"آن حسرتها، مثلِ یک بارِ ناخواسته، همیشه بر دوشِ آدم سنگینی میکنند"
https://eitaa.com/bisaheldel
"گاهی دلت هوای سادگی میکند،
یه حس ناب و بیریا"
https://eitaa.com/bisaheldel
"چقدر خواستیم و نشد
چقدر دویدیم و نرسیدیم
و چقدر این چقدر ها زیاده توی زندگیمون..."
https://eitaa.com/bisaheldel
"در نگاه کلی، خیلیها شبیه “کارتهای قرعهکشین”: برندگان ظاهرن، اما در اصل، هیچ چیزی نیستن"
https://eitaa.com/bisaheldel
"میگویند دل باید صاف باشد؛ اما گاهی همین صافی، راه را برای بازیِ دیگران باز میکند"
https://eitaa.com/bisaheldel
♡مَنِـــــــــ اُو♡
...
"هرکس قصهای دارد، اما قصه تو کتابیست که هیچوقت بسته نمیشود
هر بار خوانده میشود، اما هرگز تکراری نیست"
https://eitaa.com/bisaheldel
" مرد، به ساعتِ دیواریِ اتاقش نگاه کرد؛ عقربهها، بیوقفه جلو میرفتند و او، در آن سکوتِ سنگین، احساسِ تنهاییِ عمیقی میکرد؛ تنهاییِ کسی که گویی، از تمامِ عقربههایِ زمان، جا مانده بود"
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_نوزدهم
(از زبان کیارش)
طوبی خانم گفت که امیرعلی اومده بوده خونه با دختره حرف بزنه و بعد یه ساعت دختره رو با حال بد برده بیمارستان
ماشین و پارک کردم و وارد اورژانس شدم
روی صندلی نشسته بود و غرق فکر
من:داداش چیشده؟
با چشم های قرمز بلند شد و ایستاد؛شوکه شدم
چرا گریه میکرد؟چی شده بود؟
من:چیشده؟حرف بزن
قبل اون دکتر از اتاق خارج شد و رو به ما گفت
دکتر:شما چی مریض میشید؟
من:دوستشم آقای دکتر؛چیشده؟
دکتر:خداروشکر به موقع رسوندین بیمارستان،ایشون به دمنوش آلرژی دارن نباید بخورن
من:الان حالش چطوره دکتر؟
دکتر:خوبه؛آمپول زدیم بهش؛بهوش که اومد میتونین ببرین
من:ممنون
برگشتم به طرف امیرعلی؛میخکوب دختره شده بود از پنجره
این چش شده؟نکنه عاشقش شده؟
من:چت شده امیر؟
چشماشو پاک و کرد و گفت
امیرعلی:میدونی کیارش؛وقتی توی اون وضعیت دیدمش حس کردم دوباره دارم نورا رو از دست میدم
حس خیلی بدی بود
نمیتونست نفس بکشه؛میخواستم اون لحظه تموم زندگیمو بدم تا دوباره نفس بکشه
شاخ درآوردم از حرفاش این چی داشت میگفت؟
قاتل خواهرش و خواهر؟
من:چرت و پرت نگو امیر؛اون دختر قاتل نوراست؛میفهمی؟! قاتل؛بس کن این کارا رو
بی توجه به حرفم وارد اتاق شد و بالای سرش ایستاد
پوفی کشیدم
با صدای ضعیفش توجه هردومون بهش جلب شد
دختره:آب
امیرعلی رفت و آب داد بهش؛دیگه تحمل این مسخره بازی هارو نداشتم
من:الکی خودتو نزن به مریضی؛بلند شو
از دستش کشیدم که سرم از دستش اومد بیرون و رگش شروع کرد به خونریزی
اهمیت ندادم و کشیدمش بیرون؛امیرعلی اومد اعتراض کنه که دستمو به نشونه ساکت بالا آوردم
#رمان_بی_ساحل
#پارت_بیستم
(از زبان امیرعلی)
نمیدونم چرا تحمل اینجور اذیت شدنشو نداشتم
مخصوصا از وقتی که اون مدارک به دستم رسیده بود و شک داشتم قاتل باشه
پوفی کشیدمو از بیمارستان زدم بیرون؛مستقیم رفتم اداره
(از زبان کیارش)
از ماشین پیاده شدم و به نگهبان ها دستور دادم بیارنش تو
اشاره کردم بزارنش وسط پذیرایی؛چشماش پر از ترس و سوال بود
با صدایی لرزون گفت:من من چیکار کردم مگه؟؟؟
با عربده ای که کشیدم همه اهالی خونه اومدن پایین
من رو به یکی از نگهبان ها:برو شلاق من و از اتاق بیار زوددد
مامان با حرص:باز این هرزه چیکار کرده پسرم؟
من:هرزگی با امیر
مامان و کیانا(خواهرم)هینی کشیدن
مامان موهاشو کشید و توفی توی صورتش کرد و با تمام حرصش سیلی تو گوشش خوابوند و گفت
مامان:هرزه خیابونی؛عروسمو گرفتی بس نبود؟قصدت نابودی کل خانواده ماست؟
نگهبان شلاقی آورده بود؛دستور دادم بردنش توی اتاق زیرزمین
همه لباساشو تنش پاره کردم و بستمش به ستون؛ل*خ*ت مادرزادی جلوم ایستاده بود
با چشمای اشکی بهم نگاه کرد و گفت:بخدا من این قصد و ندارم؛من...
مهلت ندادم چیزی بگه و اولین شلاق و به بدنش زدم؛جوری جیغ کشید که کل خونه لرزید از صداش
با تمام توانم شلاق و به تنش میزدم
#رمان_بی_ساحل
#پارت_بیست_یکم
(از زبان علی،برادر دلارام)
دیگه طاقت عذاب کشیدن دلارام و نداشتم
من باید کاری میکردم
شماره امیرعلی دوست کیارش و از یکی گرفتم و تماس و برقرار کردم
بعد چند بوق صدای سردش توی گوشی پیچید
امیرعلی:بله؟؟
من:جناب سرگرد رضایی؟
امیرعلی:بفرمایید خودمم
من:باید ببینمتون؛یه چیز مهمی باید بهتون بگم
امیرعلی:شما؟
من:میفهمید؛اگه میخواید درمورد قاتل خواهرتون همه چیز رو بفهمید تشریف بیارید به این آدرس....
امیرعلی:باشه میام
گوشی و قطع کردم و بعد برداشتن همه مدارک از خونه زدم بیرون؛نباید بابا و سعید میفهمیدند اینو وگرنه دلارام و میکشتند
توی خارج از شهر باهاش قرار گذاشته بودم که یه وقت چشمای آدمای سعید نبینه
بعد نیم ساعت منتظر بودن ماشین امیرعلی کنار ماشینم پارک شد
جلو رفتم و روبروش ایستادم
امیرعلی با تعجب:تو پسر کوچیکه شیخ نیستی؟
من:چرا؛متاسفانه
امیرعلی:خب میشنوم
لبتاب و باز کردم و فیلمو براش پلی کردم؛فیلم واقعی اونشب قتل نورا بود
فیلم و یکی از ادم های من اونروز گرفته بودن؛حدس میزدم بخوان بندازن گردن دلارام
امیرعلی با تعجب:این فیلم دست تو چیکار میکنه؟این واقعیه؟چرا اونروز تو پاسگاه نگفتی اینو؟؟؟
من:چون از جون دلارام ترسیدم؛سعید و آدماش خیلی پست فطرتن خیلی
جون دلارام و نجات بده سرگرد؛اون بی گناه ترین فرد این قصه است
نجاتش بده...
#رمان_بی_ساحل
#پارت_بیست_دوم
(از زبان امیرعلی)
این داشت چی میگفت؟این فیلم چی بود خدای من داشتم دیوونه میشدم
علی:یه چیز دیگه؛نمیدونم دلارام دختر کدوم بدبختی بود که سعید و بابام دزدیدند
ولی اینو مطمئنم که دلارام بچه بابا نبود
خانواده واقعیش و پیدا کن
نزار بیشتر از این عذاب بکشه،نزار
خواستم چیزی بگم که صدای تیر پشت سر هم توی هوا پیچید؛برگشتم ببینم علی خوبه یا نه که دیدم بازوش زخمی شده
بغلش کردم و نشوندمش کنار ماشین؛اینا کی بودن؟
داشت خون زیادی از دست میداد اما با این حال رو به من کرد و گفت
علی:برو سرگرد؛مدارک و بردار و برو؛تا سعید نرسیده بروووو
من:اما تو...
نذاشت حرفمو تموم کنم و با درد نالید
علی:مواظب دلارام باش سرگرد مواظبش باش
توی خودش جمع شد؛فرصتی نبود اونم با خودم ببرم؛فقط تونستم لبتاپ و فلش و مدارک و بردارم و سریع با ماشین از اونجا دور بشم
جلوی پاسگاه نگه داشتم و بعد برداشتن مدارک با سرعت به سمت اتاق سرهنگ علوی رفتم؛باید اینارو حتما میدید
بعد در زدن وارد شدم و احترام نظامی گذاشتم
سرهنگ:چیشده سرگرد؟پریشان به نظر میای!!!!
من:قربان اینارو باید ببینید
..........
سرهنگ:یعنی اون دختر بیچاره ناخواسته وارد تله سعید و شیخ شده
من:دقیقا؛و سوال اینجاست قربان؛چرا باید شیخ از این دختر به عنوان سلاح استفاده کنه؟کیارش که با شیخ مشکلی نداشت
سرهنگ:اینارو باید از دختره بفهمیم؛یا بگو بچه ها بیارنش اینجا یا خودت برو بیارش
من:قربان یعنی به کیارش و همه نگیم قاتل واقعی سعید پست فطرتِ نه دلارام؟
سرهنگ:هنوز نه سرگرد؛میدونم عجله داری قاتل خواهرتو هرچه سریعتر دستگیر کنی؛اما اینا کافی نیستن؛ تو این فیلم کامل مشخص نیست قاتل سعیدِ؛اون دختر و برام بیار سرگرد؛باید سنجیده عمل کنیم تا بتونیم مچ شیخ و بگیریم
من:بله قربان؛من خودم شخصا میارمش خدمتتون
از پاسگاه زدم بیرون؛خدای من داشتم دیوونه میشدم نزدیک چند ماهه اون دختر خونه کیارش داره عذاب میکشه؛حالا من چطوری بهشون بگم قاتل اون نیس و از اول هم راست میگفت؟
با ماشین اداره و دوتا سرباز رفتم؛نباید عجله میکردم؛کسی که اینطوری نورای من و؛خواهرمو بکشه ببین چی به سر این معصوم میاره
با صدای سرباز که میگفت رسیدیم به خودم اومدم و تنها وارد خونه شدم
نمیدونم چرا دلم خیلی شور میزد