eitaa logo
بی نام
80 دنبال‌کننده
138 عکس
2 ویدیو
0 فایل
بی نام و نشان شو که درین کوی خرابات بی نام و نشان هر که شود نیک به نام است @zeinabshahsavari
مشاهده در ایتا
دانلود
4_5931499858983651293.mp3
20.61M
الان که دارُم بهش فکر میکنُم شاید گریه‌م بیاد اگه گریه‌م اومد نترسیا!
آسید علی آقا توی شلوغی این روزها و صدای سوت موشک‌ها و کف زدن باغیرت‌ها و آه و ناله‌ی ترسوها، یک چیزی آن تَه‌های دلم مانده، می‌خواهم در گوش‌تان بگویم. می‌شود؟ آسید علی می‌شود بگویم وقتی گفتید مجازات، گفتید پشیمانی، من سرسری گرفتم؟ می‌شود بگویم چشم و ابرو آمدم و رد شدم؟ می‌دانستم. می‌دانستم آن‌قدر که با شما می‌شود راحت حرف زد، با بعضی رفقای انقلابی نمی‌شود. چی؟ می‌پرسید چرا؟ خب قربانت شوم حق بدهید بعد از وعده انتقام سخت هر چیزی را راحت قبول نکنم! عین‌الاسد؟ خب بله آن جا را زدیم، اما خودتان بگویید. این تن بمیرد، خودتان بگویید. عین‌الاسد آن قدری بود که بشود اسمش را گذاشت انتقام سخت؟ آن هم انتقام زدن کسی که هنوز هم یک گوشه از دل‌مان برایش داغ مانده. خب آقا سید اگر عین‌الاسد خوب چزانده بودشان که دوباره هوا برشان نمی‌داشت غلط اضافه کنند. اصلا این‌ها به کنار، اگر عین‌الاسد آنقدرها که همان بعضی رفقای انقلابی می‌گویند کمرشکن بود، پس چرا این دل پاره پاره ما را رفو نکرد؟ هر کس و هر چیزی که دروغ بگوید، دل آدم که بهش دروغ نمی‌گوید. چرا دل تب‌دار ما خنک نشد؟ چرا غرور شکسته ما، قد چینی‌های بندزده ننه جان هم سرپا نشد؟ اصلا خودتان مگر نگفتید عین‌الاسد یک سیلی بود، نه انتقام؟ خب پس چرا بعدش خبری از انتقام نشد؟ چرا برای کسی که بزرگ قبیله‌مان را کشته بود، به یک سیلی کفایت کردیم؟ چرا کاری نکردیم گردن تا شده‌مان دوباره راست شود؟ خلاصه که آسید علی، ما هنوز هر روز چشم می‌مالیم که بالاخره انتقام سخت را ببینیم و یک "آخ جان. حقّت بودِ" از ته دل، نثار دشمنان خونی‌مان کنیم. بگذریم. حرف زیاد است و داغ دل، همیشه تازه. القصه توی این شلوغی، سر گذاشتم کنار گوش‌تان که هم چشم‌روشنی بدهم‌ بهتان. هم بگویم دم‌تان گرم که کاری کردید دوباره سرمان را بالا بگیریم. دم‌تان گرم که روی اعتماد به نفس زخمی ما مرهم گذاشتید. خوب مجازات‌شان کردید نامردها را. دم‌تان گرم آسید علی آقای خامنه‌ای. دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۳ @biiiiinam
در حالی که بر جاده‌های آبی سرخ از سال گذشته تا الان نیمه‌کاره مانده و گوشه اتاق، خاک گرفته و منتظر نشسته تا بخت و اقبال بهش رو بياورد، بسم الله می‌گویم و همراه گروه نادرخوانی، آتش بدون دود را شروع می‌کنم. عکس‌نوشت: نشستم روبرویش. کتاب را باز کردم. چند صفحه اول را بلند بلند خواندم و با سر و صورتم ادا درآوردم که هم او سرگرم و آرام شود، هم من بتوانم کتابم را بخوانم.
کتاب‌ها را باید خواند برای یاد گرفتن. بعضی را برای این‌که یاد بگيريم چطور بنويسيم، و بعضی را برای اینکه !
حالا که کانال‌ همه دوستانم پر شده از چالش خیلی باید چغر و بَدبَدَن باشی که پا شُل نکنی جلویش. نشستم با خودم دو دوتا چارتا کردم. پرده خوش آب‌ و رنگ آرزوها را از جلوی چشمم زدم کنار و واقع‌بین شدم. دیدم با گنجشک کوچکی که توی خانه دارم هر فصل، پنج تا کتاب هم بخوانم، آخر سال می‌شود بیست تا. خوب است. خیلی خوب است! تَه دلم هم یک چیزی وول می‌خورد که سنگ را بزرگ برندار، که بتوانی بزنی. که اگر نتوانی دلت عزا می‌گیرد. که اگر مَه و خورشید و فلک کمک کردند و از هدف جلو زدی توی دلت بزن و بکوب به پا شود. پس بسم الله‌... سه‌شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
قلب خاک خوبی دارد. هر دانه که در آن بکاری، از هر جنس، از همان جنس صدها دانه برمی‌داری. 📚آتش بدون دود ✍نادر ابراهیمی
بی نام
در حالی که بر جاده‌های آبی سرخ از سال گذشته تا الان نیمه‌کاره مانده و گوشه اتاق، خاک گرفته و منتظر ن
تجربه می‌گويد نادرخوانی حد وسط ندارد. تجربه می‌گوید نادر از آن‌هایی است که یا عاشق قلمش می‌شوی و وِل‌کُنش نیستی یا نمی‌توانی تحملش کنی و نیمه راه، رهایش می‌کنی. من اما آن وسط ایستاده‌ام. من که از شعارها و خطابه خواندن‌هایش در بر جاده‌های آبی سرخ خسته و دلزده بودم و داشتم قبول می‌کردم از من، نادرخوان در نمی‌آید، حالا که جلد اول را تمام کرده‌ام می‌گويم: عالی عالی عالی... عشق، نفرت، جنگ، حکمت، دیوانگی، انتقام، گذشت، زندگی، مرگ... دیگر از یک داستان چه می‌خواهید؟ شنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۳ @biiiiinam
به جز از علی نباشد به جهان گره گشایی
با یک بغل حاجت‌ و خواهش و تمنّا آمدن که کار همیشگی‌مان است. آن‌ها به کنار. دوستت دارم‌ها و حاجت بدهی یا خیرم نباشد و ندهی، من در هر حال گدای این خانه می‌مانم‌ها هم به کنار. من اصلِ اصلش این بار آمدم خانه‌تان برای دو چیز. اولی تشکر است بخاطر هدیه‌ای که بهمان دادی و دلی که شاد کردی و حاجتی که برای‌مان روا کردی. همان که یک سال پیش بخاطرش آمدیم پابوس. همان سفری که با خودمان گفتیم امام رضا که بیخود دعوت‌مان نکرده! گفته بلند شوید بیایید ببینم چه می‌گویید. ببینم چه می‌خواهید. همان سفری که توی حرم راه می‌رفتم. دستم را به در و دیوار خانه‌ات تبرّک می‌کردم و می‌کشیدم روی شکمم، که برای‌مان حفظش کنی؛ که رنگ و بوی حرمت را بگیرد. دومی پیشکش کردن این هدیه به خودتان است. پسرمان را بغل کردیم آوردیم اینجا که بگوییم آقا ما تازه اول راه هستیم اما تا همین جا هم هدیه شما را روی تخم چشم‌مان نگه داشتیم. حالا ازتان می‌خواهیم که از ما قبولش کنید. خودتان هرطور صلاح می‌دانید به کارش بگیرید. مالِ شما، امانت پیش ما... پی‌نوشت: جانِ مادر یک حرف هم با تو دارم. پسرم دستت را گرفتم آوردم راه حرم را نشانت بدهم که مسیر پرتکرار زندگی‌ات شود. آوردمت اينجا که کفتَر جَلد این حرم بشوی. که بدانی توی زندگی هرجا رفتی، برگردی همین‌جا. اينجا قرار ما و تو و امام رضاست... ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ رواق دارالحجّه @biiiiinam
رسیدم به قسمت محبوب روزم خواب بچه، کتاب، خوراکی...