eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
180 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
520 ویدیو
22 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
"جهان به اندازه‌یِ کافی بزرگ است که نیازِ همه‌یِ انسان‌ها را برآورده کند؛ اما نه به اندازه‌ای که طمعِ یک نفر را سیر کند." _مهاتما گاندی_ https://eitaa.com/bisaheldel
"عشق، قدرتمندترین نیرویِ جهان است." _آلبرت انیشتین_ https://eitaa.com/bisaheldel
"من رؤیایی دارم که روزی، تمامِ انسان‌ها، فارغ از رنگِ پوستشان، در کنارِ هم زندگی کنند." _مارتین لوتر کینگ جونیور_ https://eitaa.com/bisaheldel
دوستان عزیز جواب ناشناس هارو در کانال ناشناس میزارم https://eitaa.com/delgarmbisahel اینجا دوستان👆🏻
(از زبان دلارام) یک ماه بود که اینجا بودم؛اینقدر کتک خورده بودم از همه و زخم زبون شنیده بودم که دیگه به همه چی بی حس شده بودم تنها دلخوشی من تو این خونه این فرشته کوچولو شده بود؛به طرز عجیبی بهم وابسته بود و فقط با من آروم بود منم کنارش احساس آرامش میکردم؛خوابوندمش روی تخت و بلند شدم برم حموم چشمم به ایینه توی حموم افتاد؛اون دلارام خوشگل یک ماه پیش نبودم زیر چشمام گود افتاده بود و قشنگ ۵ کیلو لاغر کرده بودم زندگیم هیچ فرقی با گوه نداشت؛هر روز مجبور بودم بدون دلیل یا با دلیل های چرت و پرت کتک بخورم و زخم زبون بشنوم توی فکر بودم که صدای در اتاق اومد؛اما عطیه گفته بود که کسی خونه نیست و همه بیرونن؛البته جز خود عطیه که داشت غذا آماده میکرد برای مهمونی شب داشتم حوله رو تنم میکردم برم ببینم کیه که در حموم با ضرب باز شد و یه مرد هیکلی جلوی در ظاهر شد جیغی کشیدم و گره حوله رو محکم بستم و با ترس شروع کردم به حرف زدن من:تو تو کی هستی؟ا...اینجا چ...چیکار میکنی؟ وارد حموم شد و در و بست؛یه جوری التماس میکردم بهش که دل خودم به حال خودم سوخت انقدر جیغ کشیده بودم که گلوم میسوخت از درد دستشو که روی صورتم بود گاز گرفتم و خواستم از حموم برم بیرون که از موهام کشید و با برخود سرم به کف حموم دیگه چیزی نفهمیدم (از زبان کیارش) بی حوصله و با خستگی وارد خونه شدم؛هیچکس خونه نبود؛پس اون دختر با دخترم تنها مونده توی خونه؟اگه بلایی سر دخترم آورده باشه چی؟ با عجله دویدم بالا و وارد اتاق ملیکا شدم؛آروم روی تختش خواب بود؛نفسشو چک کردم و وقتی فهمیدم همه چی خوبه آروم از اتاق زدم بیرون؛در اتاق اون دختره باز بود نکنه فرار کرده باشه؟اما اونوقت نگهبان ها خبرم میکردن وارد اتاق شدم؛نبود؛خواستم نگهبان هارو صدا بزنم که متوجه در باز حموم شدم؛وارد حموم شدم و با چیزی که دیدم خون توی بدنم یخ بست؛کف حموم پر بود از خون و اون دختره غرق خون کف حموم بیهوش بود با دیدنش تو اون وضعیت نمیدونم چرا انگار یه بندی از دلم پاره شد به سختی خودمو تکون دادم و وارد حموم شدم و بعد پیچیدنش به حوله روی تخت گذاشتمش؛کی این بلا رو سرش آورده بود؟نکنه خودکشی کرده بود؟ نبضشو چک کردم،خیلی کند میزد،کنار سرش خونریزی شدیدی داشت که معلوم بود با چیزی برخورد داشته با دستای لرزون و خونی شماره کیوان و گرفتم بعد چند بوق جواب داد کیوان:جانم داداش؟ من:کیوان زود خودتو برسون خونه زوددد اجازه حرف ندادم بهش و قطع کردم؛با عجله لباسی تنش کردم و دوباره نبضشو گرفتم؛از خونریزی سرش کل ملافه تخت خون شده بود
نمیدونم چقدر گذشت که با صدای کیوان که با تعجب میخکوب تخت شده بود به خودم اومدم و به طرفش رفتم کیوان:اینجا چیشده داداش؟چه بلایی سرش اوردی کیارش؟ من با حرص:خفه شو کیوان؛من وقتی اومدم خونه توی حموم اتاقش اینجوری پیداش کردم خونریزی سرش هر کاری کردم بند نیومد یه کاری بکن جان مادرت اون نباید بمیره کیوان با عجله به همون جایی که اشاره کرده بودم نگاهی انداخت و زود گفت کیوان:باید هر چه سریعتر عمل بشه کیارش،وگرنه احتمال خونریزی مغزی صد در صده من:بیمارستان نه کیوان؛حوصله پلیس ندارم خودت یه کاری بکن کیوان:میفهمی داری چی میگی؟میگم میمیره!!!. من با داد:نمیمیره؛هر کاری لازمه اینجا بکن،هر وسیله ای نیاز داری بگو برات بیارن زوددد ........ با کلافگی سیگار سوم و هم خاموش کردم؛ من:چرا اینقدر طول کشید؟۲ ساعته منتظریم امیرعلی با حرص:ای کاش میمرد و راحت می‌شدیم از دستش نمیدونم چرا از حرف امیرعلی خوشم نیومد؛نه اون باید زنده بمونه باید کیوان با چشمای خسته و نگران اومد پایین بابا با خونسردی:چیشد کیوان بگو که نتونستی نجاتش بدی کیوان:عمو من وقتی دکتر شدم قسم خوردم جون همه مریض هارو نجات بدم بدون تفاوت به هر چی که هستن من:چیشد کیوان؟ کیوان:خوشبختانه جلوی خونریزی گرفته شد؛از جای زخم معلومه که سرش با شدت با زمین برخورد کرده امیرعلی:حتما پاش لیز خورده کیوان:اینقدرا هم ساده نیس من:چطور؟ کیوان:چطوری بگم؛روی بدنش اثر دست مرد پیدا کردیم؛ من:کیوان حوصله چرت و پرتا رو ندارم شفاف بگو چیشده؟ کیوان:بهش دست درازی شده اونم یه نفر نه خون توی صورتم دوید؛کی جرات کرده بود توی خونه من به اسیر این کارو کنه؟کییییی؟
امیرعلی:این چطور ممکنه؟اون همه آدم بیرون هستن چطوری اومده تو؟ من:الان از دوربین ها می‌فهمیم دوربین ۲ ساعت پیش و روی تلویزیون باز کردم؛سرم داشت از درد میترکید هیچکدوم اتاق ها دوربین نداشتن به جز اتاق ملیکا و اون دختره؛چون به اون اعتماد نداشتم از اتاق ملیکا بیرون رفت و وارد اتاق خودش شد و بعد برداشتن لباس رفت توی حموم؛بعد ۱۵ دقیقه یه مرد هیکلی با صورت بسته از بالکن اومد تو اتاق و وارد حموم شد؛با هر جیغی که اون می‌کشید مشتامو محکم تر میکردم میخواست از حموم بیاد بیرون و فرار کنه که از موهاش کشید و بعدش صداش قطع شد اون عوضی از حموم بیرون اومد و با گوشی به یه نفر پیام داد؛لعنتی اصلا صورتش معلوم نبود دوباره از بالکن ۳ نفر دیگه وارد اتاق شدن و با اون عوضی وارد حموم شدن و در و بستن کیوان با حرص:اینا دیگه کدوم خرهایی بودن؟این ته ناجوانمردانه است؛ممکن بود از شدت خونریزی بمیره!!! ذهنم قفل شده بود و فقط بدن غرق خون اون جلوی چشمم رژه میرفت امیرعلی:ممکنه کار همون هم دست هاش باشه؛خواستن سر به نیستش کنن تا حرف نزنه کیارش باید امنیت خونه رو چند برابر کنی،و اینکه به صلاحِ این دخترَ و دور از خانواده نگه داریم من:نه اون اینجا میمونه؛توی همین خونه ای که نورای من رو به قتل رسونده امیرعلی پیداشون کن اون بیشرف هارو زود امیرعلی:تلاشمو میکنم؛ولی باید با اون هم حرف بزنم ...... کیوان کار ضروری براش پیش اومد و رفت؛من و امیرعلی رفتیم بالا تا ببینیم چیزی از حرف های دختره دستگیرمون میشه یا نه رنگ صورتش هم رنگ ملافه روی تخت شده بود یه لحظه دلم براش سوخت؛ولی بعد پشیمون شدم؛ولی نه اون باید هم تاوان پس بده ولی اینطوری ناجوانمردانه نه....💔 امیرعلی:باید از در حموم و بالکن اثر انگشت برداریم باید بفهمم اونا کی بودن من:هر کاری لازمه بکن با صدای آخ آرومش حواس هردومون بهش جمع شد سعی می‌کرد بشینه ولی نمیتونست خواستم برم کمکش که امیرعلی زودتر از من کمکش کرد تا بشینه من از لای دندونام غریدم:خودت کم بودی تو خونه من حالا هرزگی هات و میاری خونه ام؟ جوری سرشو بلند کرد و نگام کرد که حس کردم گردنش شکست من:چیه؟فکر میکردی نمیفهمیدیم؟دیگه بسه؛نمیخوام دست کثیفتو بزنی به دخترم و تا وقتی که خونه منی کثافت کاری هاتو اینجا انجام نده؛اینجا خانواده زندگی میکنن اهان یادم نبود تو که خانواده نداری از کجا باید بلد باشه و بدونی تو یه حروم زاده ای که وارد زندگیمون شدی و به گوه کشیدیش با صدای ضعیف و شکسته ای گفت دختره:درسته خانواده ندارم ولی بخدا قسم من هرزه نیستم آقا من اونارو نمی‌شناختم اصلا؛نمیدونم کی بودن؛بخدا نمیدونممم همه چیز و میدونستم ولی نمیخواستم بگم بهش و پرو بشه امیرعلی قبل از من:قرص بخور حتما نمیخوایم حروم زاده دیگه ای مثل تو بیاد خونمون چشماش پر از اشک شد؛ولی چیزی نگفت؛عجیب بود،اصلا شبیه کسی که بهش چند نفر دست درازی کنن و قصد کشتنش رو داشتن نبود کلافه پوفی کشیدم و گفتم من:الکی برای من ادای آدم های با شرف رو بازی نکن وگرنه جوری میزنمت که صدای سگ ولگرد رو بدی امیرعلی بریم راستی دیگه نزدیک دخترم نشو با امیرعلی از اتاق خارج شدیم
«درد که زیاد می‌شود، آدم بی‌صدا می‌شود.» _هدایت_ https://eitaa.com/bisaheldel
«هراس ما از چیزهایی‌ست که نمی‌شناسیم.» _گلشیری،جن‌نامه_ https://eitaa.com/bisaheldel
«برای هر رفتنی، یک ماندن لازم است.» _فاضل نظری،اقلیت_ https://eitaa.com/bisaheldel
«عشق، زیباترین نوع فهمیدن است.» _فروغ فرخزاد،رهگذر_ https://eitaa.com/bisaheldel
«آدم‌ها وقتی می‌روند، قصه‌شان می‌ماند.» _مستور،سه‌گانهٔ عشق_ https://eitaa.com/bisaheldel