«تو واقعا ساعت شیشِ صبح داشتی به خاطر اینکه پشهها نیشت زدن گریه میکردی؟!»
مادرم میپرسد؛
هدایت شده از ولیمحمدی
رنج،
قاشق قاشق از وجود آدم میکَنّه،
بعد که خوب چاله شدی،
بهت میگن عمیق.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
متاسفم به خاطر تجربهٔ تلخی که دارین، من هر روز از سیوهفت تا دخترِ ناز عشق میگیرم 🧚♀️
متاسفم به خاطر تجربهٔ تلخی که دارین،
من هر روز کاردستیهای گوگولی هدیه میگیرم.💘
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
امروز یه پرندهی کاغذی هدیه گرفتم؛ دارم به خطوط تاخوردهاش فکر میکنم، امضای لطافت دستاییان که با
این یه بندِ عینکه که آلبالوهای میلیمتری داره🍒😌.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
این یه بندِ عینکه که آلبالوهای میلیمتری داره🍒😌.
تازهشم روی جامدادیم یه فرشتهی خمیریِ صورتی با موهای قهوهای بلند، و یه ابرِ نمدی با چشمای بسته و مُجِههای بلندِ دلبر دارم که رو سرش پاپیونم داره🎀
جاکلیدیم هم یه گربهی مرواریدیه🤸🏻♀
اگه هنوز دلتون نسوخته اضافه میکنم که دخترام دستبند و انگشتر آبی هم برام ساختن که با سنجاقم سته⛷
سوال پرسیده چرا گاهی "نه گفتن" برامون سخته؟
یکیشون نوشته: چون انسان موجودی با محبته و برای دِلِش دشواره که نه بگه.
و بنده از اصطلاح "دشوار بودن برای دل" بسیار خوشَم آمده.