با معرفت بودن
امروز از گزارش فعالیتهایم میگذرم و فقط به یک موضوع میپردازم که استاد کلانتری در وبینار نویسندهساز امروز مطرح کردند.
دوست صمیمیمان را بیاد بیاوریم و از ویژگی اختصاصیاش بگوییم.
از بچگی به خاطر شرایط جسمیام از صمیمت گریزان بوده و هستم. هیچگاه اجازه نمیدهم کسی خیلی با من صمیمی شود. یکجا آنقدر اذیتش میکنم که بگذارد و برود تا به خاطر من اذیت نشود. اما هر وقت چنین پرسشی میشود که از دوست صمیمیمان و مهمترین ویژگیاش بگوییم، یاد او میافتم. همکلاسی دورهی کارشناسیام بود. کمی عصاقورت داده. زمان استخدام همهمان نمره آورده بودیم. من توی بخش نظری سوم شده بودم. پیش از همهشان رفتم کمیسیون پزشکی. همهشان جواب تأیید گرفتند من اما نه. چون رئیس کمیسیون پزشکی که خودش هم پزشک بود میگفت چطور یک فرد با شرایط تو و مبتلا به فلج مغزی میتواند پرستار بشود؟ حالا این یکماهی که من هر هفتهاش میرفتم کمیسیون پزشکی و کلی حرف نیشدار میشنیدم، این همکلاسیام که خیلی هم اهل زنگ زدن و احوالپرسی نبود، بر خلاف رویهاش هر یک روز درمیان زنگ میزد و میگذاشت من حرف بزنم و گریه بکنم و سبک بشوم. این لطف و معرفتش هیچ وقت یادم نمیرود.
امشب عموجان و زنعمویم به عیادتم آمدند. همکلاسی و همکارم هم پیامکی حالم را پرسید.
حالا نمیشود که از مطالعاتم چیزی ننویسم. امروز به یک اپیزود از کتاب صوتی ایرانیتر با صدای خود نویسنده یعنی خانم نهال تجدد گوش دادم. در طاقچه کتاب زیاد خواندهام اما فقط به این جمله از ابنعربی در گاه ناچیزی مرگ اشاره میکنم: «به باطنی که ظاهرش را ننمایدت، اعتماد نکن.»
شبتان پر نور
1405.6.11
قهرمانی
#گزارش_نیک
https://t.me/bidemajnoon9
ادامه نویسی با یک روز پایانی عمر
امروز از آنروزهایی بود که از صبح حالش را نداشتم. تا ظهر در کارگاه طرحوارهدرمانی درمانگرم دکتر طاهری شرکت کردم. نماز خواندم و ناهار خوردم و بعدش خوابیدم.
تا وبینار نویسندهساز کتاب خواندم هم از کتابراه، هم فیدیبو و هم طاقچه. در وبینار نویسندهساز ادامهنویسی کردیم. توصیهی استاد آشنازدایی بود. تقلب میکردم و جملهها را به هم میبافتم، هذیانهای جالبی در میآمد. اما نمیدانم چه شد که ادامهی این جمله « اگر یک روز به پایان عمرم باقی مانده باشد» دل به جملههای دیگر نداد و سر از جملهای در آورد که در داستان «من و اینگرید برگمن» دل از من ربوده بود. پس جملهام این شد: «اگر یک روز به پایان عمرم باقی مانده باشد بِهِش فکر نمیکنم چون «بزرگترین جادوگرها همین عمری است که میگذرد.»» جملهی داخل گیومه از داستان «من و اینگرید برگمن» یادم مانده بود. بعد از وبینار به داستان سر میزنم و متوجه تحریفی که در جمله ایجاد کردهام میشوم. اصل جمله این است: «بزرگترین جادوگرها عمر ما است که میگذرد.»
بعد از نماز مغرب با درمانگرم ،دکتر طاهری، جلسه داشتم. جلسهای که ذهنیتهای خارج از تنظیمم، با پرسشگری دکتر و سایر تکنیکهایش حسابی لیف و صابون میخورد و میرود سر از بزرگسال سالمم در آورد. بعد از انجام ادامهی مراسم عبادی و دل از عزا در آوردن، به طاقچه سرزدم تا روزیِ امروزش را تکمیلتر کنم و به تشویقش وادارم. از رمان گاهِ ناچیزیِ مرگ فصل 54 را خواندم. این فصل با این جملهی ابنعربی شروع میشد: «عشق، مرگِ کوچک است.» این فصل به نظرم جالب بود. آخر محیی دفتریادداشتی با خود برداشته بود و برای معشوقش نظامبانو میسرود: «خاطراتِ یومیۀ من، فیالواقع، فورانِ عشق بود که در قالبِ شعر میریخت و شبها هم آنها را برای خود میخواندم. اگر آنچه سروده بودم سزاوارِ نظام بود، خدا را شکر میکردم و اگر میدیدم در حقِ او کوتاهی شده، آمرزش میطلبیدم.» محیی در فرصتهای پیشآمده هر قصیدهای که نوشته بود را برای نظام میخوانده و «نظام در پاسخ، به زبانِ فارسی میگفت:-آه! عشقِ من!» در جوابِ درخواست محیی برای ترجمه، نظام میگوید: «در فارسی، سخنانی است که از فقدانِ فاصلۀ میانِ «من» و «او» میگوید.» خلاصه دوستان اگر دوست دارید زندگینامهی داستانی بخوانید، گاهِ ناچیزیِ مرگ هم میتواند انتخاب خوبی برایتان باشد.
از کتابِ کاغذی خرده مهارتهای تدریس که استاد کلانتری پیشتر، در یکی از دورهها معرفی کرده بود هم میخوانم. کم مانده ترم تحصیلی شروع شود، این کتاب را تا شروع ترم خواهم خواند. ببینم کدام نکتههایش را الان استفاده میکنم و کدامها را نه. امید که بتوانم تدریسم را بهتر کنم.
این گزارش نیک را ثبت میکنم و میروم به پیشنهاد الهه علیزاده فیلم Nobody knows 2004 را ببینم.
رضوانه با این دعا خوشنودم کرد: «خدا خوشحالت کنه.» من هم شما را با همین دعا خوشنود میکنم: «خدا خوشحالتان کند.»
1405.6.12
قهرمانی
#گزارش_نیک
https://t.me/bidemajnoon9
زیر لب ژکیدن
از راند دوم خواب که بیدار شدم و صبحانه خوردم، کمی برای حل مشکل ماشین لباسشویی با هوش مصنوعی ور رفتم. گرچه توصیههایش راهگشا نشد و قرار شد مادر فردا با آقای اسدی تعمیرکار تماس بگیرد.
ادامه فیلمسینمایی nobody knows 2004 را دیدم. فیلم تلخی بود. گرچه دوستش داشتم. نظرم را در بخش دیدگاه کانال سرزبان الهه علیزاده ثبت کردم.
به قرارم دربارهی خواندن از کتاب «خرده مهارتهای تدریس» عمل کردم. این جمله از بخشی که امروز خواندم جالب بود: «در حافظهی بلند مدت، عامل محدود کننده ظرفیت ذخیرهسازی نیست، بلکه یافتن آنچه نیاز دارید در هنگام نیاز است.» اینجا یاد کارتون کمد آقای ووپی افتادم.
در وبینار نویسندهساز استاد از کانال خانم زری قوام گفتند رفتم عضو شدم. به یاد روزی که کانال خودم 67 عضو بیشتر نداشت. با معرفی استاد به 251 نفر الان رسیده است. عضو کانال رویای سبز مریم صداقت هم شدم.
در طاقچه و فیدیبو هم کتاب خواندم و روحشان را شاد کردم. فصل 55 کتاب «گاهِ ناچیزیِ مرگ» چون آخرین فصل سِفْرِ ششم بود به طور موازی با داستان زندگی محیالدینبن عربی، به داستان سرنوشت کتاب دستنوشتِ ابنِ عربی میپرداخت. کتاب به دست آقبن تیموربن آیتمشبن کلنگ به امپراطور عثمانی هدیه شد. «ژکید» را از این بخش کلمهبرداری کردم. «آلِب زیر لب ژکید:- خوار نشو!»
قبل از خواب میروم کمی به حرفهام و ثبتش بپردازم.
دیروز در کانال سعید هلیچی این را از عبدالرحمن منیف با ترجمهی سعید هلیچی خوانده بودم:
«در این مرحله، انسانی قهرمان است
که زنده و شریف بماند
و عقل خود را از دست ندهد.»
امید که قهرمان بمانیم
1405.6.13
قهرمانی
#گزارش_نیک
https://t.me/bidemajnoon9
استراحت کردن؟
دیر خوابیدن همانا و بدخواب شدن همانا. صبح بعد از نماز بیحوصله بودن و دوباره خوابیدن همانا.
سری به تردیدار استاد کلانتری زدم. کاریکاتوری گذاشته بودند با این عبارت: «باخ باخ بیر منه/ به کنسرت صبحگاهی کلانتری بپیوندید.» یاد آهنگِ «پنجرهدن داش گلیر» افتادم و در بخش نظرات آپلودش کردم. روحیهی ملال صبحم دگرگون شد 😊.
مقالهی هفته پیش را داوری کردم و در سایت مجله بارگذاری کردم.
از کتاب «خرده مهارتهای تدریس»، «نویسندهساز» و «طرحوارهدرمانی برای درمانگران» خواندم.
در وبینار نویسندهساز از استاد کلانتری خبری نبود و مبینا ملائی میداندار بود.
در وبیکار سرزبان الهه علیزاده، پیش از ضبط جلسه متوجه خطای گوی آتشینم دربارهی فیلم «هیچ کس نمیداند» شدم. من فقط مادر را فحش داده بودم. پس پدرهای بیمسئولیت چه؟ در وبیکار باب گفتگو دربارهی پرسش از مفروضات باز شد. پیشفرض در ناخودآگاهامان است ولی فرض را آگاهانه تصور میکنیم و امکان، احتمال و قطعیتش را میسنجیم. در پایان برنامه هم شیما صادقی از استراحت گفت. من غذا خوردن و خواب استراحتم است. پیشتر کتاب خواندن را هم استراحت میانگاشتم. مثلاً وقتی با پومودورو 25 دقیقه یک فعالیت فکری میکردم 5 دقیقه استراحت را کتاب الکترونیک میخواندم. این روزها فهمیدهام اینها استراحت نیست کار اضافی از مغز است. یک زمانی قلاببافی میکردم. لذت میبردم. گرچه با آن هم خیلی جدی برخورد میکردم. برای شما چه چیزهایی استراحت است؟
به کتابراه و طاقچه هم سر زدم و از کتابهایشان خواندم. اصلاً هم مهم نیست طاقچه مطالعهی امروزم را به حساب بیاورد و تشویقم کند یا برگردد به روز صفر و از اول بشمارد. همین که جای سودوکو را در هفتهی پیش در گزارش هفتگی گوشیام گرفته باید برود و خدا را سپاس بگوید😊 والا. اما پاراگرافی از کتاب «گاهِ ناچیزیِ مرگ»: «آه ای برادر! رؤیا اگر در سینه بماند فاسد گردد و تیره و تار و تباه شود و خاک خودخواهی و حسد و خستگی و نومیدی بر آن نشیند. خشنودی خداوند، تو را قلبی میدهد از نو، تازه و پاکیزه و رؤیایی، خواستنی و شیرین.»
حالا میروم ادامهی مرتب کردن جزوهی «اصول درمان رفتار دیالکتیکی.» آدم باید درس هم بخواند، حتی اگر در آستانهی سالمندی باشد.
شبتان خوش
1405.6.14
قهرمانی
#گزارش_نیک
https://t.me/bidemajnoon9
از گوش دادن تا گوش سپردن؛ تأملی در قیصدهی 89 «مادرِ مِی» رودکی
مدتهاست واژهی «گوش» در ذهنم رفتوآمد میکند. مدتی است تصمیم دارم کتاب «خوب گوش دادن» را دوباره بخوانم و تمرینهایش را انجام دهم.
صبح، بعد از نماز، دیگر نخوابیدم. کمی در تلگرام گشتم و یادداشتهای دوستانم را خواندم. یادداشت «از شعر چه میدانم؟» از ساجده حقپرست، جرقهای در ذهنم زد: شاید واژهی سال من باید «گوش» باشد.
پیشتر «از رابطهات بگو» را برای خودم انتخاب کرده بودم؛ بعد آن را به «روایت» تغییر دادم. اما روایت، اگر گوشی برای شنیدن نباشد، نیمهکاره میماند. هر روایتی برای شنیدهشدن، به گوش نیاز دارد؛ نه فقط گوشی که صدا را دریافت کند، بلکه گوشی که درنگ کند، بفهمد و پاسخ شتابزده ندهد.
نخست به گنجور رفتم و واژهی «گوش» را در شعر فارسی جستوجو کردم. نخستین نتیجه، قصیدهی ۸۹ رودکی بود؛ قصیدهای بلند که دو بخش اصلی دارد.
رودکی در بخش نخست، با تصویری شگفت، فرایند ساختهشدن شراب را روایت میکند: مادر و فرزندی را میبینیم که مادر قربانی میشود و فرزند به زندان میرود. شراب در خُم محبوس میماند، میجوشد، آرام میگیرد، صاف میشود و سرانجام به مایعی سرخ و درخشان، همچون یاقوت و مرجان، تبدیل میشود.
این بخش را میشود استعارهای از شکلگیری «معنا» هم دانست. بعضی چیزها از همان لحظهی نخست روشن و آماده نیستند. باید مدتی در ما بمانند؛ بجوشند، تهنشین شوند و از آشفتگی به شفافیت برسند. شاید فهمیدن شعر هم چنین فرایندی داشته باشد.
در بخش دوم، رودکی به ستایش امیر سامانی میپردازد و او را حکیم، عادل و سخنور میخواند. واژهی «گوش» در همین بخش ظاهر میشود؛ جایی که شاعر شنیدن را بهصورت یک کنش و دعوت مطرح میکند:
«گر بگشاید زبان به علم و به حکمت
گوش کن اینک به علم و حکمت لقمان»
رودکی نمیگوید فقط «بشنو». میگوید: گوش کن. شنیدن، اتفاقی است که ممکن است بیاختیار رخ دهد؛ اما گوشکردن، تصمیمی آگاهانه است. باید متوجه باشی، حاضر باشی و خودت را در معرض سخن قرار دهی.
چند بیت بعد نیز میخوانیم:
«ور سخن او رسد به گوش تو یک راه
سعد شود مر تو را نحوست کیوان»
در اینجا سخنِ امیر اگر به گوش کسی برسد، اثرگذار است؛ آنقدر که میتواند نحوست را به سعادت تبدیل کند. البته در جهان امروز، شاید نتوانیم این تعبیر را به معنای نجومی آن بپذیریم، اما میتوانیم معنای انسانیتری از آن استخراج کنیم: گاهی یک سخن درست، در زمان درست، مسیر حال و تصمیم ما را تغییر میدهد.
پس گوش در این قصیده فقط اندام شنیدن نیست. گوش، راه ورود حکمت است؛ فاصلهی میان زبان گوینده و دگرگونی شنونده. سخن تا وقتی فقط بر زبان است، امکان است؛ وقتی به گوش میرسد و در جان مینشیند، به اثر تبدیل میشود.
شاید به همین دلیل است که مدتی است به گوش دادن فکر میکنم. ما آدمها صدای یکدیگر را زیاد میشنویم، اما الزاماً به هم گوش نمیدهیم. شنیدن میتواند بیحضور باشد؛ گوش دادن اما نیازمند توجه، صبر و نوعی فروتنی است. باید موقتاً پاسخ خودمان را کنار بگذاریم تا سخن دیگری را واقعاً دریافت کنیم.
از همینجا دوباره به سراغ کتاب «خوب گوش دادن؛ هنر درک همدلانه» نوشتهی ویلیام میلر خواهم رفت. میخواهم چند تمرین سادهی آن را انجام دهم و در یادداشتهای بعدی، تجربهام را با شما در میان بگذارم.
فعلاً سهم من از رودکی همین دو کلمه است:
«گوش کن.»
شاید بسیاری از حکمتها پیش از آنکه به دانستن نیاز داشته باشند، به همین دعوت ساده محتاجاند.
1405.6.15
قهرمانی
#یادداشت_روز
@bidemajnoon9
استخاره به سبک محیی
صبح بعد از نماز بیدار میمانم. نرمش میکنم. به گنجور سری میزنم. به تلگرام هم سر میزنم و از یادداشتهای دوستان میخوانم. روی کاغذ صفحات صبحگاهی و یادداشت مینویسم.
یک بار اسلایدهای ارائهی پروپزالم را میخوانم و اصلاح میکنم.
ضعف میکنم و میروم میخوابم. گرگرفتگی ایام یائسگی است. دکتر بدترش را هم پیشبینی کرده.
صبح و عصر کتاب میخوانم. از «خرده مهارتهای تدریس» ترکیب را میخوانم. پاراگرافی از کتاب «پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است» به نظرم جالب میآید: «برای ما و شما تمام رویدادهایی که تجربه میکنیم همین الآن در حال روی دادناند در «زمان حال». اما این رویدادهای متفاوت-یعنی نوشتن ما و خواندن شما- در الآنهای متفاوت اتفاق میافتد.» پاراگراف پایانی هم جالب است به ویژه نحوهی نگارش الآن: « الآن که این کلمات را مینویسیم، بامداد شنبه ششم ژانویه سال 1990 است، ساعت به وقت رسمی شرق آمریکا. از دید ما اینْ الآن است و از دید شما، الآن (الآن ما) گذشته است. اما از منظر کیهانی، الآنِ ما- مثل الآنِ شما یا هر الآن دیگر- هیچ جا نیست. همیشه است و هرگز نیست.»
فکر نکنید از این کتاب پاراگرافهایی آوردم، پس بیخیال کتابِ «گاهِ ناچیزیِ مرگ» میشوم. نهخیر. در فصل 57 این کتاب از این پاراگراف خوشم آمد: «به مسجدالحرام رفتم و طوافی کردم. استخاره کردم که اگر در بودنِ من و نظام در کنارِ هم، خیری است، خداوند، ما را گِرد آوَرَد و اگر شرّ است، پس از برطرف کردنِ اسبابِ شر، ما را به هم برسانَد! چه استخارۀ بیطرفانهای!» استخاره کردن محیی را دیدید؟ یاد عبارتی از همکارم میافتم که هر وقت به بنبست میخورد میگفت خدایا یا منو بکش یا بازم منو بکش. محیی هم میگوید یا ما را به هم برسان یا باز ما را به هم برسان.
در وبینار نویسندهساز که برقمان رفته و به زور اینترنت همراه و ایرانسل وصل شدهام، ابتدا معیارنویسی میکنم برای نمره به روزهایم وسپس فهرست اکنونم را مینویسم. هفتهی پیش که ننوشتهام فهرستم را، اما نسبت به فهرست دو هفته پیش چند کلمه کمتر نوشتهام و دو سه کلمهی مشترک هم دارم.
در وبیکار سرزمان پرسش از فرض را داریم و از خیال میخواهیم واقعیت را بیرون بکشیم. چگونه؟ با پرسش.
با مراجعم جلسه درمان داشتم، چون این هفته مطالعه و یادداشت برداری کرده بودم و پروتکل آماده کرده بودم، به نظرم بهتر از جلسههای پیشین ظاهر شدم.
همکاران عزیزم که از مرخصی برگشتهاند متوجه غیبتم شدهاند و لطف میکنند و تماس میگیرند و احوالم را میپرسند. ازشان متشکرم. آن روز هم جناب آقای یوسفی که از دانشجویان بسیار مؤدب و درسخوان هستند احوالم را پرسیدند. خدا خوشحالشان کند.
یادداشتم را نهایی و منتشر کردم.
ایام به کامتان باد
1405.6.15
قهرمانی
#گزارش_نیک
https://t.me/bidemajnoon9
زبان مادری؟
صبح 20 دقیقه آزادنویسی کردم.
یک بار دیگر اسلایدهای جلسه پیشدفاعم را خوندم.
روی یک مقاله دانشگاهی وقت گذاشتم.
در کتاب «پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است» درگیر فصل کیستی؟ بودم. در کتاب «گاه ناچیزی مرگ» فصل 58 با این جملهی ابن عربی شروع شد: «ارزشِ هر انسانی به زبان دلِ اوست.» حال محیی در این فصل بد بود. از فایل کتاب «دکتر برایان از دودکش بالا میرود» نوشتهی آیدا احدیانی داستانهای «مرگ مرزی» و «گرگور» را خواندم. اسم این کتاب من را یاد کتاب «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» انداخت. چرا؟ شاید به خاطر واژهی دکتر در اول هر دو کتاب.
ساعت 16 تا 18 برق نداشتیم و نتوانستم در وبینار نویسندهساز حاضر باشم. دارم پادکستش را گوش میدهم، حیف 1000 کلمه آزادنویسی داستانی را از دست دادم.
در وبیکار سرزبان آموختم برای داشتن فرض صحیح باید حواسم به پیشفرضهای زبان مادریام باشد. زبان مادری، امروز همش یاد دورهی کارشناسی ارشدم افتادم که استاد راهنمایم مدام از این میگفت که جملههایت ترکی است که به فارسی ترجمه کردهای، تمرین کن فارسی بنویسی.
از دوستانی که جویای احوالم بودند سپاسگزارم.
1405.6.16
قهرمانی
#گزارش_نیک
https://t.me/bidemajnoon9
زبان مخفی در ترکی؟
صبح هرجور بود بیدار شدم و روی کاغذ آزادانه نوشتم. پس از هماهنگی و یادآوری جلسه پیشدفاع پروپزالم برای هفتهی بعد، خودم را به کارگاه پویایی گروه رساندم. کارگاه خوبی بود و دکتر محمدعلی فلاحزاده همچین تدریس کرد که با همهی بدحالیام گمانم همهی پرسشهای ارزیابی را درست جواب دادم.
ده دقیقهای هم درس خواندم. باید یادم نرود دانشجو هم هستم. فردا پسفردایی آزمون جامع خواهم داشت.
به فصلی دیگر از «ایرانیتر» نهال تجدد در طاقچه گوش کردم. کنجکاو شدم اسم همسرش، ژان کلود کریر، را جستجو کردم. فیلمساز فرانسوی بوده است که 5 سال پیش عمرش را داده به نهال جان. روحش شاد. در طاقچه یکی دوتا از آثارش را دانلود کردم. از «گاه ناچیزی مرگ» هم خواندم. فصل 59 این کتاب با این جمله شروع شد: «شوقی که با وصال آرام گیرد قابل اعتماد نیست.» در این فصل محییبنعربی از عشق بدفرجام خود قصیده میسُراید که به اسم «ترجمانالاشواق» چاپ شده البته کتاب صوتیاش با صدای امیرحسین الهیاری، مترجم کتاب «گاه ناچیزی مرگ»، در طاقچه موجود بود دانلود کردم. الان دارم میشنوم که البته گوش دادن حساب نمیشود. در فصل 59 کتاب «گاه ناچیزی مرگ» محیی قصیده سرودن خود را با سپاهآرایی حاکم مقایسه میکند که به نظرم جالب بود:«روزها گذشت و من، از قصاید خود، سپاهی عظیم ساختم از عشق، سپاهی که تنها در راهِ عشق، جهاد میکرد و تنها از عشق، فرمان میبُرد. قتاده نیز از دیگر سوی، سپاهی بسیج کرده بود.»
در جلسه سوم کوچینگ گروهی رستای خانم سیدهزهرا محمدی شرکت کردم. قرار است آن به آن از خودم بپرسم «من کی میخوام باشم؟»
در سرزبان الهه جان علیزاده قرار شد زبان فارسی و مادریمان را دور بیندازیم و از اول بیاموزیمشان تا بتوانیم درست مفهومسازی کنیم تا به استلزامسنجی و پیامدشناسی اساسی برسیم. یاد کتاب «فرهنگ اصطلاحات عامیانه و زبان مخفی در ترکی» حسین خوشباطن افتادم. همین حالا رفتم و جدول نظام واجی زبان ترکی را خواندم. امید که مطالعهی این کتاب هم هر چند خُرد در سبد مطالعهام قرار گیرد.
دوباره به پادکست دیروز نویسندهساز استاد کلانتری گوش دادم، امروز هم پادکست را شنیدم. فردا باید آنلاین حضور داشته باشم. پادکست شنیدن حتی با دقت جای حضور در لحظه را نمیدهد.
میروم داستان «در نیوبرانزویک از سقف مار میچکد» را از آیدا احدیانی بخوانم و بخوابم. برای جلسهی فردا شب «جریان قصه قصه» دستم پرتر باشد بهتر است.
شبتان پر از آرامش
1405.6.17
قهرمانی
#گزارش_نیک
https://t.me/bidemajnoon9
زینب ورزش میکند
دیشب در گروه میتینگ مقالهنویسی در پاسخ به پرسشی دربارهی استخراج چند مقاله از پایاننامه داد سخن داده بودم و از اخلاق نشر گفته بودم و قوانینش. صبح مستندات برای صحبتهایم یافتم و به مدیر گروه محترم ارسال کردم.
ارائهی پروپزالم را به صورت آزادنویسی روی کاغذ در 3 صفحه در 20 دقیقه تمرین کردم. به نظرم خوب بود. باز البته خواهم خواند تا مسلطتر شوم.
از هوش مصنوعی با توجه به وضعیتم خواستم در سه سطح خُرد (5 تا ده دقیقه روزانه)، متوسط (سه روز در هفته حداقل 15 دقیقه) و کلان (25 دقیقه) برنامه دهد. برنامه داد هم سطح خُرد و هم سطح متوسط را انجام دادم.
در وبینار نویسندهساز ابتدا پرسش و پاسخ بود و سپس ساجده جان با آرامش از شعر گفت. استاد با توجه به برنامهی آزادنویسی داستانی به ساجده جان گفتند ده دقیقه ولی به گمانم بیشتر شد. من به ارائهی مسلط و دور از هیجان ساجده جان غبطه خوردم. امروز من هم آزادنویسی داستانی انجام دادم. شخصیتم خیلی مضطرب بود و حالش خوب نبود. سه صفحه روی کاغذ نوشتم.
در جریان قصه قصه با یک مجموعه داستان دیگر از یک نویسنده دیگر آشنا شدیم.
با درمانگرم جلسه درمان داشتم. البته که درمانگرم سوپرویژن من هم هستند و در امر برخورد با مراجعم هم راهنماییام میکنند.
در فصل 60 کتاب «گاه ناچیزی مرگ» مشخص شد نظامبانو میل به ازدواج ندارند، و محیی 10امین خواستگاری است که نظامبانو دست رد به سینهاش زده است. محیی بار سفر بست و مکه را به مقصد دمشق ترک کرد. جملهی آغازین این فصل: «مهر و محبتی را که با خواستی همراه باشد اعتمادی نیست.»
الهه جان علیزاده لطف کرده بود و من را هم از ثابتقدمهای وبیکارهای روزانه معماری تفکر دانسته بود. امروز آنلاین نتوانستم شرکت کنم. فردا پادکست جلسه را گوش خواهم داد.
میروم سریال مانتیس ببینم.
شبتان پرنور
1405.6.18
قهرمانی
#گزارش_نیک
https://t.me/bidemajnoon9
از رخدادک نویسی تا خردهتدریس خوانی
برنامهی سریال مانتیس دیدن تغییر کرد. با ریحانه انیمهی whisper of the heart را دیدیم. فیلمنامهنویسش میازاکی بود. پای کتاب خواندن و علاقه به نویسندگی در میان بود.
خواب بسیار کافی داشتم. از خواب دومم نزدیک 11 صبح بیدار شدم. نوش جانم. تا بیدار شدم به تلگرام سر زدم و در باشگاه نویسندگی خلاق با تمرین نوشتن «رخدادک» آشنا شدم.
از کتاب کاغذی «خرده تدریس: آموزههایی از علم یادگیری» بخش پیوند را خواندم. چکیدهی این بخش این جمله بود: «وظیفهی شما کمک به دانشجویان برای ایجاد شبکهای متراکمتر و غنیتر از دانش و مهارتهای رشتهتان است.» البته اسم رمان «دختر کشیش» از اورول هم از این بخش یادم مانده است. در گزارشهای نیک پیشین از این کتاب با عنوان «خرده مهارتهای تدریس» نام برده بودم که ببخشیدم. البته نخواستید هم نبخشید. خردهی اسم این کتاب با تصویر به جا مانده از تمرین باشگاه نویسندگی هی قاتی میشد. اسم تمرین را کامل به یاد نمیآوردم و عصبی میشدم رفتم دوباره دیدم و خواندم و آرام شدم.
با دانشجویم گفتگوی کوتاه داشتم راجع به کار پایاننامهاش. خوب است که خودم هم دانشجویم و هم استاد. میکوشم ماجراها را از هر دوجهت ببینم.
دو ساعتی درگیر گوش دادن به پادکست دیشب سرزبان الهه علیزاده بودم و بحث جالب یادگیری زبان مادری و زبان رسمی از اول. برای تمرینی که در جلسه انجام شده بود، مفهوم «گوش کردن» را به صورت چند علامت پرسش تو در تو که بُردارهایی واردش میشود، کشیدم و در بخش نظرات فرستادم. حکایت وبینارهای مدرسه نویسندگی و وبیکارهای سرزبان برای من شده حکایت طفل گریزپای و زمزمهی محبت: « درس ادیب اگر بود زمزمهی محبتی/جمعه به مکتب آورد؛ طفل گریزپای را (شاعر:نظیری نیشابوری)» به پادکست وبینار نویسندهساز عصر امروز هم گوش دادهام و کلی خندیدهام از طنز استاد کلانتری.
چند وقتی بود غر میزدم نانت نبود دکترا خواندنت چی بود. گفتوگوی گروهی با دوستانم در گروه ورزش و کاردرمانی را تعطیل کرده بودم. ته دلم هم آرزو میکردم مراجعم در درمان فردی هم دیگر جلساتش را ادامه ندهد. اما مواجههی همدلانهی درمانگرم من را از ذهنیتهای آسیبپذیری، مقابلهای و اجتنابی در آورد امروز یکساعتی را با دوستانم خیلی اصولی و روانشناسانه گفتوگو کردیم. این همدلی، عجیب با خوب گوش دادن و پرسیدن همراه است. همین است که کتاب «خوب گوش دادن؛ هنر درک همدلانه» با فصلهای «باهم»، «همدلی دقیق» و «همدلی دقیق چگونه کار میکند» شروع میشود.
#رخدادک
در طاقچه به ایرانیتر نهال تجدد گوش دادم. چند کتاب هم خواندم از جمله «گاه ناچیزی مرگ». فصل 61 این کتاب با این جمله از محییالدین ابنعربی شروع شد: «درد یا با زوالِ علت از بین رود یا با بقای آن!» (چون من نقل قول مستقیم کردم مجبور شدم علامت تعجب را هم بگذارم، استاد کلانتری ببخشند.) در این فصل محیی به دمشق رسیده و حالش کم کم خوب میشود. این توصیفاتش از حمام عمومی مرا به اواخر دهه پنجاه و کودکیام برد، زمانیکه در خانه حمام نداشتیم و به حمام عمومی میرفتیم: « عطرِ نمناک پاکیزگی. بخارِ حیات. هیاهویِ شورانگیزِ دلّاکان و لُنگبران.» هی کودکی یادت بخیر.
نفهمیدم چهطور شد گذرم به کانال فهیم عطار هم افتاد. سختی روزگار به «اگر فکر کردید چیزی برای نوشتن باقی مانده است، سخت در اشتباهید» کشاندتش. سختی روزگار را میفهمم. من هم مثل بقیه روزگار سختی داریم، ولی خوشنودم که در مدرسهی نویسندگی دل سپردهام به این جمله: «از نوشتن دلخوشی بساز نه دلمشغولی.»
دلم میخواست باز بروم فیلم ببینم اما گوش شیطان کر، چشمانم خواب طلب میکنند.
روزگارتان خوش.
1405.6.19
قهرمانی
#گزارش_نیک
https://t.me/bidemajnoon9
پس از مدتها وبلاگم را با این مطلب به روز کردم:
«جریان گزارش نیک و گزارش نیک دوران نقاهت من»
در لینک زیر بخوانیدش:
zeinabghahremani.ir/515-جریان-گزارش-نیک-و-گزارش-نیک-دوران-نقاه/
1405.6.20
قهرمانی
@bidemajnoon9
این هم از روز جمعهام
بعد از نماز صبح خوابم نبرد. آزادنویسی و فهرستنویسی کردم.
از کتاب «خرده تدریس» ادامهی فصل پیوند را خواندم، جیمز ام لنگ باز از رمان «دختر کشیش» اورول نام برد، توی طاقچه دانلودش کردم و چند صفحهای از رمان را خواندم. از «برای امروز کافی است» هم چند یادداشت روز جان اشتاین بک را خواندم، این یادداشتها را در زمان نوشتن رمان «شرق بهشت» برای ویراستارش نوشته است، پس چند صفحهای هم از این رمان خواندم.
وبلاگم را پس از مدتها به روز کردم.
از «گاه ناچیزی مرگ» دو فصل خواندم و این گونه سِفْرِ هفتم را به پایان رساندم. فصل 62 با این جمله از ابنعربی شروع میشد: «اگر همه چیز از تو در امان باشد از همهچیز در امان خواهی بود.» نامهای از پدر نظامبانو آمده که ابنعربی را سرزنش میکند که کتابت را که روانهی بازار کردهای آبروی ما را برده و ما مجبوریم مکه را ترک کنیم. فصل 63 هم به سرنوشت کتاب مربوط میشد که سلطانِ ترک که در پایان فصل پیش کتاب به او هدیه شده بود عزل گردید.
در وبینار نویسنده ساز با کتابهای «تاریخ کلمه برای همه» و «زبان آدمی» آشنا شدیم. هیچ کدام نسخه الکترونیک نداشتند. مهمانان برنامه (احسان شناسا و ساحل خسروی) از نرمافزار تحت وب ساحلک رونمایی کردند. همان لحظه وارد شدم و برای کلمهی روز «سفر»، 5 جمله نوشتم. من توی تمرین مهمِ جملهنویسی تنبلم، باشد که این نرمافزار از تنبلیام بکاهد.
در کارگاه «فکریشه 4؛ مغلطه چیست؟» به معنای واقعی کلمه، فسفر سوزاندیم. الهه علیزاده مغلطه را آنچنان برایمان جا انداخت که اگر هم جا نیفتاده باشد، آنقدر میخوانم که جا بیفتد، خلاصه با مغلطه آشناتر شدم. حالا برای تمرینش قرار است مچ مغلطههایمان را بگیریم. من و مغلطه؟ استغفرالله.
دو هفتهای است کمتر جوش میآورم و با طمأنینه برخورد میکنم، فکر کنم یکی از علتهای آرام شدنم، تمرینهای مدرسه سرزبان باشد.
توی فهرست صبحگاهیام نمیدانم طول روز جمعه را چی فرض کرده بودم که به روز کردن طرح درس یکی از درسهای ترم بعدم و مرور فایل ارائه پروپزالم را هم گنجانده بودم. به هیچکدام نرسیدم. احساسم این بود که امروز، زمان زودتر میگذرد.
میروم سراغ فایل کتاب «بازاندیشی زبان فارسی» و چند صفحهای از آن بخوانم.
1405.6.20
قهرمانی
#گزارش_نیک
https://t.me/bidemajnoon9