ...
چیکشیدن از لحظهی انفجار اول تا دوم؟