#رمان_بی_ساحل
#پارت_چهاردهم
نمیدونم چقدر گذشت که با صدای کیوان که با تعجب میخکوب تخت شده بود به خودم اومدم و به طرفش رفتم
کیوان:اینجا چیشده داداش؟چه بلایی سرش اوردی کیارش؟
من با حرص:خفه شو کیوان؛من وقتی اومدم خونه توی حموم اتاقش اینجوری پیداش کردم
خونریزی سرش هر کاری کردم بند نیومد یه کاری بکن جان مادرت اون نباید بمیره
کیوان با عجله به همون جایی که اشاره کرده بودم نگاهی انداخت و زود گفت
کیوان:باید هر چه سریعتر عمل بشه کیارش،وگرنه احتمال خونریزی مغزی صد در صده
من:بیمارستان نه کیوان؛حوصله پلیس ندارم خودت یه کاری بکن
کیوان:میفهمی داری چی میگی؟میگم میمیره!!!.
من با داد:نمیمیره؛هر کاری لازمه اینجا بکن،هر وسیله ای نیاز داری بگو برات بیارن زوددد
........
با کلافگی سیگار سوم و هم خاموش کردم؛
من:چرا اینقدر طول کشید؟۲ ساعته منتظریم
امیرعلی با حرص:ای کاش میمرد و راحت میشدیم از دستش
نمیدونم چرا از حرف امیرعلی خوشم نیومد؛نه اون باید زنده بمونه باید
کیوان با چشمای خسته و نگران اومد پایین
بابا با خونسردی:چیشد کیوان بگو که نتونستی نجاتش بدی
کیوان:عمو من وقتی دکتر شدم قسم خوردم جون همه مریض هارو نجات بدم بدون تفاوت به هر چی که هستن
من:چیشد کیوان؟
کیوان:خوشبختانه جلوی خونریزی گرفته شد؛از جای زخم معلومه که سرش با شدت با زمین برخورد کرده
امیرعلی:حتما پاش لیز خورده
کیوان:اینقدرا هم ساده نیس
من:چطور؟
کیوان:چطوری بگم؛روی بدنش اثر دست مرد پیدا کردیم؛
من:کیوان حوصله چرت و پرتا رو ندارم شفاف بگو چیشده؟
کیوان:بهش دست درازی شده اونم یه نفر نه
خون توی صورتم دوید؛کی جرات کرده بود توی خونه من به اسیر این کارو کنه؟کییییی؟
#رمان_بی_ساحل
#پارت_پانزدهم
امیرعلی:این چطور ممکنه؟اون همه آدم بیرون هستن چطوری اومده تو؟
من:الان از دوربین ها میفهمیم
دوربین ۲ ساعت پیش و روی تلویزیون باز کردم؛سرم داشت از درد میترکید
هیچکدوم اتاق ها دوربین نداشتن به جز اتاق ملیکا و اون دختره؛چون به اون اعتماد نداشتم
از اتاق ملیکا بیرون رفت و وارد اتاق خودش شد و بعد برداشتن لباس رفت توی حموم؛بعد ۱۵ دقیقه یه مرد هیکلی با صورت بسته از بالکن اومد تو اتاق و وارد حموم شد؛با هر جیغی که اون میکشید مشتامو محکم تر میکردم
میخواست از حموم بیاد بیرون و فرار کنه که از موهاش کشید و بعدش صداش قطع شد
اون عوضی از حموم بیرون اومد و با گوشی به یه نفر پیام داد؛لعنتی اصلا صورتش معلوم نبود
دوباره از بالکن ۳ نفر دیگه وارد اتاق شدن و با اون عوضی وارد حموم شدن و در و بستن
کیوان با حرص:اینا دیگه کدوم خرهایی بودن؟این ته ناجوانمردانه است؛ممکن بود از شدت خونریزی بمیره!!!
ذهنم قفل شده بود و فقط بدن غرق خون اون جلوی چشمم رژه میرفت
امیرعلی:ممکنه کار همون هم دست هاش باشه؛خواستن سر به نیستش کنن تا حرف نزنه
کیارش باید امنیت خونه رو چند برابر کنی،و اینکه به صلاحِ این دخترَ و دور از خانواده نگه داریم
من:نه اون اینجا میمونه؛توی همین خونه ای که نورای من رو به قتل رسونده
امیرعلی پیداشون کن اون بیشرف هارو زود
امیرعلی:تلاشمو میکنم؛ولی باید با اون هم حرف بزنم
......
کیوان کار ضروری براش پیش اومد و رفت؛من و امیرعلی رفتیم بالا تا ببینیم چیزی از حرف های دختره دستگیرمون میشه یا نه
رنگ صورتش هم رنگ ملافه روی تخت شده بود
یه لحظه دلم براش سوخت؛ولی بعد پشیمون شدم؛ولی نه اون باید هم تاوان پس بده ولی اینطوری ناجوانمردانه نه....💔
امیرعلی:باید از در حموم و بالکن اثر انگشت برداریم
باید بفهمم اونا کی بودن
من:هر کاری لازمه بکن
با صدای آخ آرومش حواس هردومون بهش جمع شد
سعی میکرد بشینه ولی نمیتونست
خواستم برم کمکش که امیرعلی زودتر از من کمکش کرد تا بشینه
من از لای دندونام غریدم:خودت کم بودی تو خونه من حالا هرزگی هات و میاری خونه ام؟
جوری سرشو بلند کرد و نگام کرد که حس کردم گردنش شکست
من:چیه؟فکر میکردی نمیفهمیدیم؟دیگه بسه؛نمیخوام دست کثیفتو بزنی به دخترم
و تا وقتی که خونه منی کثافت کاری هاتو اینجا انجام نده؛اینجا خانواده زندگی میکنن
اهان یادم نبود تو که خانواده نداری از کجا باید بلد باشه و بدونی
تو یه حروم زاده ای که وارد زندگیمون شدی و به گوه کشیدیش
با صدای ضعیف و شکسته ای گفت
دختره:درسته خانواده ندارم ولی بخدا قسم من هرزه نیستم آقا
من اونارو نمیشناختم اصلا؛نمیدونم کی بودن؛بخدا نمیدونممم
همه چیز و میدونستم ولی نمیخواستم بگم بهش و پرو بشه
امیرعلی قبل از من:قرص بخور حتما نمیخوایم حروم زاده دیگه ای مثل تو بیاد خونمون
چشماش پر از اشک شد؛ولی چیزی نگفت؛عجیب بود،اصلا شبیه کسی که بهش چند نفر دست درازی کنن و قصد کشتنش رو داشتن نبود
کلافه پوفی کشیدم و گفتم
من:الکی برای من ادای آدم های با شرف رو بازی نکن وگرنه جوری میزنمت که صدای سگ ولگرد رو بدی
امیرعلی بریم
راستی دیگه نزدیک دخترم نشو
با امیرعلی از اتاق خارج شدیم
«درد که زیاد میشود، آدم بیصدا میشود.»
_هدایت_
https://eitaa.com/bisaheldel
«هراس ما از چیزهاییست که نمیشناسیم.» _گلشیری،جننامه_
https://eitaa.com/bisaheldel
«برای هر رفتنی، یک ماندن لازم است.»
_فاضل نظری،اقلیت_
https://eitaa.com/bisaheldel
«عشق، زیباترین نوع فهمیدن است.»
_فروغ فرخزاد،رهگذر_
https://eitaa.com/bisaheldel
«آدمها وقتی میروند، قصهشان میماند.» _مستور،سهگانهٔ عشق_
https://eitaa.com/bisaheldel
"زندگی، بازیِ عجیبی است؛ گاهی برندهای، گاهی بازنده؛ گاهی در اوجِ خوشبختی، گاهی در درهیِ ناامیدی؛ اما مهم نیست که نتیجه چیست، مهم این است که با تمامِ وجود، بازی کنی و از هر لحظه، درس بگیری"
https://eitaa.com/bisaheldel
"زندگی، چونانِ کتابی قطور است؛ هر فصلش، داستانی دارد؛ گاهی شیرین، گاهی تلخ، گاهی پر از هیجان، و گاهی آرام و ساکت؛ و ما، در حالِ ورق زدنِ این کتابِ بیانتها هستیم"
https://eitaa.com/bisaheldel
"گاهی، تنها چیزی که انسان را در تاریکیِ شب، تسکین میدهد، یادآوریِ یک خاطرهیِ روشن است؛ خاطرهیِ لبخندی، خاطرهیِ آغوشی، خاطرهیِ واژهای که روزی، تمامِ دنیا را برایش معنا میکرد"
https://eitaa.com/bisaheldel
"دلم گرفته؟ نه… فقط یادم افتاده بعضی روزها باید آهستهتر نفس کشید"
https://eitaa.com/bisaheldel
"من به آینده امیدوارم؛ چون در دلِ همین آدمهای معمولی، اتفاقهای بزرگ ممکناند"
https://eitaa.com/bisaheldel