♡مَنِـــــــــ اُو♡
شُد چِهل روز که نیستین آقا...🥲💔
"یـاد تــو
هـم آرامــشــم است هـم درد بیپایانم…"
https://eitaa.com/bisaheldel
"بــرای دلــم مــرگــی آرامـــتــر از نــام تــو نــیــسـت ⚰️🙂"
https://eitaa.com/bisaheldel
"آن حسرتها، مثلِ یک بارِ ناخواسته، همیشه بر دوشِ آدم سنگینی میکنند"
https://eitaa.com/bisaheldel
"گاهی دلت هوای سادگی میکند،
یه حس ناب و بیریا"
https://eitaa.com/bisaheldel
"چقدر خواستیم و نشد
چقدر دویدیم و نرسیدیم
و چقدر این چقدر ها زیاده توی زندگیمون..."
https://eitaa.com/bisaheldel
"در نگاه کلی، خیلیها شبیه “کارتهای قرعهکشین”: برندگان ظاهرن، اما در اصل، هیچ چیزی نیستن"
https://eitaa.com/bisaheldel
"میگویند دل باید صاف باشد؛ اما گاهی همین صافی، راه را برای بازیِ دیگران باز میکند"
https://eitaa.com/bisaheldel
♡مَنِـــــــــ اُو♡
...
"هرکس قصهای دارد، اما قصه تو کتابیست که هیچوقت بسته نمیشود
هر بار خوانده میشود، اما هرگز تکراری نیست"
https://eitaa.com/bisaheldel
" مرد، به ساعتِ دیواریِ اتاقش نگاه کرد؛ عقربهها، بیوقفه جلو میرفتند و او، در آن سکوتِ سنگین، احساسِ تنهاییِ عمیقی میکرد؛ تنهاییِ کسی که گویی، از تمامِ عقربههایِ زمان، جا مانده بود"
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_نوزدهم
(از زبان کیارش)
طوبی خانم گفت که امیرعلی اومده بوده خونه با دختره حرف بزنه و بعد یه ساعت دختره رو با حال بد برده بیمارستان
ماشین و پارک کردم و وارد اورژانس شدم
روی صندلی نشسته بود و غرق فکر
من:داداش چیشده؟
با چشم های قرمز بلند شد و ایستاد؛شوکه شدم
چرا گریه میکرد؟چی شده بود؟
من:چیشده؟حرف بزن
قبل اون دکتر از اتاق خارج شد و رو به ما گفت
دکتر:شما چی مریض میشید؟
من:دوستشم آقای دکتر؛چیشده؟
دکتر:خداروشکر به موقع رسوندین بیمارستان،ایشون به دمنوش آلرژی دارن نباید بخورن
من:الان حالش چطوره دکتر؟
دکتر:خوبه؛آمپول زدیم بهش؛بهوش که اومد میتونین ببرین
من:ممنون
برگشتم به طرف امیرعلی؛میخکوب دختره شده بود از پنجره
این چش شده؟نکنه عاشقش شده؟
من:چت شده امیر؟
چشماشو پاک و کرد و گفت
امیرعلی:میدونی کیارش؛وقتی توی اون وضعیت دیدمش حس کردم دوباره دارم نورا رو از دست میدم
حس خیلی بدی بود
نمیتونست نفس بکشه؛میخواستم اون لحظه تموم زندگیمو بدم تا دوباره نفس بکشه
شاخ درآوردم از حرفاش این چی داشت میگفت؟
قاتل خواهرش و خواهر؟
من:چرت و پرت نگو امیر؛اون دختر قاتل نوراست؛میفهمی؟! قاتل؛بس کن این کارا رو
بی توجه به حرفم وارد اتاق شد و بالای سرش ایستاد
پوفی کشیدم
با صدای ضعیفش توجه هردومون بهش جلب شد
دختره:آب
امیرعلی رفت و آب داد بهش؛دیگه تحمل این مسخره بازی هارو نداشتم
من:الکی خودتو نزن به مریضی؛بلند شو
از دستش کشیدم که سرم از دستش اومد بیرون و رگش شروع کرد به خونریزی
اهمیت ندادم و کشیدمش بیرون؛امیرعلی اومد اعتراض کنه که دستمو به نشونه ساکت بالا آوردم