.
رویا🤷♀️ خیلی دختر حرف گوش نکنی هست، ما خانه ی کوچکی داریم ولی بااین حال بازهم رویا اتاق مستقل خودش را دارد اما هرموقع که میخواهد بازی کند اسباب بازی هایش را وسط هال می اورد😬 و هال را شلوغ و بهم ریخته میکند من خیلی حرصم میگیرد که چرا خانه را بهم میریزد اما چیزی به او نمیگویم دلم میسوزد برایش دراین خانه های اپارتمانی کوچک حق دارد که فضای بزرگتری برای بازی بخواهد پس چیزی به او نمیگویم تا بازی اش را بکند ، اما مشکل زمانی شروع میشود که بازی او تمام میشود ، وقتی از او میخواهم همانطور که اسباب بازی ها را به وسط خانه اورد حالا جمع شان کند اصلا زیر بار نمیرود گویی اصلا صدای من را نمیشنود و اهمیتی نمیدهد ، من چند بار تکرار میکنم که رویا خانوم وسیله هات رو جمع کن اما بازهم خبری نمیشود بعد از چندبار که تکرار میکنم حرصم میگیرد و عصبانی میشوم با غر به او میگویم وسیله هاتو جمع کن اما رویا سرتق تر از این حرفاست و اهمیتی نمیدهد ، اخر هم من عصبانی میشوم و داد میزنم که وسیله هاتو جمع میکنی یا نه؟؟!!!
بعدم رویا گریه اش🥺 میگیرد و با گریه اسباب بازی هارو جمع میکند و کم کم به اتاقش میبرد وقتی میبینم بچه ام اشکش بند نمی اید جگرم کباب میشود😥 پس خودم هم به کمکش میروم تا زودتر کارش تمام شود و بلکه ارام هم بشود ، اما فایده ای ندارد تا ساعتها بعد گریه میکند و به اتاقش میرود حتی چندباری اینقدر گریه کرد تا خوابش برد دلم داشت اتش میگرفت که اینطور بچه ام بخوابد ولی چکار میکردم؟ خب چقدر صبر کنم تا بلکه یک زمانی دلش بخواهد وسیله ها را جمع کند؟ اگر مهمان سر زده برسد برایم چه ؟ مگر میشود همیشه خانه بهم ریخته بماند؟ من هم مجبور میشوم که یک جوری وادارش کنم وسیله ها را خودش جمع کند؛ ولی با این عذاب وجدان خودم چکار کنم؟
.
رقص مداد رنگی ✏️🧬
. رویا🤷♀️ خیلی دختر حرف گوش نکنی هست، ما خانه ی کوچکی داریم ولی بااین حال بازهم رویا اتاق مستقل خو
این و تو کانال، آموزشگاه سید حسینی ، دیدم
بعد نوشته بودند مامان رویا را راهنمایی کنید،
رقص مداد رنگی ✏️🧬
. رویا🤷♀️ خیلی دختر حرف گوش نکنی هست، ما خانه ی کوچکی داریم ولی بااین حال بازهم رویا اتاق مستقل خو
سلام به مامان رویا خانم گل،
چرا از روش غیر مستقیم استفاده نمیکنید؟
من معلم نقاشی کودکان هستم،پیش یک، وقتی میرم کلاس میبینم ، بچه ها دلشون نمیخواد بیان کلاس ، خودم میرم داخل کلاس شعر کودکانه میزارم وسایل بازی و آماده میکنم کلی جو میدم ، یکی دونفر که بحرفم گوش میدهند، میان با هاشون بازی میکنم بقیه هم میان، یا این که خودم و وارد بازی هاشون میکنم هربازی اون دوست داره، بعد از تمام شدن کلاس، موقع تمیز کاری هست که خود بچه ها انجام بدهند ، بعضی مواقع میگم بچه ها بیایید تمیز کنیم باهم میان، بعضی مواقع به حرفم گوش نمیدهند ، میام تمیز کاری شروع میکنم ،مثلا میخوام توپ ها را بکنند داخل استخر توپ، با بازی شروع میکنم ، میگم بچه ها بیایید توپ ها را پرتاب کنیم استخر گلوله بارون کنیم، انجام میدهند، هم بازی میشه هم تمیز میشه اتاق، امروز جشن روز پسر گرفتیم ، دیگه رفتن خوراکی خوردن نیومدند کمک گفتم بچه ها وقت چیه؟ تمیز کاری، نیومدند خودم تمیز کردم ، دیدم آمنه خانم یکی از بچه ها از۹نفر ایشون اومدن کمک کلی قوربان صدقه اش رفتم، بقیه ام کمک کردن،
شما مامان رویا جان ، میگید بهش بیاد تمیز کنه نمیاد دفعه بعد اصلا نگید، خودتون یکی از عروسک هایش رو که خیلی دوست داره اسم هم داره، بردارید، مثلا اسم عروسک،حنا ، بگید حنا جان بیا باهم اتاق تمیز کنیم دستش رو بگیرید خودتون جمع کنید مثلا کمک هم ، اصلا به دختر تون نگید، کلی هم قوربون صدقه عروسک برید، میاد قول میدم سریع میاد ایندفعه هم خودش این کا را انجام میدهد، قول جایزه بدید، براش جایزه بگیرد، بگید تو اتاق بازی کنی بعد با عروسکت اتاق تمیز کنی بهتون جایزه میدهم، انجام میده، سخت نگیرید، درست میشه، روش غیر مستقیم همیشه جواب میده، زیاد امرو نهی بشنوه بچه، لجباز میشه و بی توجه،
من این راهنمایی رو براشون فرستادم, گفتم بزارم داخل کانال رقص مداد رنگی ، شاید خیلی از مامان های دیگه ام باشند که دغدغه مامان رویا را داشته باشند،
IMG_20250112_223713_087.jpg
25.4K
#قصه_شب
دختری که دوست داشت گنجشک باشه
یکی بود یکی نبود. دختر کوچکی بود به نام عسل که همیشه در حیاط ، کنار باغچه می نشست به گنجشکهایی که در آسمان بودند نگاه میکرد و آرزو میکرد: ای کاش من هم یک گنجشک بودم! آن وقت هرجا دوست داشتم میرفتم و در آسمان پرواز میکردم.
یک روز همین طور که در فکر و خیال بود، احساس کرد کوچک شده است! وقتی به خودش نگاه کرد، دید آرزویش برآورده شده و به یک گنجشک تبدیل شده است.
با خوشحالی به آسمان پرید و پرواز کرد. او از اینکه گنجشک شده خیلی خوشحال بود، تا اینکه خسته و گرسنه شد و روی شاخه درختی که پر از گنجشک بود نشست.
گنجشکی کنار او آمد و گفت: چیه بچه جون اینجا چی میخوای؟
عسل گفت: من خسته و گرسنه ام.
گنجشک قاه قاه خندید و گفت: تو یک گنجشکی و خودت باید برای خودت جا و غذا پیدا کنی. الان هم از اینجا برو چون باید از قبل جا میگرفتی! عسل شروع به گریه کرد. در همین موقع دستی او را تکان داد.
مادرش بود! بله بچه ها، عسل کنار باغچه خوابش برده بود و خواب دیده بود.
او فهمید که هر آرزویی مشکلات خودش را دارد و هیچ وقت نمی توان بی گدار به آب زد.
شب تون بخیر باشه بچهها
https://eitaa.com/binadar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سلام صبح زیباتون بخیر 😍❤️امروز رو با کاردستی روز پدر شروع میکنیم
https://eitaa.com/binadar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بازی تقویت حافظه
بازی ، ریاضی
https://eitaa.com/binadar