بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
ظاهرا مغزم یه ادارهٔ مستقل تو سرم تأسیس کرده که با ساعت آمریکای جنوبی کار میکنه و همین الان یه کمیت
کیفم هم شبیه مغزمه؛
هرچی لازم نیست با خودش حمل میکنه،
هرچی لازمه یه جایی گذاشته که هیچکدوممون یادمون نیست کجاست.
#خانهبهدوش
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
به یه کاسهی جدید برای صبر نیازمندیم، قبلیه لبریز شده.
نزدیکترین انبارِکاه کجاست؟
میخوام سوزنم رو گم کنم.
کُندر دود کردم،
پدر صدای فندک رو شنید،
از اتاق آمد بیرون و گفت: زهرا چی میکِشیدی؟
#موقت
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
میخواستم بنویسم: "تو این زندگی که نشد، تو زندگی بعدی میرم خانوم معلم یه روستای کوچولو میشم که فقط
داشتم فکر میکردم که "اگه میشد از من چندتا نسخه وجود داشته باشه، حتما یکیشونو میفرستادم نمایندهی مجلس یا یه سیاستمداری چیزی در همین حدودا بشه!
بعد از همهی آدمای دوستداشتنی زندگیم جدا میشدم که چیزی برای از دست دادن نمونه و بتونم با خیال راحت و کلهی خراب علیه هر کس و ناکسی افشاگری کنم! احتمالا هم هر روز پیامک تهدید میگرفتم ولی به کارم ادامه میدادم تا..."
بعد یادم افتاد خدا ما خانما رو واسه اینکارا نیافریده، منصرف شدم.
#کاش
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
امروز بیشتر از همه به این فکر کردم که خیلی چیزا عوض شده، من دارم بزرگ میشم! دیگه واقعا خانوم معلم
میدونی امروز به چی فکر کردم؟
به اینکه تاحالا آدمِ نامرد کم به پستم نخورده، خیلیها اذیتم کردن، حتی دلمو شکوندن.
ولی هنوز هیچکی رو دستِ تو نیومده؛
تو یه جور اعجاب انگیزی پست و وقیحی!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
کیفم هم شبیه مغزمه؛ هرچی لازم نیست با خودش حمل میکنه، هرچی لازمه یه جایی گذاشته که هیچکدوممون یادم
دیشب مغزم رسما از خوابیدن استعفا داد.
از سرِ شب نشست سیوپنج تا سناریوی احتمالیِ مختلف با چهارده تا پایانبندیِ متفاوت نوشت، درصد وقوع هفدهتا احتمال رو حساب کرد، شیش تا بحران فرضی رو هم حل کرد.
اما همچنان معتقده که یه چیزی هست که هنوز بهش فکر نکرده و ما نباید بخوابیم.
#خانهبهدوش
آدمایی که این سوال رو میپرسن اینجوری فکر نمیکنن، ولی مسخرهترین سوالی که میشه از یه آدم داشت اینه که: "هدفت از زندگی چیه؟"
مثل این میمونه که از یه دونهی گندم بپرسی هدفت چیه؟ اونم کلی فکر کنه، فکر کنه، فکر کنه، بعدش بگه "میخوام درخت هلو بشم!" یا مثلا بگه "میخوام جوونه بزنم"
خب یه دونهی گندم جز خوشه شدن چه هدفی میتونه داشته باشه؟
کار ندارم که بهش میرسه یا نه، حرفم اینه که خب با خلقتِ اون دونه، هدفش هم مشخص شده!
حالا یا به سمت هدفش میره، یا حروم میشه؛ ولی در هر صورت خودش که نمیتونه واسه زندگیش(!) هدف دلخواه انتخاب کنه!
آدمم همینه دیگه! هدفش با خلقتش مشخص شده...
حالا هی ما ژستهای فیلسوفانه بگیریم و از هم این سوال رو بپرسیم، بهش جوابهای خاص بدیم، یا... چیزی عوض نمیشه که!
فکر کنم صورتِ صحیح پرسیدنش اینه که: "میدونی هدفت از زندگی چیه؟"
بله!
آدم میتونه تصمیم بگیره چی کار کنه، کجا بره، چه شغلی داشته باشه، با چه کسی زندگی کنه، چه چیزهایی رو دوست داشته باشه؛ اما نمیتونه با انتخاب خودش، معنای خلقتش رو عوض کنه.
همین.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
"لا اله الا الله" باور یک سرزمین که قد کشیده روی شانههای پرچمش... رو به شرق/ ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ . .
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بالا بلندِ عزیزم... ایران.
رو به شمال/ ۱۳ مهر ۱۴۰۵
.
.
✍🏻
هی ما کوتاه میایم،
شما فکر میکنی قدت بلنده!
#نیساننامه!
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
میدونی امروز به چی فکر کردم؟ به اینکه تاحالا آدمِ نامرد کم به پستم نخورده، خیلیها اذیتم کردن، حتی د
هیچ کس باور نخواهد کرد که آمریکا، یزید و تو رو باهم لعنت کردم!
به خاطر اولیش از ظهر تا حالا تو سرم جنگیدم که حرفام شبیه قضاوت نشه ولی مطمئن نیستم که موفق بشم.
میدونین من فکر میکنم که آدم قبل از اینکه بچهدار بشه، باید به این فکر کنه که اون بچهٔ بیگناه که به دنیا میاد، حق طبیعیش اینه که با پدر و مادرش زندگی کنه و از محبت و توجهشون برخوردار باشه.
و اگر آدم به هر دلیلی دیگه نتونه یا نخواد با همسرش به زندگی ادامه بده، بخواد جدا بشه، بره یا هرچی! خب نمیشه که مثل فروختن ماشین یا مثل گم کردن کیفِ پول با بچهاش رفتار کنه!
جدایی والدین برای بچه خودش زخم خیلی بزرگیه و اگه این با ترک شدن توسط اونها تشدید بشه، خب دیگه زخم نیست، مثل یه خونریزی ادامه دار میشه که بند نمیاد...
اون بچه در تولد خودش مقصر نبوده، اما والدینش تا ابد هستن! حتی وقتی بمیرن؛