"اولین سکههای فلزی در لیدیا (منطقه امروزی ترکیه) حدود قرن هفتم پیش از میلاد ضرب شدند"
https://eitaa.com/bisaheldel
"اهرام مصر حدود ۴۵۰۰ سال پیش ساخته شدهاند، در حالی که دایناسورها حدود ۱۵۰ میلیون سال پیش منقرض شدند. این یعنی انسانها و دایناسورها هرگز با هم زندگی نکردهاند"
https://eitaa.com/bisaheldel
"کتابخانه اسکندریه: این کتابخانه یکی از بزرگترین و مهمترین کتابخانههای جهان باستان بود که متأسفانه در آتش سوخت"
https://eitaa.com/bisaheldel
"بگذار تا جهان، آینهای باشد از زیباییهای درون تو. وقتی با عشق به دیگران مینگری، وقتی با حقیقت سخن میگویی و وقتی با صلح در دلت زندگی میکنی، آنگاه زیبایی واقعی جهان را درک کردهای. مسیر زندگی، نه همیشه یک خط مستقیم، بلکه مجموعهای از درسهای پیوسته است که هر کدام، ما را به درک عمیقتری از هستی رهنمون میسازد"
https://eitaa.com/bisaheldel
"قدرت واقعی انسان، در توانایی او برای برخاستن پس از زمین خوردن است. هر شکست، سکویی برای پرتابی بلندتر و هر درد، زمینهای برای رشد و شکوفایی بیشتر."
https://eitaa.com/bisaheldel
"خاطرات، همچون گنجینههایی هستند که در صندوقچه دل جای گرفتهاند. برخی لبخندی بر لب مینشانند و برخی درسی. مهم این است که چگونه با آنها زندگی میکنیم."
https://eitaa.com/bisaheldel
"عشق، نه تنها در شور و هیجان، بلکه در آرامش حضور، در درک متقابل و در حمایتهای بیدریغ نهفته است. عشقی ماندگار است که در طوفانها، لنگرگاه امن تو باشد"
https://eitaa.com/bisaheldel
"در میان انبوه صداها و هیاهوی جهان، گاهی یافتن یک لحظه سکوت، کلید درک عمیقترین احساسات و افکارمان است. این سکوت، نه تنهایی، که گفتگوی روح با خویشتن است."
https://eitaa.com/bisaheldel
"جهان، آینهیِ تمامِ نمایِ درونِ ماست؛ هر آنچه در درون داریم، در بیرون نیز خواهیم دید."
_مولانا_
https://eitaa.com/bisaheldel
"عشق، تنها نیرویی است که میتواند دنیا را دگرگون کند."
_لئو تولستوی_
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_هفتم
(از زبان دلارام)
داشتم میمردم خدای من کمکم کن
خدمتکار ها یه جوری توی حموم بدنمو میسابیدن که فکر کنم یه لایه نه چند لایه از پوستم جدا میشد
موهای بلندم و خیلی دوست داشتم؛نذاشتم بهشون دست بزنن و خودم شستم
من و سگ معرفی کرده بود؛گلاده رو مثل گردنبند به گردنم بستن و روی تخت نشوندن
......................
چند هفته بعد
نمیدونم چقدر گذشته بود که اینجا بودم و باهام مثل یک سگ برخورد میکردن؛غذا رو میریختن زمین و میگفتن بخور
اوایل سخت بود و بالا می آوردم ولی بعد دیگه چاره ای برای زنده موندن نداشتم
بی حال روی تخت نشسته بودم که صدای گریه بچه ای اومد
اینقدر از ته دل گریه میکرد که انگار داشتن جونشو ازش میگرفتن
بی اختیار بلند شدم و رفتم بیرون؛در اتاق رو باز خدمتکاری که صبح اومده بود یادش رفته بود قفل کنه
صدا از سالن میومد؛انگار نیرویی من و به سمت صدا میکشوند
ملیکا (دختر نورا و کیارش)توی بغل همون زن میانسال که حدس میزدم مادر کیارش باشه خودشو به این ور و اونور میزد و گریه اش بند نمیومد
توی خونه انگار فقط اون دوتا بودن یعنی پدر و مادر کیارش
مادر کیارش:هر کاری میکنم ساکت نمیشه؛نه گشنشه نه خوابش میاد آخه چرا داره بی تابی میکنه
پدر کیارش:نورا رو میخواد؛ملیکا خیلی وابسته نورا بود
با ترس جلو رفتم و با صدای لرزونم گفتم:میشه میشه بدینش به من؟من میتونم ساکتش بکنم
متوجه من شدن و با خشم بلند شدن
مادر کیارش:تو چجوری اومدی بیرون؟با چه جراتی میخوای دست بزنی به نوه ام؟مامانشو کشتی بس نبود؟
من با عجز:داره یکسره جیغ میزنه خانم؛اگه اینجوری پیش بره خدایی نکرده مریض میشه
من میتونم آرومش کنم به خدا کاری ندارم باهاش
خواست چیزی بگه که پدر کیارش اشاره کرد بهش که بچه رو بده من؛نمیدونم چرا پدر کیارش اینقدر نسبت به من خونسرد بود بر خلاف زن و بچه هاش
با بی میلی و ترس ملیکا رو داد دستم؛روی زمین نشستم و توی آغوشم فشردمش
#رمان_بی_ساحل
#پارت_هشتم
همون لحظه ساکت شد انگار که همون بچه نبود داشت از گریه هلاک میشد
هر دو با تعجب نگاهم میکردن ؛خود منم تعجب میکردم که چطور اینقدر زود آروم شد؛درسته من پرستاری کودک خونده بودم ولی تا حالا هیچ بچه ای به این زودی تو آغوشم ساکت نشده بود
یه جوری آروم شد و خوابش برد گویی انگار دخترک چند لحظه پیش نبود
غرق آرامشی وصف ناپذیر بودم که با داد کیارش از جا پریدم و ملیکا که خوابش برده بود دوباره جیغ و گریه رو از سر گرفت
با خشم سمت من اومد و ملیکا رو از آغوشم کشید بیرون و با داد غرید
کیارش:تو به چه جراتی اون دستای کثیفتو زدی به دختر من هان؟اصلا چجوری اومدی بیرون؟
عطیه؟عطیههههه؟
عطیه همون خدمتکاری بود که برام غذا می آورد و امروز هم یادش رفته بود در و قفل کنه
عطیه با عجله و ترس روبروی کیارش ایستاد
عطیه:بله آقا؟
کیارش:بله و زهرمار؛این دختر بیرون چیکار میکنه؟
مگه اون در کوفتی رو قفل نمیکنی؟
عطیه:اقا بخدا قفل میکنم؛امروز زیاد کار داشتیم بخاطر مهمونی امشب یادم رفت....
کیارش:خفه شو آشغال؛یک بار دیگه ببینم نزدیک دخترم شدی یه بلایی سرت میارم که نتونی از جات تکون بخوری
ملیکا رو به سمت عطیه گرفت و گفت
کیارش:ببرش ملیکا رو بشور؛این کثافت به دخترم دست زده
یک لحظه دلم شکست از حرفش؛مگه من کثیف بودم؟منم انسان بودم خب؛مگه چیکار کردم که؟؟!
مچ دستمو گرفت و کشوند به طرف اتاق؛پرتم کرد وسط اتاق و بعد بستن در اتاق با شلاقی که آورده بود افتاد به جونم؛جوری میزد انگار که میخواست حیوونی رو رام کنه؛
اهلی کنه
کاری نمیتونستم بکنم جز گریه و التماس و فقط میتونستم دستامو حائل صورتم کنم تا صورتم صدمه نبینه
[از زبان کیارش]
با حرص از اتاق لعنتی زدم بیرون؛مامان و بابا چطور اجازه داده بودن اون به دخترم دست بزنه؟؟؟!!
به اتاق مامان و بابا رفتم بعد اجازه گرفتن رفتم تو
من:مامان بابا چطور اجازه دادین اون قاتل به دخترم دست بزنه؟یا اگه خدایی نکرده بلایی سر ملیکا می اومد؟اونوقت من چه خاکی تو سرم میریختم؟؟
بابا:حالا که چیزی نشده کیارش اروم باش یکم
من با حرص:چطوری آروم باشم قربونت برم
من زنم رو؛عشق زندگیمو از دست دادم چجوری آروم باشم؟
چطوری؟
مامان:ملیکا اصلا ساکت نمیشد کیارش؛نه شیر میخوره نه خواب داره بچم
همش بی تابی نورا رو داره؛تا حالا سه چهار تا پرستار کودک اومدن و رفتن ولی با هیچکدوم آروم نشده
بعد مدت ها فقط تو بغل اون دختر آروم شد و خوابید باید اینو نادیده نگیری
من با پوزخند:یعنی میگید دخترمو دو دستی تقدیم اون قاتل بکنم تا اونم مثل نورا ازم بگیره؟نه مادر من نه
ملیکا مجبوره عادت کنه مجبوره
با خشم از اتاق زدم بیرون؛تنها جایی که الان آرومم میکرد اتاق ملیکا بود
وارد اتاقش شدم؛ملیکا با حرص و گریه صورت عطیه رو چنگ میزد و عطیه با عجز سعی داشت آرومش کنه
بغلش کردم و به عطیه گفتم بره بیرون؛با چشمای درشتش خیره شد به من؛چشماشو از نورا به ارث برده بود
خدای من اون فقط ۱ سالش بود من چطوری باید نگهش میداشتم تو نبود مادرش؟
روی زمین دراز کشیدم و کنارم خوابوندمش؛شروع کردم براش لالایی خوندن تا بخوابه