eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
506 دنبال‌کننده
223 عکس
13 ویدیو
0 فایل
واژه‌های بیهوده‌، اما پوچ نه. کپی بدون ذکر منبع ممنوع! شناسِ بنده: @Zahra_vm ناشناسِ بنده: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
✍🏻 شب، مثلِ براده‌های آهن در چشم‌هایم فرو می‌رود... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 تا زمانی که دستِ قدرتِ خدا بر سرِ این خانه است، مکرِ شیاطین جز دست‌وپا زدنی در مرداب نیست. •|🌌|• @bidelijat
چقدر مار بخوریم افعی می‌شیم؟
✍🏻 هرچند که چشم‌هایمان از غبارِ خیانت‌ها می‌سوزد و موهایمان در انتظارِ طلوع سپید شده، اما هرگز به تاریکی خو نخواهیم گرفت. و در اوجِ غربت، بوی فتح را از لابه‌لای همین بادهای مسموم استشمام می‌کنیم، چرا که به سنتِ تخلف‌ناپذیرِ خدا در پایانِ این قصه یقین داریم... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 زور دشمن بهمون نمی‌رسه، ولی خیانتِ خودی‌ها، بی‌تفاوتیِ بیخود‌ی‌ها و بی‌طرفی نخودی‌ها پدرمونو در میاره! •|🌌|• @bidelijat
من از مدرسه تازه رسیدم خونه. لرزش دستام تازه آروم شده. تپش قلبم هنوز به وضعیت قبلش برنگشته.
زنگ آخر بود، پشت به بچه‌ها و رو به تخته داشتم تکالیف رو می‌نوشتم، یه دفعه یه صدای بلند اومد، رعد و برق بود، ولی من اولش نفهمیدم رعد و برقه، از بس که این روزا مدام منتظریم ببینیم وضعیت جنگ چی میشه و انگار که هر لحظه بعید نیست یه موشک بغل گوشمون منفجر بشه، فکر کردم موشکه! صداش همون‌شکلی بود، همون‌طوری که توی نبرد رمضان بود.
مطمئنم که چرخش من از وضعیت پشت به بچه‌ها تا رو به بچه‌ها، به ثانیه نکشید، ولی من تو همون لحظه به تک‌تک بچه‌هام، دونه‌دونه فکر کردم. به این فکر کردم که چی بگم که آروم شن، به اینکه چطور از طبقه دوم بیرون ببرمشون، به اینکه مواظب باشم گم نشن تا کسی دنبالشون بیاد، به اینکه کدومشون استرس بیشتری داره و باید بغلش کنم، و...
هنوز یه ثانیه تموم نشده بود که فهمیدم رعد و برق بود، ولی من باز خیلی فکر کردم، این‌بار به تک تک معلمای ... چی‌کشیدن از لحظه‌ی انفجار اول تا دوم؟
و بعد به این‌ فکر کردم که شاید اون دقایق، برای اون معلما، سخت‌ترین ابتلائی بوده که دچارش شدن، و بعد، از این امتحان چنان سربلند بیرون اومدن که تونستن به خود خدا برسن... آه...