از آنجا که نگاهم به ضریحت گره خورد ، دلم خواست که برایت بنویسم...
از خودم، انسان ها، حال و هوای دنیایمان، سختی ها و رنگ ها و عادت ها و...
انگار وقتی بزرگتر میشویم بیشتر این تفاوت هارا درک میکنیم.
اما برای من انسان ها
یا اهل باد اند که نمیتوانند یکجا بنشینند باید ببینند و گذر کنند تا عمرشان تمام شود ،
یا اهل آتش اند هیچ کجا حالشان خوب نیست مادام عمرشان از همه چیز و همه جا ناراضی اند و زندگی را درک نمیکنند .
اما من از کودکی برایم حب الوطن از ایمان بود و اهل خاک شدم تا آنکه دیدم تو را ابوتراب میخوانند و مرا شیعهٔ تو ...
حس و حال عجیبی است منِ اهل خاک برایم عزت و شکوه بس بود، که تورا پدر بخوانم
تا پا در حرمت می گذارم روبه روی حرم پر شکوهت می ایستم و دست بر سینه میگویم:
اسلام علیک یا بابا...
#قلم
ما با شنیدن نام نائب امامون انقدر خوشحال شدیم و دلمون آروم شد با آمدن امام چه حالی داریم ؟
خدایاا لذت حضور در ظهور آقامونو به ما عطا کن